جهانگرد

ژوئیه 12, 2016

‹Bullfighting›

Filed under: Uncategorized,فرهنگ,مناسبت,متفرقه,ورزش,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 6:25 ب.ظ.

به نام خدا

«Bullfighting» یا «گاوبازی» دل مرا ریش می کند.مرا وادار می کند، با گاو هم دردی کنم.
ژوئیه 2016 ؛بله همین چند روز اخیر «لورنزو» گاوِ نگون بختِ میدانِ خودخواهیِ اسپانیولی؛ ماتادور «وکتور باریو» را راهی جهنم کرد!102878882_Victor_Barrio___from_his_FB_profile_https--wwwfacebook.com-VBVictorBarrio---_2
شاید با خود بگویید اوه اوه چه نفرتی از قلم این بابا می چکد؟
باید یک مختصر توضیح دهم. بعد برای تأیید حرف هام چند تصویر نشان تان دهم.

من از مرگ کسی خوشحال نمی شوم. منتظر مرگ کسی هم نمی نشینم. اما این ماتادور ها و طرفداران شان ،که این رفتار را فرهنگ کشور شان معرفی می کنند ؛حماقتی را فرهنگ جا می زنند.

نمی دانم ،دانسته یا نادانسته سبب بد نامی کشور شان می شوند. به هر حال از این موضوع گذشته او که این گونه به جان حیوان بی دفاع می افتد از حیوان کمتر و از آن پست تر است. نبودنش باعث دل خوشی من نمی شود اما حتم و قطع سبب آسایش حیوانات است. او دد است. دیو است. پست است. از این جهت از نبودش دلخوش می شوم که مدافع حقوق حیوان مخصوصاٌ  این گاو های قربانی این میدان های ددمنشانه هستم.

636037390072672276--1
توجه بفرمایید به عنوان مثال «لورنزو» گاو عصبانی بیچاره ای که «باریو» این ماتادور بی رحم را به درک فرستاد به خاطر این عملش -که در واقع غریزی بود هیچ گونه اختیار و عمدی در قتل باریو از سوی لورنزو وجود نداشت- را محکوم به مرگ کردند. فکر می کنم اگر بنا باشد امثال من از مرگ ماتادور ها خوشحال نشوند بهتر آن است که از اساس ماتادور و گاوبازی و این فستیوال را راهی موزه کنند و فاتحه اش را بکلی بخوانند تا همه خوشحال شوند.

اما قبل از آن فعلا با گاو هایی با سابقه ی «لــورنــزو»  این چنین سوابق را دوره می کنیم و شادمان می شویم.

images (1)

images (2)

images (4)

images

images (3)

 

ژوئیه 9, 2016

«مشق شب»از آن روز تا امروز

Filed under: Uncategorized,فیلم,فرهنگ,مناسبت,هنر,اجتماعی — جهانگرد @ 9:37 ب.ظ.

 

به نام خدا

 

2بامداد شنبه،نوزدهمین روز از تیرسال 1395؛ یکی از بزرگترین ها یا به اعتقاد برخی بزرگ ترین سینماگر عصر حاضر یعنی «عباس کیارستمی» قبل از طلوع خورشید درحالی که جان در کالبد نداشت به میهنش بازگشت. سینماگران سرشناس کشور در فرودگاه به استقبال پیکرش رفتند.برای کسی که هنگام برنده شدن نخل طلا مجبور بود از در مخفی فرودگاه بیرون برود تا از لت و کوب شدن در امان بماند، این بار فرش قرمز پهن کردند. راستی بد نیست که جنازه، قدرش از زنده بیشتر است؟

امروز قسمت های مهم-به زعم و نظر خودم-  «مشق شب«کیا رستمی را تماشا کزدم.یادم است اول بار وقتی این فیلم را از تلویزیون به تماشا نشستم کارگردان برای من برای من تبدیل شد به کیارستمی قبل از مشق شب و بعد از مشق شب!

چه اشکال دارد،قانون،عرف،شرع و یا چیزی مانند اینها ما را ملزم نکرده تا کارگردان ها را ،هنرمندان را حتما باید طبق قوانین خاصی دوست بداریم؟

نه.دست کم من ،چنین دستوری نیافتم. بر همین اساس نگاهم به کیارستمی بعد از دیدن مشق شب به کلی تغییر کرد.زاویه دیدم چنین شد: او یک دیدگاه خاص نسبت به کودک و نوجوان داشته تا جایی که فکر می کنم این حس او در کار هایش از کانون پرورش فکری کودک و نوجوان آغاز شدهو باقی مانده است. در اثر صراحتا از دغدغه خود درباره ی مشق و تکلیفِ شب فرزندش می گوید و اینکه سنگینی این تکالیف بهانه یک تحقیق میدانی و مستند بوده که منجر به تهیه یک فیلم شده است سخن می گوید. همچنین با این فکر،بهمن 1366سراغ مدرسه «شهید معصومی» می رود. آن جا دوربین می کارد از بچه های سال دوم یا سوم دبستان فیلم می گیرد. از میان گفتگوی او با بچه ها می شود هزار هزار نکته و صدها ضعف آموزشی و راه حل آن را به دست آورد.

