جهانگرد

آوریل 5, 2016

نوك پيكان اهل كتاب!

Filed under: Uncategorized,فرهنگ,متفرقه,کتاب — جهانگرد @ 1:01 ب.ظ.

به نام خدا

كلاس چهارم دبستان در كتاب جغرافيا نوشته بود:

«نوك پيكان روى نقشه جهت وزش بادها را نشان مى دهد و انتهاى پيكان محل شروع وزش بادها را به شما نشان مى دهد»(نقل به مضمون)

IMG_2184

كلمه پيكان روى نقشه را اول بار اين طور ديدم. پسر بچه اى كم حرف و خجالتى بودم. اما بسيار پرسش گر با حافظه تصويرى نسبتاً قوى. محال بود از معلم بپرسم؛ مادر به سلابه مى كشيدم كه بپرس.  چون خودش هم درباره دروسم در مى ماند، تمام تلاشش اين بود كه من هر چه را نمى دانم و يا هر چه را ياد نمى گيرم كه ممكن است او هم بلد نباشد،را حتما و قطعا من از معلم بپرسم، تا بى جواب نمانيم. تا نتيجه اين شود كه در امتحان آخر ثلث، بيست نمره ى ورقه ام شود! راستى كه چه ايده ى واهى و پوچى.

خلاصه وقتى با عبارت فوق هنگام تدريس معلم مواجه شدم اتفاقى افتاد كه اصلا باور نمى كنيد.شايد تصور كنيد دارم سير داغ و پياز داغ قضيه را زياد مى كنم و در مقام مبالغه ام. اما به اين قبله ى محمدى اگر يك كلمه زياده بگويم تا صبح نشده دوتا شوم.

بارى سرم را بردم توى كتاب از بالا تا پايين تصويرِ نقشه ى گربه گون ايران را كه پر از كوه و دشت بود، اسكن كردم. باز از چپ به راست و برعكس. نه يك بار ،نه دوبار، باور كنيد بيش از سه بار ريز شدم.در نقشه باريك شدم.دقيق شدم.تا پيكان مورد ادعاى متن را در نقشه پيدا كنم!!!

نه.نبود كه نبود.
از شما چه پنهان توقع ديدن يك پيكانِ جوانان گوجه اى يا يك دولكسِ سفيد يخچالى را از قبل نداشتم. اما با خود گفتم مرد است و حرفش !
وقتى مى گويد نوك پيكان و انتهاى پيكان روى نقشه… حتما پيكانى در كار هست كه گفته!                   به اين سوى چراغ احساس كردم كتاب من بد چاپ شده. كتاب همشاگردى سمت چپى و همكلاسى دست راستى را كه هر سه در يك نيمكت،مثل صندلى عقب تاكسى هاى امروزى مى نشستيم،خوب وارسى كردم. اما نه، چيزى نبود.از شما چه پنهان به ايشان هم چيزى بروز ندادم. مى دانيد خودم هم احساس مى كردم مردكنويسندهده يك ادعاى گزاف و بى ربط كرده ، اما خب حرف زده بود.معمولا هم حرف از دهان آدم ها بيرون مى آيد!

بر مى گردم به اول كلامم من خجالتى بودم و نمى پرسيدم.اما با معماهايم آن قدر در ذهنم در گير مى شدم و گلاويز بودم تا آنها فراموش نشوند. سبب كشتى با معما هايم اين بود كه با اين شيوه نهايتاً حل شان مى كردم. بله دير مى شد، اما دروغ نمى شد.بالاخره به زانو در مى آمدند. هنوز هم اين شيوه رگه هايى در وجودم دارد.

