جهانگرد

ژوئیه 12, 2016

‹Bullfighting›

Filed under: Uncategorized,فرهنگ,مناسبت,متفرقه,ورزش,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 6:25 ب.ظ.

به نام خدا

«Bullfighting» یا «گاوبازی» دل مرا ریش می کند.مرا وادار می کند، با گاو هم دردی کنم.
ژوئیه 2016 ؛بله همین چند روز اخیر «لورنزو» گاوِ نگون بختِ میدانِ خودخواهیِ اسپانیولی؛ ماتادور «وکتور باریو» را راهی جهنم کرد!102878882_Victor_Barrio___from_his_FB_profile_https--wwwfacebook.com-VBVictorBarrio---_2
شاید با خود بگویید اوه اوه چه نفرتی از قلم این بابا می چکد؟
باید یک مختصر توضیح دهم. بعد برای تأیید حرف هام چند تصویر نشان تان دهم.

من از مرگ کسی خوشحال نمی شوم. منتظر مرگ کسی هم نمی نشینم. اما این ماتادور ها و طرفداران شان ،که این رفتار را فرهنگ کشور شان معرفی می کنند ؛حماقتی را فرهنگ جا می زنند.

نمی دانم ،دانسته یا نادانسته سبب بد نامی کشور شان می شوند. به هر حال از این موضوع گذشته او که این گونه به جان حیوان بی دفاع می افتد از حیوان کمتر و از آن پست تر است. نبودنش باعث دل خوشی من نمی شود اما حتم و قطع سبب آسایش حیوانات است. او دد است. دیو است. پست است. از این جهت از نبودش دلخوش می شوم که مدافع حقوق حیوان مخصوصاٌ  این گاو های قربانی این میدان های ددمنشانه هستم.

636037390072672276--1
توجه بفرمایید به عنوان مثال «لورنزو» گاو عصبانی بیچاره ای که «باریو» این ماتادور بی رحم را به درک فرستاد به خاطر این عملش -که در واقع غریزی بود هیچ گونه اختیار و عمدی در قتل باریو از سوی لورنزو وجود نداشت- را محکوم به مرگ کردند. فکر می کنم اگر بنا باشد امثال من از مرگ ماتادور ها خوشحال نشوند بهتر آن است که از اساس ماتادور و گاوبازی و این فستیوال را راهی موزه کنند و فاتحه اش را بکلی بخوانند تا همه خوشحال شوند.

اما قبل از آن فعلا با گاو هایی با سابقه ی «لــورنــزو»  این چنین سوابق را دوره می کنیم و شادمان می شویم.

images (1)

images (2)

images (4)

images

images (3)

 

ژوئیه 9, 2016

«مشق شب»از آن روز تا امروز

Filed under: Uncategorized,فیلم,فرهنگ,مناسبت,هنر,اجتماعی — جهانگرد @ 9:37 ب.ظ.

 

به نام خدا

 

2بامداد شنبه،نوزدهمین روز از تیرسال 1395؛ یکی از بزرگترین ها یا به اعتقاد برخی بزرگ ترین سینماگر عصر حاضر یعنی «عباس کیارستمی» قبل از طلوع خورشید درحالی که جان در کالبد نداشت به میهنش بازگشت. سینماگران سرشناس کشور در فرودگاه به استقبال پیکرش رفتند.برای کسی که هنگام برنده شدن نخل طلا مجبور بود از در مخفی فرودگاه بیرون برود تا از لت و کوب شدن در امان بماند، این بار فرش قرمز پهن کردند. راستی بد نیست که جنازه، قدرش از زنده بیشتر است؟

امروز قسمت های مهم-به زعم و نظر خودم-  «مشق شب«کیا رستمی را تماشا کزدم.یادم است اول بار وقتی این فیلم را از تلویزیون به تماشا نشستم کارگردان برای من برای من تبدیل شد به کیارستمی قبل از مشق شب و بعد از مشق شب!

چه اشکال دارد،قانون،عرف،شرع و یا چیزی مانند اینها ما را ملزم نکرده تا کارگردان ها را ،هنرمندان را حتما باید طبق قوانین خاصی دوست بداریم؟

نه.دست کم من ،چنین دستوری نیافتم. بر همین اساس نگاهم به کیارستمی بعد از دیدن مشق شب به کلی تغییر کرد.زاویه دیدم چنین شد: او یک دیدگاه خاص نسبت به کودک و نوجوان داشته تا جایی که فکر می کنم این حس او در کار هایش از کانون پرورش فکری کودک و نوجوان آغاز شدهو باقی مانده است. در اثر صراحتا از دغدغه خود درباره ی مشق و تکلیفِ شب فرزندش می گوید و اینکه سنگینی این تکالیف بهانه یک تحقیق میدانی و مستند بوده که منجر به تهیه یک فیلم شده است سخن می گوید. همچنین با این فکر،بهمن 1366سراغ مدرسه «شهید معصومی» می رود. آن جا دوربین می کارد از بچه های سال دوم یا سوم دبستان فیلم می گیرد. از میان گفتگوی او با بچه ها می شود هزار هزار نکته و صدها ضعف آموزشی و راه حل آن را به دست آورد.