فیلم ساز و نوسنده بزرگ عصر ما فیلم دیگری از جنس مشق شب دارد به نام «قضیه شکل اول،شکل دوم«این فیلم دو ویژگی مهم دارد اول آن که در مدرسه اعتراف گیری از نوجوانان وجهه اخلاقی و تربیتی دارد یا خیر؟

این یک بحث کاملا جدی تربیتی است.برای فرد دلسوزی که با نوجوانانی در مدرسه سرو کار داشته باشد این نوع تعاملات یک معضل و یک نوع دل نگرانی محسوب می شود.دومین ویژگی فیلم مذکور این است که درباره موضوع مطرح شده در فیلم حدود 15 تا 20 نفر از شخصیت های معروف و مطرح در عرصه های مختلف مورد مصاحبه قرار می گیرند و نظراتشان را ارائه می دهند.

Untitled

صد البته این فیلم هم فیلمی در زمینه تعلیم و تربیت و نظام تعلیم و تربیت بود و مثل مشق شب مملو از ریزکاری های فراوان است.

 

اما اگر بخواهم مشق شب را بهتر واکاوی کنم باید بگویم مصاحبه با کودکانی است به صورت ابر و بادی در هم تنیده شده متوجه نمی شویم گفتگو کی شروع و کی تمام می شود نوبت به نوبت گپ می زنند.اما غیر از دانش آموزان با دو بزرگ سال هم مصاحبه کرده اند. یکی مردی که فرنگستان را سالها قبل دیده از آمریکا، کانادا،انگلستان وغیره. می خواهد فرزندش را از چنگ معلم بد نجات دهدبه همین خاطر آمده تا مدرسه «شهید معصومی» را محک بزند متوجه می شود بساط فیلمبرداری کیارستمی برپاست می خواهد بیاید و نقطه نظراتش را با او در wnab1353594025میان گذارد حرف ها می زند که البته اگر آن روز یا حتی امروز رویا و آرمانی به نظرمان بیایداشکالی ندارد چون زمان آن روز از دست رفته ؛ اما کاش چشم ها را ببندیم و برای دل خوشی آن مرد یک لحظه تصور کنیم،بیاییم حرف او را گوش کنیم.

امروز چه بودیم؟

چه می شد؟

از آن گذشته فراموش نشود فراست و تیزبینی کیارستمی،اینکه فردی آمده فرزندش را بهمن ماه در مدرسه ای ثبت نام کند، از او فیلم می گیرد؛ نه تنها از او و معلوماتش غافل نمی شود بلکه در تدوین فیلم کلی از پیام خود را از زبان او به بیننده و آیندگان القا می کند!

دومین بزرگسال فیلم پدر یکی از بچه هاست. پسرک مملو از اضطراب است سبب اضطرابش کتک خوردن از معلم سال اول همراه با تعلیم غلط از جانب پدر و مادر دلسوزش است. نتیجه این می شود که بچه لحظه ای روی پا آرام نمی ایستد ،گریه می کند و حتما»مولایی» _دوست با وقارش_ باید همیشه کنارش باشد تا جانش آرام گیرد والا دنیا دور سرش می چرخد. کیارستمی در یک سکانس پدرش را احضار کرده و با او هم کلام می شود و او با خنده ای همراه با سرگشتگی و حیرانی از آنچه بر پسرش گذشته بیننده و آقای کارگردان را با خبر می کند.

سراسر فیلم کارگردان شهیر دنیای ما،چنان هوشمندانه با بچه ها سربه سر و دهان به دهان می شود که ایشان به شکل نیمه خودجوش اطلاعات عجیبی از پشت درهای بسته ی خانه هاشان بیرون می ریزند و معلوم می شود تهران آبستن چه سال ها و چه دهه هایی است. البته این در حد یک حدس است. چون از دیدن پسر بچه ای که پدرش در جبهه است و در انجام تکالیفش اهمال می کند و به صراحت تنبیه را موجب لجبازی بچه ها می داند نمی شود گفت این بچه دو دهه ی بعد چه موقعیتی دارد!

