جهانگرد

آوریل 15, 2013

آبلوموف و آبلومویسم!!!

Filed under: فرهنگ,کتاب,تصویر — جهانگرد @ 8:47 ق.ظ.

به نام خدا

1343225045

کتاب پیش رو نوشته نویسنده قرن نوزده اهل روسیه و متولد سیبری است نویسنده ای قدَر، که اثری کم نظیر خلق کرده من خواندنش را سخت توصیه می کنم.او «ایوان الکساندروویچ گنچاروف» نام دارد.
مدت مدیدی طول کشید تا این اثر را خواندم چرا که خوب با شخصیت کتاب یعنی «ایوان ایلیچ آبلوموف»که در واقع یک راحت طلبِ نازپرورده و تن پرور است هم ذات پنداری کردم.
قسمت دوم کتاب را که حدود پنجاه صفحه است با عنوان»آبلومویسم چیست؟» نیکلای آلکساندرویچ دابرولیوبوف فیلسوف و منتقد ادبی روس که معاصر گنچارف است در مقام نقد کتاب نگاشته که آن هم در نوع خود ستودنی است.
ایوان گنچاروفآنچه از لابلای خطوط این رمان به دست آوردم تجاربی است که خودم و بسیاری از مردمان ما و انسان های هم عصر و هم نسل ما مبتلای به آن هستند و آن همانا تنبلی و سستی و کاهلی در تصمیم گیری هاست و بی پشتوانه بودن در انجام انجاز تصمیمات اتخاذ شده است که این دومی از اولی بسیار خطرناک تر و کشنده تر است و از انسان بیکاره ای ناتوان می سازد که جز نتوانستن از او نمی آید!

نویسنده گویا این موضوع را در کشورش خوب رصد کرده و مواردی مبتلا یافته و مشاهدات را به رشته نثر و در فرم داستان در آورده و قبل از او ردی از آبلوموف در آثار کسانی چون پوشکین، گرتسن (هرتسن) و تورگینف نیز می یابیم و این نمایانگر اپیدمی بیماری آبلومویسم در روسیه است.

شاید پر بی راه نباشد اگر بگوییم کشور های نه چندان پیشرفته و یا محترمانه تر در حال توسعه! امروزه در گیر این مشکل روحی و جسمی اند و آمار کسانی که درگیر این بیماری اند در این ممالک بیش از دیگر کشور هاست!

به هر حال خواندن این رمان با ترجمه جناب آقای «سروش حبیبی» که گویا دوبار این رمان
CDB4E1CA-C2B9-45FA-BC00-D2409DF8EA46_mw800_sرا به فارسی برگردانده است توصیه می کنم. گویا مترجم یک بار رمان را از فرانسه یا انگلیسی به فارسی ترجمه کرده و بار دوم از روسی و متن اصلی به فارسی ترجمه نموده.
این کتاب که تصویرش را در این متن می بینید همان نسخه ای است که من خواندم و تصریح شده است که از روسی ترجمه شده و بسیار روان و جالب ترجمه شده است و فصاحت و شیوایی را می توان احساس کرد.به هر حال از آقای حبیبی بسیار متشکرم که مرا فرصت داد تا با چنین نثری و چنین اثری به این سبک آشنا شوم.

اکنون برخودم لازم می دانم تا با یاد آوردن آبلوموف و نهایت او غایت کارش به زندگی با عینک دیگری بنگرم و دستی به سر و روی زندگی ام بکشم. دستی به سر و روی تصمیم گیری هام و نگاهم به اطرافم بکشم تا بتوانم اطرافم را به کلی تغییر دهم.

Advertisements

دسامبر 5, 2012

حس پیری!

Filed under: فلسفی,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 10:09 ق.ظ.