اما خانواده ام كه چندان سوادى نداشتند و اهل فضل و علم نبودند ،حُسن بزرگى داشته و دارند.كه به زعم خودم براى هر خانواده اى ضرورى است. ايشان خودشان را ملزم به فراهم كردن مسير آموزش بود براى فرزندان شان كرده بودند. شايد اشتباه مى كردند يا تصميم غلط مى گرفتند،اما تلاش براى پيشرفت علمى ما كردند.هميشه ما را در اين زمينه ها آزاد گذاشتند.ما كتاب هاى زيادى نداشتيم اما اگر مشغول يادگيرى يا تماشا يا گوش دادن مى شديم مانعى در برابرمان نبود.

اما مى دانم آن ها هم از معناى پيكان آن روز بى خبر بودند و اين حقيقت را بعدها دانستم.مهم نيست چون روندى كه ايشان پيش گرفتند باعث شد عاقبت ما «كافر حربى» نشويم بلكه تا حدى «اهل كتاب» شويم و نهايتاً مطالبى بياموزيم.

Advertisements

سپتامبر 18, 2013

نجات جهان !

Filed under: فرهنگ,کتاب,اجتماعی,دینی,سیاسی — جهانگرد @ 1:34 ب.ظ.

به نام خدا
IMG_3اینیاتسیو سیلونه در «نان و شراب» می گوید:»اینک پانزده سال است که انقلابی است و انقلابی بودن حرفه او شده است . وا اسفا بر پیشه ای که هدف آن «نجات جهان » باشد! چه نجات دیگران منجر به نجات شخص می شود.»

چه بسیار بوده اند انقلابیونِ دو آتشه که سخت رزمیده اند و آتش گشوده اند. به نفع خلق کشته اند و خود را هم البته در معرض مرگ قرار داده اند. ولی یا پشیمان شده اند و یا همان مکتبی که بنیان نهاده اند دنیا و مافیها را برایشان تنگ و زندگی را بر ایشان سخت کرده. سخت تر از نای مسعود سعد سلمان.

نیز بوده اند کسانی که صد پشت غریبه بوده اند با هرچه سیاست و سیاستمدار است. غریبه بوده اند با هرچه این جهانی و مدرن است .
می خوردند و می آشامیدند برای رمق داشتن،تنها برای ذکرِ مذکورِ محبوب و فرارسیدنِ لحظه ی وصل به مقصود. نمی خواستند جز این. زاهدانی بودند که تمام تلاش شان راه گشودن برای خود و مشعل داری برای خلق خدا به سوی خود خدا بوده است.

هر دو نمونه را دیده ایم و شنیده ایم که به بن بست و ناکامی رسیده اند.
گاه این نافرجامی را به گردن شرایطی بهتر یا نبودن برخی مولفه ها می اندازند!
که اگر چنین نمی شد و این موارد پیش نمی آمد…
و یا اگر آن امکانات را در اختیار داشتیم به این وضعیت گرفتار نمی شدیم.

حقیقت این است که باید بگویم من این نوع استدلال را قبول ندارم. چون این که این مولفه ها اگر بود هر آینه ما پیروز میدان بودیم، یک موردِ موهوم است و یک رویایِ تعبیر نشده.
چطور ممکن است یک انقلابی بگوید اگر رهبر حزب فلان این گونه استراتژی می چید و این گونه در انتخابات ظاهر می شد ما پیروز می شدیم و اگر ما پیروز می شدیم و بعد چنین می کردیم و چنان می کردیم (البته به شرط اینکه همه تصورات را با موفقیت و به شکل ایده آل پشت سر می گذاردند) قطعاً اوضاع کشور بهبود چشمگیر می یافت و موفقیت های پیاپی در انتظار مردم ما بود آن روز کشور در منطقه می درخشید!

اگر خوب توجه کنید، همه حرف ها به «اگری» بند است که هیچ گاه محقق نشده و اگر هم اتفاق می افتاد معلوم نبود چگونه مختومه شود! آیا چنان که رهبر حزب می خواست بی چون و چرا و کم و کاست؟
یا مثل همه مسائل طبیعی با اشکالات و کم و زیاد های طبیعی همراه بود؟
که اگر این گونه بود باز نقایصی در شکل دادن منویات رهبران سیاسی حزب مورد بحث پیشامد می کرد و موفقیت های مد نظر ایشان با خلل همراه بود.
همین مورد را در حق داعیه داران هدایت خلق به سوی حق و حقیقت و طریق هدایت یعنی ، خطبا و واعظان دینی قیاس کنید.

