جهانگرد

اکتبر 20, 2013

چشم ها را باید شست کلمات را هم نگفت!

Filed under: فرهنگ,اجتماعی,تصویر,دینی — جهانگرد @ 4:53 ب.ظ.

به نام خدا

1- چند سال پيش خبري منتشر شد مبنی بر این که در فرودگاه دبي همه مسافران هواپيماي ايراني را در «سالن ورودی» متوقف نموده و تک تک ایشان را مورد بازرسي و تفتيش بدني قرار داده اند. تا جایی که زنان و دختران ايراني را عرب هاي کثيف! اماراتي با دست، مورد تعرض قرار داده اند! پليس دبي هم از اين عمل حمايت کامل کرده و شده آنچه نبايد مي شد!

سپس معلوم شد خبر جعلي بود. اما به محض انتشار، در فضاي مجازي رگ هاي غيرت وطن دوستان ورقلمبيد. که اي داد و اي واي بر ناموس ايراني و زنان و دختران پاک ايران زمين که به دست عرب هاي وحشي! چنين و چنان مورد تعرض واقع شدند. موجي انبوه از هر قشري به راه افتاد که اگر نگويم بي سابقه، جدّاً کم سابقه بود.

حالا شايد اين شبهه پيش آيد که اي آقا نکند به عرب ها حق مي دهي؟ يا حق مي دادي؟!!!
نه هيچ کدام. حرف من وراي اين دو است.
اول اينکه موج غيرت از جهت عرب ستيزي بود که بايد خاطر نشان کنم عرب ستيزي ايراني ها از فارس ستيزي عرب ها نشأت مي گيرد يا بهتر بگويم اين دو حس پليد با هم رابطه مستقيم دارند.
دوم آنکه چطور شد در فضاي مجازي غيرت اين چنين غليان کرد. غيرتي که چندان نيکو شمرده نمي شود؟ امروز روز به اين نتيجه رسيده ايم که هر کسي اختيار تن و بدن خود را دارد و ديگري قيم آن نباشند بهتر است. کسي نياز به قيم و سرپرست ندارد. بله متوجه ام در خبر فوق بحث تعرض و تجاوز بود که البته به وقت، به آن خواهم رسيد. اما اين اشاره اي به غليان غيرت بود ،تا برسيم به اصل بحث.
1742447220621351049923122719587129213239131
مدتي نگذشت که معلوم شد اساساً هواپيمايي از ايران در دبي متوقف و مسافرانش مورد تعرض واقع نشدند! هر چه بود ساخته و شانتاژ بود و گذشت.

2- چندي است در خيابان ها پیاده مي روم تا به محل کار برسم. مردم را مي بينم مخصوصاً جوانان را چه دختر چه پسر.
اما آنچه توجه مرا سخت جلب کرده دو چیز است. یکی نحوه لباس پوشیدن بانوان که علی رغم گشت ارشاد به نظر من کوچک ترین تفاوتی با زمان قبل از ایجاد این گشت رعب آور برای خانم های کشورمان نکرده.دومی نحوه رفتار پسران و مردان از بچه های سوم راهنمایی تا مردان مسافرکش پای خط.

images (3)
شنیدم رهبری ج.ا.ایران در اقدامی نیروی انتظامی را از قوای مسلح استثنا نموده و اختیار آن را به وزارت کشور واگذار کرده است. با این حال سردار احمدی مقدم اعلام کرد. گشت ارشاد به کارخود ادامه می دهد! گویااین سپه سالار مافوقی ندارد و فعال مایشاء در نیروی انتظامی است و بس.
تنها سئوال من این این است که از این ارشادات و این گشت زنی ها و خراج دفع شده برای این گشت و آن ارشادات چه حاصلی به دست آمده؟
کاش نتایج را شبی در برنامه ای برای ملت شرح می دادید.
اما نه؛ نه نیازی نیست که رقم بدهید و درصد بگویید و قیاس کنید. با چیزی که نه قبلش پیداست و نه حالش و نه بعدش!
کافی است به سید خندان، ولی عصر، کریم خان، ستارخان، شهدا،امام حسین، پیروزی برویم و صدالبته حاجتی نیست که به تجریش، فرمانیه،الهیه، سعادت آباد،آریاشهر و شهرک قدس برویم.