به نام خدا
;
پوران فرخزاد نقل می کرد که خواهر کوچکترش یعنی «فروغ» شاعرۀ پر حاشیۀ دهه چهل، خیلی علاقه داشت که پیر شود. تا آنجا که از دیدن چند تار موی سپید در میان موهای خرمایی اش سخت به وجد می آمد و ذوق می کرد. مثل همین حس را در خود می شناسم و از پیری همیشه احساس وقار و شوکت در ذهن داشتم. همیشه پیران را مظهر اقتدار و عزیز می دانستم و سپیدی ریش و گیسوانشان را مایه حرمت می دیدم.

سالیان از آن روزها گذشت و از همان سالها آرزوی پیری و رسیدن به مرحله وقار با من بود. تا بیش از پنج سال قبل؛ عصا، این دست افزار رسمی پیران را که نماد کهولت است برای خود خریدم و در اتاق گذاشتم.

چندی است که درست و با دقت در چهره ام خیره نشده بود و شناسنامه ام را با دقت نگاه نکرده بودم. روحم، روحیه ام و روانم همان سبک سالی و سبک بالی نوجوانی -و نه حتی جوانی- را داشت به قدری لاقید زیسته بودم و بی مسئولیت، که باورم نمی شد که همسالان من در گذشته و حال پدر و مادر دو یا سه فرزند بوده و هستند.در حالی که من هنوز دغدغه های نوجوانی را دارم و نگاهم به زندگی هنوز نگاه پسرکی هجده ساله است. ساده و بی ریا.

مضاف اینکه در مدرسه راهنمایی و دبیرستان با بچه ها دم خور و هم نشین ام و با ایشان می گردم و احساس هم سالی و قرابت شدیدی دارم. تا اینکه به ناگاه شوک شدیدی به من وار شد.

وقتی لیست رزومه همکاران را دیدم… وقتی دیدم کادر اجرایی مدرسه همه از من کوچکتر اند! تقریبا همه و همه زندگی جدی دارند! اعم از همسر، فرزند،منزل، خودر و…
شاید شائبه حسادت پیش بیاید… اما باید بگویم من وحشت دارم و از همه اینها می ترسم و فراری ام. از این دنیای جدی می هراسم. چطور حسودی بکنم به چیزهایی که از آن ها می ترسم؟! آیا می شود کسی که از ارتفاع می رسد به بند بازی که با طناب بر بالای ایفل تاب می خورد یا راه می رود حسادت کند؟!

اما شوکه شدم چون فهمیدم حتی صورتم که خیال می کردم اصطلاحاً «بیبی فیس» است. هم از هم پاشیده! چون فهمیدم پیر شده ام. و عالم درونم نوجوان است و منظرم خمیده شده. مثل اینکه واقعاً پیر شده ام و پیری ابعاد عمیق تری هم داشته که الان با همه آن قوابه من رو کرده. مثل اینکه باید عصایم را از کنج اتاق بیرون بیاورم.

نوامبر 9, 2012

قلب چگونه ارتباط برقرار می کند؟

Filed under: داستان خیلی کوتاه — جهانگرد @ 7:37 ق.ظ.

به نام خدا
راست می گویی دوستم داری.
-چی؟راست می گویم؟!
آره راست می گویی.

(با خشم و با دندان هایی کمی فشرده بر هم)
پس چرا این قدر اذیت می کنی؟!
چرا این قدر کرم می ریزی؟!
اینها نشانه های محبت و علاقه ات هستند؟!!!

-نه دوستت دارم… چون وقتی به اعماق قلبم سفر می کنم می بینم دوستم داری. حس می کنم عاشقم هستی… می فهمم وجودم را می خواهی… اما خنزر پنزرهای دست و پاگیر مزاحم شده اند و نمی گذارند تسلیم شوی من هم مثل تو…عمدی در میان نیست همه اینها عوارض پا گذاردن روی واقعیت هاست.

سپتامبر 21, 2012

هیچ!

Filed under: فلسفی,متفرقه,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 1:27 ب.ظ.