فیلم ساز و نوسنده بزرگ عصر ما فیلم دیگری از جنس مشق شب دارد به نام «قضیه شکل اول،شکل دوم«این فیلم دو ویژگی مهم دارد اول آن که در مدرسه اعتراف گیری از نوجوانان وجهه اخلاقی و تربیتی دارد یا خیر؟

این یک بحث کاملا جدی تربیتی است.برای فرد دلسوزی که با نوجوانانی در مدرسه سرو کار داشته باشد این نوع تعاملات یک معضل و یک نوع دل نگرانی محسوب می شود.دومین ویژگی فیلم مذکور این است که درباره موضوع مطرح شده در فیلم حدود 15 تا 20 نفر از شخصیت های معروف و مطرح در عرصه های مختلف مورد مصاحبه قرار می گیرند و نظراتشان را ارائه می دهند.

Untitled

صد البته این فیلم هم فیلمی در زمینه تعلیم و تربیت و نظام تعلیم و تربیت بود و مثل مشق شب مملو از ریزکاری های فراوان است.

 

اما اگر بخواهم مشق شب را بهتر واکاوی کنم باید بگویم مصاحبه با کودکانی است به صورت ابر و بادی در هم تنیده شده متوجه نمی شویم گفتگو کی شروع و کی تمام می شود نوبت به نوبت گپ می زنند.اما غیر از دانش آموزان با دو بزرگ سال هم مصاحبه کرده اند. یکی مردی که فرنگستان را سالها قبل دیده از آمریکا، کانادا،انگلستان وغیره. می خواهد فرزندش را از چنگ معلم بد نجات دهدبه همین خاطر آمده تا مدرسه «شهید معصومی» را محک بزند متوجه می شود بساط فیلمبرداری کیارستمی برپاست می خواهد بیاید و نقطه نظراتش را با او در wnab1353594025میان گذارد حرف ها می زند که البته اگر آن روز یا حتی امروز رویا و آرمانی به نظرمان بیایداشکالی ندارد چون زمان آن روز از دست رفته ؛ اما کاش چشم ها را ببندیم و برای دل خوشی آن مرد یک لحظه تصور کنیم،بیاییم حرف او را گوش کنیم.

امروز چه بودیم؟

چه می شد؟

از آن گذشته فراموش نشود فراست و تیزبینی کیارستمی،اینکه فردی آمده فرزندش را بهمن ماه در مدرسه ای ثبت نام کند، از او فیلم می گیرد؛ نه تنها از او و معلوماتش غافل نمی شود بلکه در تدوین فیلم کلی از پیام خود را از زبان او به بیننده و آیندگان القا می کند!

دومین بزرگسال فیلم پدر یکی از بچه هاست. پسرک مملو از اضطراب است سبب اضطرابش کتک خوردن از معلم سال اول همراه با تعلیم غلط از جانب پدر و مادر دلسوزش است. نتیجه این می شود که بچه لحظه ای روی پا آرام نمی ایستد ،گریه می کند و حتما»مولایی» _دوست با وقارش_ باید همیشه کنارش باشد تا جانش آرام گیرد والا دنیا دور سرش می چرخد. کیارستمی در یک سکانس پدرش را احضار کرده و با او هم کلام می شود و او با خنده ای همراه با سرگشتگی و حیرانی از آنچه بر پسرش گذشته بیننده و آقای کارگردان را با خبر می کند.

سراسر فیلم کارگردان شهیر دنیای ما،چنان هوشمندانه با بچه ها سربه سر و دهان به دهان می شود که ایشان به شکل نیمه خودجوش اطلاعات عجیبی از پشت درهای بسته ی خانه هاشان بیرون می ریزند و معلوم می شود تهران آبستن چه سال ها و چه دهه هایی است. البته این در حد یک حدس است. چون از دیدن پسر بچه ای که پدرش در جبهه است و در انجام تکالیفش اهمال می کند و به صراحت تنبیه را موجب لجبازی بچه ها می داند نمی شود گفت این بچه دو دهه ی بعد چه موقعیتی دارد!

یا او که، ناظر جنگ آشکار دو هوو است .یا دیگری که مؤدب است؛ اما شرارتش بیش از ادبش به چشم آید را …

بنابراین تفاصیل خیلی دوست داشتم به مناسبت کوچ کارگردان بزرگ عالم «عبــاس کــیـارســتــمی» ای کاش هریک از این نا بازیگران حاضر در این فیلم یا هریک از این نا بازیگران حاضر در مدرسه «شهید معصومی» بهمن 1366بیایند و خودی نشان دهند. بیایند و بگویند چه کاره اند.روایت کنند در کجای جغرافیای زمان و مکان امروز جامعه ایران هستند؟ بیایند تا با دیدن ایشان و شنیدن قصه هایشان بفهمیم آیا کارگردان سیاه نمایی کرد؟ آیا او فال بد می زد؟ آیا بدخواهی می کرد؟

اگر نیستند؛ نشانِ عاقبت شان را آنها که از ایشان خبری دارند،روایت کنندکه چه شدند؟

اصلا بیان شود مدرسه شهید معصومی کجاست؟

معلمان و کادری که کیارستمی را دیدند و برای ساخت این فیلم با او همکاری کردند بیایند و از او بگویند؟

آوریل 5, 2016

نوك پيكان اهل كتاب!

Filed under: Uncategorized,فرهنگ,متفرقه,کتاب — جهانگرد @ 1:01 ب.ظ.