erjdxducwxssj49f1as

اما پسران ما هرزه نگر شده اند. حریصانه نگاه می کنند. با ولع چشمان شان برجستگی های جسم خواهران مان را خراش می دهد.چشمان مردان می سوزاند،آسیب می زند، می کاود. حیوانیت و خوی درندگی اش را به نمایش می گذارد. ای کاش کار به همین جا تمام می شد.کار با چشم خاتمه نمی پذیرد. وقتی چشم آلوده می بیند، وظیفه را به زبان محول می کند، نیش و زهر زبان را به گوش و چشم دختران و زنان می پاشد. قلب شان را می درد. قلب زن و دختر ایرانی را می درد قلب هر که آن زن را ناموس خود بداند جریحه دار می کند. لازم نیست خود را قیم زن ایرانی بدانیم. لازم است انسان ایرانی باشرف باشیم و تنها در برابر عربیت عرب، نژاد پرستانه گلو پاره نکنیم. آن هنگام خواهیم دانست که چه فاجعه ای رخ داده. می دانی خواهرت ،مادرت ،همسرت و یا بهتر از همه هم وطن مونث تو یک بانوی ایرانی مورد هتاکی یک چشم ناپاکِ آلوده زبان گشته است.

نیازی نیست یک هواپیما خانم ایرانی را هتک کنند تا برآشفته شویم؛بلکه لازم است از هتک حرمت دیگران بپرهیزیم و آشفته شویم. نباید در عالم دوستی با دوستان مان که به این بیماری مبتلا هستند رودربایستی و مماشات کنیم.نباید آنها را از باز داشتن ازانجام این عمل مستثنی کنیم. یا اگر زنی بد کاره دیدیم به بهانه اینکه او بد کاره است یا دختری است که با پسران طرح دوستی می ریزد به رنجاندن او اهتمام ورزیم.این ها بهانه آزار این اقشار نیستند. چنین افرادی که خود به آزار زنان هم زبان خود از روی میل جنسی تن می دهند هیچ گاه و به هیچ عنوان شایستگی ندارند برای ایرانیان مورد تعرض واقع شده در خارج یقه پاره کنند و مویه سر دهند. چرا که خود دستی از دور بر آتش دارند.

پ.ن:
البته همه اقشار نام برده شده در این نوشته گروه خاطی آنان و مبتلایان آنان را شامل می شود و الا ایران و ایرانی و هموطنان عزیز همه و همه پاک و مبرا هستند مگر افرادی که در طبقات مختلف به این بیماری مبتلا هستند.

سپتامبر 18, 2013

نجات جهان !

Filed under: فرهنگ,کتاب,اجتماعی,دینی,سیاسی — جهانگرد @ 1:34 ب.ظ.

به نام خدا
IMG_3اینیاتسیو سیلونه در «نان و شراب» می گوید:»اینک پانزده سال است که انقلابی است و انقلابی بودن حرفه او شده است . وا اسفا بر پیشه ای که هدف آن «نجات جهان » باشد! چه نجات دیگران منجر به نجات شخص می شود.»

چه بسیار بوده اند انقلابیونِ دو آتشه که سخت رزمیده اند و آتش گشوده اند. به نفع خلق کشته اند و خود را هم البته در معرض مرگ قرار داده اند. ولی یا پشیمان شده اند و یا همان مکتبی که بنیان نهاده اند دنیا و مافیها را برایشان تنگ و زندگی را بر ایشان سخت کرده. سخت تر از نای مسعود سعد سلمان.

نیز بوده اند کسانی که صد پشت غریبه بوده اند با هرچه سیاست و سیاستمدار است. غریبه بوده اند با هرچه این جهانی و مدرن است .
می خوردند و می آشامیدند برای رمق داشتن،تنها برای ذکرِ مذکورِ محبوب و فرارسیدنِ لحظه ی وصل به مقصود. نمی خواستند جز این. زاهدانی بودند که تمام تلاش شان راه گشودن برای خود و مشعل داری برای خلق خدا به سوی خود خدا بوده است.

هر دو نمونه را دیده ایم و شنیده ایم که به بن بست و ناکامی رسیده اند.
گاه این نافرجامی را به گردن شرایطی بهتر یا نبودن برخی مولفه ها می اندازند!
که اگر چنین نمی شد و این موارد پیش نمی آمد…
و یا اگر آن امکانات را در اختیار داشتیم به این وضعیت گرفتار نمی شدیم.