به نام خدا

آن سال ها جمعه ها ساعت دو بعد از ظهر نبوغ سرشارش را با خود از ژاپن به خانه های ما می آورد. غم غروب جمعه از بالای تپۀ ظهر جمعه، سرازیر می شد. پُرش رفته بود و کمش مانده.
بله «ای کی یو سان» پسر باهوشی که، هوش از سر همه می برد تا کمی حال و هوای رو به وخامت عصر جمعه مان برطرف گردد،بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد.در برابر ای کیو،دو چهره کلیدی بودند. یکی جستجوگر اما کودن.دیگری خرفت اما بد جنس. اولی «ژنرال» حاکم منطقه بود و دومی تاجری به نام «چی کی یو یا» که سعی در خرد کردن ای کی یو، نزد حاکم داشت و با طرح سئوالات سخت و معما های غیر قابل حل _البته به خیال خام خودش_ در پی کار شکنی های پیاپی بود. در اینجا اشاره به یکی از آن سئوالات و زنده شدن یک تصویر از آن تصاویر زیبا مارا به سمت مقصود من می برد.

روزی چی کی یو یا فکر بکری به ذهن ناقصش خطور کرد که به گمانش تیر خلاص بود بر نبوغ ای کی یوی نابغه. آن اینکه از ای کی یو سان در برابر ژنرال فی البداهه بخواهد که «هیچ » را به من نشان بده!
خب در نگاه اول تکان دهنده به نظر می رسد.
یک «هیچ» به من بده؟!
هیچ چی هست؟!
اما ای کی یو سان با اعتماد به نفس همیشگی اش تشکچه سنتی ژاپنی را که بر روی آن نشسته بود بالا زد. همان طور که همه دیدند زیر آن هیچ چیز خاصی نبود.اما دست به زیر تشکچه برد و چنان وانمود کرد گویا چیزی را برداشت و به سمت چی کی یو یا تعارف کرد. او نمی دانست چه واکنشی نشان دهد و چه چیزی را بگیرد! ظاهراً در این رابطه چیزی هم پرسید و پاسخ شنید که:» این همان هیچی بود که می خواستی حالا بگیر !»

این یک حقیقت است. در زندگی ما انسان ها هیچ های بسیاری وجود دارد. هیچ،هیچ و هیچ.

در زندگی، بسیار اتفاق می افتد که آرزوهایی در نظر داریم و برای دست یافتن به آن ها تلاش می کنیم و دست آخر به آنها می رسیم و اتفاقاً هم کامیاب می شویم. اما آن توقع و آن تاج کیانی که در رویا می دیدیم را نمی یابیم. با همه توفیقات و با همه ی شکوه و زیبایی و شیرینی آرزویی که داشتیم اما باز رویایی که در سر داشتیم و آنچه یافتیم ناچیز است و هیچ.

برای من بسیار پیش آمده که بگویم:»چه فکر می کردیم و چه شد!»
اگر بخواهم مثال ملموس تری بزنم می توانم بگویم:
بعد از سالهای سال، بعد از مصاحبه در «ایر فرانس» معروف و بعد از «هــیچ» مشهور جمله بالا را از همشهریانم زیاد شنیدم.

لذا خیلی چیزها در حد هیچ اند. اما باید از زندگی در قدر واندازه های زندگی توقع داشت. نباید از زندگی توقع کاخ های زمردین و داشتن کشتی هاو هواپیماهای و ویلاهای منحصر به فرد واختصاصی داشت. که به تحقیق مطمئن ام که با داشتن بسیاری از آنها هم ممکن است به «هیچ» معروف برسیم و یا به جمله مزبور. باید از زندگی در محدوده او در حد وسع آن توقع داشت.
البته مقصود از این کلام این نیست که من نوعی و شمای خواننده نمی توانیم در جزیره کاپری صاحب ویلا شویم و با تلاش و کوشش نمی توانیم صاحب کمپانی تولید انبوه فلان برند از …شویم. و حاصل آن زحمات مالکیت کشتی یا چند کشتی با وسعتی اندکی کوچکتر از تایتانیک معروف شود.نه استبعادی در میان نیست و منافاتی با خوشبختی نیز.