به نام خدا

كلاس چهارم دبستان در كتاب جغرافيا نوشته بود:

«نوك پيكان روى نقشه جهت وزش بادها را نشان مى دهد و انتهاى پيكان محل شروع وزش بادها را به شما نشان مى دهد»(نقل به مضمون)

IMG_2184

كلمه پيكان روى نقشه را اول بار اين طور ديدم. پسر بچه اى كم حرف و خجالتى بودم. اما بسيار پرسش گر با حافظه تصويرى نسبتاً قوى. محال بود از معلم بپرسم؛ مادر به سلابه مى كشيدم كه بپرس.  چون خودش هم درباره دروسم در مى ماند، تمام تلاشش اين بود كه من هر چه را نمى دانم و يا هر چه را ياد نمى گيرم كه ممكن است او هم بلد نباشد،را حتما و قطعا من از معلم بپرسم، تا بى جواب نمانيم. تا نتيجه اين شود كه در امتحان آخر ثلث، بيست نمره ى ورقه ام شود! راستى كه چه ايده ى واهى و پوچى.

خلاصه وقتى با عبارت فوق هنگام تدريس معلم مواجه شدم اتفاقى افتاد كه اصلا باور نمى كنيد.شايد تصور كنيد دارم سير داغ و پياز داغ قضيه را زياد مى كنم و در مقام مبالغه ام. اما به اين قبله ى محمدى اگر يك كلمه زياده بگويم تا صبح نشده دوتا شوم.

بارى سرم را بردم توى كتاب از بالا تا پايين تصويرِ نقشه ى گربه گون ايران را كه پر از كوه و دشت بود، اسكن كردم. باز از چپ به راست و برعكس. نه يك بار ،نه دوبار، باور كنيد بيش از سه بار ريز شدم.در نقشه باريك شدم.دقيق شدم.تا پيكان مورد ادعاى متن را در نقشه پيدا كنم!!!

نه.نبود كه نبود.
از شما چه پنهان توقع ديدن يك پيكانِ جوانان گوجه اى يا يك دولكسِ سفيد يخچالى را از قبل نداشتم. اما با خود گفتم مرد است و حرفش !
وقتى مى گويد نوك پيكان و انتهاى پيكان روى نقشه… حتما پيكانى در كار هست كه گفته!                   به اين سوى چراغ احساس كردم كتاب من بد چاپ شده. كتاب همشاگردى سمت چپى و همكلاسى دست راستى را كه هر سه در يك نيمكت،مثل صندلى عقب تاكسى هاى امروزى مى نشستيم،خوب وارسى كردم. اما نه، چيزى نبود.از شما چه پنهان به ايشان هم چيزى بروز ندادم. مى دانيد خودم هم احساس مى كردم مردكنويسندهده يك ادعاى گزاف و بى ربط كرده ، اما خب حرف زده بود.معمولا هم حرف از دهان آدم ها بيرون مى آيد!

بر مى گردم به اول كلامم من خجالتى بودم و نمى پرسيدم.اما با معماهايم آن قدر در ذهنم در گير مى شدم و گلاويز بودم تا آنها فراموش نشوند. سبب كشتى با معما هايم اين بود كه با اين شيوه نهايتاً حل شان مى كردم. بله دير مى شد، اما دروغ نمى شد.بالاخره به زانو در مى آمدند. هنوز هم اين شيوه رگه هايى در وجودم دارد.

اما خانواده ام كه چندان سوادى نداشتند و اهل فضل و علم نبودند ،حُسن بزرگى داشته و دارند.كه به زعم خودم براى هر خانواده اى ضرورى است. ايشان خودشان را ملزم به فراهم كردن مسير آموزش بود براى فرزندان شان كرده بودند. شايد اشتباه مى كردند يا تصميم غلط مى گرفتند،اما تلاش براى پيشرفت علمى ما كردند.هميشه ما را در اين زمينه ها آزاد گذاشتند.ما كتاب هاى زيادى نداشتيم اما اگر مشغول يادگيرى يا تماشا يا گوش دادن مى شديم مانعى در برابرمان نبود.

اما مى دانم آن ها هم از معناى پيكان آن روز بى خبر بودند و اين حقيقت را بعدها دانستم.مهم نيست چون روندى كه ايشان پيش گرفتند باعث شد عاقبت ما «كافر حربى» نشويم بلكه تا حدى «اهل كتاب» شويم و نهايتاً مطالبى بياموزيم.

اوت 6, 2012

مرز مرگ و زندگی

Filed under: Uncategorized,مناسبت,تصویر,دینی — جهانگرد @ 10:57 ق.ظ.
Tags:
به نام خدا
عکس
دو روز پیش که اینجا نشسته بودم،با قیافه ملوسم ناله کنان میو میو ضعیفی همراه با در خواست کمک  مخفی در امواج صوتی بی رمقم، داشتم. آخوند جوانی مرا و تصویر و موقعیت زمانی و مکانی ام را برای همیشه ثبت کرد. بعد از مدتی که از همه جا با خبر شدم! فهمیدم همان روز ساعاتی بعد از طریق «اینستاگرام» با همان آی پاد 4 که از من تصویرنگاری کرده بود تصویرم را بر گستره وب منتشر کرده و حتما افرادی مرا دیده اند و از ملاحت چهره ام سرخوش شده اند. اما گمان نمی کنم کسی از احوال آن لحظه من با خبر شده باشد.
یا شاید هم تنها همان آخوند جوان از احوالم با خبر بود. می دانید من بعداً همه چیز را فهمیدم و بعد از فهمِ من، آن جوان دوربین به دستِ نامتعارف، از همه چیز با خبر شد …بله دو روز بعد از آن عکسبرداری همان جوانک در همان جا که عکسم را برداشت مرا در میان جوی آب دید که به آرامش ابدی و علم سیطره پیدا کرده بودم او آنجا فهمید که من قبل از او دانستم که بعد از تصویر برداری از من با خودش گفته بود :»خدایا ،تو به این گربه کوچک روزی می دهی و روزگارش را اداره می کنی . او را به سن رشد می رسانی و از آن سن به پیری و بزرگسالی و…همیشه روزی این کوچک بانمک را تامین می کنی …پس چرا مرا نه؟!!
در موردم چنین فکر می کرد! اما اشتباه کرد. چرا که عواملی باید، که مجموعه آن ها موفقیت و دوام زندگی مرا تامین کند.و البته من فاقد چند عامل شدم که چندان ربطی به شما ندارد و مهم هم نیست چون که نتیجه آن مهم است که شد.