حقیقت این است که باید بگویم من این نوع استدلال را قبول ندارم. چون این که این مولفه ها اگر بود هر آینه ما پیروز میدان بودیم، یک موردِ موهوم است و یک رویایِ تعبیر نشده.
چطور ممکن است یک انقلابی بگوید اگر رهبر حزب فلان این گونه استراتژی می چید و این گونه در انتخابات ظاهر می شد ما پیروز می شدیم و اگر ما پیروز می شدیم و بعد چنین می کردیم و چنان می کردیم (البته به شرط اینکه همه تصورات را با موفقیت و به شکل ایده آل پشت سر می گذاردند) قطعاً اوضاع کشور بهبود چشمگیر می یافت و موفقیت های پیاپی در انتظار مردم ما بود آن روز کشور در منطقه می درخشید!

اگر خوب توجه کنید، همه حرف ها به «اگری» بند است که هیچ گاه محقق نشده و اگر هم اتفاق می افتاد معلوم نبود چگونه مختومه شود! آیا چنان که رهبر حزب می خواست بی چون و چرا و کم و کاست؟
یا مثل همه مسائل طبیعی با اشکالات و کم و زیاد های طبیعی همراه بود؟
که اگر این گونه بود باز نقایصی در شکل دادن منویات رهبران سیاسی حزب مورد بحث پیشامد می کرد و موفقیت های مد نظر ایشان با خلل همراه بود.
همین مورد را در حق داعیه داران هدایت خلق به سوی حق و حقیقت و طریق هدایت یعنی ، خطبا و واعظان دینی قیاس کنید.

نهایت این نتیجه را بگیرم که سیلونه، خوب دانسته که بهتر آن است که به خرد خرد ساختن، پرداختن، بهتر و با صرفه تر است؛ از اینکه بخواهیم کلانترین کار یعنی جهان سازی کنیم.
معمولا جهان سازان نام سازی هم می کنند.لزوماً نه خود خواسته-البته گه گاه هم خواسته- اگر هم نخواهند به دنبال جهان ساختن نام شان هم ساخته و پرداخته می شود.میان مردم سرآمد می شوند.
نام گریزان؛ آن ها که از شهرت نفرت دارند و می دانند شهرت چه بر سر شان می آورند، می روند و به خرده کاری می پردازند و ریز می سازند اما تیز…

اوت 6, 2012

مرز مرگ و زندگی

Filed under: Uncategorized,مناسبت,تصویر,دینی — جهانگرد @ 10:57 ق.ظ.
Tags:
به نام خدا
عکس
دو روز پیش که اینجا نشسته بودم،با قیافه ملوسم ناله کنان میو میو ضعیفی همراه با در خواست کمک  مخفی در امواج صوتی بی رمقم، داشتم. آخوند جوانی مرا و تصویر و موقعیت زمانی و مکانی ام را برای همیشه ثبت کرد. بعد از مدتی که از همه جا با خبر شدم! فهمیدم همان روز ساعاتی بعد از طریق «اینستاگرام» با همان آی پاد 4 که از من تصویرنگاری کرده بود تصویرم را بر گستره وب منتشر کرده و حتما افرادی مرا دیده اند و از ملاحت چهره ام سرخوش شده اند. اما گمان نمی کنم کسی از احوال آن لحظه من با خبر شده باشد.
یا شاید هم تنها همان آخوند جوان از احوالم با خبر بود. می دانید من بعداً همه چیز را فهمیدم و بعد از فهمِ من، آن جوان دوربین به دستِ نامتعارف، از همه چیز با خبر شد …بله دو روز بعد از آن عکسبرداری همان جوانک در همان جا که عکسم را برداشت مرا در میان جوی آب دید که به آرامش ابدی و علم سیطره پیدا کرده بودم او آنجا فهمید که من قبل از او دانستم که بعد از تصویر برداری از من با خودش گفته بود :»خدایا ،تو به این گربه کوچک روزی می دهی و روزگارش را اداره می کنی . او را به سن رشد می رسانی و از آن سن به پیری و بزرگسالی و…همیشه روزی این کوچک بانمک را تامین می کنی …پس چرا مرا نه؟!!
در موردم چنین فکر می کرد! اما اشتباه کرد. چرا که عواملی باید، که مجموعه آن ها موفقیت و دوام زندگی مرا تامین کند.و البته من فاقد چند عامل شدم که چندان ربطی به شما ندارد و مهم هم نیست چون که نتیجه آن مهم است که شد.