یا او که، ناظر جنگ آشکار دو هوو است .یا دیگری که مؤدب است؛ اما شرارتش بیش از ادبش به چشم آید را …

بنابراین تفاصیل خیلی دوست داشتم به مناسبت کوچ کارگردان بزرگ عالم «عبــاس کــیـارســتــمی» ای کاش هریک از این نا بازیگران حاضر در این فیلم یا هریک از این نا بازیگران حاضر در مدرسه «شهید معصومی» بهمن 1366بیایند و خودی نشان دهند. بیایند و بگویند چه کاره اند.روایت کنند در کجای جغرافیای زمان و مکان امروز جامعه ایران هستند؟ بیایند تا با دیدن ایشان و شنیدن قصه هایشان بفهمیم آیا کارگردان سیاه نمایی کرد؟ آیا او فال بد می زد؟ آیا بدخواهی می کرد؟

اگر نیستند؛ نشانِ عاقبت شان را آنها که از ایشان خبری دارند،روایت کنندکه چه شدند؟

اصلا بیان شود مدرسه شهید معصومی کجاست؟

معلمان و کادری که کیارستمی را دیدند و برای ساخت این فیلم با او همکاری کردند بیایند و از او بگویند؟

آوریل 5, 2016

نوك پيكان اهل كتاب!

Filed under: Uncategorized,فرهنگ,متفرقه,کتاب — جهانگرد @ 1:01 ب.ظ.

به نام خدا

كلاس چهارم دبستان در كتاب جغرافيا نوشته بود:

«نوك پيكان روى نقشه جهت وزش بادها را نشان مى دهد و انتهاى پيكان محل شروع وزش بادها را به شما نشان مى دهد»(نقل به مضمون)

IMG_2184

كلمه پيكان روى نقشه را اول بار اين طور ديدم. پسر بچه اى كم حرف و خجالتى بودم. اما بسيار پرسش گر با حافظه تصويرى نسبتاً قوى. محال بود از معلم بپرسم؛ مادر به سلابه مى كشيدم كه بپرس.  چون خودش هم درباره دروسم در مى ماند، تمام تلاشش اين بود كه من هر چه را نمى دانم و يا هر چه را ياد نمى گيرم كه ممكن است او هم بلد نباشد،را حتما و قطعا من از معلم بپرسم، تا بى جواب نمانيم. تا نتيجه اين شود كه در امتحان آخر ثلث، بيست نمره ى ورقه ام شود! راستى كه چه ايده ى واهى و پوچى.

خلاصه وقتى با عبارت فوق هنگام تدريس معلم مواجه شدم اتفاقى افتاد كه اصلا باور نمى كنيد.شايد تصور كنيد دارم سير داغ و پياز داغ قضيه را زياد مى كنم و در مقام مبالغه ام. اما به اين قبله ى محمدى اگر يك كلمه زياده بگويم تا صبح نشده دوتا شوم.

بارى سرم را بردم توى كتاب از بالا تا پايين تصويرِ نقشه ى گربه گون ايران را كه پر از كوه و دشت بود، اسكن كردم. باز از چپ به راست و برعكس. نه يك بار ،نه دوبار، باور كنيد بيش از سه بار ريز شدم.در نقشه باريك شدم.دقيق شدم.تا پيكان مورد ادعاى متن را در نقشه پيدا كنم!!!

نه.نبود كه نبود.
از شما چه پنهان توقع ديدن يك پيكانِ جوانان گوجه اى يا يك دولكسِ سفيد يخچالى را از قبل نداشتم. اما با خود گفتم مرد است و حرفش !
وقتى مى گويد نوك پيكان و انتهاى پيكان روى نقشه… حتما پيكانى در كار هست كه گفته!                   به اين سوى چراغ احساس كردم كتاب من بد چاپ شده. كتاب همشاگردى سمت چپى و همكلاسى دست راستى را كه هر سه در يك نيمكت،مثل صندلى عقب تاكسى هاى امروزى مى نشستيم،خوب وارسى كردم. اما نه، چيزى نبود.از شما چه پنهان به ايشان هم چيزى بروز ندادم. مى دانيد خودم هم احساس مى كردم مردكنويسندهده يك ادعاى گزاف و بى ربط كرده ، اما خب حرف زده بود.معمولا هم حرف از دهان آدم ها بيرون مى آيد!

بر مى گردم به اول كلامم من خجالتى بودم و نمى پرسيدم.اما با معماهايم آن قدر در ذهنم در گير مى شدم و گلاويز بودم تا آنها فراموش نشوند. سبب كشتى با معما هايم اين بود كه با اين شيوه نهايتاً حل شان مى كردم. بله دير مى شد، اما دروغ نمى شد.بالاخره به زانو در مى آمدند. هنوز هم اين شيوه رگه هايى در وجودم دارد.

