جهانگرد

نوامبر 2, 2016

قرص

Filed under: متفرقه,اجتماعی — جهانگرد @ 10:13 ق.ظ.

به نام خدا

محسن یعنی «آقای أخوی» همیشه به من می گوید: «عین دکتر محمد مصدق علاقه خاصی داری که توی رختخواب، مریض باشی! »
تا حدی اعتراف می کنم چون تنبل هستم و گرفتار مرض آبلوموفیسم، بله حق با اوست. چه کنم؟

اما قسمت اعظم این قضیه هم دست من نیست فراموش نکنیم،راستی راستی مریض بوده و هستم.مرض در جان و تنِ بی توانم رخنه کرده. گفتم تن بی توان؛یاد دوران مدرسه افتادم و امتحان ورزش.آن زمان پرش جفت پا بود نمی دانم اسمش چه بود می ایستادیم و از جا می جهیدیم و بر حسب سانتی متر طول پرش را می سنجیدند -با چشمان ضعیفم می گفتم این کار،این نیمچه چشم را هم از من می گیرد- خلاصه همیشه آخرجدول بودم یا یگی دو نفر مانده به آخر.هیچ ورزشی هم بلد نشدم حتی شطرنج !

1391411529-drugs-588x300
باری مرض سراغم آمد 26 سال داشتم ؛که از فرط سردرد های چنین و چنان،خواب نداشتم. شب تا صبح در خواب سردرد را تحمل می کردم و رنج می بردم که اصلا قلم درد را نمی تواند توصیف کند . من این حکم را درباره همه دردها یکسان می دانم.تنها بگویم بارها گفتم راضی نیستم دشمنم هم این درد را بگیرد از بس که هولناک و رنج آور است.

خب از آن سال تا امروز یعنی از بیست و شش سالگی مادرم که رنج مرا می دید پا در یک کفش کرد و همین آقای اخوی رفت از دوست عزیزش آدرس یک متخصص مغز و اعصاب را گرفت و آمد و تلفن زدند،وقت گرفتند،راهی بسیار دور تامنزل را پدرو مادر بیچاره مرا بردند.مادر گفت باید خودم بیایم ببینم که چه می گوید تا خیالم راحت شود گفتم: بیا من تسلیمم. رفتیم. از آن روز همیشه پنج تا شش قلم قرص،صبح و ظهر و شب می خورم .

اما قرص .با قرص ها دوست شدم .قرص ها را اول نمی شناختم .غریبی می کردم .بعد با قرص ها دوست شدم انگشت های سبابه دو دست را روی بر آمدگی ورق قرص می گذارم و پشت ورق را با شصت دو دست نگه می دارم بعد با سبابه ها  فشار می آورم به برآمدگی و قرص بیرون می آیداینجا آلومینیوم ظریفِ زیرِقرص گاهی از یک طرف پاره می شود که مثل یک در است.این برای من بسته بندی و ورق قرص مرغوب محسوب می شود اما گاهی این ورقه آلومینیومی از وسط چاک می خورد و دو قسمت می شودقرص مثل جو جه سر از تخم بیرون می آورد. برای من این قرص بسته بندی مرغوب و چشمگیری ندارد.قرص های سوئدی را در قوطی های بلند پلاستیکی بسیار زیبا دیدم اما ورقه هایش را دوست ندارم همچنین دانمارکی ها و نروژی ها را .چون یا پلاستیک اند یا آلومینیوم مخلوط با پلاستیک. از هم جدا نمی شوند؛آخر یکی از عادات من این است که هر دو قرص کنار هم که تمام شد ؛آنها را تامی کنم یعنی در ورق ده تایی پنج قرص دوتایی کنار هم ردیف شده اند دو تای اول که تمام شد آن دو را در ردیف تا می کنم دوباره باز می کنم باز تا و دوباره باز می کنم این عمل ده تا بیست شاید پنجاه مرتبه تکرار شود بستگی به جنس ورقه قرص دارد آن گاه دست از لجبازی برمی دارد و از هم ردیفانش جدا می شود تلپ می افتد زمین!
لذا حجم ورقه قرصم کوچک می شود تا در پلاستیک زیپ کیپ کوچکم که یادگار است و جحمش هم بسیار مقبول است ؛بهتر جا می گیرد.همه قرص ها باید در این زیپ کیپ چسب کاری شده ی قدیمیِ محکم ،یک جا باشند.این هم یک قانون نانوشته ی قبول شده است.