بعد از این آگاهی درباره آن روز و آن دیدار، او دو سه مرتبه در همان مکان  به دنبال من گشته بود، تا اینکه بعد از ظهری مرا در جوی آبِ پشتِ سرم در عکس یافت… آنجا بود که یافته های مرا نیز دریافت کرد .

بله زندگی دقیقاً همین است. باید برای بودن جنگید. زندگی حاصل جمع زد و خورد ها و تصمیم گیری ها و خاک شدن ها  خاک کردن هاست. زندگی گاهی شادی گل زدن است و گاهی زهر تلخ شکست

نوامبر 16, 2011

کاسه داغ تر از آخوند!

Filed under: Uncategorized,دینی,داستان,سیاسی — جهانگرد @ 10:18 ق.ظ.

به نام خدا

شیخ در دفتر مسجد نشسته بود و در مقابلش مردی با موی سپید. شبهه ای در فقه و نوع نماز خواندن پرسید. تا از این جا ایراد به شیخ وارد کند …در روزگار ما دین و سیاست با هم ممزوج شده و هرچه به دین شبهه می کنند، می خواهند رفتار سیاسی را بکوبند. لذا ارباب دین را با چاقوی نارضایتی سیاست زده مورد حمله قرار می دهند.

البته این نظر کلی نیست. بلکه تنها موقعی جواب می دهد که پیرمردی بی سواد -به معنای حقیقی کلمه- بخواهد به اتکای شنیدها بخواهد شیخ مسجد را که جز روضه خوانی و آموزش احکام دینی کاری ندارد و نمی تواند هم داشته باشد، با محک اطلاعات بسته شکسته بکوبد. تا بگوید مرده شور ترا و دین و سیاست ممزوجت را با هم ببرد !

باری شیخ نشسته و پیرمرد در سجده نماز اشکال کرد و چون دید شیخ در حال پاسخ گویی است او قدمی عقب رفت. آنچه را که او می خواست از طریق دین بر سر سیاست آخوندی بکوبد شیخ با دو دست بر سر سیاست کوبید و والیان امر سیاست را با کارد سکولاریسمش سلاخی کرد. اینجا مرد مسن حساب کار به دستش آمد که شیخ چه می گوید! تا آمد به دفاع از به قول خودش «امام»و رد بنی صدر و بختیار ناگهان شیخ به کتاب در حضر «مهشید امیر شاهی»حوالت دادش.

مسحور شده بود. شنیدن چیزهایی که نمی دانسته آن هم از زبان کسی که دیدگاه او را هم نمی دانست او را کاملا حیرت زده وخلع سلاح کرده بود.

در مثل چنین شرایطی پیرمرد بنای تعریف از خمینی با لقب امام! و بدگویی از بنی صدر و بازرگان را گذارد تا اظهار فضل کند.
این اظهار فضل را با بیان خاطراتی که، «ما بودیم چنین کردیم» و «من بودم چونان کردم» همراه کرد و آنگاه گفت:»یک ربع ساعت، بازرگان به من وقت داد وقتی با او رو در رو صحبت کردم دیدم هیچّــی نمی فهمد.»!
از خاطراتش در مورد شناخت رفسنجانی به عنوان فردی ساواکی تعریف کردو…

شیخ که هم حوصله اش سر رفته بود و هم احساس بدی از کلمات آلوده به ریا و دروغ مرد، به او دست داده بود و سعی می کرد بند بی اعتقادی به ارکان حکومت همکاران و هم کسوتانش را هم آب ندهد. گفت :»حاج آقا چرا در این سی و سه سال پس به اینجا رسیده ایم؟!»
پیرمرد نه چندان فهیم، بلکه اندکی کودن با اهن و تلپی گفت:»مهره های اصلی رو اینها از بین بردن کسانی مثل بهشتی مطهری باهنر رجایی…»

شیخ از عصبیت می جوشید و به حرمت مسجد، مردِ کهنه جاهل را تحمل می کرد…

سپتامبر 12, 2011

مرگ و زندگی و دیگر هیچ…

Filed under: فلسفی,اجتماعی,دینی — جهانگرد @ 7:57 ق.ظ.

به نام خدا

مرگ معنا بخش حقیقت زندگی است.مرگ است که زندگی را ملموس می سازد و اگر مرگ نبود زندگی کش دار و بی معنامی شد.اما طبعاً مرگ نیاز به دلیل دارد. گاهی کهولت سن و سکته قلبی، گاهی حادثه و سانحه و وقتی هم ممکن است بیماری لاعلاجی چون سرطان طومار زندگی انسان رادر هم پیچد

به هر شکل مرگ مترصد حیات و تمامیت وجود انسان است .و هیچ انسانی هم در این میان استثناء نیست.