بعد از این آگاهی درباره آن روز و آن دیدار، او دو سه مرتبه در همان مکان  به دنبال من گشته بود، تا اینکه بعد از ظهری مرا در جوی آبِ پشتِ سرم در عکس یافت… آنجا بود که یافته های مرا نیز دریافت کرد .

بله زندگی دقیقاً همین است. باید برای بودن جنگید. زندگی حاصل جمع زد و خورد ها و تصمیم گیری ها و خاک شدن ها  خاک کردن هاست. زندگی گاهی شادی گل زدن است و گاهی زهر تلخ شکست

نوامبر 21, 2011

زندگی ؟!!

Filed under: Uncategorized,متفرقه,اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 5:55 ب.ظ.

به نام خدا

-متری چند ؟
کدوم رو می گی؟

-همون تو خواجه نصیر آپارتمانی که تو بن بست بود متری چند بود؟
نمی دونم اما می شد صدو بیست میلیون.

-اون یکی چند؟
می گفت متری یک و هشتصد.

-با این حساب لونه موش هم قیمتی داره قیمتش هم بالا می ره.
دیگه اوضاع این طوریه دیگه

در حالی که این سئوالات رو از دوستم می پرسیدم با خود چرتکه می انداختم که وضع سکنای من چه حال و هوایی دارد و یا خواهد داشت. من که یک وجب جا از خودم نداشتم!
تازه رفیقم تمام اطلاعاتش را از عصر نشینی هایش در بنگاه معاملات ملکی نزدیک خانه شان کسب می کرد. دستش هم باز بود چند بار خانه اش را عوض کرد و دستی از دور بر آتش داشت. من هم برای مطلع شدنِ صرف،از او درباره اوضاع مسکن سئوال و پرسش می کردم، تا کمی با شرایط آشنا باشم.
و الا از هرکسی بهتر می دانستم که، این غلط ها به من نیامده که بخواهم فکر خرید و فروش و اجاره و رهن خانه را در ذهن بپرورانم من ساکن خانه پدری، که او هم ساکن خانه پدری اش هست، می باشم. لذا نه درباره اش حرف می زنم، نه درباره اش فکر می کنم.
به شکل احمقانه ای گوشۀ امنی فوق العاده نا امن برای خودم فراهم کرده ام. با شنیدن قیمت ها و تعاریفی که دوستم، از بنگاه و مردم مراجعه کننده به این مکان نقل می کرد دستگیرم شد که بنگاه محل تردد و تجمع صاحبان خانه برای واگذاری ملک شان و محل تجمع بی خانه ها برای رهن خانه،اجاره و یا بعضی هم برای خرید خانه شده. نه اینکه قبلا بنگاه ها برای افرادی غیر از افراد بالا محل تردد بوده، نه. اما امروز با این قیمت های سرسام آور مراجعین بیشتری پیدا کرده و مردم همه به نوعی با این مقوله درگیری پیدا کرده اند.
باری امروز که این اقوال را شنیدم با خود می پنداشتم که چطور این مردم می توانند زندگی کنند. یعنی واقعاً فکر جایی برای سکونت آن هم برای مدت محددودی به کوتاهی یک سال برای این مردم، جایی برای تصورِ مقولات تربیتی، فرهنگی و علمی در زندگی شان باقی می گذارد؟!

از جلوی مغازه ها می گذشتم، مردان فروشنده را با سن و سال های مختلف،داخل مغازه می دیدم. با خود می گفتم:» آیا این مرد از صبح در این دکان نشسته و فروخته و خدمات ارائه داده تا شب به بستر بروند و با همسر خود در آمیزند و فردا صبح دوباره برای یافتن لقمه نانی به مغازه می آیند؟! اگر چنین باشد کم بیهوده نیست!
حقیقتاً معنای زندگی در این بحران قیمت ها و بحران اقتصادی چه می تواند باشد؟!
این روزها از رسانه ها می شنویم که در ینگی دنیا بحران ایالت ها و فرمانداران را فلج کرده! غافل از آنکه این مصائب را در حال زندگی کردم و چشیدن هستیم.
مگر چندبار می خواهیم زندگی کنیم که مهمترین دل مشغولی جدی مان بشود، فراهم کردن خانه برای هشت ماه دیگر؟!!!

ناگهان صدایش بلند شد:
_ای بابا تو هم که آب به آسمون می پاشی بی خیال یکی از جزئی ترین مسائل زندگی، جا و مکان زندگیه. همه چیز رو به هم ربط می دی. دلم آشوب شد بابا نترس بی خونه نمی مونی، مگه کسی بی خونه مونده که تو دومیش باشی؟!