03339240302421874105

قرص ها چی؟ آنها هم مرا دوست دارند؟
بسیار ! وقتی دو روز ،تنها دو روز متورال رو نخورم قلبم برایش می تپد.می خواهد از سینه در بیاید.در واقع می خواهم بگویم متورال از داروخانه بی تاب تر از قلبم برای من می شود .آن قرص دیگر و آن یکی را نمی گویم تا شدت علایق ما مخفی بماند رابطه مان خصوصی باشد.

سالها گذشته قرص قسمتی از زندگی مرا تشکیل می دهد یکی از مخارج مهم زندگی من خرید قرص است باید خرج قرصم را در بیاورم. مانند کسی که تمبر باز است یا مجموعه وسیعی از پیپ و عصا جمع می کند. من هم قرص جمع می کنم. اما در معده ام و همه را به حافظه می سپارم. قرص ها کمکم می کننند تا به قول آقای اخوی کمی به مصدق بازی حرفه ای تر و مجرب تر تن بدهم.

من امروز متوجه شدم به خود قرص ها به ماهیت قرص ها به هویت و جسمیت قزص ها معتاد شده ام و نبودن شان را روزی …نه نمی نوانم تصور ،چه رسد تحمل کنم.

ژوئیه 12, 2016

‹Bullfighting›

Filed under: Uncategorized,فرهنگ,مناسبت,متفرقه,ورزش,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 6:25 ب.ظ.

به نام خدا

«Bullfighting» یا «گاوبازی» دل مرا ریش می کند.مرا وادار می کند، با گاو هم دردی کنم.
ژوئیه 2016 ؛بله همین چند روز اخیر «لورنزو» گاوِ نگون بختِ میدانِ خودخواهیِ اسپانیولی؛ ماتادور «وکتور باریو» را راهی جهنم کرد!102878882_Victor_Barrio___from_his_FB_profile_https--wwwfacebook.com-VBVictorBarrio---_2
شاید با خود بگویید اوه اوه چه نفرتی از قلم این بابا می چکد؟
باید یک مختصر توضیح دهم. بعد برای تأیید حرف هام چند تصویر نشان تان دهم.

من از مرگ کسی خوشحال نمی شوم. منتظر مرگ کسی هم نمی نشینم. اما این ماتادور ها و طرفداران شان ،که این رفتار را فرهنگ کشور شان معرفی می کنند ؛حماقتی را فرهنگ جا می زنند.

نمی دانم ،دانسته یا نادانسته سبب بد نامی کشور شان می شوند. به هر حال از این موضوع گذشته او که این گونه به جان حیوان بی دفاع می افتد از حیوان کمتر و از آن پست تر است. نبودنش باعث دل خوشی من نمی شود اما حتم و قطع سبب آسایش حیوانات است. او دد است. دیو است. پست است. از این جهت از نبودش دلخوش می شوم که مدافع حقوق حیوان مخصوصاٌ  این گاو های قربانی این میدان های ددمنشانه هستم.

636037390072672276--1
توجه بفرمایید به عنوان مثال «لورنزو» گاو عصبانی بیچاره ای که «باریو» این ماتادور بی رحم را به درک فرستاد به خاطر این عملش -که در واقع غریزی بود هیچ گونه اختیار و عمدی در قتل باریو از سوی لورنزو وجود نداشت- را محکوم به مرگ کردند. فکر می کنم اگر بنا باشد امثال من از مرگ ماتادور ها خوشحال نشوند بهتر آن است که از اساس ماتادور و گاوبازی و این فستیوال را راهی موزه کنند و فاتحه اش را بکلی بخوانند تا همه خوشحال شوند.

اما قبل از آن فعلا با گاو هایی با سابقه ی «لــورنــزو»  این چنین سوابق را دوره می کنیم و شادمان می شویم.

images (1)

images (2)

images (4)

images

images (3)

 

آوریل 5, 2016

نوك پيكان اهل كتاب!