روزی از روزهای تیر ماه در خانه نشسته بودم و داشتم املتی می خوردم مثل همه آن روزها با استرس و اضطراب. دوستی که پدری بیمار داشت و پدرش مبتلا به سرطان زنگ زد که به فلان بیمارستان بیا و…
رفتم سریع راه افتادم آخرین لحظات آن پدر را که پدر خودم هم بود، درک کردم. متاسفانه به ما گفتند او ایست قلبی نموده و تمام. بیرون آمدم به عزیزی این خبر را دادم و تاکسی گرفتم به سمت منزل… در خود بودم و فکر می کردم حرکات و دست ها و سخنان و لبها و صورت لاغر و پوست افتادۀ آن مرحوم را از یاد نمی بردم! راننده گفت:» فلانی تا مقصد می خواهی ساکت بنشینی؟!» گفتم:» چه بگویم الان عزیزی از دست داده ام و…»

به هر حال آن روز عزیزی از دست دادم حقیقتاً مردی که برای من پدر گونه جوش می خورد و می کوشید تا مرا متقاعد کند و طرز تفکرم را تغییر دهد. بگذریم بحث، بحث مرگ بود. مرگ آن مرد فرارسید و عامل مرگش سرطان، این پتیارۀ دوا ناشدنی! بود اما یک مطلب اینجاست که باید خوب مورد توجه قرار گیرد. کسی که مبتلا می شود و بیماری هم جدی باشد بیش از افراد سالم متوجه مرگش خواهد بود او حتماً خواهد دانست که مرگ او را زیر نظر دارد و اواز مردنِ ناگهانی رهاشده است.من این را یک امتیاز تلقی می کنم. مثلا کسی بداند که نهایتا تا سه سال دیگر زنده است مراقب تر خواهد بود تا،کسی که نداند فردا صبح مرگ او حتمی است .
ببینید باید تعارف را کنار گذارد بیمار سرطانی که می داند تا سه سال دیگر می میرد؛ دست کم از اینکه تا حدود سه سال دیگر احتمال زنده بودن را دارد مطمئن می شود و منتظر گذراندن این سه سال است. اما کسی که سالم است کسی که قوی و نیرومند است اما آخر هفته سکته قلبی می کند و در غفلت از مرگ می میرد با هم تفاوت دارند.

نادیده نمی گیرم که این نوع نگاه به مرگ تنها برای مومنان به عالم پس از مرگ معنا و مفهوم خاص به خود می گیرد. و الا اگر کسی بی اعتقاد به معاد باشد فرقی بین انواع مرگ احساس نمی کند و تمایزی هم قائل نمی شود.

تنها ایمان به خالق انسان است که ایمان به روز بعد از مرگ را به همراه می آورد و اگر خالقی حکیم در پس ماجرای خلقت و زندگی مادی فرض کنیم، به دنبال آن قضیه مرگ معنای «شروع «به خود می گیرد و دیگر نمی شود مرگ را پایان دانست من به شخصه خالق را از داخل قبرها می یابم. من مردن را نشانه وجود او می دانم و این هم یکی از هزار راه شناخت خالق بی منتهاست. همان خالقی را که کودکی از مادرش پرسید:» آیا خدا در چاه توالت هم هست؟!» اگر بی منتهایی او را خوب درک کنیم خواهیم دانست او همیشه هست؛ ابدی ،سرمدی و ازلی است.

اعتقاد به این مقوله است که باید نوع زندگی انسان را نسبت به دیگرانی که بی اعتقادند تغییر و نگرشش و رفتار ایشان را بهتر و زیبا تر سازد و اگر این نباشد باید در اصل شک کرد و می دانم که ابتدا، من مدعی و سپس دیگر داعیه داران خدا پرستی در این زمینه چنان رفتار داشته ایم که این ادعا که باید اعتقاد به خالق منتهی به زندگی بهتر شودبه جوکی بی مززه مبدل شده و افراد تربیت یافته در این مدرسه از عددانگشتان یک دست هم کمتر است.