اما خانواده ام كه چندان سوادى نداشتند و اهل فضل و علم نبودند ،حُسن بزرگى داشته و دارند.كه به زعم خودم براى هر خانواده اى ضرورى است. ايشان خودشان را ملزم به فراهم كردن مسير آموزش بود براى فرزندان شان كرده بودند. شايد اشتباه مى كردند يا تصميم غلط مى گرفتند،اما تلاش براى پيشرفت علمى ما كردند.هميشه ما را در اين زمينه ها آزاد گذاشتند.ما كتاب هاى زيادى نداشتيم اما اگر مشغول يادگيرى يا تماشا يا گوش دادن مى شديم مانعى در برابرمان نبود.

اما مى دانم آن ها هم از معناى پيكان آن روز بى خبر بودند و اين حقيقت را بعدها دانستم.مهم نيست چون روندى كه ايشان پيش گرفتند باعث شد عاقبت ما «كافر حربى» نشويم بلكه تا حدى «اهل كتاب» شويم و نهايتاً مطالبى بياموزيم.

اکتبر 20, 2013

چشم ها را باید شست کلمات را هم نگفت!

Filed under: فرهنگ,اجتماعی,تصویر,دینی — جهانگرد @ 4:53 ب.ظ.

به نام خدا

1- چند سال پيش خبري منتشر شد مبنی بر این که در فرودگاه دبي همه مسافران هواپيماي ايراني را در «سالن ورودی» متوقف نموده و تک تک ایشان را مورد بازرسي و تفتيش بدني قرار داده اند. تا جایی که زنان و دختران ايراني را عرب هاي کثيف! اماراتي با دست، مورد تعرض قرار داده اند! پليس دبي هم از اين عمل حمايت کامل کرده و شده آنچه نبايد مي شد!

سپس معلوم شد خبر جعلي بود. اما به محض انتشار، در فضاي مجازي رگ هاي غيرت وطن دوستان ورقلمبيد. که اي داد و اي واي بر ناموس ايراني و زنان و دختران پاک ايران زمين که به دست عرب هاي وحشي! چنين و چنان مورد تعرض واقع شدند. موجي انبوه از هر قشري به راه افتاد که اگر نگويم بي سابقه، جدّاً کم سابقه بود.

حالا شايد اين شبهه پيش آيد که اي آقا نکند به عرب ها حق مي دهي؟ يا حق مي دادي؟!!!
نه هيچ کدام. حرف من وراي اين دو است.
اول اينکه موج غيرت از جهت عرب ستيزي بود که بايد خاطر نشان کنم عرب ستيزي ايراني ها از فارس ستيزي عرب ها نشأت مي گيرد يا بهتر بگويم اين دو حس پليد با هم رابطه مستقيم دارند.
دوم آنکه چطور شد در فضاي مجازي غيرت اين چنين غليان کرد. غيرتي که چندان نيکو شمرده نمي شود؟ امروز روز به اين نتيجه رسيده ايم که هر کسي اختيار تن و بدن خود را دارد و ديگري قيم آن نباشند بهتر است. کسي نياز به قيم و سرپرست ندارد. بله متوجه ام در خبر فوق بحث تعرض و تجاوز بود که البته به وقت، به آن خواهم رسيد. اما اين اشاره اي به غليان غيرت بود ،تا برسيم به اصل بحث.
1742447220621351049923122719587129213239131
مدتي نگذشت که معلوم شد اساساً هواپيمايي از ايران در دبي متوقف و مسافرانش مورد تعرض واقع نشدند! هر چه بود ساخته و شانتاژ بود و گذشت.

2- چندي است در خيابان ها پیاده مي روم تا به محل کار برسم. مردم را مي بينم مخصوصاً جوانان را چه دختر چه پسر.
اما آنچه توجه مرا سخت جلب کرده دو چیز است. یکی نحوه لباس پوشیدن بانوان که علی رغم گشت ارشاد به نظر من کوچک ترین تفاوتی با زمان قبل از ایجاد این گشت رعب آور برای خانم های کشورمان نکرده.دومی نحوه رفتار پسران و مردان از بچه های سوم راهنمایی تا مردان مسافرکش پای خط.