Filed under: Uncategorized,فرهنگ,متفرقه,کتاب — جهانگرد @ 1:01 ب.ظ.

به نام خدا

كلاس چهارم دبستان در كتاب جغرافيا نوشته بود:

«نوك پيكان روى نقشه جهت وزش بادها را نشان مى دهد و انتهاى پيكان محل شروع وزش بادها را به شما نشان مى دهد»(نقل به مضمون)

IMG_2184

كلمه پيكان روى نقشه را اول بار اين طور ديدم. پسر بچه اى كم حرف و خجالتى بودم. اما بسيار پرسش گر با حافظه تصويرى نسبتاً قوى. محال بود از معلم بپرسم؛ مادر به سلابه مى كشيدم كه بپرس.  چون خودش هم درباره دروسم در مى ماند، تمام تلاشش اين بود كه من هر چه را نمى دانم و يا هر چه را ياد نمى گيرم كه ممكن است او هم بلد نباشد،را حتما و قطعا من از معلم بپرسم، تا بى جواب نمانيم. تا نتيجه اين شود كه در امتحان آخر ثلث، بيست نمره ى ورقه ام شود! راستى كه چه ايده ى واهى و پوچى.

خلاصه وقتى با عبارت فوق هنگام تدريس معلم مواجه شدم اتفاقى افتاد كه اصلا باور نمى كنيد.شايد تصور كنيد دارم سير داغ و پياز داغ قضيه را زياد مى كنم و در مقام مبالغه ام. اما به اين قبله ى محمدى اگر يك كلمه زياده بگويم تا صبح نشده دوتا شوم.

بارى سرم را بردم توى كتاب از بالا تا پايين تصويرِ نقشه ى گربه گون ايران را كه پر از كوه و دشت بود، اسكن كردم. باز از چپ به راست و برعكس. نه يك بار ،نه دوبار، باور كنيد بيش از سه بار ريز شدم.در نقشه باريك شدم.دقيق شدم.تا پيكان مورد ادعاى متن را در نقشه پيدا كنم!!!

نه.نبود كه نبود.
از شما چه پنهان توقع ديدن يك پيكانِ جوانان گوجه اى يا يك دولكسِ سفيد يخچالى را از قبل نداشتم. اما با خود گفتم مرد است و حرفش !
وقتى مى گويد نوك پيكان و انتهاى پيكان روى نقشه… حتما پيكانى در كار هست كه گفته!                   به اين سوى چراغ احساس كردم كتاب من بد چاپ شده. كتاب همشاگردى سمت چپى و همكلاسى دست راستى را كه هر سه در يك نيمكت،مثل صندلى عقب تاكسى هاى امروزى مى نشستيم،خوب وارسى كردم. اما نه، چيزى نبود.از شما چه پنهان به ايشان هم چيزى بروز ندادم. مى دانيد خودم هم احساس مى كردم مردكنويسندهده يك ادعاى گزاف و بى ربط كرده ، اما خب حرف زده بود.معمولا هم حرف از دهان آدم ها بيرون مى آيد!

بر مى گردم به اول كلامم من خجالتى بودم و نمى پرسيدم.اما با معماهايم آن قدر در ذهنم در گير مى شدم و گلاويز بودم تا آنها فراموش نشوند. سبب كشتى با معما هايم اين بود كه با اين شيوه نهايتاً حل شان مى كردم. بله دير مى شد، اما دروغ نمى شد.بالاخره به زانو در مى آمدند. هنوز هم اين شيوه رگه هايى در وجودم دارد.

اما خانواده ام كه چندان سوادى نداشتند و اهل فضل و علم نبودند ،حُسن بزرگى داشته و دارند.كه به زعم خودم براى هر خانواده اى ضرورى است. ايشان خودشان را ملزم به فراهم كردن مسير آموزش بود براى فرزندان شان كرده بودند. شايد اشتباه مى كردند يا تصميم غلط مى گرفتند،اما تلاش براى پيشرفت علمى ما كردند.هميشه ما را در اين زمينه ها آزاد گذاشتند.ما كتاب هاى زيادى نداشتيم اما اگر مشغول يادگيرى يا تماشا يا گوش دادن مى شديم مانعى در برابرمان نبود.