زندگی برای بعضی روی موفقیت آمیز و به قول عوامانه همراه خوش شانسی و برای عده ای بدشانسی دارد. چه خوش شانس باشیم چه بد شانس هر دو مورد نامش زندگی است هر دو مورد را می توان «هیچ»هر دو زندگی اند و دیگر هیچ!

اوت 26, 2012

دهه شصت

Filed under: فرهنگ,مناسبت,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 11:29 ق.ظ.

به نام خدا

آیا عاملی در روند کنونی زندگی ما دهه شصتی ها هست؟
آیا این عامل مخرب حد مشترکی دارد؟
آیا ما مشکلی داریم؟ یا تنها تصور می کنیم که در منقصت ها زندگی می کنیم؟

!!!

اوت 24, 2012

کتاب خوان می شویم

Filed under: فرهنگ,متفرقه,کتاب — جهانگرد @ 3:01 ب.ظ.

به نام خدا

دارم آرام و بی صدا سر و سامانی به خواندن ها و خوانده هام می دهم. از زمانی که برادر جان، کمر همت بسته و کلمه ها را از درون کتاب ها بیرون می کشد و لب را و چشمان را مشغول شان می کند؛ تشویق شده ام که بخوانم و بدانم. مایلم تا من هم دست به کار استخراج کلمات شوم. این روز ها را با زندگی نامه ای هاینریش بل نویسنده مورد علاقه ام آغاز کردم.در این راه «نشر ماهی» سلسه کتب جیبی داردبه نام «نسل قلم». که تحت اشراف آقای «خشایار دیهیمی» این مترجم و فلسفه خوانده و زبان دان کشورمان کمک قابل توجهی به من کرده است.
بعد از «هاینریش بل» به سراغ «آلبر کامو» رفتم که همیشه دوست داشته ام از او بدانم.نوشته هایش و آثارش را درک کنم که ناخود آگاه تا به خود بجنبم خود را مشغول خواندن «بیگانه» دیدم.باز هم اینجا رد پای داداش در این تغییر مسیر مطالعه قابل تشخیص است. سخت شیفته نوشته کامو شدم.ناگفته نماند قبل از آن داستانی کوتاه از «همینگوی» و داستانی از «وودی آلن» خوانده بودم. داستانهای کوتاهی از «داستایفسکی» هم در دست دارم. البته آرام آرام باید افسار را به دست گیرم و مطالعه داستان های این بزرگان را جهت دهی کنم. تا چه پیش آید . می دانم، اما هر چه نباشد، انس با واژه راهی مطمئن است و کاغذ و قلم از دیرینه های دور رفیق انسان بوده اند و چه بسا برجاماندن داستان بشر از قلم سود برده باشد. به هر حال این شروع را به فال نیک می گیرم و از آنچه بخوانم تصویری و گزارشی اینجا منعکس می کنم تا لا اقل برای بعد، تاریخ مطالعه و سیر آن را از دست ندهم و به کارم آگاهی بیشتر داشته باشم.