نهایت این نتیجه را بگیرم که سیلونه، خوب دانسته که بهتر آن است که به خرد خرد ساختن، پرداختن، بهتر و با صرفه تر است؛ از اینکه بخواهیم کلانترین کار یعنی جهان سازی کنیم.
معمولا جهان سازان نام سازی هم می کنند.لزوماً نه خود خواسته-البته گه گاه هم خواسته- اگر هم نخواهند به دنبال جهان ساختن نام شان هم ساخته و پرداخته می شود.میان مردم سرآمد می شوند.
نام گریزان؛ آن ها که از شهرت نفرت دارند و می دانند شهرت چه بر سر شان می آورند، می روند و به خرده کاری می پردازند و ریز می سازند اما تیز…

آوریل 18, 2013

لئو تالستوی نه لئو تولستوی!

Filed under: فرهنگ,کتاب,تصویر,داستان — جهانگرد @ 7:00 ب.ظ.

به نام خدا
images (1)
سروش حبیبی از مترجمان خوب کشورمان که از زبان روسی ترجمه می کند به من فهماند و آموخت که «تالستوی»صحیح است و تولستوی تلفظ نادرشتی از نام نویسنده نام آور و بزرگ روسیه است.افزون بر این در آثار این نویسنده به مدد برگردان زبانی این مرد توانستم سیری کنم و بیاندیشم و درک کنم مرگ را از منظر انسانی چون «ایوان ایلیچ».
n21335«مرگ ایوان ایلیچ«نام داستان کوتاه بلندی از اوست.که اگر بی نظیرش نگویم باید اعتراف کنم کم نظیر است. تاثیر گذار است. موجز، مختصر،پر محتوا و در عین حال سنگین. احساسات انسان را به بازی می گیرد. مرگ را ترسیم می کند غفلت از مرگ را می زداید. علاقه و وابستگی به زن و فرزند و زخارف دنیوی را به معنای واقعی و به شکل ملموسی زیر سئوال می برد.

تلنگر موثری به روح انسان می زند و نکاتی ظریف از مرگ را به رخ می کشد که حقیقتاً کمتر به آن فکر کرده ایم.به نظر شخصی من که البته جز برای خودم چندان اعتباری ندارد این نگاه تالستوی حاصل تجارب بی حد و حصر اوست. گویا تا جایی که من خبر دارم زندگی پر فراز و نشیب و پر راز و رمز و سرشار از تجربه های متفاوت و حتی و ضد و نقیضی داشته تا به منزل مقصودش رسیده و محمل بر زمین گذارده. نتیجه آن همه تفکرات باریک بین و موشکافی های او این نگاه دقیق و ریز بینی ونکته سنجی شده است. تا شاهد این همه دقیقه درباره مرگ در صد و چهار صفحه کاغذ باشیم.

آوریل 15, 2013

آبلوموف و آبلومویسم!!!

Filed under: فرهنگ,کتاب,تصویر — جهانگرد @ 8:47 ق.ظ.