اما مى دانم آن ها هم از معناى پيكان آن روز بى خبر بودند و اين حقيقت را بعدها دانستم.مهم نيست چون روندى كه ايشان پيش گرفتند باعث شد عاقبت ما «كافر حربى» نشويم بلكه تا حدى «اهل كتاب» شويم و نهايتاً مطالبى بياموزيم.

سپتامبر 21, 2012

هیچ!

Filed under: فلسفی,متفرقه,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 1:27 ب.ظ.

به نام خدا

آن سال ها جمعه ها ساعت دو بعد از ظهر نبوغ سرشارش را با خود از ژاپن به خانه های ما می آورد. غم غروب جمعه از بالای تپۀ ظهر جمعه، سرازیر می شد. پُرش رفته بود و کمش مانده.
بله «ای کی یو سان» پسر باهوشی که، هوش از سر همه می برد تا کمی حال و هوای رو به وخامت عصر جمعه مان برطرف گردد،بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد.در برابر ای کیو،دو چهره کلیدی بودند. یکی جستجوگر اما کودن.دیگری خرفت اما بد جنس. اولی «ژنرال» حاکم منطقه بود و دومی تاجری به نام «چی کی یو یا» که سعی در خرد کردن ای کی یو، نزد حاکم داشت و با طرح سئوالات سخت و معما های غیر قابل حل _البته به خیال خام خودش_ در پی کار شکنی های پیاپی بود. در اینجا اشاره به یکی از آن سئوالات و زنده شدن یک تصویر از آن تصاویر زیبا مارا به سمت مقصود من می برد.

روزی چی کی یو یا فکر بکری به ذهن ناقصش خطور کرد که به گمانش تیر خلاص بود بر نبوغ ای کی یوی نابغه. آن اینکه از ای کی یو سان در برابر ژنرال فی البداهه بخواهد که «هیچ » را به من نشان بده!
خب در نگاه اول تکان دهنده به نظر می رسد.
یک «هیچ» به من بده؟!
هیچ چی هست؟!
اما ای کی یو سان با اعتماد به نفس همیشگی اش تشکچه سنتی ژاپنی را که بر روی آن نشسته بود بالا زد. همان طور که همه دیدند زیر آن هیچ چیز خاصی نبود.اما دست به زیر تشکچه برد و چنان وانمود کرد گویا چیزی را برداشت و به سمت چی کی یو یا تعارف کرد. او نمی دانست چه واکنشی نشان دهد و چه چیزی را بگیرد! ظاهراً در این رابطه چیزی هم پرسید و پاسخ شنید که:» این همان هیچی بود که می خواستی حالا بگیر !»

این یک حقیقت است. در زندگی ما انسان ها هیچ های بسیاری وجود دارد. هیچ،هیچ و هیچ.

در زندگی، بسیار اتفاق می افتد که آرزوهایی در نظر داریم و برای دست یافتن به آن ها تلاش می کنیم و دست آخر به آنها می رسیم و اتفاقاً هم کامیاب می شویم. اما آن توقع و آن تاج کیانی که در رویا می دیدیم را نمی یابیم. با همه توفیقات و با همه ی شکوه و زیبایی و شیرینی آرزویی که داشتیم اما باز رویایی که در سر داشتیم و آنچه یافتیم ناچیز است و هیچ.

برای من بسیار پیش آمده که بگویم:»چه فکر می کردیم و چه شد!»
اگر بخواهم مثال ملموس تری بزنم می توانم بگویم:
بعد از سالهای سال، بعد از مصاحبه در «ایر فرانس» معروف و بعد از «هــیچ» مشهور جمله بالا را از همشهریانم زیاد شنیدم.

لذا خیلی چیزها در حد هیچ اند. اما باید از زندگی در قدر واندازه های زندگی توقع داشت. نباید از زندگی توقع کاخ های زمردین و داشتن کشتی هاو هواپیماهای و ویلاهای منحصر به فرد واختصاصی داشت. که به تحقیق مطمئن ام که با داشتن بسیاری از آنها هم ممکن است به «هیچ» معروف برسیم و یا به جمله مزبور. باید از زندگی در محدوده او در حد وسع آن توقع داشت.
البته مقصود از این کلام این نیست که من نوعی و شمای خواننده نمی توانیم در جزیره کاپری صاحب ویلا شویم و با تلاش و کوشش نمی توانیم صاحب کمپانی تولید انبوه فلان برند از …شویم. و حاصل آن زحمات مالکیت کشتی یا چند کشتی با وسعتی اندکی کوچکتر از تایتانیک معروف شود.نه استبعادی در میان نیست و منافاتی با خوشبختی نیز.