اوت 6, 2012

مرز مرگ و زندگی

Filed under: Uncategorized,مناسبت,تصویر,دینی — جهانگرد @ 10:57 ق.ظ.
Tags:
به نام خدا
عکس
دو روز پیش که اینجا نشسته بودم،با قیافه ملوسم ناله کنان میو میو ضعیفی همراه با در خواست کمک  مخفی در امواج صوتی بی رمقم، داشتم. آخوند جوانی مرا و تصویر و موقعیت زمانی و مکانی ام را برای همیشه ثبت کرد. بعد از مدتی که از همه جا با خبر شدم! فهمیدم همان روز ساعاتی بعد از طریق «اینستاگرام» با همان آی پاد 4 که از من تصویرنگاری کرده بود تصویرم را بر گستره وب منتشر کرده و حتما افرادی مرا دیده اند و از ملاحت چهره ام سرخوش شده اند. اما گمان نمی کنم کسی از احوال آن لحظه من با خبر شده باشد.
یا شاید هم تنها همان آخوند جوان از احوالم با خبر بود. می دانید من بعداً همه چیز را فهمیدم و بعد از فهمِ من، آن جوان دوربین به دستِ نامتعارف، از همه چیز با خبر شد …بله دو روز بعد از آن عکسبرداری همان جوانک در همان جا که عکسم را برداشت مرا در میان جوی آب دید که به آرامش ابدی و علم سیطره پیدا کرده بودم او آنجا فهمید که من قبل از او دانستم که بعد از تصویر برداری از من با خودش گفته بود :»خدایا ،تو به این گربه کوچک روزی می دهی و روزگارش را اداره می کنی . او را به سن رشد می رسانی و از آن سن به پیری و بزرگسالی و…همیشه روزی این کوچک بانمک را تامین می کنی …پس چرا مرا نه؟!!
در موردم چنین فکر می کرد! اما اشتباه کرد. چرا که عواملی باید، که مجموعه آن ها موفقیت و دوام زندگی مرا تامین کند.و البته من فاقد چند عامل شدم که چندان ربطی به شما ندارد و مهم هم نیست چون که نتیجه آن مهم است که شد.

بعد از این آگاهی درباره آن روز و آن دیدار، او دو سه مرتبه در همان مکان  به دنبال من گشته بود، تا اینکه بعد از ظهری مرا در جوی آبِ پشتِ سرم در عکس یافت… آنجا بود که یافته های مرا نیز دریافت کرد .

بله زندگی دقیقاً همین است. باید برای بودن جنگید. زندگی حاصل جمع زد و خورد ها و تصمیم گیری ها و خاک شدن ها  خاک کردن هاست. زندگی گاهی شادی گل زدن است و گاهی زهر تلخ شکست

ژوئیه 22, 2012

نَ نویسنده!

Filed under: اجتماعی — جهانگرد @ 4:30 ب.ظ.

به نام خدا
خیلی حرف برای گفتن دارم.
خیلی خاطره دارم. تازه ترینش مال 19 ثانیه پیشه!
اما حال نوشتن ندارم.
انگشتانم جون نداره تا قلم رو بگیره و روی کاغذ بلغزونه!
تایپ رو هم خوب نمی دونم.اصلا تایپ بلد نیستم.مثل همه چیزایی که بلد نیستم. مثلا رانندگی؛ من حتی یک دقیقه هم سابقه رانندگی ندارم واقعا حتی یک دقیقه هم نرانده ام البته به جز دوچرخه.
از این مورد اخیر ناراحت نیستم. بلکه خوشحالم. از ابتدای کودکی تا امروز، بابا ماشین داشت و من از هر چه ماشینه، جز بهره اش -به لطف بابا- متنفرم!
اما وقتی با سر پیچیده در سرپوش و لباس نه چندان کلفت بلکه خیلی هم نازک برای به موقع رسیدن سر قرار، عرق می ریزم آن هم ناودان وار،وقتی سرم گیج می رود و میگرنم حضورش را با انقباض و انبساطی خفیف یادآوری می کند و یا وقتی ماهیچه های کنار ساق پاهایم که از قوزک پا تا زانو امتداد دارند تیر می کشند و در حرکتم اختلال ایجاد می کنند. آن لحظات دقیقاً یاد نداشته ها و تنفرها و مزایای برخی توانمدی ها می افتم.

