جهانگرد

نوامبر 9, 2012

قلب چگونه ارتباط برقرار می کند؟

Filed under: داستان خیلی کوتاه — جهانگرد @ 7:37 ق.ظ.

به نام خدا
راست می گویی دوستم داری.
-چی؟راست می گویم؟!
آره راست می گویی.

(با خشم و با دندان هایی کمی فشرده بر هم)
پس چرا این قدر اذیت می کنی؟!
چرا این قدر کرم می ریزی؟!
اینها نشانه های محبت و علاقه ات هستند؟!!!

-نه دوستت دارم… چون وقتی به اعماق قلبم سفر می کنم می بینم دوستم داری. حس می کنم عاشقم هستی… می فهمم وجودم را می خواهی… اما خنزر پنزرهای دست و پاگیر مزاحم شده اند و نمی گذارند تسلیم شوی من هم مثل تو…عمدی در میان نیست همه اینها عوارض پا گذاردن روی واقعیت هاست.

Advertisements

مارس 27, 2012

طعم تلخ امتحان

Filed under: اجتماعی,داستان,داستان خیلی کوتاه — جهانگرد @ 7:48 ق.ظ.

به نام خدا

درِ اتاق زیر زمین باز شد. مادر، پسر بچه یازده ساله اش را صدا زد. پسرک از میان اتاق کوچک با سه قدم داخل چارچوب در جلوی مادرش رسید. به محض توقف دست راست مادر هوا را پاره کرد و سمت چپ صورت بچه را سخت سوزاند. گوش چپ پسر سوت کشید و بی معطلی دو قطرۀ درشت اشک در چشمانش حلقه زد.

برادر چهارساله اش که با او بود و بازی می کردند با دیدن این منظره هولناک ناامنی را احساس کرد و به سرعت محل جنایت را ترک کرد.
مادر باصدایی بلند و با خشونت در کلمات که با غظلتی مخصوص تلفظ می شدند بچه را مورد شماتت قرار داد که مادر پویا چنین گفت و چنان گفت!
بچه در دل به مادر پویا بد و بیراه می گفت چون می دانست پویا هم کلاسی اش از او ضعیف تر و در درک دروس ناتوان تر است. اما نه برای پویا این قضیه مایه خفت است و نه برای مادرش این مسئله نکته جدی است.اما حقیقتاٌ چرا مادر پویا می آید و راز های مگوی او را برای مادرش فاش می کند؟!

مادر بعد از سیلی بی مقدمه اش از او پرسید:امتحان ریاضی دو هفته پیش نمره ات چند شد؟
پسر می دانست اگر بگوید هنوز جواب امتحان را نداده اند دیگر جواب قانع کننده ای نداده است می دانست مادر پویا همه رشته ها را پنبه کرده چیزی نگفت و آرام اشک شور چشمش روی صورت متورمش غلتید و اندک سوزشی احساس کرد که البته از سوزش دل شکسته اش بارها بی اهمیت تر بود.

مادر ادامه داد:ریاضی که شدی هشت و نیم،هنوز صحیح نشده؟! پس چرا برای پویا صحیح شده؟

نوامبر 9, 2011

صدا و سیمای مرکز تهران

Filed under: متفرقه,اجتماعی,داستان خیلی کوتاه — جهانگرد @ 12:45 ب.ظ.

به نام خدا

صدای شهرمن، صدای بوق و گازِ اتوبوس و ترترِ موتور سیکلتهای رنگارنگ است، که چون ویز ویز مگس در فضا هوچی گری می کنند.

سیمای شهر من، مرد جوان و ناتوانی است که زردی رُخش از درد بی دوایی او حکایت می کند.
سیمای شهر چهرۀ دختر بچۀ این مرد است، که در عین حال که مشغول بلعیدن یک نان خامه ای است؛ پدر بی حالش را نیز دنبال می کند.

صدا و سیمای شهرمان زن فاسد شده ای است که در پیاده روی میدان خنده ای سر می دهد و اندامش را با راه رفتنِ خاص جلوه گر می نماید. صدایش را در قالب ،خنده ای نا سالم به گوش مخاطب می رساند.
صدا و سیمای شهر ما آن قدر غم انگیز است و بی کیفیت که دوست دارم صدایش قطع و سیمایش محو شود.

نوامبر 6, 2011

سرِ پیری

Filed under: داستان خیلی کوتاه — جهانگرد @ 7:41 ب.ظ.

به نام خدا

امام جماعت خیره مانده بود به پیرمردی که بوی کشکِ غلیظ می داد؛ کشکِ پر ملاطِ باز. نه کشکِ کشککی کارخانه ای. حتی لکه های سفید کشک را روی ابتدای برگشتن یقه کت بالای دکمه اش دید. بله لکه سفید، روی کتِ پشمیِ مندرسِ شکلاتی اش.