images (3)
شنیدم رهبری ج.ا.ایران در اقدامی نیروی انتظامی را از قوای مسلح استثنا نموده و اختیار آن را به وزارت کشور واگذار کرده است. با این حال سردار احمدی مقدم اعلام کرد. گشت ارشاد به کارخود ادامه می دهد! گویااین سپه سالار مافوقی ندارد و فعال مایشاء در نیروی انتظامی است و بس.
تنها سئوال من این این است که از این ارشادات و این گشت زنی ها و خراج دفع شده برای این گشت و آن ارشادات چه حاصلی به دست آمده؟
کاش نتایج را شبی در برنامه ای برای ملت شرح می دادید.
اما نه؛ نه نیازی نیست که رقم بدهید و درصد بگویید و قیاس کنید. با چیزی که نه قبلش پیداست و نه حالش و نه بعدش!
کافی است به سید خندان، ولی عصر، کریم خان، ستارخان، شهدا،امام حسین، پیروزی برویم و صدالبته حاجتی نیست که به تجریش، فرمانیه،الهیه، سعادت آباد،آریاشهر و شهرک قدس برویم.

erjdxducwxssj49f1as

اما پسران ما هرزه نگر شده اند. حریصانه نگاه می کنند. با ولع چشمان شان برجستگی های جسم خواهران مان را خراش می دهد.چشمان مردان می سوزاند،آسیب می زند، می کاود. حیوانیت و خوی درندگی اش را به نمایش می گذارد. ای کاش کار به همین جا تمام می شد.کار با چشم خاتمه نمی پذیرد. وقتی چشم آلوده می بیند، وظیفه را به زبان محول می کند، نیش و زهر زبان را به گوش و چشم دختران و زنان می پاشد. قلب شان را می درد. قلب زن و دختر ایرانی را می درد قلب هر که آن زن را ناموس خود بداند جریحه دار می کند. لازم نیست خود را قیم زن ایرانی بدانیم. لازم است انسان ایرانی باشرف باشیم و تنها در برابر عربیت عرب، نژاد پرستانه گلو پاره نکنیم. آن هنگام خواهیم دانست که چه فاجعه ای رخ داده. می دانی خواهرت ،مادرت ،همسرت و یا بهتر از همه هم وطن مونث تو یک بانوی ایرانی مورد هتاکی یک چشم ناپاکِ آلوده زبان گشته است.

نیازی نیست یک هواپیما خانم ایرانی را هتک کنند تا برآشفته شویم؛بلکه لازم است از هتک حرمت دیگران بپرهیزیم و آشفته شویم. نباید در عالم دوستی با دوستان مان که به این بیماری مبتلا هستند رودربایستی و مماشات کنیم.نباید آنها را از باز داشتن ازانجام این عمل مستثنی کنیم. یا اگر زنی بد کاره دیدیم به بهانه اینکه او بد کاره است یا دختری است که با پسران طرح دوستی می ریزد به رنجاندن او اهتمام ورزیم.این ها بهانه آزار این اقشار نیستند. چنین افرادی که خود به آزار زنان هم زبان خود از روی میل جنسی تن می دهند هیچ گاه و به هیچ عنوان شایستگی ندارند برای ایرانیان مورد تعرض واقع شده در خارج یقه پاره کنند و مویه سر دهند. چرا که خود دستی از دور بر آتش دارند.

پ.ن:
البته همه اقشار نام برده شده در این نوشته گروه خاطی آنان و مبتلایان آنان را شامل می شود و الا ایران و ایرانی و هموطنان عزیز همه و همه پاک و مبرا هستند مگر افرادی که در طبقات مختلف به این بیماری مبتلا هستند.

سپتامبر 18, 2013

نجات جهان !

Filed under: فرهنگ,کتاب,اجتماعی,دینی,سیاسی — جهانگرد @ 1:34 ب.ظ.

به نام خدا
IMG_3اینیاتسیو سیلونه در «نان و شراب» می گوید:»اینک پانزده سال است که انقلابی است و انقلابی بودن حرفه او شده است . وا اسفا بر پیشه ای که هدف آن «نجات جهان » باشد! چه نجات دیگران منجر به نجات شخص می شود.»

چه بسیار بوده اند انقلابیونِ دو آتشه که سخت رزمیده اند و آتش گشوده اند. به نفع خلق کشته اند و خود را هم البته در معرض مرگ قرار داده اند. ولی یا پشیمان شده اند و یا همان مکتبی که بنیان نهاده اند دنیا و مافیها را برایشان تنگ و زندگی را بر ایشان سخت کرده. سخت تر از نای مسعود سعد سلمان.

نیز بوده اند کسانی که صد پشت غریبه بوده اند با هرچه سیاست و سیاستمدار است. غریبه بوده اند با هرچه این جهانی و مدرن است .
می خوردند و می آشامیدند برای رمق داشتن،تنها برای ذکرِ مذکورِ محبوب و فرارسیدنِ لحظه ی وصل به مقصود. نمی خواستند جز این. زاهدانی بودند که تمام تلاش شان راه گشودن برای خود و مشعل داری برای خلق خدا به سوی خود خدا بوده است.