گاهی بابا می گفت: «حالا که پا دراین راه گذاردی دیپلمت را که تنها نُه واحد تا اخذ آن فاصله داری بگیر»
می پرسیدم» چرا؟ به چه کارم می آید؟!»
با دلخوری جواب می داد:»این یک کلید است.شاید اصلاً هیچ وقت به کار نیاید اما همراه داشتنش بهتر از نداشتنش است »
من با پدرم همیشه یک اختلاف نظر داشته و داریم. او معتقد است برای سفر هرچه که احتمال مفید بودنش می رود را باید برداشت…و من فکر می کنم باید با دقت بنگری و تنها چیز هایی را که ضرورتش قطعی برداری. باید سبک بار و سبک بال بروی تا زود و تند نا ایستا باشی و در حرکت…

درد پا،در حُرم حرارت منقل گون آفتاب تهران، آمالِ سَر، را پامال می کند. برای من شکی نمانده.
خاطرات برای گفتن بسیار دارم، بسیار.اما حال نوشتن ندارم. وقتی با من رو در رو شدید بخواهید تا برایتان تعریف کنم. البته لزوم به تذکر دادن نیست به قدری بگویم و تعریف کنم که در ضمیرتان به حرافی و وراج بودنم شهادت خواهید داد.

ژوئیه 18, 2012

مادرم

Filed under: اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 1:25 ب.ظ.

به نام خدا

مادر سالخورده اش درحال برخاستن از زمین، برای آنکه هم به راحتی بلند شود و نیز بتواند لبهایش را بر گونه دختر بگذارد و او را ببوسد به حالت چهاردست و پا و نیم خیز در آمد.سپس روی صورت دخترش در میانه راه متوقف شد خوب او را نگاه کرد و بوسید. در حالی که سعی می کرد بایستد و تعادلش را از دست ندهد با خود گفت: «الهی بمیرم که بچه م به این روز افتاده» بعد ایستاد و به نوه اش درباره چم و خم مراقبت از مادر مریض چند کلمه توصیه کرد و از خانه خارج شد.

پیرزن با راه رفتنی که به راه رفتن افراد مست می مانست به سمت منزلش که حوالی منزل دختر بود روانه شد. راه رفتنش اثر خستگی سالها رنج و مرارت زندگی خود و چند دختر و پسرش را همراه داشت. از این رو، کمرش زیر بار مشکلات زندگی خودش و بعد زندگی تک تک اولادش صدمه دیده بود. با خود فکر می کرد چه می توانست بکند، بعد از آن که دختر را شوهر داد؟!
چه باید می کرد وقتی خواستگاری آمد و او ضاع و احوالی به نسبت متوسط داشت؟
خب وقتی دیده بود دخترش راغب و مایل است او را شوهر داده بود و سور و سات عروسی را به پا کرده بود.دامادش هم پسری خوب بود. پر از مهر و محبت خوش قلب و سخاوتمند تنها ایرادی که می توانست در آغازین سال های وصلت شان بگیرد هم خانه بودن دخترش با مادرشوهر بود گرچه این رویه در آن سالها امری دور از ذهن و مسئله ای ناهنجار نبود.نیز صد البته می دانست اگر می خواست ایراد بگیرد که سنگ روی سنگ بند نمی شد! مگر همه از ابتدا صاحب خانه بودند.

این تناقضات و این اما و اگرها باعث شده بود همیشه از قطعی نظر دادن باز بماند. حقیقت هم همین بود. اگر می گفت داماد خوبی ندارم، سخت بی انصافی بود. چون خوش خلقی ها و ویژگی های مثبتی در او بود که نابینا هم نمی توانست آن را نبیند. اما ایراد هایی در زندگی او و دخترش پیش آمد کرد، که هر یک از آنهاکافی بود تا انسانی را از هم بپاشید و همین هم شد؛ نتیجه آن همه بی کاری ، بی پولی و بی خانه بودن و زندگی مشترک با خانواده شوهر؛برای دخترش ناراحتی های مختلفی ایجادکرد که به مدد قرص های اعصاب غافل از همه جا و هر مشکلی در بسترش آرام گرفته بود. مادر در کوچه آرام آرام راه می رفت مثل همیشه تلو تلو می خورد. آرام می رفت تا زمین نخورد. همه عمر آرام رفته بود و زمین هم نخورده بود. اگر هم تعادل را از دست می داد این آرامش بود که تعادلش را به وی باز می گرداند. به سالهای زندگی دخترش نگاه می کرد از اول از تولد، از کودکی و یک یک سالها برایش شیرین بود. یاد مریض شدن های گاه و بی گاه دختر افتاد؛ یاد تب کردن و آنژین شدن زمستان سرد تهران سال چهل و دو؛ یاد آبله مرغون، یاد گوش درد شدیدش… تا امروز رسید. امروز را با دیروز در یک صفحه دید… دخترم خوب می شوی. خوب… همیشه مریض می شدی جان به لبم می کردی، تا درمان شوی. اما بالاخره خوب می شدی خوب می شوی