زندگی برای بعضی روی موفقیت آمیز و به قول عوامانه همراه خوش شانسی و برای عده ای بدشانسی دارد. چه خوش شانس باشیم چه بد شانس هر دو مورد نامش زندگی است هر دو مورد را می توان «هیچ»هر دو زندگی اند و دیگر هیچ!

اوت 24, 2012

کتاب خوان می شویم

Filed under: فرهنگ,متفرقه,کتاب — جهانگرد @ 3:01 ب.ظ.

به نام خدا

دارم آرام و بی صدا سر و سامانی به خواندن ها و خوانده هام می دهم. از زمانی که برادر جان، کمر همت بسته و کلمه ها را از درون کتاب ها بیرون می کشد و لب را و چشمان را مشغول شان می کند؛ تشویق شده ام که بخوانم و بدانم. مایلم تا من هم دست به کار استخراج کلمات شوم. این روز ها را با زندگی نامه ای هاینریش بل نویسنده مورد علاقه ام آغاز کردم.در این راه «نشر ماهی» سلسه کتب جیبی داردبه نام «نسل قلم». که تحت اشراف آقای «خشایار دیهیمی» این مترجم و فلسفه خوانده و زبان دان کشورمان کمک قابل توجهی به من کرده است.
بعد از «هاینریش بل» به سراغ «آلبر کامو» رفتم که همیشه دوست داشته ام از او بدانم.نوشته هایش و آثارش را درک کنم که ناخود آگاه تا به خود بجنبم خود را مشغول خواندن «بیگانه» دیدم.باز هم اینجا رد پای داداش در این تغییر مسیر مطالعه قابل تشخیص است. سخت شیفته نوشته کامو شدم.ناگفته نماند قبل از آن داستانی کوتاه از «همینگوی» و داستانی از «وودی آلن» خوانده بودم. داستانهای کوتاهی از «داستایفسکی» هم در دست دارم. البته آرام آرام باید افسار را به دست گیرم و مطالعه داستان های این بزرگان را جهت دهی کنم. تا چه پیش آید . می دانم، اما هر چه نباشد، انس با واژه راهی مطمئن است و کاغذ و قلم از دیرینه های دور رفیق انسان بوده اند و چه بسا برجاماندن داستان بشر از قلم سود برده باشد. به هر حال این شروع را به فال نیک می گیرم و از آنچه بخوانم تصویری و گزارشی اینجا منعکس می کنم تا لا اقل برای بعد، تاریخ مطالعه و سیر آن را از دست ندهم و به کارم آگاهی بیشتر داشته باشم.

مارس 31, 2012

به حق چیزهای نشنیده

Filed under: فرهنگ,متفرقه,اجتماعی — جهانگرد @ 5:52 ب.ظ.

به نام خدا

مراسم عقد بود عاقد می خواست انکحت و متعت بگوید به وکالت از طرفین که زنی از زنان حاضر در جلسه، گفت:»همه دستاتون رو از هم باز کنید انگشتا رو قلاب نکنید.»
عاقد با خود گفت:»زهر مار خرافه خرافه خرافه.»

امانباید منکر شد که افرادی که مذهبی نیستند این خطبه عقد را هم نوعی خرافه می دانند و مراسم مذهبی را نیز خرافه، تحجر، تنگ نظری و رفتارهایی غیر عقلانی می پندارند.

مذهب نیز برای بعضی خرافه است. اما هستند این چنین کسانی که با ترشرویی از اعمال مذهبی به خاطر ظواهر غیر عقلانی روی می گردانند، اما هنوز بلیط شماره سیزده یا خانه پلاک سیزده و یا اتومبیل با نمره پلاک سیزده را چندان خوش نمی دارند.