هر دو نمونه را دیده ایم و شنیده ایم که به بن بست و ناکامی رسیده اند.
گاه این نافرجامی را به گردن شرایطی بهتر یا نبودن برخی مولفه ها می اندازند!
که اگر چنین نمی شد و این موارد پیش نمی آمد…
و یا اگر آن امکانات را در اختیار داشتیم به این وضعیت گرفتار نمی شدیم.

حقیقت این است که باید بگویم من این نوع استدلال را قبول ندارم. چون این که این مولفه ها اگر بود هر آینه ما پیروز میدان بودیم، یک موردِ موهوم است و یک رویایِ تعبیر نشده.
چطور ممکن است یک انقلابی بگوید اگر رهبر حزب فلان این گونه استراتژی می چید و این گونه در انتخابات ظاهر می شد ما پیروز می شدیم و اگر ما پیروز می شدیم و بعد چنین می کردیم و چنان می کردیم (البته به شرط اینکه همه تصورات را با موفقیت و به شکل ایده آل پشت سر می گذاردند) قطعاً اوضاع کشور بهبود چشمگیر می یافت و موفقیت های پیاپی در انتظار مردم ما بود آن روز کشور در منطقه می درخشید!

اگر خوب توجه کنید، همه حرف ها به «اگری» بند است که هیچ گاه محقق نشده و اگر هم اتفاق می افتاد معلوم نبود چگونه مختومه شود! آیا چنان که رهبر حزب می خواست بی چون و چرا و کم و کاست؟
یا مثل همه مسائل طبیعی با اشکالات و کم و زیاد های طبیعی همراه بود؟
که اگر این گونه بود باز نقایصی در شکل دادن منویات رهبران سیاسی حزب مورد بحث پیشامد می کرد و موفقیت های مد نظر ایشان با خلل همراه بود.
همین مورد را در حق داعیه داران هدایت خلق به سوی حق و حقیقت و طریق هدایت یعنی ، خطبا و واعظان دینی قیاس کنید.

نهایت این نتیجه را بگیرم که سیلونه، خوب دانسته که بهتر آن است که به خرد خرد ساختن، پرداختن، بهتر و با صرفه تر است؛ از اینکه بخواهیم کلانترین کار یعنی جهان سازی کنیم.
معمولا جهان سازان نام سازی هم می کنند.لزوماً نه خود خواسته-البته گه گاه هم خواسته- اگر هم نخواهند به دنبال جهان ساختن نام شان هم ساخته و پرداخته می شود.میان مردم سرآمد می شوند.
نام گریزان؛ آن ها که از شهرت نفرت دارند و می دانند شهرت چه بر سر شان می آورند، می روند و به خرده کاری می پردازند و ریز می سازند اما تیز…

آوریل 18, 2013

لئو تالستوی نه لئو تولستوی!

Filed under: فرهنگ,کتاب,تصویر,داستان — جهانگرد @ 7:00 ب.ظ.

به نام خدا
images (1)
سروش حبیبی از مترجمان خوب کشورمان که از زبان روسی ترجمه می کند به من فهماند و آموخت که «تالستوی»صحیح است و تولستوی تلفظ نادرشتی از نام نویسنده نام آور و بزرگ روسیه است.افزون بر این در آثار این نویسنده به مدد برگردان زبانی این مرد توانستم سیری کنم و بیاندیشم و درک کنم مرگ را از منظر انسانی چون «ایوان ایلیچ».
n21335«مرگ ایوان ایلیچ«نام داستان کوتاه بلندی از اوست.که اگر بی نظیرش نگویم باید اعتراف کنم کم نظیر است. تاثیر گذار است. موجز، مختصر،پر محتوا و در عین حال سنگین. احساسات انسان را به بازی می گیرد. مرگ را ترسیم می کند غفلت از مرگ را می زداید. علاقه و وابستگی به زن و فرزند و زخارف دنیوی را به معنای واقعی و به شکل ملموسی زیر سئوال می برد.

تلنگر موثری به روح انسان می زند و نکاتی ظریف از مرگ را به رخ می کشد که حقیقتاً کمتر به آن فکر کرده ایم.به نظر شخصی من که البته جز برای خودم چندان اعتباری ندارد این نگاه تالستوی حاصل تجارب بی حد و حصر اوست. گویا تا جایی که من خبر دارم زندگی پر فراز و نشیب و پر راز و رمز و سرشار از تجربه های متفاوت و حتی و ضد و نقیضی داشته تا به منزل مقصودش رسیده و محمل بر زمین گذارده. نتیجه آن همه تفکرات باریک بین و موشکافی های او این نگاه دقیق و ریز بینی ونکته سنجی شده است. تا شاهد این همه دقیقه درباره مرگ در صد و چهار صفحه کاغذ باشیم.

