جهانگرد

مه 16, 2013

یک پذیرایی ساده

Filed under: فلسفی,فیلم,اجتماعی — جهانگرد @ 6:31 ب.ظ.

به نام خدا
IMAGE634381320103125000برادری برای مطامع شخصی حاضر می شود به قرآنی که به آن معتقد است قسم یاد کند که قِرانی از پولی را که می گیرد به برادرش ندهد!این یگانه شرط بدست آوردن این پول باد آورده است! او قسم یاد می کند چون پای نفع شخصی در میان است بنا بر این برادری را با کارد عقیده ذبح می کند.

همیشه برادر این گونه که گفتم و گفتند نیست. برادرم برایم گفت که در فیلمی که امشب مرا به دیدنش میهمان کرد پول نقش محوری نداشت و نفع و سود شخصی محور بود.در یک کلام خواهش ها و شهوت ها، میل های افراد که مثل پیچ امین الدوله به دست و پای مان پیچیده اند و ما را دربند می کشند و رهایی و رستگاری مان را به تعویق و گاه برای همیشه منتفی می سازند در این فیلم نقش اصلی و شاه کلید است.

«یک پذیرایی ساده»از مانی حقیقی با بازی مانی حقیقی و ترانه علیدوستی بسیار به دل نشست و اوقاتم را شیرین و خیالم را راحت کرد. فیلم هایی از این دست را دوست دارم.فیلم بین نیستم و سخت پای فیلم می نشینم. گریز پایی حرفه ای در وجودم نهادینه شده. اما یک دستی داستان و بازی های بسیار زیبا و باور پذیر و فضای دوست داشتنی همراه با بحث های تامل برانگیز فیلم نامه مرا سخت جذب و به اصطلاح میخکوب کرد.paziraE
هنوز معتقدم در اختیار داشتن پول به آدم قدرت می دهد و نبودش گاه انسان را چنان نیازمند می کند که برای یافتنش و یا هنگام رسیدن به آن دیوانه می شود و فاجعه می آفریند.

پول خوشبختی نمی آورد قطعاً نبودش بدبخت می کند. بی پولی را می شود تحمل کرد اما، سختی و تلخی خاصی دارد. در این فیلم تنها دو نفر آن را تحمل می کنند که باید به تماشای آن بنشینید تا ببینید که چه حال و روزی دارند. اما بیننده در مورد آن ها بعد از تماشای فیلم قضاوتی متفاوت از دیگران دارد. این نتیجه بی پولی و قانع بودن است. این نگاه شخصی من به بی پولی است؛ که در این فیلم هم ردش را دیدم. که البته شاید کمی شعار گونه باشد. اما باید عملی شود تا پوشش شعاری اش را بدرد و محتوای رفتاری اش هویدا شود.

دسامبر 5, 2012

حس پیری!

Filed under: فلسفی,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 10:09 ق.ظ.

به نام خدا
;
پوران فرخزاد نقل می کرد که خواهر کوچکترش یعنی «فروغ» شاعرۀ پر حاشیۀ دهه چهل، خیلی علاقه داشت که پیر شود. تا آنجا که از دیدن چند تار موی سپید در میان موهای خرمایی اش سخت به وجد می آمد و ذوق می کرد. مثل همین حس را در خود می شناسم و از پیری همیشه احساس وقار و شوکت در ذهن داشتم. همیشه پیران را مظهر اقتدار و عزیز می دانستم و سپیدی ریش و گیسوانشان را مایه حرمت می دیدم.

سالیان از آن روزها گذشت و از همان سالها آرزوی پیری و رسیدن به مرحله وقار با من بود. تا بیش از پنج سال قبل؛ عصا، این دست افزار رسمی پیران را که نماد کهولت است برای خود خریدم و در اتاق گذاشتم.

چندی است که درست و با دقت در چهره ام خیره نشده بود و شناسنامه ام را با دقت نگاه نکرده بودم. روحم، روحیه ام و روانم همان سبک سالی و سبک بالی نوجوانی -و نه حتی جوانی- را داشت به قدری لاقید زیسته بودم و بی مسئولیت، که باورم نمی شد که همسالان من در گذشته و حال پدر و مادر دو یا سه فرزند بوده و هستند.در حالی که من هنوز دغدغه های نوجوانی را دارم و نگاهم به زندگی هنوز نگاه پسرکی هجده ساله است. ساده و بی ریا.