چه خوش باوری چرا نمی خوای این واقعیت رو بفهمی که همین جزئیات اند که کل زندگی رو می سازند! چرا نمی خواهی قبول کنی؟ هان چرا؟! کی بی خانمان مونده؟! شب ها برو پایین شهر رو ببین. برو زیر پل ها رو ببین. عمو جون اون مرده است که رو زمین نمی مونه آدم زنده باید خودش فکری برای خودش بکنه. این آب به آسمون پاشیدن نیست. به قرآن اگه خوب فکر کنی می بینی آدم زنده رو تنها وقتی تو همچین هچل هایی بیفته، بهش بال و پر می دن و براش حق انتخاب! و حق زندگی و حق…!قائل می شوند! و الا تو مرحله های دیگه زندگی، این آدم گه می خوره بخواد انتخاب کنه! یا بخواد نظر شخصی بده. گه می خوره بخواد اون جور که دلش می خواد زندگی کنه! باور کن، باور کن، بدبخت ماییم. بدبخت ماییم که این طور برخورد دوگانه باهامون می کنند. بهت قول می دم اگر هزار، هزارِ ماآواره و کارتن خواب بشیم کسی را کک نخواهد گزید.

کار که به اینجا کشید حقیقتاً با خود فکر می کردم که معنای زندگی چیست؟!
ما چرا باید این رنج ها را تحمل کنیم؟!
ما در واقع پر از نیازیم در مقابل درهای بسته،که همه پشت سر هم سه قفله شده اند و باید خان ها را رد کنیم. تازه از این ها که بگذریم، تازه گرفتار معنای زندگی و ارزش های اخلاقی و روابط انسانی و هزار حقیقت ماورایی و اندیشیدن های واجب دیگر خواهیم بود.
باید بدانیم کدام مقدم است و کدام مؤخر.
به هر حال باید نگاه کنیم کجاییم و کجا چه می خواهیم انجام دهیم؟
مسیر مان به کدام سمت می رود؟
البته اگر فکر سقف بالای سر و نان شب مهلت دهند.

نوامبر 16, 2011

کاسه داغ تر از آخوند!

Filed under: Uncategorized,دینی,داستان,سیاسی — جهانگرد @ 10:18 ق.ظ.

به نام خدا

شیخ در دفتر مسجد نشسته بود و در مقابلش مردی با موی سپید. شبهه ای در فقه و نوع نماز خواندن پرسید. تا از این جا ایراد به شیخ وارد کند …در روزگار ما دین و سیاست با هم ممزوج شده و هرچه به دین شبهه می کنند، می خواهند رفتار سیاسی را بکوبند. لذا ارباب دین را با چاقوی نارضایتی سیاست زده مورد حمله قرار می دهند.

البته این نظر کلی نیست. بلکه تنها موقعی جواب می دهد که پیرمردی بی سواد -به معنای حقیقی کلمه- بخواهد به اتکای شنیدها بخواهد شیخ مسجد را که جز روضه خوانی و آموزش احکام دینی کاری ندارد و نمی تواند هم داشته باشد، با محک اطلاعات بسته شکسته بکوبد. تا بگوید مرده شور ترا و دین و سیاست ممزوجت را با هم ببرد !

باری شیخ نشسته و پیرمرد در سجده نماز اشکال کرد و چون دید شیخ در حال پاسخ گویی است او قدمی عقب رفت. آنچه را که او می خواست از طریق دین بر سر سیاست آخوندی بکوبد شیخ با دو دست بر سر سیاست کوبید و والیان امر سیاست را با کارد سکولاریسمش سلاخی کرد. اینجا مرد مسن حساب کار به دستش آمد که شیخ چه می گوید! تا آمد به دفاع از به قول خودش «امام»و رد بنی صدر و بختیار ناگهان شیخ به کتاب در حضر «مهشید امیر شاهی»حوالت دادش.

مسحور شده بود. شنیدن چیزهایی که نمی دانسته آن هم از زبان کسی که دیدگاه او را هم نمی دانست او را کاملا حیرت زده وخلع سلاح کرده بود.

در مثل چنین شرایطی پیرمرد بنای تعریف از خمینی با لقب امام! و بدگویی از بنی صدر و بازرگان را گذارد تا اظهار فضل کند.
این اظهار فضل را با بیان خاطراتی که، «ما بودیم چنین کردیم» و «من بودم چونان کردم» همراه کرد و آنگاه گفت:»یک ربع ساعت، بازرگان به من وقت داد وقتی با او رو در رو صحبت کردم دیدم هیچّــی نمی فهمد.»!
از خاطراتش در مورد شناخت رفسنجانی به عنوان فردی ساواکی تعریف کردو…

شیخ که هم حوصله اش سر رفته بود و هم احساس بدی از کلمات آلوده به ریا و دروغ مرد، به او دست داده بود و سعی می کرد بند بی اعتقادی به ارکان حکومت همکاران و هم کسوتانش را هم آب ندهد. گفت :»حاج آقا چرا در این سی و سه سال پس به اینجا رسیده ایم؟!»
پیرمرد نه چندان فهیم، بلکه اندکی کودن با اهن و تلپی گفت:»مهره های اصلی رو اینها از بین بردن کسانی مثل بهشتی مطهری باهنر رجایی…»

شیخ از عصبیت می جوشید و به حرمت مسجد، مردِ کهنه جاهل را تحمل می کرد…

مه 18, 2010

حق مسلم ما !

Filed under: Uncategorized,مناسبت,داستان خیلی کوتاه,سیاسی — جهانگرد @ 11:45 ق.ظ.