کسی که معتقد به او باشد در مریضی هم معتقد اسست و در صحت و سلامت هم.کسی که معتقد به او باشد در زمان حیات دائم به فکر ممات است و این به معنای تارک دنیا بودن نمی باشد.چرا که معتقدان به خدا با مردمان اند و به خاطر خدا که دوست دار همه بندگان است همه هم نوعان خود را دوست می دارد.فکر مرگ نباید فرد زنده را مرده کند؛ بلکه باید او را جنبنده و فعال نماید. مگر ندیده ایم که قبل از سفر، مسافر چطور با عجله همه چیز را جمع آوری می کند. حساب ها را پاک می کند و در رفتن تعجیل. هیچ مسافری برای رفتن منزل را ویران نمی کند بلکه برعکس برای اینکه دیگری شاید منزلش را در نبودش ببیند آن را پاک و پاکیزه می سازد. مرگ و زندگی مکمل هم اند و غفلت از یکی نادیده پنداشتن دیگری را به همراه دارداگر به یاد مرگ باشیم می کوشیم تا یادی از خود، تا خاطره ای از خود، تا ثمره ای از خود برجای نهیم.البته بستگی دارد تا چه طعمی در ذائقه دیگران داشته باشد! اگر تنها زندگی کنیم و به مرگ بی تفاوت باشیم این نیز باعث آبادانی زندگی و حتی برجای گذاردن نام نیک واثر موثر خواهد بود؛این حقیقتی انکار ناکردنی است . اما باز برای معتقدان به خدا این کفایت نمی کند، چرا که مرگ را تیتراژ شروع فیلم زندگی حقیقی می دانند و منکران خدای جهانیان این را نمی پذیرند و این وجه اختلاف این دو نظرگاه است.که اتفاقا می شود هر دو را با هم جمع و زندگی مسالمت آمیز برای شان فرض نمود.

اگر در طول زندگی مرگ را به یاد داشته باشیم چه مومن چه منکر نهایتاً به بهبود کیفیت زندگی مان کمک کرده ایم.روزی در دندان پزشکی در حال ترمیم دندان توسط داندان پزشک بودم اعصاب دندان پایم را بی ارادۀمن تکان می داد و دردی احساس می کردم و درآن لحظات خدای را صدا می زدم و نیز در همان لحظات حالات گناه کردن هایم را به خاطر آوردم.هنوز فراموش نمی کنم که می گفتم چطور وقت صحت این مقدار به یاد خدا نبودی؟!احساس درد تو را به خدایا خدایا واداشته؟! این تنها یک درد بود. برای مومنین به خدا قابل درک است که وقت مرگ خدایا گفتن چه مقدار مهم است و در عین حال چه قدر بی خاصیت برای کسی که اعمالش با خدایا گفتنش در تضاد باشد!

نمونه دیگر که در زندگی زیاد خدا را صدا زدم لحظه دیدن و شاهد بیماری سخت دو عزیزم بود دو عزیزی که هر دو بعد از گذراندن روزهای بیماری در آخر به خدای خالق شان پیوستند و مرا تنها گذاردند. رفیقانی بودند نیمه راه.اما از لحظه شنیدن بیماریشان برای شان دعا کردم. خدا را صدا زدم. خدا را عاجزانه با لابه و زاری فریاد می کردم. ولی چه می شد کرد که مشیت الهی برتمام شدن عمر این دو عزیز قطعی شده بود.بعد از مرگ هر دو عزیز مرحومم به خود نهیب زدم که چرا تا مریضی از نزدیکان و آشنایانت نباشند، یاد مریضان نبودی؟!
چرا اصلاً خود را مریض فرض نکردی؟!
این چگونه رفتاری است؟

در دعا های ماه رمضان پیامبر دعا می فرمایند که:»اللهم اشف کل مریض»خدایا همه مریضان را شفا ده دوستی می گفت :»این دعایی نشدنی و آرمان گرایانه است و همه می دانیم چنین چیزی ممکن نیست.»خیلی دراین باره فکر کردم به این نتیجه رسیدم که خدای بی منتها با رساندن بشر به علاج و یافتن داروی بیماری های لاعلاج در حقیقت همه مریضان را شفا بخشیده. مثلا امروزه دیگر کسی از سل وبا و کزاز نمی میرد و می توان همه این مرضان را با داروهای یافته شده شفا و سلامت بخشید. این بخشی از شفا دادن های الهی است .اما همه مریضان شفا یابند! خیر این ممکن نیست این دروازه مرگ است که آن را چاره ای نیست اما تعداد مریضان تعداد مرض ها و علاج آن ها و کشنده بودن آنها مهم است که باید دوا شوند.

