جهانگرد

ژوئیه 12, 2016

‹Bullfighting›

Filed under: Uncategorized,فرهنگ,مناسبت,متفرقه,ورزش,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 6:25 ب.ظ.

به نام خدا

«Bullfighting» یا «گاوبازی» دل مرا ریش می کند.مرا وادار می کند، با گاو هم دردی کنم.
ژوئیه 2016 ؛بله همین چند روز اخیر «لورنزو» گاوِ نگون بختِ میدانِ خودخواهیِ اسپانیولی؛ ماتادور «وکتور باریو» را راهی جهنم کرد!102878882_Victor_Barrio___from_his_FB_profile_https--wwwfacebook.com-VBVictorBarrio---_2
شاید با خود بگویید اوه اوه چه نفرتی از قلم این بابا می چکد؟
باید یک مختصر توضیح دهم. بعد برای تأیید حرف هام چند تصویر نشان تان دهم.

من از مرگ کسی خوشحال نمی شوم. منتظر مرگ کسی هم نمی نشینم. اما این ماتادور ها و طرفداران شان ،که این رفتار را فرهنگ کشور شان معرفی می کنند ؛حماقتی را فرهنگ جا می زنند.

نمی دانم ،دانسته یا نادانسته سبب بد نامی کشور شان می شوند. به هر حال از این موضوع گذشته او که این گونه به جان حیوان بی دفاع می افتد از حیوان کمتر و از آن پست تر است. نبودنش باعث دل خوشی من نمی شود اما حتم و قطع سبب آسایش حیوانات است. او دد است. دیو است. پست است. از این جهت از نبودش دلخوش می شوم که مدافع حقوق حیوان مخصوصاٌ  این گاو های قربانی این میدان های ددمنشانه هستم.

636037390072672276--1
توجه بفرمایید به عنوان مثال «لورنزو» گاو عصبانی بیچاره ای که «باریو» این ماتادور بی رحم را به درک فرستاد به خاطر این عملش -که در واقع غریزی بود هیچ گونه اختیار و عمدی در قتل باریو از سوی لورنزو وجود نداشت- را محکوم به مرگ کردند. فکر می کنم اگر بنا باشد امثال من از مرگ ماتادور ها خوشحال نشوند بهتر آن است که از اساس ماتادور و گاوبازی و این فستیوال را راهی موزه کنند و فاتحه اش را بکلی بخوانند تا همه خوشحال شوند.

اما قبل از آن فعلا با گاو هایی با سابقه ی «لــورنــزو»  این چنین سوابق را دوره می کنیم و شادمان می شویم.

images (1)

images (2)

images (4)

images

images (3)

 

Advertisements

اکتبر 20, 2013

چشم ها را باید شست کلمات را هم نگفت!

Filed under: فرهنگ,اجتماعی,تصویر,دینی — جهانگرد @ 4:53 ب.ظ.

به نام خدا

1- چند سال پيش خبري منتشر شد مبنی بر این که در فرودگاه دبي همه مسافران هواپيماي ايراني را در «سالن ورودی» متوقف نموده و تک تک ایشان را مورد بازرسي و تفتيش بدني قرار داده اند. تا جایی که زنان و دختران ايراني را عرب هاي کثيف! اماراتي با دست، مورد تعرض قرار داده اند! پليس دبي هم از اين عمل حمايت کامل کرده و شده آنچه نبايد مي شد!

سپس معلوم شد خبر جعلي بود. اما به محض انتشار، در فضاي مجازي رگ هاي غيرت وطن دوستان ورقلمبيد. که اي داد و اي واي بر ناموس ايراني و زنان و دختران پاک ايران زمين که به دست عرب هاي وحشي! چنين و چنان مورد تعرض واقع شدند. موجي انبوه از هر قشري به راه افتاد که اگر نگويم بي سابقه، جدّاً کم سابقه بود.