به نام خدا

1343225045

کتاب پیش رو نوشته نویسنده قرن نوزده اهل روسیه و متولد سیبری است نویسنده ای قدَر، که اثری کم نظیر خلق کرده من خواندنش را سخت توصیه می کنم.او «ایوان الکساندروویچ گنچاروف» نام دارد.
مدت مدیدی طول کشید تا این اثر را خواندم چرا که خوب با شخصیت کتاب یعنی «ایوان ایلیچ آبلوموف»که در واقع یک راحت طلبِ نازپرورده و تن پرور است هم ذات پنداری کردم.
قسمت دوم کتاب را که حدود پنجاه صفحه است با عنوان»آبلومویسم چیست؟» نیکلای آلکساندرویچ دابرولیوبوف فیلسوف و منتقد ادبی روس که معاصر گنچارف است در مقام نقد کتاب نگاشته که آن هم در نوع خود ستودنی است.
ایوان گنچاروفآنچه از لابلای خطوط این رمان به دست آوردم تجاربی است که خودم و بسیاری از مردمان ما و انسان های هم عصر و هم نسل ما مبتلای به آن هستند و آن همانا تنبلی و سستی و کاهلی در تصمیم گیری هاست و بی پشتوانه بودن در انجام انجاز تصمیمات اتخاذ شده است که این دومی از اولی بسیار خطرناک تر و کشنده تر است و از انسان بیکاره ای ناتوان می سازد که جز نتوانستن از او نمی آید!

نویسنده گویا این موضوع را در کشورش خوب رصد کرده و مواردی مبتلا یافته و مشاهدات را به رشته نثر و در فرم داستان در آورده و قبل از او ردی از آبلوموف در آثار کسانی چون پوشکین، گرتسن (هرتسن) و تورگینف نیز می یابیم و این نمایانگر اپیدمی بیماری آبلومویسم در روسیه است.

شاید پر بی راه نباشد اگر بگوییم کشور های نه چندان پیشرفته و یا محترمانه تر در حال توسعه! امروزه در گیر این مشکل روحی و جسمی اند و آمار کسانی که درگیر این بیماری اند در این ممالک بیش از دیگر کشور هاست!

به هر حال خواندن این رمان با ترجمه جناب آقای «سروش حبیبی» که گویا دوبار این رمان
CDB4E1CA-C2B9-45FA-BC00-D2409DF8EA46_mw800_sرا به فارسی برگردانده است توصیه می کنم. گویا مترجم یک بار رمان را از فرانسه یا انگلیسی به فارسی ترجمه کرده و بار دوم از روسی و متن اصلی به فارسی ترجمه نموده.
این کتاب که تصویرش را در این متن می بینید همان نسخه ای است که من خواندم و تصریح شده است که از روسی ترجمه شده و بسیار روان و جالب ترجمه شده است و فصاحت و شیوایی را می توان احساس کرد.به هر حال از آقای حبیبی بسیار متشکرم که مرا فرصت داد تا با چنین نثری و چنین اثری به این سبک آشنا شوم.

اکنون برخودم لازم می دانم تا با یاد آوردن آبلوموف و نهایت او غایت کارش به زندگی با عینک دیگری بنگرم و دستی به سر و روی زندگی ام بکشم. دستی به سر و روی تصمیم گیری هام و نگاهم به اطرافم بکشم تا بتوانم اطرافم را به کلی تغییر دهم.

اوت 24, 2012

کتاب خوان می شویم

Filed under: فرهنگ,متفرقه,کتاب — جهانگرد @ 3:01 ب.ظ.

به نام خدا

دارم آرام و بی صدا سر و سامانی به خواندن ها و خوانده هام می دهم. از زمانی که برادر جان، کمر همت بسته و کلمه ها را از درون کتاب ها بیرون می کشد و لب را و چشمان را مشغول شان می کند؛ تشویق شده ام که بخوانم و بدانم. مایلم تا من هم دست به کار استخراج کلمات شوم. این روز ها را با زندگی نامه ای هاینریش بل نویسنده مورد علاقه ام آغاز کردم.در این راه «نشر ماهی» سلسه کتب جیبی داردبه نام «نسل قلم». که تحت اشراف آقای «خشایار دیهیمی» این مترجم و فلسفه خوانده و زبان دان کشورمان کمک قابل توجهی به من کرده است.
بعد از «هاینریش بل» به سراغ «آلبر کامو» رفتم که همیشه دوست داشته ام از او بدانم.نوشته هایش و آثارش را درک کنم که ناخود آگاه تا به خود بجنبم خود را مشغول خواندن «بیگانه» دیدم.باز هم اینجا رد پای داداش در این تغییر مسیر مطالعه قابل تشخیص است. سخت شیفته نوشته کامو شدم.ناگفته نماند قبل از آن داستانی کوتاه از «همینگوی» و داستانی از «وودی آلن» خوانده بودم. داستانهای کوتاهی از «داستایفسکی» هم در دست دارم. البته آرام آرام باید افسار را به دست گیرم و مطالعه داستان های این بزرگان را جهت دهی کنم. تا چه پیش آید . می دانم، اما هر چه نباشد، انس با واژه راهی مطمئن است و کاغذ و قلم از دیرینه های دور رفیق انسان بوده اند و چه بسا برجاماندن داستان بشر از قلم سود برده باشد. به هر حال این شروع را به فال نیک می گیرم و از آنچه بخوانم تصویری و گزارشی اینجا منعکس می کنم تا لا اقل برای بعد، تاریخ مطالعه و سیر آن را از دست ندهم و به کارم آگاهی بیشتر داشته باشم.