مضاف اینکه در مدرسه راهنمایی و دبیرستان با بچه ها دم خور و هم نشین ام و با ایشان می گردم و احساس هم سالی و قرابت شدیدی دارم. تا اینکه به ناگاه شوک شدیدی به من وار شد.

وقتی لیست رزومه همکاران را دیدم… وقتی دیدم کادر اجرایی مدرسه همه از من کوچکتر اند! تقریبا همه و همه زندگی جدی دارند! اعم از همسر، فرزند،منزل، خودر و…
شاید شائبه حسادت پیش بیاید… اما باید بگویم من وحشت دارم و از همه اینها می ترسم و فراری ام. از این دنیای جدی می هراسم. چطور حسودی بکنم به چیزهایی که از آن ها می ترسم؟! آیا می شود کسی که از ارتفاع می رسد به بند بازی که با طناب بر بالای ایفل تاب می خورد یا راه می رود حسادت کند؟!

اما شوکه شدم چون فهمیدم حتی صورتم که خیال می کردم اصطلاحاً «بیبی فیس» است. هم از هم پاشیده! چون فهمیدم پیر شده ام. و عالم درونم نوجوان است و منظرم خمیده شده. مثل اینکه واقعاً پیر شده ام و پیری ابعاد عمیق تری هم داشته که الان با همه آن قوابه من رو کرده. مثل اینکه باید عصایم را از کنج اتاق بیرون بیاورم.

سپتامبر 21, 2012

هیچ!

Filed under: فلسفی,متفرقه,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 1:27 ب.ظ.

به نام خدا

آن سال ها جمعه ها ساعت دو بعد از ظهر نبوغ سرشارش را با خود از ژاپن به خانه های ما می آورد. غم غروب جمعه از بالای تپۀ ظهر جمعه، سرازیر می شد. پُرش رفته بود و کمش مانده.
بله «ای کی یو سان» پسر باهوشی که، هوش از سر همه می برد تا کمی حال و هوای رو به وخامت عصر جمعه مان برطرف گردد،بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد.در برابر ای کیو،دو چهره کلیدی بودند. یکی جستجوگر اما کودن.دیگری خرفت اما بد جنس. اولی «ژنرال» حاکم منطقه بود و دومی تاجری به نام «چی کی یو یا» که سعی در خرد کردن ای کی یو، نزد حاکم داشت و با طرح سئوالات سخت و معما های غیر قابل حل _البته به خیال خام خودش_ در پی کار شکنی های پیاپی بود. در اینجا اشاره به یکی از آن سئوالات و زنده شدن یک تصویر از آن تصاویر زیبا مارا به سمت مقصود من می برد.

روزی چی کی یو یا فکر بکری به ذهن ناقصش خطور کرد که به گمانش تیر خلاص بود بر نبوغ ای کی یوی نابغه. آن اینکه از ای کی یو سان در برابر ژنرال فی البداهه بخواهد که «هیچ » را به من نشان بده!
خب در نگاه اول تکان دهنده به نظر می رسد.
یک «هیچ» به من بده؟!
هیچ چی هست؟!
اما ای کی یو سان با اعتماد به نفس همیشگی اش تشکچه سنتی ژاپنی را که بر روی آن نشسته بود بالا زد. همان طور که همه دیدند زیر آن هیچ چیز خاصی نبود.اما دست به زیر تشکچه برد و چنان وانمود کرد گویا چیزی را برداشت و به سمت چی کی یو یا تعارف کرد. او نمی دانست چه واکنشی نشان دهد و چه چیزی را بگیرد! ظاهراً در این رابطه چیزی هم پرسید و پاسخ شنید که:» این همان هیچی بود که می خواستی حالا بگیر !»

این یک حقیقت است. در زندگی ما انسان ها هیچ های بسیاری وجود دارد. هیچ،هیچ و هیچ.