وقتی صحبت کرد، امام به یاد آورد که، او …نه نه، خود او نبود؛ اما کسی قبلاً داستان زندگی زناشویی این مرد را برایش گفته بود. پیرمرد بی آنکه بداند امام مطلع است گفت که خانه ای پنج مرتبه دارد؛ که یکی از طبقات را به نام زنش که مدت مدیدی است با وی قهر است و حاضر به زندگی با او نیست کرده. گفت که همسرش کلاً او را ترک کرده و ظاهراً اجاره منزلش را می گیرد. پیرمرد گفت که تنهاست و در آپارتمانش تنها زندگی می کند. از دست بچه هایش برای امام ناله سر داد و از اینکه بی کس است گفت. اما امام دلش برای او نمی سوخت! چون حرف هایش و نوع رفتارش به دل امام جماعت مسجد نمی نشست. تا اینکه گفت زنی را آورده و صیغه کرده و خودش صیغه ای موقت برای همیشه خوانده!! امام فهمید ندای دلش درست بود این پیرمرد، مردی پیر است در زندگی. پیر و پیر و پیرتر.
حرفش را قطع کرد که «بابا جان تو عقد باطل خوانده ای …»
او سئوال خودش را می پرسید که من با این خانم می خواهم باشم اما آن خانم می گوید:»چون از وقتی با تو زندگی می کنم بد آورده ام، نمی خواهم بمانم می خواهم بروم …» این دلواپسی پیرمرد بود.
امام گفت:»اصل عقد اشکال دارد» اما او می خواست زندگی کند و این زن را می خواست. زن هم ظاهراً نمی خواست ادامه دهد؛ چون مادر پیری داشت که با او زنگی می کرد واگر این زن ازدواج می کرد، حقوق شوهر سابقش قطع می شد و مادرش بی روزی می ماند… نتیجه اینکه از ازدواج دائم می هراسید. پیرمرد با صدای کم رمقی می گفت:» من هم می گویم اگر نمی خواهی همیشه با من زندگی کنی، باشه… اما هفته ای یکبار، پانزده ای یکبار بیا خانه مرا جارو کن ،رختم را بشور…» امام می فهمید که پیرمرد امام را خر فرض کرده اما او مجبور بود تنها گوش کند. چون در قیاس با پیرمرد نواده او محسوب می شد! به یاد امام جماعت آمد که چند روز قبل از پیرمرد، زنی مسن با دفتر مسجد تماس گرفته بود و نحوه خلاص شدن از صیغه موقت را می پرسید و می خواست جان از مهلکۀ خود ساخته به در برد. حالا ربط ها را می فهمید.اما تنها به پیرمرد گوش میداد و بوی تند کشک مشامش را می آزرد.

اکتبر 24, 2011

تاریخ تولدم را هم…

Filed under: مناسبت,داستان خیلی کوتاه — جهانگرد @ 7:45 ب.ظ.

به نام خدا

روز دوم آبان نود تازه فهمیدم که بیست و نه ساله شده ام! می دانید تا دیروز خیال می کردم سی ساله می شوم اما گویا یک سال کمتر زندگی کردم. یا یک سال ذخیره داشته ام و خرج نشده بود! نمی دانم اما چرا فکر می کردم بیست و نه ساله ام؟!!

من ریاضی را دوست نداشته ام. وقتی خوب فکر می کنم می بینم ریاضی را خوب آموزش ندیده ام. چون تا بوده امتحان ریاضی سخت ترین امتحان و خواندن ریاضی بدترین کار بوده وهمیشه ریاضی را برایم به شکل انتزاعی تدریس می کردند…یک مشت عدد با یک مشت فرمول که اصلا نمی فهمیدمچرا باید طبق آن رفتار کنم…
سال سوم راهنمایی بودم. فردا که طبعاً همیشه شنبه بود امتحان ریاضی داشتم. جمعه را واستراحت و تنفس را، تعطیل و زیر پا می گذاردیم و تفریح را هتاکانه تعطیل می کردیم… تا فردای روزگار، در زندگی مان جذر گرفتن را بلد باشیم و اگر در سن بیست و نه سالگی به ما گفته شود جذر سه هزار و پانصد و شصت و هشت چند می شود؟ زل زل تو چشم طرف نگاه نکنیم و لبخند عصبی و مایوسانۀ پت و پهن بزنیم و با لرزش حاصل از خنده بگوییم نمی دانم! خدایش هم که نگاه کنی یک آدم بیست و نه ساله این مسئله را نداند خیلی بد است دیگر!