ژانویه 6, 2012

باز یافتن دوستی

Filed under: فلسفی,فرهنگ,هنر,کتاب — جهانگرد @ 11:42 ق.ظ.

به نام خدا

دوستی ها گاه چنان صمیمیتی با خود دارند که، دو دوست صمیمی را دو قلوهایی همزاد جلوه می دهند.
دوستی چنان با دو دوست صمیمی درهم می پیچد، که گویا دو نفر را در یک نگاه، یک نفر و گهگاه دو نفر می بینیم. دوستی و رسم دوستی این است .اگر غیر از این بود باید بگوییم شبحی از دوستی را شاهدیم.

اما آیا می شود دوستی رنگ ببازد؟
می شود صمیمیت بی رنگ شود؟
بله دوستی ها وقتی رنگ می بازند که عواملی سخت هولناک ،آن ها را از روند صمیمانه و عادی خارج سازد. به عنوان مثال چند دوست می شناسیم که با سر گرفتن انقلاب ایران در سال 57 معیارهایشان تغییر کرد و میانشان فاصله افتاد؟
بله ایدئولوژی می تواند بین افراد دیوار نامرئی اما محکم بکشد.

انسانیت انسان اگر تحت تاثیر بسته های ایدئولوژی قرار گیرد، در آن صورت است که انسان درجه بندی می شود.انسان دارای رتبه، با هم نوع خود، با گوشه چشم به رتبۀ خود و رتبۀ طرف رفتار می کند.این چنین است که می بینیم، انسان ها دوستی ها را، صمیمیت را، صفا را، زندگی زمینی را و همجواری مسالمت آمیز را فدا می کند و نادیده می انگارند.

خیلی اوقات می پنداریم اگر مذهبی هستیم،در صورت معاشرت با مردم لاقید در قبال مذهب ،و یا هم کلامی با ایشان رسماً گرد نشستن به دامن مذهبی مان را، با دست خود روا داشته ایم!
همین شکل، غیر مذهبی ها می پندارند اگر با مردم مذهب مدار در یک کوپه نشستند، یعنی تایید مذهب واین تایید! سخت نارواست. این چنین است که این دو گروه انسان ها از هم جدا می شوند، از هم می گریزند و فطرت انــسان را که زندگی اجتماعی و جمعی است زیر پا می گذارند.

کتابچه «دوست باز یافته»را که مرحوم «سحابی» مترجم بزرگ فارسی زبان، آن را از فرانسه به فارسی برگردانده، به قول خود مترجم، نه داستان کوتاه است و نه نوول. بلکه چیزی ما بین این دو است. وقتی کتاب را مطالعه می کنید، داستان با بهترین حالت ممکن در ذهن جا می گیرند و شخصیت ها را، به صورت واضح و با کیفیت عالی در مقابل خویش می یابید.
نمی دانم از قلم نویسندۀ اصلی، این کتاب چنین جذاب نگاشته شده؟! یا از قلم مهدی سحابی این چنین روان و جذاب و مطلوب ترجمه شده؟! به هر حال این کتاب را که می خوانید علاوه بر لذت وافر شنیدن قصه از حقایقی ظریف و نکاتی دقیق با خبر می شوید که این مطالب حقیقتاً قابل تفکر و قابل تامل است. انسان را اندیشه باید تا دنیای بشر زیبا شود، خواندن این کتاب «فرد اولمن» را که چاپ نشر ماهی است توصیه می کنم.