ژوئیه 12, 2012

سالها می گذرد تا دوستی دوباره…

Filed under: مناسبت,اجتماعی — جهانگرد @ 7:42 ق.ظ.

به نام خدا

چندان مکرر نیست در طول زندگی یافتن دوستی منجی. شاید بر اثر اشتراک لفظی کسانی را دوست بنامیم. اما حقیقت دوست، مفهومی نایاب و کم یاب است.
مگر چند نفر درد دل را می فهمند و دوای درد را تجویز می کنند؟
مگر چند تجویز کننده پی گیر می شوند تا انسان را به ساحل سلامت برسانند؟
من آدمی بی دوست و تنهایم. با افراد ،هم کلام هستم و دوستانه و از سر عشق به آدمیت ،مردم را به هم کلامی بر میگزینم. اما در میان افراد دوست کمتر می یابم و اساسا برخلاف ظاهر رفتار که رابطه های کلام را خوب وصل و رفع و رجوع می کنم، در حقیقت انسانی تنها و گوشه گیرم. شخصیتی دوست باز ندارم. گرچه جاذبه دارم و افراد را دور خود جمع می کنم اما هر از چند گاهی حلقه های انسانی اطراف را می درم و از میان می برم.

سال قبل دوستی با همه ی ویزگی های یک دوست یافتم. با او گفتم و شنیدم اثر مثبتش را لمس کردم به قدری که خویشتن خویش را مدیون او می دانم. او مرا که مخروبه ای بودم بازسازی کرد، تعمیر نمود به سالهای صفر برگرداند اما او هم از قاعده گسست حلقه های دوستی مستثنی نبود.وه که چه سوزناک بود این جدایی. طول عمر دوستی ما تقریباً دو ماه بود و او به سوی خالقش پرکشید و برای همیشه داغ دارم کرد. اما او در این دو ماه دوستی مس وجودم را طلا کرد. یاد می آورم لحظات واپسین عمرش را که چشمانش کنده بود و خیر ه خیره سقف را نگاه می کرد و لرزشی اندک در مردمک چشمش دیدم؛ ان لحظات کلمات حقه را به وی تلقین نمودم.

بله امروز سالگرد رفتن اوست.رفت و در ذهن و زندگی ام ماند. آثارش را می بینم می یابم و یادش در این یک سال ذهنم را مشغول کرده…
نه اینکه آنچه رفت گله از او باشد. نه اینکه رفتنش و نبودنش را عیبش بدانم. نه نبودش نقصان است برای من. اما تاثیرش چنان شگرف بود که با خود می اندیشم اگر او نبود…؟از او توقعی نداشته و ندارم. اصلا برای یافتن چیزی سراغش نرفتم اما چیزهایی نزدش یافتم و یادگارهایی از او یافتم که مرا برای همیشه مدهوش کرده.

رفت دل غم زده مرا سوزانید.یادش مرا دلگرم می کند یادش مرا محکم می کند یادش قوت قلبم شده این تضادی که او برای من خلق کرد.مرا هر روز نهیب می زند.

او را عاشقانه دوست می دارم و فراموشش نمی کنم.یادش با من است او هر روز مرا می سازد از او چیزها دیده ام که فراموش نخواهم کرد.

خدایش بیامرزاد روح ملکوتی اش با اجداد طاهرینش مخصوصاً «آیة الله العظمی بروجردی» محشور باد.

« صفحهٔ پیشصفحهٔ بعد »

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.