در زندگی، بسیار اتفاق می افتد که آرزوهایی در نظر داریم و برای دست یافتن به آن ها تلاش می کنیم و دست آخر به آنها می رسیم و اتفاقاً هم کامیاب می شویم. اما آن توقع و آن تاج کیانی که در رویا می دیدیم را نمی یابیم. با همه توفیقات و با همه ی شکوه و زیبایی و شیرینی آرزویی که داشتیم اما باز رویایی که در سر داشتیم و آنچه یافتیم ناچیز است و هیچ.

برای من بسیار پیش آمده که بگویم:»چه فکر می کردیم و چه شد!»
اگر بخواهم مثال ملموس تری بزنم می توانم بگویم:
بعد از سالهای سال، بعد از مصاحبه در «ایر فرانس» معروف و بعد از «هــیچ» مشهور جمله بالا را از همشهریانم زیاد شنیدم.

لذا خیلی چیزها در حد هیچ اند. اما باید از زندگی در قدر واندازه های زندگی توقع داشت. نباید از زندگی توقع کاخ های زمردین و داشتن کشتی هاو هواپیماهای و ویلاهای منحصر به فرد واختصاصی داشت. که به تحقیق مطمئن ام که با داشتن بسیاری از آنها هم ممکن است به «هیچ» معروف برسیم و یا به جمله مزبور. باید از زندگی در محدوده او در حد وسع آن توقع داشت.
البته مقصود از این کلام این نیست که من نوعی و شمای خواننده نمی توانیم در جزیره کاپری صاحب ویلا شویم و با تلاش و کوشش نمی توانیم صاحب کمپانی تولید انبوه فلان برند از …شویم. و حاصل آن زحمات مالکیت کشتی یا چند کشتی با وسعتی اندکی کوچکتر از تایتانیک معروف شود.نه استبعادی در میان نیست و منافاتی با خوشبختی نیز.

زندگی برای بعضی روی موفقیت آمیز و به قول عوامانه همراه خوش شانسی و برای عده ای بدشانسی دارد. چه خوش شانس باشیم چه بد شانس هر دو مورد نامش زندگی است هر دو مورد را می توان «هیچ»هر دو زندگی اند و دیگر هیچ!

مارس 25, 2012

آن چه دروران مدرسه یادگرفتیم!

Filed under: فلسفی,فرهنگ,اجتماعی — جهانگرد @ 12:55 ب.ظ.

به نام خدا

از بچه های اول دبیرستان امروز می پرسم: رئوستا چیه؟
جواب می آید: چی؟
تکرار می کنم: رئوستا!؟
می شنوم: رئوستا دیگه چیه!!

مکالمه را قطع می کنم. چون راستش را بخواهید خودم هم از رئوستا تنها اسمش را به مدد علوم تجربی دوم راهنمایی،و تصویر این دستگاه را، باز به برکت آزمایشگاه مدرسه در همان سال،می شناسم و چیز دیگری در ذهن ندارم!دروغ نگفته باشم باید بگویم می دانم در زمینه برق مورد استفاده بود. چیزی مثل ِ»اُهم متر» البته کار آن را هم نمی دانم بلکه نامش را در ذهن دارم و …

من جلوترم یا بچه های هیچ ندان!امروزی که رئوستا را هم نمی شناسند؟
واقعاٌ کدام ما برتریم؟

باری صبح زود مدرسه می رفتیم. برای رفتن شش صبح برمی خاستیم. در هوای سرد دست و رو می ششستیم و به بخاری دخیل می بستیم و چای را سرکشیده و نان را جویده نجویده می دویدیم تا اُشـتلم تاخیر نشنویم.
از آن روزهای تیره تنها: رئوستا، گلیکوژن،لاکتوژن، سیناپس، آوند،وجین ،تیلر،اتو کلاو،ژنراتور،توربین،الکترو کاردیوگراف،تنگستن و…
چیزهایی که بعضی را می فهمم بعضی رانمی فهمم برایم باقی مانده اند.
حتی سالهای بعد دانستم بوطیقا و طوبیقا و قاطیغوریاث هم هست که این سه بیشتر به علوم غریبه می مانند و من امروز برای این سومی معنی جدید ساخته ام. به هرکه عصبی و بدعنق باشد لفظ قاطیغوریاث اطلاق می کنم…
البته من برای خودم یک لغتنامه اختصاصی دارم که مثل این لفظ را زیاد در خود دارد.