به هر حال جمعه را حرام کردم و درس را واجب… با خود اندیشیدم که:
من که جذر بلد نیستم خب بگذار یک بار راه حلش را از روی کتاب بخوانم تا ببینم چه گیرم می آید.. بعد هم وقت را در کلنجار رفتن با کتاب بگذرانم تا در جواب مامان بگویم:» خواندم اما نمره ام کم شد؟!»بعد او هم بگوید:» خب سخت است و بچه ام زحمت خودش را کشید اما نشد! خب این کاره نیست دیگر چه کنم؟!»

بازی بازی دقت کردم و از روی متن کتاب و توضیحش جذر را حل کردم و چند نمونه عددچند رقمی نوشتم و جذر گرفتم و جواب هایی یافتم…اما تقریباً یقین داشتم که غلط است و تنها وقت را گذراندم…صبح روز بعد به مدرسه رفتم و امتحان برگزار شد سئوال جذر را حل کردم و می دانستم اشتباه است اما برای پر شدن برگه آن جواب عجیب و غریب را نوشتم و تحویل دادم اما بعد از تصحیح اوراق امتحانی یک مطلب عجیب کشف شد!
آن این که از بین همه همکلاسی های کلاس چهارده نفرۀ ما، همه دوستان جذر را غلط نوشتند جز صاحب این قلم که در عین ناباوریِ ،معلم ریاضی ،بچه ها و خودم جواب را به دست آورده بودم!!! اینجا بود که پرسیده شد چطور حل کردی؟! من هم ما وقع جمعه سیاهم را گزارش دادم.
همه مبهوت بودیم. یکی از بچه ها گفت:» درد خب تو هم نمی رفتی یاد نمی گرفتی!!به من حسودی می کرد..!خاک بر سر.»

دوم دبیرستان بودم. استاد فیزیک آقای پاکاریان، پیر مرد بازنشسته با سری طاس -از جنس طاسی امین تارخ که بالای سر طاس و کناره ها ی سر پرمواست- اما تمام موهای آقای پاکاریان که روی گوش هایش را می گرفت سپید بود. مثل نقره سیمین فام بود.او را به عنوان یک آدم خوب دوست داشتماما درسش را نه میفهمیدم نه دوست داشتم.از همه بچه ها پرسید:» 1 ضرب در 0/5 چند می شود؟» نمی دانستیم.هیچ کس نمی دانست! جواب هایی پرت و پلا دادند… گفت:
«خاک تو سرتون کنند… یعنی شما ها می رید در مغازه تخم مرغ بخرید، سرتون کلاه نمی ذارن؟!!!»
من هاج و واج مونده بودم چه ربطی داره؟
گفت:» کُــرِّه ها می شه نیم!!!!»
یا حضرت فیل!
چی می گی؟!!
می شه نیم؟!!!

بگذریم این روش درس خواندن علم ریاضیِ من بوده خب چه توقع دارید؟
نکنه می خواهید دقیق بدانم، که وقتی عددِ سال را ازعددِ تاریخِ تولدم کسر کنم دقیقاً به رقم واقعی سن و سالم پی ببرم؟!!!
البته ایرادی هم در این ندانستن نمی بینم. خب این جوری است دیگر. هر کسی ضعفی دارد مال ما هم اینجاش کجه .

اوت 28, 2011

زن مسعود یا…

Filed under: فرهنگ,هنر,اجتماعی,داستان,داستان خیلی کوتاه — جهانگرد @ 5:39 ب.ظ.

به نام خدا

دیشب خواهرم را یک جوان بی زن ،یک جوان یکه و یالغوز گائیده بود. خبرش را که از بچه های محل شنیدم خون چشمانم را گرفت. نفسی کشیدم یک آه کشیدم،سر به زیر راه افتادم تا چشمانم را که اشک گرفته بود نبینند. اما اما دائم به یاد، مسعود شوهر خواهرم بودم. اصلا خواهر جنده ام که تن به این ذلت داده بود را به خاطر نیاوردم. فقط چهره خندان مسعود جلوی چشمم بود. او برای عیادت از مادرش به همدان رفته بود. مادر پیرش مریض است. امروز نه ،فردا نه، پُر پُر یک سال دیگه کارش تمومه. مسعود به خواهر پتیاره ام گفت بیا برویم پیرزن را ببینیم خواهرم هزار دلیل که من از آن بی خبرم آورد که تو با میثم و سعید بروید.