آوریل 15, 2013

آبلوموف و آبلومویسم!!!

Filed under: فرهنگ,کتاب,تصویر — جهانگرد @ 8:47 ق.ظ.

به نام خدا

1343225045

کتاب پیش رو نوشته نویسنده قرن نوزده اهل روسیه و متولد سیبری است نویسنده ای قدَر، که اثری کم نظیر خلق کرده من خواندنش را سخت توصیه می کنم.او «ایوان الکساندروویچ گنچاروف» نام دارد.
مدت مدیدی طول کشید تا این اثر را خواندم چرا که خوب با شخصیت کتاب یعنی «ایوان ایلیچ آبلوموف»که در واقع یک راحت طلبِ نازپرورده و تن پرور است هم ذات پنداری کردم.
قسمت دوم کتاب را که حدود پنجاه صفحه است با عنوان»آبلومویسم چیست؟» نیکلای آلکساندرویچ دابرولیوبوف فیلسوف و منتقد ادبی روس که معاصر گنچارف است در مقام نقد کتاب نگاشته که آن هم در نوع خود ستودنی است.
ایوان گنچاروفآنچه از لابلای خطوط این رمان به دست آوردم تجاربی است که خودم و بسیاری از مردمان ما و انسان های هم عصر و هم نسل ما مبتلای به آن هستند و آن همانا تنبلی و سستی و کاهلی در تصمیم گیری هاست و بی پشتوانه بودن در انجام انجاز تصمیمات اتخاذ شده است که این دومی از اولی بسیار خطرناک تر و کشنده تر است و از انسان بیکاره ای ناتوان می سازد که جز نتوانستن از او نمی آید!

نویسنده گویا این موضوع را در کشورش خوب رصد کرده و مواردی مبتلا یافته و مشاهدات را به رشته نثر و در فرم داستان در آورده و قبل از او ردی از آبلوموف در آثار کسانی چون پوشکین، گرتسن (هرتسن) و تورگینف نیز می یابیم و این نمایانگر اپیدمی بیماری آبلومویسم در روسیه است.

شاید پر بی راه نباشد اگر بگوییم کشور های نه چندان پیشرفته و یا محترمانه تر در حال توسعه! امروزه در گیر این مشکل روحی و جسمی اند و آمار کسانی که درگیر این بیماری اند در این ممالک بیش از دیگر کشور هاست!

به هر حال خواندن این رمان با ترجمه جناب آقای «سروش حبیبی» که گویا دوبار این رمان
CDB4E1CA-C2B9-45FA-BC00-D2409DF8EA46_mw800_sرا به فارسی برگردانده است توصیه می کنم. گویا مترجم یک بار رمان را از فرانسه یا انگلیسی به فارسی ترجمه کرده و بار دوم از روسی و متن اصلی به فارسی ترجمه نموده.
این کتاب که تصویرش را در این متن می بینید همان نسخه ای است که من خواندم و تصریح شده است که از روسی ترجمه شده و بسیار روان و جالب ترجمه شده است و فصاحت و شیوایی را می توان احساس کرد.به هر حال از آقای حبیبی بسیار متشکرم که مرا فرصت داد تا با چنین نثری و چنین اثری به این سبک آشنا شوم.

اکنون برخودم لازم می دانم تا با یاد آوردن آبلوموف و نهایت او غایت کارش به زندگی با عینک دیگری بنگرم و دستی به سر و روی زندگی ام بکشم. دستی به سر و روی تصمیم گیری هام و نگاهم به اطرافم بکشم تا بتوانم اطرافم را به کلی تغییر دهم.

اوت 26, 2012

دهه شصت

Filed under: فرهنگ,مناسبت,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 11:29 ق.ظ.

به نام خدا

آیا عاملی در روند کنونی زندگی ما دهه شصتی ها هست؟
آیا این عامل مخرب حد مشترکی دارد؟
آیا ما مشکلی داریم؟ یا تنها تصور می کنیم که در منقصت ها زندگی می کنیم؟

!!!

اوت 24, 2012

کتاب خوان می شویم

Filed under: فرهنگ,متفرقه,کتاب — جهانگرد @ 3:01 ب.ظ.