ژانویه 3, 2012

نوه آقای لین

Filed under: فرهنگ,کتاب — جهانگرد @ 1:06 ب.ظ.

به نام خدا
فیلیپ کلودل نویسنده و کارگردان فرانسوی کتاب نوشته به نام «نوه آقای لین»در ایران آقای پرویز شهدی آن را به فارسی برگردانده اینجامی توانید در مورد این کتاب و این داستان کوتاه بلند بیشتر بخوانید و بدانید.
به مدد نیکی دوستی و برادری توانستم این کتاب را بخوانم. کتابی است لطیف، ظریف و مملو از احساس. کتابی که آدم رو مشغول می کنه به فکر فرو می بره و آدم با آن همذات پنداری می کند شاید همه اینها نظر و حس من باشد! اما خیلی دوستش داشتم.برای علاقه مندان به کتاب های کمی متفاوت توصیه می کنم.

نوامبر 18, 2011

خدا با آدم های عاشق است.

Filed under: فیلم,فرهنگ,هنر,کتاب,اجتماعی — جهانگرد @ 4:47 ب.ظ.

به نام خدا


ماجرای عشق و عاشقی انسان ها بسیار پیچیده و پر رمز و راز است.ملاطی لازم دارد که مهمترینش عاشق پیشه و معشوقه و البته رقیب عاشق می باشند. خود عشق هم که بماند که خود مثنوی هفتاد و هفت من کاغذ است!
اگر پسرکی که گویا با شنیدن آلوچه دهانش آب افتاده و خیال می کند عاشق شده و نداند عشقی که از آن دم می زند چیزی جز فوران هورمون جنسی و میل همخوابگی نیست؛با اولین خوابیدن و اطفاء شهوت سوز و گداز عشقش! کم فروغ می شود، تا زمانی که دندان از آلوچه کند شود و معده از اسید ترشش چنگ زند؛ دست از عاشق پیشگی و معشوق و همخوابگی می کشد و حسرت روزگار مجردی اش را می خورد.

اما عشق اگر عشق باشد، حتی قبل از ترشح هورمون های جنسی در عاشق، ایجاد بعث کرده و معشوق را قبلۀ نگاه خویش می داند و برای رسیدن به او حاضر نمی شود هر کاری کند و هر هزینه ای را بپردازد.
به عنوان مثال وقتی اسد الله میرزا اولین بار که فهمید سعید عاشق لیلی است گفت:»خب اگر دیر بجنبی وقتی پوری خدمت نظامش تمام شود لیلی رو برای او شیرینی می خورند!»
سعید با دست پاچگی گفت:»نمی دونم چی کار کنم؟»
شازده اسدالله با حالتی که او را دل داری می داد گفت:»عیب نداره نگران نباش خدا با آدم های عاشق است»*
حتی وقتی اسدالله حرف از رفتنِ به سانفرانسیسکو را پیش کشیدواصرار کرد ولو یک تک پا سری به سانفرانسیسکو بروند سعید ناراحت می شد و می گفت:»عمو اسدالله از این حرفهای بد نزنید»
و به تصریح پزشک زاد که همه این حرفها را وی در دهان اسد الله و سعید گذاشته است،سعید از اینکه اسدالله میرزا بی پردگی می کند او از آلوده شدن عشق پاکش ناراحت می شود. اما به خاطر رودربایستی با عمو اسد الله دارد چندان اعتراض نمی کند.