می خواهم بگویم ای مخاطبان عزیز من هم مدرسه رفتم!

مارس 19, 2012

طعم حیات

Filed under: فلسفی,فرهنگ,اجتماعی — جهانگرد @ 8:35 ب.ظ.

به نام خدا

به تازگی با بچه ها سرو کله می زنم،لذا کمتر به این مکتب سر می زنم.دوست دارم بیشتر بنویسم، خدا را چه دیدی شاید سال نود و یک بیشتر نوشتم-البته امید دارم-
با بچه های مدرسه راهنمایی بودن برایم شیرین است و دلپذیر.

یکی از بچه های دبیرستانی فامیل، این روزها با من همراه است تا در یکی از درس هایش کمک حالش باشم. خودم، برادرم، پسر عمویم و بسیاری از بچه ها را دیده ام که از مدرسه رفتن و درس خواندن چندان راضی نبودیم.البته این عدم رضایت شدت و ضعف داشت و تفاوت در اسباب نارضایتی هامان.
اما نارضایتی ها دیده ام…

خودم که بیش از هر کس از درس -نه همه دروس- مدرسه، تکلیف، توبیخ، امتحان و نتیجه امتحان که اغلب کدورت زا و مشوش کننده راحت ذهنم بود، فراری بودم. مادرم می گفت:»روزی می رسد که افسوس روزگار مدرسه را خواهی خورد!» که بعد از فراغت از مدرسه دانستم که او خودش هم مثل من بوده و هیچ هم افسوس روزگار رفته اش را نخورده و نمی خورد و آن جمله را صرفاً برای القای انرژی مثبت به من برایم می بافته. غافل از آن که ضمیر نا آرام از مدرسه اش، سیگنال منفی می پراکنده و من از فیوضات آن بی بهره نمی ماندم.

از بحث اصلی نمانم بارها گفته ام وودی آلن در اینکه شکر مدرسه نرفتن را به جا نمی آوریم، از آدم بزرگ ها گله می کند.این جمله را برای پشتیبان های مدرسه راهنمایی که مشتی دانشجو هستند و به بچه های یکی از مدارس تهران در آموختن از معلم کمک می کنند نقل کردم و ادامه دادم که:» وقتی می بینم اینها توبیخ می شوند و یا تنبیه، می گویم خدایا چگونه شکگزار باشم؟!چه بگویم تا حق مطلب ادا شود؟!»

این قضیه یک سو، دیگر قضیه جوانان مجرد که مرا سنگ صبور می دانند و از عدم توان شان برای ساختن یک زندگی دو نفره آمیخته با عشق و دیگر هیچ، درد دل می کنند…می مانم چه بگویم! در حالی که در اطراف خود در یک شب، در یک مکان، دو مرد با موی سپید را می بینم که موقت و محدود در بُعد زمان ازدواج می کنند و از باغ های زرد شهوت به زعم خود گل می چینند!
نه سواد چندانی، نه موقعیت اجتماعی رفیع و والایی نه …
اما اما چهره شان از فرط حیات می درخشد و می خندند مستانه… در حالی که کودک و نوجوان و جوان اطراف من پژمرده اند!

متحیرم که چرا طعم زندگی این قدر گس و شاید هم تلخ است؟!

ژانویه 27, 2012

نوستالژی مرده!

Filed under: فلسفی,متفرقه,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 12:17 ب.ظ.

به نام خدا

هرگاه یاد دوستان و اقوام از دست رفته می افتم، که در دل خاک پنهان شده اند و دیگر راهی برای دیدن شان ندارم غمگین می شوم.دل خوش به آن ام که عکسی از آنها که دل در گروشان بود، ببینم تا یادشان و حرکاتشان برابر چشمانم زنده و صدای شان در گوش و جانم طنین اندازد.