به نام خدا
خوب لله الحمد که ما الان پیروزمندیم. ما اکنون بر قلۀ افتخار تاریخ، آسمانِ جهان را ماتحت می دریم. چرا که ظفر با تمام اجزائش به ما رو کرده است.
ما طی روزهای گذشته در چارچوب G15 توانستیم معاهده ای را امضا کنیم که به راحتی می شود آن را دستاورد جشن های پی در پی هسته ای طی سالهای ریاست دردانۀ مام نظام دانست.

بچه های لوسی را به یاد می آورم که همه چیز همیشه باب میل شان بود و چون نازکش داشتند می نازیدند چرا که قدما گفته اند: «نازکش داری ناز کن نداری پایت را دراز کن» آن بیچارگان هم وقتی از مدرسه به خانه می آمدند و هوس چلو کباب سلطانی داشتند و ناگهان با دیگ اشکنۀ دست پخت ننه جان مواجه می شدند.
تو گویی آب سرد بر سرشان و بر آتش هوس شان ریخته باشی وا می رفتند. با خود اندیشه می کردند که چه کنیم تا چارۀ دردمان شود؟ بهانه جویی را یگانه راه می یافتند و غرولند می کردند که من نمی خورم، این جایش کج است و آنجایش راست. من اشکنه دوست ندارم اصلاً بویش حالم را به هم می زند. پدر مستبد خانواده که ابهت داشت یا اگر مستبد نبود اخمی پر حرارت برای این روزها در همیان مهر پدری اش کنار نهاده بود به میدان می آمد و دو چوب و یک آجر را در سینی برای بچۀ ننر می آورد تا هوی را از سرش بپراند. کودک ته تغاری خویش را دستور می داد که به رسم شرق دور با دو چوب غلو آمیز آجر را خرده خرده ببلعد. طفلک به این جای کار که می رسید ناتوانی خود و بزرگی و ناممکن بودن هوس را به یاد می آورد. عجز ولابه او را به فریاد و شیون می کشاند. باری دیری نمی گذشت که ساعتی بعد از وقت ناهار یعنی حدود دو و سه بعد از ظهر ننه جان به گرم کردن غذایی که می شد تازه تازه آن را با لذت خورد کمر می بست و غذای یک بار گرم شده را جلویش می گذاشت او هم با هزار دم تکاندن سعی می کرد رسوایی ساعت پیش را جبران کند.

چه می شود کرد؟ قصه، قصۀ بی تدبیری مدبران امر است. قصه، قصۀ نا کار آمدی بزرگان کوچک تر از هر کوچکی است ،که به هر مقام والایی که تخیل شود رسیده اند.

نتیجه را هم نباید بیش از این انتظار داشت.

آوریل 29, 2010

روز معلم،روز کارگر

Filed under: Uncategorized,مناسبت,متفرقه,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 1:46 ب.ظ.

به نام خدا
11 و 12 اردیبهشت نزدیک است. اولی را در ایران «روز معلم» و دومی را در سراسر عالم «روز کارگر» می نامند.
کارگر نبوده و نیستم برای اینکه کارگر نیستم صد افسوس می خورم. معلم هم نبوده و نیستم اما گهگاهی آموزش هایی داده ام. اما برای اینکه معلم نیستم غمی هم ندارم، چرا که کار معلم را بس سخت تر از کار کارگران عزیز می دانم.
معلم را در سالیان سال همراه داشته ام و با آنها زندگی کرده ام. مثل همه کسانی که مدرسه و دانشگاه و مراکز آموزشی را تجربه کرده اند. الان دو سه سالی است که دیگر با هیچ معلمی سر و کار ندارم به اصطلاح بازنشسته شده ام یا شاید خود را بازنشست نموده ام. اما جالب این است که در هفته دو یا سه شب خواب معلم می بینم. خواب مقاطع مختلف درسی. با ایشان هنوز در حال اره دادن و تیشه گرفتن هستم؛ حقیقتاً عجیب است وحیرت آور .
در طول تحصیلم ممتاز نبودم، بی انضباط نبودم،بی ادب نبودم، شرور نبودم، البته در این فقره اخیر گهگاهی شرارت های مقطعی داشته ام آن هم نه به نسبت معلمین بلکه به نسبت بچه ها. این ها را گفتم تا بگویم پس چرا باید همیشه ایشان این قشر شریف را در خواب کابوس وار ببینم و صبح آن شب با نگرانی بیدار شوم؟
چرا باید از این خواب های پریشان به شکل رنج آور یاد کنم؟
چرا این خواب ها استرس روز مرا فراهم می کند؟

نه این طور ساده هم نیست. من در طول این سال ها با این قشر جامعه که مربی ،پدر ،راهنما و مغز متفکر جامعه اند بوده ام اما از ایشان ضرباتی خورده ام. نه از همه ایشان بلکه از خیلی از این بزرگواران. شاید ایشان هم مقصر اصلی نبوده اند. شاید سیستم غلط حاکم بر این ها مقصر است ، یا شاید من و پدر و مادرم مقصریم! نمی دانم. اما چیز هایی که از ایشان در ذهن دارم چیز هایی زیبا و سراسر نیکی و سپیدی نیست. چرا فریب کاری کنم؟ چرا نادیده بگیریم آنچه در روح من اثر گذارده؟! چرا نادیده بگیرم نا بلدی های یک دبیر یک معلم یک آموزگار را که بچه های پاک بچه های نازنین مردم چون ماده خام در زیر دستانشان به تفاله تبدیل می شدند؟! هرکس هر جرمی مرتکب شود باید محکوم هم بشود. باید دوران محکومیت و مجازات را هم تحمل نماید و این قانون قضایی هر کشوری را تشکیل می دهد من می خواهم در این روز که تنها از معلم به نیکی یاد می شود به بهانه این روز و این نام گذاری از معلمان کشورم گله کنم. گله می کنم چون خودم و دوستان هم قطارم را که در یک مدرسه در یک بازه زمانی خاص سالیان نه چندان دور درس می خواندیم محصول دستان آنها می دانم. ما محصول اندیشه و اعمال آنهاییم. من به خودم این اجازه را می دهم تا از شما معلمان عزیز اقامه دعوی کنم چرا که خود و بسیاری را قربانی عمل کرد غلط شما می دانم، گرچه سیستم غلط باشد.گرچه سرچشمه از جای دیگر گل باشد؛ اما معتقدم که شما عزیزان هم بی تاثیر نبودید که هیچ، بلکه مقصرهم بودید.