می بینیم که عشق پاک و ناپاک داریم البته سعید استثنا بود که دوست نداشت به قیمت سانفرانسیسکو لیلی داشته باشد تنها لیلی را می خواست و وجود لیلی برایش محترم بود خب این استثناست اما بزرگتر از سعید هستند که جز به سانفرانسیسکو نمی اندیشند.

رقیب عشقی خود داستان مجزاست که عاشق ما با زید،عمرو، محمد و…طرف است و معشوق در خطر عاشق حقیقی حاضر نیست که به علت از دست رفتن معشوق و برنده شدن رقیب صورت معشوق را با اسید بسوزاند بلکه این نمایان گر طینت نا پاک اوست مگر در عشق می شود پلید بود؟!!این چنین فردی خود خواه و خون خوار است و تنها خود را و امیال خود را می خواهد و می بیند.

گاه اما پیش می آید که خود لیلی معشوق نمی ماند و نمی خواهد معشوق باشد و این نیز سعید ماجرا یا ما بازاء آن را می آزارد لطمه می زند.نیز می شود تصور کرد که عاشق داستان کم تجربه و نابلد باشد که نهایتاً علی رغم علاقه و عشقش رفتارش او را ناکام گرداند اما آنچه بیش از هر چیز به نظر مهم می رسد حفظ اخلاق انسانی و رفتار اخلاقی در مثل چنین موارد است.

مدتی است که به خواندن رمان «دایی جان ناپلئون» اثر»ایرج پزشک زاد»مشغولم.که لایه ظاهری کلمات عمیق وی مسئله عشق پاک و کودکانه صرف است که نهایتاً هم …

*پ.ن:
نقل به مضمون و برگرفته از رمان دایی جان ناپلئون

مه 24, 2011

دوستت دارم اما زندگی مشکلات دارد!

Filed under: فیلم,فرهنگ,متفرقه,کتاب,اجتماعی — جهانگرد @ 1:03 ب.ظ.

به نام خدا

پسرک داشت سررسیدهایی را که پر از دست نوشته هایش بود وارسی می کرد. دو، سه سررسید را روی میز مقابلش گذارده بود و یکی را در دست داشت. پدر وارد اتاق شد، چشمهایشان به هم دوخته شد. همین گونه که چشمان پدر براق تر می شدف چشمان پسر از هراس مملو تر می شد. وقتی به میز رسید سررسید پر از کلمه را با نگاهی گذرا از دست پسر گرفت، چند ورق زد و مطمئن شد آنچه را می خواسته یافته! آن را بست و بر سر پسر کوبید. بلافاصله گفت: «به جای سیاه کردن این کاغذ ها برو یک کار یاد بگیر تا وقتی من مُردم به چه کنم چه کنم نیفتی»

پسر داشت در خیابان می رفت با دختر مورد علاقه اش قرار گذاشته بودند به بوستان خلوت و دنجی رسیدند در حالی که گفتگو می کردند. گذشته و آینده و حال شان را در یک جمله جمع می کردند ؛پدر سر رسید و باز نگاه ها آغاز شد. پسر با احترام برخواست و به پدرش سلام کرد و دختر را به پدر معرفی کرد. پدر با دخترک خوش و بشی کرد و حرفش را فرو خورد. اما هم پسر فهمید او چه می گوید، هم پدر با چشمانش حرفهایش را زد.

پسر با دختر مورد علاقه اش در ادامه صحبت هایشان به فردا و فرداها می نگریستند اما هرچه چرتکه انداختند محاسبه شان جور در نمی آمد. نمی شد زندگی شان را بر پایه داشته ها بنامی نمودند و داشته هایشان کمتر از بنای یک زندگی دونفره بود .پسر گاه با خود می گفت کاش قبل از اینکه به نقطه صفر برسد والدینش او را برای چنین روزی آماده می ساختند اما خود می دانست این کاش ها اساساً لحظه ها را تلخ می سازد.