«مهدی سحابی» در مستندی که درباره وی ساخته شده بود و در بی بی سی فارسی پخش شد در پرلاشز -گورستان مشاهیر فرانسه- بر قبر سلین و یا پروست ایستاده بود و می گفت :»قبر برای من نماد تمام شدن یک انسان است. برای من انسان تمام نشده برای همین خاطر من از قبر و قبرستان خوشم نمی آید» (نقل به مضمون)


من دقیقاً مقابل مرحوم سحابی این مترجم صاحب نام و بزرگ می اندیشم. وقتی کنار قبری می ایستم دقیقاً خود را بالای سر کسی حس می کنم که می شناختمش. روزی با او زندگی کرده بودم همان گونه که در زمان حیاتش با هم دست داده بودیم و یا دیده بوسی کرده بودیم آن جسم را گرچه بی جان احساس می کنم.

مثلا وقتی دوستی عزیز را خودم در خاک نهادم و بر او دعاهای مرسوم و معمول را می خواهدم ماهیچه بازوی چپش را در میان پنجه هایم حس کردم، هرگاه بر مزارش حاضر شوم خود را با او نزدیک و همراه می بینم.اضافه بر این که روح اموات را حاضر و ناظر و باقی می دانم.

گرچه دیر اما به تازگی به این مسئله مهم و این ایده رسیدم که هر دوست و آشنایی که از دنیا رفت و با خبر شدم از تصویرش از روی اطلاعیه ترحیمش و یا… تصویری بگیرم و نگه دارم. تا آن تصویر در قاب ذهنم با تصویر ذهنی عجین شود و رنگ و روی آن انسان از خاطرم نرود. ذهن برای بعضی از مطالب جای کافی ندارد تنها تصویری کم رنگ ثبت می کند که اگر، با تصویر حقیقی منطبق شود، شخص مذکور به راحتی جان دار می شود و پویا.

اما حیف که این ایده دیر به ذهنم رسید، و الا گنجینه تصاویرم وسیع تر می شد و اکنون می توانستم یاد آنها را که دلتنگ شان هستم در ذهن مصور کنم.

دیگر مطلب اینکه برای من مرده ها ،مرده نیستند. بلکه مردمانی هستند که نحوه زندگی مادی را مبدل به زندگی غیر مادی کرده اند برایم دانستن شیوه زندگی و تسلط و اشراف آنان با دنیای ما جالب است. اما نادیده نمی گیرم که آن که مرده از تصرف و دخالت در امور زندگانِ مادی، که ما باشیم ناتوان اند.
به هر حال رابطه ای ذهنی و قلبی با آنها برقرار می کنم و همیشه می دانم که آنها چون بعضی از زندگانِ دنیای مادی خودمان، اهل صدمه زدن و چوب لای چرخ گذاردن و بدی کردن به من نیستند.
همیشه آنها را محتاج به معنا می دانم. لذااز دنیای مادی، برای آنها خوراک معنوی می فرستم. البته شاید بسیاری این کلمات را نادیده و بی فایده بدانند.

ژانویه 6, 2012

باز یافتن دوستی

Filed under: فلسفی,فرهنگ,هنر,کتاب — جهانگرد @ 11:42 ق.ظ.

به نام خدا

دوستی ها گاه چنان صمیمیتی با خود دارند که، دو دوست صمیمی را دو قلوهایی همزاد جلوه می دهند.
دوستی چنان با دو دوست صمیمی درهم می پیچد، که گویا دو نفر را در یک نگاه، یک نفر و گهگاه دو نفر می بینیم. دوستی و رسم دوستی این است .اگر غیر از این بود باید بگوییم شبحی از دوستی را شاهدیم.

اما آیا می شود دوستی رنگ ببازد؟
می شود صمیمیت بی رنگ شود؟
بله دوستی ها وقتی رنگ می بازند که عواملی سخت هولناک ،آن ها را از روند صمیمانه و عادی خارج سازد. به عنوان مثال چند دوست می شناسیم که با سر گرفتن انقلاب ایران در سال 57 معیارهایشان تغییر کرد و میانشان فاصله افتاد؟
بله ایدئولوژی می تواند بین افراد دیوار نامرئی اما محکم بکشد.