به تازگی خواب های پریشان مرا به این فکر انداخت که خوب است آنچه از این قشر دیده ام شنیده ام و رنج کشیده ام را بر کاغذ بنگارم شاید روزگاری به دردی خورد. شاید روزگاری به عنوان اشتباهات فاحش تعلیم و تربیت ثبت شد. شاید اثری داشت و اگر هیچ نداشته باشد دست کم یک تخلیۀ روحی است برای خودم .به هر حال نوشتم و نوشتم وقتی دست به قلم می برم برای یاد کردن از آن دوران از دوران ابتدائی از دوران آغاز تحصیل در دبستان چیز هایی به یادم می آید که تنم را می لرزاند. امروز تنم می لرزد آن روز ها به سبب کمی سن به نسبت امروز متوجه نبودم. که در اطرافم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. اما امروز می بینم که چه شده. خیلی از مسائل آن روزگاران را در ذهن حاضر دارم و امروز به واکاوی آن مسائل مشغولم. حقیقتاً جنایتی عریان بوده در حق بی گناهانی بره صفت.

به یاد دارم که معلمی که در نوشته هایم زیاد از او یاد کرده ام از امتحان گرفتن برای تنبیه دانش آموزان 9 ساله استفاده می کرد و ریشه ترس از امتحان را در وجود خودم تنها این رفتار به علاوۀ رفتار های مشابه دیگر که با این مخلوط شده اند می دانم. رفتار این معلم درصد قابل توجه امتحان گریزی را در من رقم زد.چنانکه که اگر بگویید باید در این موسسه امتحان ورودی بدهی و پذیرش شوی حاضرم گیوتین را تیز نمایید و حاضر، اما من امتحان ندهم. امتحان در من حالتی هیستریک بوجود آورده که تماشایش اسباب خنده برای خودم را نیز فراهم می کند ایام امتحان ایام جان کندن و آرزوی مرگ من بودو…

اما امروز معلمان را دل سوزم. اما امروز معلمان را شرفای قوم بشر می دانم. اما امروز معلم را ارج می نهم. و برای آنها بهترین آرزو ها را دارم. معلم می تواند به همه بیاموزد من جملۀ شاگردانش می توانند مقامات کشورها باشند. بله حکام کشور باید در آن حال که مسئول اند شاگرد هم باشند و وقتی کار به جایی برسد که آموزگاران را در بند کشند، تمرد خود از آموختن را به منصه ظهور گذارده اند. من از آموزگاران کشورم می خواهم ظلم ستیزی را به مردم و مسئولین فعلی بیاموزند. بیایند و نترسند. بیایند به میدان و از مردم هم بخواهند به میدان بیایند. معلم کرسی رسانه ای در اختیار داردکه هرکسی را نصیب نیست. معلم باید به همه دانش آموزانش درس آزادگی و رهایی بدهد. معلم باید مردم را با خبر کند باید به مردم بخوراند. حقوق خود را خوستن چیزی است که معلم باید به مردم بخوراند.باید به مردم تزریق کند.

اما کارگر، کارگر که همیشه مورد استثمار و استعمار بوده و هست. کارگر به پا می خیزد و از حقش صرف نظر نمی کند. کارگر پدر هم هست کارگر رئیس خانواده ای کوچک یا بزرگ است. او عائله دارد. او خرج دارد. خانواده اش خرج دارند. اگر کارگران جامعه را تحمیق نمودند و به زعم خودشان با عدد و رقم ساختگی در آمد سرانه برای این مردم بی یاور رقم زدند در آن صورت اگر این بی نوایان بی نان و بی سرمایه ماندند، دود این آتش به چشم دُول استعمارگر و استثمارگر می رود در این شکی نیست کارگر اگر به زندان و بند کشیده شد تکثیر می شود دقیقاً مثل هر آزاده دیگری که تا به زندان افتاد تکثیر می شود. این صفت حق طلبی و حق جویی است. این صفت را از حسین امام شهیدان و آزادی خواهان جهان ابناء بشر به ارث برده اند. اگر این صفت نبود امروز کسی یادی از او و روز پر بلایش نمی کرد. حق ستاندنی است. هرکه به حکم خواسته قانونی اش به بند در آید، هر که به حکم خواسته قانونی اش جان ببازد، نمی میرد، محو نمی شود، جان می گیرد، ابدی می شود و پژواک می کند در گوش ها،در چشم ها
کاش می دانستند چه می کنند. کاش می دانستند که حق دیگری را خوردن و پایمال کردن شخصیت انسان ها، عاقبتی جز رنج ،درد، آزار و سقوط از مرتبه رفیع انسانیت ندارد.