نمی دانم رمز ناخن نگرفتن در شب و پاشنه کفش بر روی پاشنه لنگه دیگر کفش چرا برایشان شومی دارد.جالب این است که معتقدان به این مبانی نانوشته الزاماً پیرزنان خرافی نیستند بلکه گه گاه جوانان دانشجو و پر شر و شور و با سواد و یا در سطح بین الملل کشور های پیشرفته و صنعتی اند.

در نامه ابراهیم گلستان به مرحومه سیمین دانشور خواندیم که:
«چیزهایی در زندگی هست که با عقل ناسازگار است اما به وجودشان اعتقاد دارم شاید سالیان بعد وجودشان اثبات شود»(نقل به مضمون)

به هر حال خرافه هر چیز غیر عقلانی نیست بلکه هر رفتار بی معنا و بی ریشه هست که هیچ دلیل قطعی ورای خود نداشته باشد.خرافه بوده و هست و تا زمانی که عمل یا عقیده ای دلیل در پی نداشته باشد مخرب است و مضت خرافه را برجا خواهد گذارد.باید با خرافات مبارزه نمود باید فالگیری ، رمالی و غیب گویی را به استهزاء گرفت و از آن برائت جست تا بازار کار تلاش رونق گیرد و عقلانیت به جای موهومات مستقر گردد

مارس 28, 2012

photo

Filed under: متفرقه,تصویر — جهانگرد @ 8:40 ق.ظ.

به نام خدا

یکی از بزرگان اهل تمیز
رفته بود توی دفتر پشت میز

مارس 23, 2012

موفقیت

Filed under: مناسبت,متفرقه — جهانگرد @ 7:35 ق.ظ.

به نام خدا


موفق بودن به کمیت نیست به کیفیت است.
این جمله برای من وقتی به اثبات رسید که با پیرمرد ناتوان از خواندن و نوشتن که خادم مسجد است آشنا شدم.»مش قربان»آن پیرمرد باصفایی است که وجب به وجب مسجدی بزرگ را در تهران اداره می کند.در هر مسئله مرتبط با مسجد نظر دارد و جالب آنکه نظرش هم نافذ است!هرچه می گوید هرچه می کند به نفع عشق و علاقه قلبی اش است. بیش از بیست سال است در مسجد کار می کند به غیر از اوقات استراحت و صرف ناهار با همسرش در خانۀ متصل و متعلق به مسجد،باقی اوقات را درآبدارخانه، شبستان و بیرون مسجد یعنی جایی غیر از منزلش زندگی می کند.مثل باغبان به مسجد رسیدگی می کند و چون دائم مراقبت می کند زیبایی ،تمیزی و نکاتی متفاوت از دیگر مساجد در مسجدش دیده می شود.
این از نظر من کیفیت در توفیق است.
شاید بتوان به عنوان مثال مهندس صنایعی را یافت که بی علاقه به موقعیت خود باشد و دائم از زندگی اش بنالد و در عذاب باشد. نمی دانم چنین فردی یا مثل او را تا به حال از نزدیک دیه اید یا خیر؟ اما نهایت عدم موفقیت برای من آن مهندس بی دل است که دست و دلش به کارش به فعالیتش و…نمی رود.

پ.ن:
تصویر مش قربان موفق نزد من محفوظ است به خاطر ملاحظه حریم شخصی منتشر نمی شود.
تصویر فوق تصویری از مسجد مزبور است البته سالهااین عکس را گرفتم امروز مسجد زیبا تر از این است و کمی بزرگتر.

مارس 22, 2012

نون نوشتن؛حوصلۀ خواندن

Filed under: متفرقه — جهانگرد @ 2:21 ب.ظ.

به نام خدا

نون را، محمود دولت آبادی برای نوشتن، نوشت. از نون نوشتن گفت. کاری که تا قبل از او در ادبیات فارسی کسی از آن نه گفته و نه نوشته بود. خلاصه نونش را او تفسیر کرد تا ببینیم کسی واوی کنار این نون می گذارد یا خیر؟

از نون گفتن و از نون نوشتن؛ برای من چندان اهمیتی ندارد؛ چرا که خود را بیش از نوشتن نیازمند خواندن نوشته ها می بینم.گرچه برای اینکه اینجا خاک آلوده نباشد مجبورم اوقاتی مثل همین لحظه به سیاه مشق مشغول باشم.