همین همین لجن هرجایی می خواسته خانه را برای خیانت فراهم آورد.مکان ساخته!
تف ،مگه مسعود چه کرده بود ؟!
قضاوت نمی کنم اما مسعود را می شناسم عُمرِشه و زن و بچه اش!
!خواهر جنده من چه دلیلی برای این کثافت کاری داشته؟!
!نان و آبش به راه نبوده؟!
!زندگی مهیا نداشته؟!
!چه مرگش بوده ؟

دخترۀ هرجایی کاری کرده که، نه خودش، بلکه همه فامیل خودش و فامیل شوهرش رو که همه در محدوده مشخص و نه چندان دور در یک شهر و محله زندگی می کنیم رسوا کرده. من به شهاب اون جوون یه لا قبا کار ندارم اون جوونی کرده و جهالت اون حروم لقمه اگر ناموس سرش می شد این طور به حریم دیگران تجاوز نمی کرد. نه ،نه ؛نمی گم اون بی گناهه اما نمی تونم بگم گناه کاره چون این خواهر لکاته ما ازش پول هم بابت یک شب گرفته. دِ آخه کجای آدم می سوزه که یکی بخواد خود فروشی کنه بره بده، اما نه تو خونش ..!
آخه زنیکه جنده پتیاره مگه خونه مسعود جنده خونه بوده؟
مگه ننه ات زیرخواب هر سگ درنده ای بوده؟
مگه بابات با هر تن فروش های لت و پار خوابیده بود؟
کدوم یکی از داداشات یا خواهرات تا حالا نگاه چپ به زن و بچه و خواهر و مادر مردم داشتند؟ که تو رفتی دادی کاش می دادی اما فقط از خودت خرج می کردی آخه قحبۀ بد طینت چرا مارو هم با خودت بدنام کردی.چی باید به مسعود بگم چی بگم…

مه 18, 2010

حق مسلم ما !

Filed under: Uncategorized,مناسبت,داستان خیلی کوتاه,سیاسی — جهانگرد @ 11:45 ق.ظ.

به نام خدا
خوب لله الحمد که ما الان پیروزمندیم. ما اکنون بر قلۀ افتخار تاریخ، آسمانِ جهان را ماتحت می دریم. چرا که ظفر با تمام اجزائش به ما رو کرده است.
ما طی روزهای گذشته در چارچوب G15 توانستیم معاهده ای را امضا کنیم که به راحتی می شود آن را دستاورد جشن های پی در پی هسته ای طی سالهای ریاست دردانۀ مام نظام دانست.

بچه های لوسی را به یاد می آورم که همه چیز همیشه باب میل شان بود و چون نازکش داشتند می نازیدند چرا که قدما گفته اند: «نازکش داری ناز کن نداری پایت را دراز کن» آن بیچارگان هم وقتی از مدرسه به خانه می آمدند و هوس چلو کباب سلطانی داشتند و ناگهان با دیگ اشکنۀ دست پخت ننه جان مواجه می شدند.
تو گویی آب سرد بر سرشان و بر آتش هوس شان ریخته باشی وا می رفتند. با خود اندیشه می کردند که چه کنیم تا چارۀ دردمان شود؟ بهانه جویی را یگانه راه می یافتند و غرولند می کردند که من نمی خورم، این جایش کج است و آنجایش راست. من اشکنه دوست ندارم اصلاً بویش حالم را به هم می زند. پدر مستبد خانواده که ابهت داشت یا اگر مستبد نبود اخمی پر حرارت برای این روزها در همیان مهر پدری اش کنار نهاده بود به میدان می آمد و دو چوب و یک آجر را در سینی برای بچۀ ننر می آورد تا هوی را از سرش بپراند. کودک ته تغاری خویش را دستور می داد که به رسم شرق دور با دو چوب غلو آمیز آجر را خرده خرده ببلعد. طفلک به این جای کار که می رسید ناتوانی خود و بزرگی و ناممکن بودن هوس را به یاد می آورد. عجز ولابه او را به فریاد و شیون می کشاند. باری دیری نمی گذشت که ساعتی بعد از وقت ناهار یعنی حدود دو و سه بعد از ظهر ننه جان به گرم کردن غذایی که می شد تازه تازه آن را با لذت خورد کمر می بست و غذای یک بار گرم شده را جلویش می گذاشت او هم با هزار دم تکاندن سعی می کرد رسوایی ساعت پیش را جبران کند.

چه می شود کرد؟ قصه، قصۀ بی تدبیری مدبران امر است. قصه، قصۀ نا کار آمدی بزرگان کوچک تر از هر کوچکی است ،که به هر مقام والایی که تخیل شود رسیده اند.

نتیجه را هم نباید بیش از این انتظار داشت.

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.