به هر شکل مرگ پایان مختوم و محتوم همه جانداران است که باید از آن گیت عبور کرد و پا در مرحله بعدی گذارد.مرحله ای که مومن دارد و منکر.در هر صورت به یاد بیماران بودن و به یاد مرگ بودن و رفتگان را در نظر داشتن و با این خاطر زندگی کردن بی ضرر که نیست هیچ مفید و موثر هم هست.

اوت 30, 2011

امر به معروف نهی از منکر

Filed under: مناسبت,اجتماعی,دینی — جهانگرد @ 7:25 ق.ظ.

به نام خدا

امر به معروف و نهی از منکر به نوعی وظیفه شرعی همه مسلمین است که مردم بر إعمال شرع در جامعه نظارت داشته باشند.
اما این فریضه به نوعی قلب گردیده. امیر المومنین زمان حکومت دستور می دهد مرا امر به معروف و نهی از منکر کنید. خدا به پیامبر می فرماید در امور با مردم مشورت کن یعنی خیر خواهی بطلب و از خرابی کار از لابلای نظرات مردم کمک بگیر. اما امروز می بینیم امر به معروف شده است موضوع مبارزه با بی حجابی. نه، نه، بدحجابی.
ما در ایران بی حجاب نداریم. اما بدحجابی داریم. تمام بدحجابان جامعه که زیر سی سال سن دارند، کسانی اند که تحت تعلیمات دینی جمهوری اسلامی تربیت یافته اند و هزاران هزار حدیث و روایت و تشویق و تحذیر در رابطه با نمایاندن موی به نامحرم شنیده و از بر دارند اما این تربیت های ایدئولوژیکی کار به جایی نبرده.
چرا که می بینیم بدحجابان را زیر سی سال تشکیل می دهند برای اثبات حرفم شمارا به قدم زدن در یکی از میادین اصلی شهر که محل عبور و مرور بسیاری از مردم است حواله می دهم که بروید و با دیدهایتان بسنجید که چند درصد این گونه و چند درصد آنگونه اند! همین.

اما امر و نهی یک ساز وکار عمومی تر و مهم تر داشت که اتفاقا عاقلانه تراز این بود که گشتی را در خیابان مستقر کنیم تا به شکل رندوم مردم را بگیرد و ارشاد! کند.
آن اینکه بالاترین های سطوح حاکمیت و مسئولیت اجرایی را امر و نهی نمایم. که این خود جرم بزرگی محسوب می شود.اگر کسی شِکری به این غلظت خورد، خدا داند باوی چه خواهند کرد.

البته که راقم سطور هم آگاهانه می نگارد و می داند که اگر خیر حافظین نباشد چه بسا به سرنوشت «امید میر صیافی» یا «کمانگر» و دیگران مبتلا شود.
اما تمام این کلمات را از میان سخنان زیبا و خطبه های آتشین بزرگ مرد عرصه مرجعیت یعنی «آیة العظمی منتظری» (طاب ثراه) یافته ام. اویی که در آخرین رمضان عمرش در سال 87 شمسی چنان خطبۀ فطری خواند که کمر حاکمیت راخم نمود.او که چون مولایش علی و چون صحابی راستگو و راست کردار اباذر غفاری راست می گفت و راست می نگریست و از هیچ هراس نداشت و زندان شاه، حبس و تبعیدرا چشید و بعد از انقلاب، مرگ فرزند،جانباز شدن فرزند دیگر و نهایتاً حبس واتهام از جانب حاکمیت و نظام دست پروردۀ خود زندگی را سپری کرد. روانش شاد و همنشین با ائمه و اولیاء.

او مرا آموخت که بگویم و بنگارم از احدی جز ذات اقدس اله جل و علا نهراسم لذا در امر و نهی بهتر این است که رود را باید از سرچشمه زلال نمود، نه در بستر رود خانه.چون پلیدی از سرچشمه در آب ریزد نهایتاً خواهیم دید که تمام رود بدرنگ و گل آلوده است و پاک کردن رود در آن صورت هر آینه نشاید.

اینها بدیهیات عقل است اما چه کنیم که عقلی…

پس نهایت الامر باید بگوییم:

خواهرم حجابت را…
برادرم نگاهت را…

رهبرم تفرعنت را…
رئیس جمهورم زبانت را …

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.