انسانیت انسان اگر تحت تاثیر بسته های ایدئولوژی قرار گیرد، در آن صورت است که انسان درجه بندی می شود.انسان دارای رتبه، با هم نوع خود، با گوشه چشم به رتبۀ خود و رتبۀ طرف رفتار می کند.این چنین است که می بینیم، انسان ها دوستی ها را، صمیمیت را، صفا را، زندگی زمینی را و همجواری مسالمت آمیز را فدا می کند و نادیده می انگارند.

خیلی اوقات می پنداریم اگر مذهبی هستیم،در صورت معاشرت با مردم لاقید در قبال مذهب ،و یا هم کلامی با ایشان رسماً گرد نشستن به دامن مذهبی مان را، با دست خود روا داشته ایم!
همین شکل، غیر مذهبی ها می پندارند اگر با مردم مذهب مدار در یک کوپه نشستند، یعنی تایید مذهب واین تایید! سخت نارواست. این چنین است که این دو گروه انسان ها از هم جدا می شوند، از هم می گریزند و فطرت انــسان را که زندگی اجتماعی و جمعی است زیر پا می گذارند.

کتابچه «دوست باز یافته»را که مرحوم «سحابی» مترجم بزرگ فارسی زبان، آن را از فرانسه به فارسی برگردانده، به قول خود مترجم، نه داستان کوتاه است و نه نوول. بلکه چیزی ما بین این دو است. وقتی کتاب را مطالعه می کنید، داستان با بهترین حالت ممکن در ذهن جا می گیرند و شخصیت ها را، به صورت واضح و با کیفیت عالی در مقابل خویش می یابید.
نمی دانم از قلم نویسندۀ اصلی، این کتاب چنین جذاب نگاشته شده؟! یا از قلم مهدی سحابی این چنین روان و جذاب و مطلوب ترجمه شده؟! به هر حال این کتاب را که می خوانید علاوه بر لذت وافر شنیدن قصه از حقایقی ظریف و نکاتی دقیق با خبر می شوید که این مطالب حقیقتاً قابل تفکر و قابل تامل است. انسان را اندیشه باید تا دنیای بشر زیبا شود، خواندن این کتاب «فرد اولمن» را که چاپ نشر ماهی است توصیه می کنم.

دسامبر 14, 2011

نژاد پرستی

Filed under: فلسفی,مناسبت,اجتماعی — جهانگرد @ 8:22 ق.ظ.

به نام خدا
در قدس غربی گروهی مجهول الهویة به مسجدی حمله کردند و بر دیوار های آن به پیامبر اسلام توهین کردند و به عرب بودن انسانهای مسلمان و بومی منطقه تاختند.مثلا بر دیوار مسجد نوشته اند:»العربي الطيب هو العربي الميت».
یعنی عرب خوب عرب مرده است!

خیلی را دیده ام که می گویند من از عربها خوشم نمی آید. اَه اَه من از هر چی عربه بیزارم …
عرب بودن را معیار ننگ بودن. عرب بودن را نشان بی هویتی و…
با حساب سرانگشتی که سالیان قبل انجام دادم به شکل ثبت شده بنا بر جمعیت ساکنان کشورهای عربی جهان عرب بیش از سیصد میلیون نفر جمعیت دارد که اگر بشود جمعیت عرب های اروپا و آمریکا و استرالیا را محاسبه کنیم شاید بیش از اینها باشد.که همین طور هم هست.

اما از بزرگانی که از عربها بیزارند و عرب را با عفونت یکی می بینند، می خواستم بپرسم از سیصد میلیون آمریکایی هم بیزارید؟!
از اروپایی ها هم بیزارید؟!
از چینیان چطور؟!
از سرخپوستان هم رنجیده خاطر می شوید؟!!!

عمر بن خطاب به ایران حمله کرد و اسلام را وارد این سرزمین کرد. با زور مردم را مسلمان کرد و بعد مردمی از این ایرانیان حتی از اسلام به در شدند و …
ماجرا ها بوده که باید تاریخ را مو به مو بررسی کرد که در راستای عرب ستیزی این دسته از افراد که تاریخ کف دستی می شود برای ایشان که همه آن را خوب می شناسند و به راحتی میدان اظهار نظر را محیا می بینند. لذا از نظریه پردازی و تئوری پروری هیچ مضایقه نمی کنند.