پسر دانسته بود که عشق و فقر جمع نشدنی اند. او فهمیده بود که هنر و زندگی مادی جمع نشدنی اند. و در یافته بود اجتماع به کارگر نیاز دارد و اگر کارگر می بود دختر موردعلاقه اش به او نمی اندیشید.

او می دانست که با عشق و با دانشِ او ،نان سنگکی هم به او نمی دهند اما توجیه نشده بود که باید برای یافتن سنگک پشت و رو خشخاشِ دو آتشه باید از کله سحر تا بوق سگ بدود.
عملا می فهمید که باید بدود و این مطلب را زندگی عملا به وی تنقیه کرده بود.

رمان خلاقانه و مشهور هنری مورژه نویسنده ی قرن نوزدهمی و پرکار اهل فرانسه ، به نام «صحنه هایی از زندگی » طی سالهای 1847تا 1849 به بازار نشر راه یافت و مورد توجه علاقمندان قرار گرفت

در اینجا در مورد این رمان و …بیشتر بخوانید
که بر اساس آن آکی کوریسماکی فیلم «زندگی کولی وار» را ساخت که امروز به تماشایشش نشستم من نسبت به فیلم راضی بودم چون حال و هوای کارهای کوریسماکی را می پسندم امید دارم فیلمی که در جشنواره کن 2011 به نمایش در آورد را ببینم

آوریل 21, 2011

هزار توی رؤیا-حقیقت

Filed under: فرهنگ,متفرقه,کتاب,اجتماعی — جهانگرد @ 12:24 ب.ظ.

به نام خدا


کتابی که تصویر آن را مشاهده می کنید به سعی «مسعود فراستی» ترتیب یافته است. این کتاب درزمینه معرفی اینگمار برگمان و سینمایش است مجموعه ای از نقد ها مصاحبه و… درباره این بزرگ سینمای جهان.

با خواندن صحبت های خود برگمان و با دیدن تعاریفش از آثارش، مطمئن شدم که هرچند در قله ایستاده باشی باز هم بالاتری هم وجود دارد. باز هم می شود کارهای تو را ضعیف،نارسا و گاه مبتذل تلقی نمود.
این نماد غیر کامل بودن انسان است. انسان کامل و مجهز به همه توانمندی ها حتی در یک رشته! هم نمی توان یافت. البته باید بگویم کسی که در رشته ای به درجه ای از تکامل برسد که او را یکی از برترین های رشته اش معرفی کنند، او دیگر نباید با مبتدیان و آماتورهای آن رشته مقایسه شود. چرا که همه آنها به دست او، به رفتار او و به عملکرد او خیره می شوند تا بیاموزند آنچه را باید.

این را هم نباید نادیده گرفت که برگمان هم با همه بزرگی اش می تواند اثری داشته باشد که خیلی سبک و نازل باشد یعنی می خواهم بگویم گاهی بزرگان در هر رشته ای می توانند اشتباه و خطایی کنند که حتی غیر حرفه ای های آن رشته ها هم شاید کمتر از آن اشتباهات داشته باشند.

این قانون کلی نیست اما هر چه آدم بزرگتر باشد، خطا و اشتباهش هم بزرگ تر خواهدبود.
به هر شکل آنچه از این کتاب دریافتم این است که خود برگمان اعتراف می کند فلان اثر فلان صحنه از آن فیلم خیلی ابتدایی، ضعیف،بد و نا منسجم بود و من آن را نمی پسندم. و یا منتقدان در مورد او و آثارش به صراحت ایرادها را بیان می کنند.که این نکته اخیر هم مطلب مهمی است که بزرگی طرف نباید مانع از نکته سنجی و موشکافی کارهایش شود. گرچه اغلب موارد این نکته سنجی ها و نقد ها، هم به کام آن شخصیت مهم و هم به ذائقه اطرافیان تلخ می آید. بسا نتیجه اش گوشه نشینی و عزلت نیز گردد. که به عقیده راقم حروف ارزشش ستودنی است و به بهایش می ارزد.

صفحهٔ بعد »

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.