به نام خدا

دارم آرام و بی صدا سر و سامانی به خواندن ها و خوانده هام می دهم. از زمانی که برادر جان، کمر همت بسته و کلمه ها را از درون کتاب ها بیرون می کشد و لب را و چشمان را مشغول شان می کند؛ تشویق شده ام که بخوانم و بدانم. مایلم تا من هم دست به کار استخراج کلمات شوم. این روز ها را با زندگی نامه ای هاینریش بل نویسنده مورد علاقه ام آغاز کردم.در این راه «نشر ماهی» سلسه کتب جیبی داردبه نام «نسل قلم». که تحت اشراف آقای «خشایار دیهیمی» این مترجم و فلسفه خوانده و زبان دان کشورمان کمک قابل توجهی به من کرده است.
بعد از «هاینریش بل» به سراغ «آلبر کامو» رفتم که همیشه دوست داشته ام از او بدانم.نوشته هایش و آثارش را درک کنم که ناخود آگاه تا به خود بجنبم خود را مشغول خواندن «بیگانه» دیدم.باز هم اینجا رد پای داداش در این تغییر مسیر مطالعه قابل تشخیص است. سخت شیفته نوشته کامو شدم.ناگفته نماند قبل از آن داستانی کوتاه از «همینگوی» و داستانی از «وودی آلن» خوانده بودم. داستانهای کوتاهی از «داستایفسکی» هم در دست دارم. البته آرام آرام باید افسار را به دست گیرم و مطالعه داستان های این بزرگان را جهت دهی کنم. تا چه پیش آید . می دانم، اما هر چه نباشد، انس با واژه راهی مطمئن است و کاغذ و قلم از دیرینه های دور رفیق انسان بوده اند و چه بسا برجاماندن داستان بشر از قلم سود برده باشد. به هر حال این شروع را به فال نیک می گیرم و از آنچه بخوانم تصویری و گزارشی اینجا منعکس می کنم تا لا اقل برای بعد، تاریخ مطالعه و سیر آن را از دست ندهم و به کارم آگاهی بیشتر داشته باشم.

مه 7, 2012

قضاوت و مجازات

Filed under: فرهنگ — جهانگرد @ 9:32 ق.ظ.

به نام خدا

نمی دانم چرا ما انسانهای خارج از گود این مقدار خود را دخیل در تصمیم گیری ها می دانیم!
گویا باید نظر دهیم، باید بگوییم و کم نیاوریم. همه جا باید صحبت از نقطه نظرهای ما باشد. باید در بطن و متن تاریخ مان باشیم، همه جا رد پای ما توسط کلمات ما برجاست!
خفاش شب داشتیم. محمد بیجه داشتیم. گروه مجاهدین خلق که به کشتار و شکنجه می پرداختند داشتیم. عبدالمالک ریگی داشتیم. متجاوزین به عنف که مرتکب قتل هم شدند داشتیم. سعید حنایی داشتیم.انقلابیونِ دست به سلاحی چون نواب صفوی داشتیم. فارغ از اینکه چه کسی جانی، چه کسی مجاهد، چه کسی برحق و یا کدامین قاتل بودند؟!
باید بگویم که همیشه شنیده ام و گهگاهی هم گفته ام که باید با «او» چنین کنند و چنان کنند و نسخه ای برای تعذیب ، تنبیه و مجازات این افراد شمرده اند و شمرده ام.الان فکر کنم بیدار شده باشم و نیز می پرسم چرا من این قضیه را بررسی و حکم صادر نموده ام؟!

در عالم کودکی وقتی از جنایات مسسعود رجوی سخن می رفت شنیدم که یکی از هم سالانم گفت :»باید عراق او را به ایران باز گرداند و در خیابان با دست بند و پابند بیاورند و هر کس از مردم که عبور می کند یک سوزن به او بزند!!!»
این مجازات به قدری برایم هولناک بود که -تا الان که شاید نزدیک بیست سال بعد از آن حکم صادره است- هنوز به خاطر آن مورمور می شوم و چندش آوری آن تنبیه افکارم را مغشوش می کند.
بارها از مردم از اقشار و موقعیت های مختلف شنیدم که بگیرند فلان مجرم را درجا اعدام کنند همه چیز درست می شود!
یا گفته می شد و می شود که سریع دست دزد را قطع کنند همه چیز روبه راه خواهد شد!

مقصود این نوشته جرم شناسی و بحث حقوقی و مجازات اسلامی نیست. بلکه قصد نگارنده ایجاد شبهه در انواع مجازات نیز نمی باشد. چرا که هر تنبیهی می تواند مورد بررسی قرار گیرد و با موشکافی خاص حقوقی بررسی شود اما این نوشته متعجب است از مردمی که بی اختیار مجازاتی تعریف می کنند.

صفحهٔ بعد »

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.