البته باید اعلام داشت که هر واقعه تاریخی از مجموعه خوبی ها و بدی های رفتار افراد ذی نفوذ وقت تشکیل شده که نتایجی زشت و زننده یا زیبا و سازنده بر جا گذارده. که باید با موشکافی و دقت، واکاوی گردد. این به معنای تائید یا عدم تائید صرف یک جریان نمی باشد.

مطلب اصلی این نوشته این بود که راسیست تنها در مورد سیاهپوستان و یا رنگین پوستان-سیاهان دنیا قربانیان اصلی و مهم این پدیده شوم بوده اند-نمی باشد. بلکه به نگاه ما در قبال رفتار و گفتار هم زبانانی به نام افغان ها هم مربوط می شود.چه کسی می تواند از زشتی گویش کسی که برای توهین به رفیقش او را «افغانی»می نامد صرفنظر کند؟!
آیا این رفتار را می شود متمدنانه تلقی کرد؟
مع الاسف می بینیم که بسیارانی هستند که این نوع رفتار را از خود بروز می دهند و چنین سلوک می کنند و بعد هم هنگام ادعا چه اراجیفی که به هم نمی بافند.

دیده ام ایرانیانی که خود و ملیتشان را برترین ها می دانند، مثلا قائلین به :»هنر نزد ایرانیان است و بس» گروهی از این دست هستند اگر اختلاف خود اینها را با بلوچ،عرب اهواز، لر لرستان، ترک آذربایجان،اصفهانی و تهران و…نادیده بگیریم، معتقدند که ما ایرانیان! در طول تاریخ به کسی یا ظلم نکرده ایم و یا خیلی کم ظلم کرده ایم!این بینوایان یادشان رفته بیست هزار جفت چشم را.ایشان فراموش کرده اند چه مقدار پسر به دست پدر نابینا شدند، آن هم به خاطر کشمکش بر سر اریکه قدرت. فراموشکاری شان نادر افشار را هم در بر گرفته.وای از کورش کبیر و تاریخ وی. چه کنم که با ثبت این عقاید گروهی را بر علیه خود به هیجان می آورم اما باید بگویم تاریخ را بخوانیم اما به آن افتخار نکنیم. تاریخ را بخوانیم تا اگر با ادبی نبود با رویگردانی از ظلم و تجاوز و جنایات پیشینیان از آن طریق مودب به آداب گردیم.

عرب ستیزی در ورودی ،راهروی طولانی نژاد پرستی است.و اگر برای ابتدای کار به جای عرب ستیزی اروپایی گریزی را جایگزین سازیم من تردید دارم که باز به این راهروی تنگ و نم دار و تاریک با نگذاشته باشیم.

اکتبر 7, 2011

خود کشی یا مرگ خود خواسته!

Filed under: فلسفی,مناسبت,اجتماعی — جهانگرد @ 5:24 ب.ظ.

به نام خدا

رک و راست و حسینی از مرگ می ترسم.من به خدا ایمان دارم. حالا هرچی بگوید، من حاضرم نظر مخالف را بشنوم و محترم بشمارم. اما از زندگیِ مبهم و ناشناخته پس از مرگ می هراسم. تعارف هم ندارم.

گذشته از این معنای مرگ را هم کمی تا قسمتی مزه مزه کرده ام. یعنی حال احتضار و میان مرگ و زندگی لی لی کردن را درک می کنم.به همین خاطر حاضر به ریسک تحملِ، این تعللِ بیهوده نیستم.می هراسم چون نمی شناسم.از خویشتن و اعمال خویش نادم و مایوس و به خدایی بزرگ و دوست داشتنی امیدوار.

دو مقدمه فوق را گفتم تا برسم به این که فارغ از تفکر و نگاه من که رنگ مذهب دارد:
خودکشی خوب است یا خیر؟!
خودکشی را باید شکستن چینی نازک عمر و رهیدن از فاجعه حیات بدانیم؟!
یا خودکشی را ضعف اراده و عدم تحمل آنچه در دنیا می گذرد تلقی باید کرد؟!
و یا حتی می توان خودکشی را مرگ خود خواسته! نام نهاد؟!
آیا نباید خودکشی را خراب کردنِ ابدیِ حیاتِ اخروی محسوب کنیم؟!