می گویند نوشتن قلم را روان می کند.نوشتن مداد سخت را هم تیز می کند.اما خواندن و نگاه کردن به نوشته ها و طرز نگاشتن بزرگان فن، اثری دیگر دارد.اما اینجا را گهگاه قلمی می کنم تا ایده ها را از قلم نیاندازم.و ییاموزم که هر روز از چیزهای دور و برم داستانی بسازم و یا نکات هر روزم را منعکس کنم.همه ما هر روز دست کم یک نکته برای بازگو کردن داریم.تنها باید آن را کشف کنیم.

ژانویه 27, 2012

نوستالژی مرده!

Filed under: فلسفی,متفرقه,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 12:17 ب.ظ.

به نام خدا

هرگاه یاد دوستان و اقوام از دست رفته می افتم، که در دل خاک پنهان شده اند و دیگر راهی برای دیدن شان ندارم غمگین می شوم.دل خوش به آن ام که عکسی از آنها که دل در گروشان بود، ببینم تا یادشان و حرکاتشان برابر چشمانم زنده و صدای شان در گوش و جانم طنین اندازد.

«مهدی سحابی» در مستندی که درباره وی ساخته شده بود و در بی بی سی فارسی پخش شد در پرلاشز -گورستان مشاهیر فرانسه- بر قبر سلین و یا پروست ایستاده بود و می گفت :»قبر برای من نماد تمام شدن یک انسان است. برای من انسان تمام نشده برای همین خاطر من از قبر و قبرستان خوشم نمی آید» (نقل به مضمون)


من دقیقاً مقابل مرحوم سحابی این مترجم صاحب نام و بزرگ می اندیشم. وقتی کنار قبری می ایستم دقیقاً خود را بالای سر کسی حس می کنم که می شناختمش. روزی با او زندگی کرده بودم همان گونه که در زمان حیاتش با هم دست داده بودیم و یا دیده بوسی کرده بودیم آن جسم را گرچه بی جان احساس می کنم.

مثلا وقتی دوستی عزیز را خودم در خاک نهادم و بر او دعاهای مرسوم و معمول را می خواهدم ماهیچه بازوی چپش را در میان پنجه هایم حس کردم، هرگاه بر مزارش حاضر شوم خود را با او نزدیک و همراه می بینم.اضافه بر این که روح اموات را حاضر و ناظر و باقی می دانم.

گرچه دیر اما به تازگی به این مسئله مهم و این ایده رسیدم که هر دوست و آشنایی که از دنیا رفت و با خبر شدم از تصویرش از روی اطلاعیه ترحیمش و یا… تصویری بگیرم و نگه دارم. تا آن تصویر در قاب ذهنم با تصویر ذهنی عجین شود و رنگ و روی آن انسان از خاطرم نرود. ذهن برای بعضی از مطالب جای کافی ندارد تنها تصویری کم رنگ ثبت می کند که اگر، با تصویر حقیقی منطبق شود، شخص مذکور به راحتی جان دار می شود و پویا.

اما حیف که این ایده دیر به ذهنم رسید، و الا گنجینه تصاویرم وسیع تر می شد و اکنون می توانستم یاد آنها را که دلتنگ شان هستم در ذهن مصور کنم.

دیگر مطلب اینکه برای من مرده ها ،مرده نیستند. بلکه مردمانی هستند که نحوه زندگی مادی را مبدل به زندگی غیر مادی کرده اند برایم دانستن شیوه زندگی و تسلط و اشراف آنان با دنیای ما جالب است. اما نادیده نمی گیرم که آن که مرده از تصرف و دخالت در امور زندگانِ مادی، که ما باشیم ناتوان اند.
به هر حال رابطه ای ذهنی و قلبی با آنها برقرار می کنم و همیشه می دانم که آنها چون بعضی از زندگانِ دنیای مادی خودمان، اهل صدمه زدن و چوب لای چرخ گذاردن و بدی کردن به من نیستند.
همیشه آنها را محتاج به معنا می دانم. لذااز دنیای مادی، برای آنها خوراک معنوی می فرستم. البته شاید بسیاری این کلمات را نادیده و بی فایده بدانند.

صفحهٔ بعد »

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.