به هر شکل این دو روز را به همه آزادمردان اعم از کارگران و معلمان تبریک می گویم. و سر افرازی را برای آنها و کشورم آرزومندم .

آوریل 28, 2010

فاطمه شهیدۀ آل رسول

Filed under: Uncategorized,مناسبت,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 7:00 ق.ظ.

به نام خدا

امروز را طبق روایتی روز شهادت فاطمۀ زهرا دختر پیامبر اسلام می دانند.
زنی که مظلوم شهید شد آن هم در عنفوان جوانی. بانویی که جز حق مسلم خود و مسلمین از حاکم وقت چیز بیشتری طلب ننمود.
امروز زنان بسیاری در زندان ها داریم که مانند او طلب حق نمودند و از حق خود منع شدند و در زندان آزار می بینند.
ما از تاریخ چه آموختیم؟ 
تنها آموختیم که فاطمه شهید شده آن هم امروز. پس باید نوحه ،ضجه و ناله سر دهیم تا با وی محشور شویم.
فقط محشور شویم ؟! پس امروز این دنیا را برای که وا گذاریم؟! خدا خواسته که ما در دنیایی بااین رنگ زندگی کنیم؟! قسمت و بهره ما از زندگی این بوده؟! لابد خدا این سرنوشت را برای ما نوشته ؟! نه نه نه
اینها همه دروغ است اگر چنین بود اگر باید به لقای فاطمه دنیا را بخشید، خود فاطمه با حاکم وقت در نمی افتاد بر سر تغییر دنیا.
فاطمه زنی بود که دنیا را به کام ارباب قدرت و زور تلخ کرد. فاطمه کابوس حکومت شد. فاطمه در نظر دشمنانش دُملی بود بر پیکر حکومت که جز جراحی و حذفش آن را چاره ای ندیدند. پس با حذف فیزیکی مداوایش کردند. اما غافل بودند که ندای فاطمه در دل ها طنین انداز ماند تا امروز که صدای او ندای دیگری آفرید. تا ابد هم فاطمه هر روز پیروان بیشتری می یابد.

آوریل 24, 2010

جونور کامل کیه؟!

Filed under: Uncategorized,فیلم,مناسبت,متفرقه,هنر — جهانگرد @ 8:20 ق.ظ.

به نام خدا

سالیان دور برای اولین بار تلویزون دو کانالۀ انقلابی اسلامی ایران در آغازین سال های فعالیت الهی اش! نمایشنامه ای با دو بازیگر به نمایش گذارد؛ که نیک آن را به یاد دارم من آن روز به دیدن این نمایش نشستم کمی از مفهوم آن را می فهمیدم، معنی بعضی از کلمات آن را نیز گاهی نمی دانستم. اما تصاویر بازی بازیگر اصلی آن و حال و هوای صحنه نمایش تلویزیونی مرا مجذوب و سرمست می ساخت.
سال ها بعد مجدداً آن را دیدم اما بیشتر و عمیق تر از بار اول در این بحر فرو رفتم. لذتی بیشتر بهره ای وافر تر کیفی کیفور تر…
دانستم این شخصیت که نویسنده و کارگردان این نمایش است را حسین و فامیلش را پناهی و بعد ها از طریق فیلم»سایه خیال» دانستم «دژکوه» هم پسوندی بر پناهی است می نامند و نمایش مزبور را «دو مرغابی درمه» نامیده بود.

امروز به شدت آرزوی دیدن مجدد آن نمایش ساده را دارم شاید به خاطر حس خاطره انگیز دوست داشتنی اش اما دوست دارم ببینم.
من پناهی را دوست داشتم بازی او ،ابهام و سئوال های او که همیشه یک معما داشت که او را رنجور می کرد همه اینها شخصیت زیبای او را با لحن روستایی دلنشینش تشکیل می دادند.

او خیال پردازی را هم به زیبایی می دانست او در دفاتر شعرش با «نازی» آن معشوق خیالی یا بهتر بگویم آن انسان آرمانی اش صحبت می کند. فیلم»سایه خیال» که در واقع زندگی او را بیان می کند هم «غلومی» را به تصویر می کشد. شخصیتی که او با آن هم زبان است و هم خانه.
او در گذشت و برای همیشه ساکت شد او را بعد در شعری با صدای خودش یافتم جالب است بعد از سکوتش صدایش به من رسید چه زیبا سئوال می پرسد. چه ساده سئوالات مشکل را مطرح می کند.
قسمتی از فیلمش را نیز یافتم ببینید در هر نقشی گویا نقش خودش را بازی می کرد و کودکانه با لج بازی حرف خودش را تکرار می کرد.
در فیلم سایه خیال بیشتر می شود او را شناخت بیشتر می شود به اندیشه های این بچۀ کنجکاو نگاه انداخت او رفته ودر میان ما نیست و در همین فیلمم با او نادرۀ سینمای ایران نیز همبازی بود و باز در این فیلم هم به مادری برای حسین مبادرت می ورزید مادری کردن گویا در خون نادره بود هرچه بود او هم دیگر نیست. نبودن آدم هایی با خاطرات خوشی که از خود بر جا می گذارند دلگیری بوجود می آورد و دلتنگی.

حسین پناهی دزکوه در پایان فیلمش چنین سرود:

خوش به حال لک لکا که خوابشون «واو» نداره
خوش به حال لک لکا که عشقشون «قاف» نداره
خوش به حال لک لکا که مرگشون «گاف» نداره
خوش به حال لک لکا که لک لک اند….

یادشان به خیر.

صفحهٔ بعد »

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.