من می دانم که این آخرین نکته، پیش نیازش نگاه دینی است. اما باید به نکتۀ مهمی اشاره کنم مرحوم «استیو جابز»این خلاق مایشاءِ از جنس انسان.گفت:» همه زندگی را دوست دارند. حتی کسی که به بهشت رفتن هم معتقد باشد دوست ندارد بمیرد.»(نقل به مضمون)
این سخن نغز آقای جابز ما را نهیب می زند که، به فکر مرگ باشیم. او هر روز را آخرین روز خود می دانست و کاری را که باید بکند می کرد. خوشبختانه، فردای آن روز هم بیدار می شد و کارش را انجام می داد.
او عفریت مرگ را به عنوان سوخت کار خود ناظر نمود.در واقع ترس را به فرصت مبدل نموده بود. چون به کارش علاقه داشت آن را منجز نموده و کامل انجام می داد،تا قدم بعدی را کامل نماید.
اما کسی که تن به مرگ خود خواسته دهد نمی تواند استیو جابز باشد او چیزی غیر از استیو جابز های از نوع بشر است.

اکتبر 1, 2011

زشتی کردار

Filed under: فلسفی,فرهنگ,اجتماعی — جهانگرد @ 12:57 ب.ظ.

به نام خدا

من هیچم …هیچ تر از آن که بخواهم من باشم و از پدر و مادری که هیچ هستند و هیچ نبودند و از تباری که در کل هیچ است و هیچ در آن نیست…من -به علت جبر زبان و زمان از من استفاده می کنم- اگر با این سابقه، بد اخلاقی کنم؛ خیلی بد است تا جایی که مرا بد می نامند. اما تو، اما تویی که از بهترین ها هستی. در خانواده ای که هر یک ستاره اند. تویی که صاحب تحصیلات هستی، تویی که بزرگ و بزرگواریِِ نسبت مشهود است؛ تو، خود تو با این همه سابقه -که البته می خواهی از زیر بار سنگین آن فرار کنی اما چنان سوابق بر پایت مقید شده که گسستن نتوانی- اگر بد اخلاقی کنی صد بار بدتر از، بد اخلاقی ناکسان هستی.
ناکسان را بد اخلاقی مروت باشد و نیکان را زشتی ناروا.

آنچه در بالا گفتم مابه ازایی برایش در خارج نمی شناسم. و یا حتی نمی خواهم به بدانِ بزرگ تاریخ بشری سرک بکشم. تنها فرض، هیچ-که خودم باشم- با هرکســـی که صاحب نام تر از من است را مقایسه کردم نتیجه آنکه:
دزد گر با چراغ آید
گزیده تر بَرد کالا را

خب معلوم است دزدی، با چراغ می رود دزدی، که بخواهد جواهر فروشی را دستبرد زند و یا بانک را. و الا دله دزد را، کف بازار، قرص نان دزدیدن کفایت کند .
هرچه انسان بزرگ تر ، صاحب نام تر و در میان اهل علم ، هنر و فرهنگ سرشناس تر گردد ویا همین که در عداد آنها در آید لاجرم انگشت نماتر گردد و از غربال زندگانی بیرون آید و با ریزه ها یک جا ننشیند.
چنین فردی را خطا به سان خطای دزد با چراغ باشد و زشتی او مهم تر و قبیح تر جلوه کند. ولو آنکه در زشتی با همان خرده ها که هیچ اند شریک باشد.

خلاصه کلام آنکه، زشتی از همه کس بد است و از انسان معتبر بدتر. کما آنکه او مقتدای جامعه باشد چه بخواهد چه نخواهد.اما هیچ را هیچ پندارند و کرور کرور از اعمال روزمره اش را نادیده می گیرند چرا که او را معاف از توقعات عالی می دانند.
باری مرا عیب زشت و آن کسان را عیب قبیح باشد.

صفحهٔ بعد »

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.