حالا شايد اين شبهه پيش آيد که اي آقا نکند به عرب ها حق مي دهي؟ يا حق مي دادي؟!!!
نه هيچ کدام. حرف من وراي اين دو است.
اول اينکه موج غيرت از جهت عرب ستيزي بود که بايد خاطر نشان کنم عرب ستيزي ايراني ها از فارس ستيزي عرب ها نشأت مي گيرد يا بهتر بگويم اين دو حس پليد با هم رابطه مستقيم دارند.
دوم آنکه چطور شد در فضاي مجازي غيرت اين چنين غليان کرد. غيرتي که چندان نيکو شمرده نمي شود؟ امروز روز به اين نتيجه رسيده ايم که هر کسي اختيار تن و بدن خود را دارد و ديگري قيم آن نباشند بهتر است. کسي نياز به قيم و سرپرست ندارد. بله متوجه ام در خبر فوق بحث تعرض و تجاوز بود که البته به وقت، به آن خواهم رسيد. اما اين اشاره اي به غليان غيرت بود ،تا برسيم به اصل بحث.
1742447220621351049923122719587129213239131
مدتي نگذشت که معلوم شد اساساً هواپيمايي از ايران در دبي متوقف و مسافرانش مورد تعرض واقع نشدند! هر چه بود ساخته و شانتاژ بود و گذشت.

2- چندي است در خيابان ها پیاده مي روم تا به محل کار برسم. مردم را مي بينم مخصوصاً جوانان را چه دختر چه پسر.
اما آنچه توجه مرا سخت جلب کرده دو چیز است. یکی نحوه لباس پوشیدن بانوان که علی رغم گشت ارشاد به نظر من کوچک ترین تفاوتی با زمان قبل از ایجاد این گشت رعب آور برای خانم های کشورمان نکرده.دومی نحوه رفتار پسران و مردان از بچه های سوم راهنمایی تا مردان مسافرکش پای خط.

images (3)
شنیدم رهبری ج.ا.ایران در اقدامی نیروی انتظامی را از قوای مسلح استثنا نموده و اختیار آن را به وزارت کشور واگذار کرده است. با این حال سردار احمدی مقدم اعلام کرد. گشت ارشاد به کارخود ادامه می دهد! گویااین سپه سالار مافوقی ندارد و فعال مایشاء در نیروی انتظامی است و بس.
تنها سئوال من این این است که از این ارشادات و این گشت زنی ها و خراج دفع شده برای این گشت و آن ارشادات چه حاصلی به دست آمده؟
کاش نتایج را شبی در برنامه ای برای ملت شرح می دادید.
اما نه؛ نه نیازی نیست که رقم بدهید و درصد بگویید و قیاس کنید. با چیزی که نه قبلش پیداست و نه حالش و نه بعدش!
کافی است به سید خندان، ولی عصر، کریم خان، ستارخان، شهدا،امام حسین، پیروزی برویم و صدالبته حاجتی نیست که به تجریش، فرمانیه،الهیه، سعادت آباد،آریاشهر و شهرک قدس برویم.

erjdxducwxssj49f1as

اما پسران ما هرزه نگر شده اند. حریصانه نگاه می کنند. با ولع چشمان شان برجستگی های جسم خواهران مان را خراش می دهد.چشمان مردان می سوزاند،آسیب می زند، می کاود. حیوانیت و خوی درندگی اش را به نمایش می گذارد. ای کاش کار به همین جا تمام می شد.کار با چشم خاتمه نمی پذیرد. وقتی چشم آلوده می بیند، وظیفه را به زبان محول می کند، نیش و زهر زبان را به گوش و چشم دختران و زنان می پاشد. قلب شان را می درد. قلب زن و دختر ایرانی را می درد قلب هر که آن زن را ناموس خود بداند جریحه دار می کند. لازم نیست خود را قیم زن ایرانی بدانیم. لازم است انسان ایرانی باشرف باشیم و تنها در برابر عربیت عرب، نژاد پرستانه گلو پاره نکنیم. آن هنگام خواهیم دانست که چه فاجعه ای رخ داده. می دانی خواهرت ،مادرت ،همسرت و یا بهتر از همه هم وطن مونث تو یک بانوی ایرانی مورد هتاکی یک چشم ناپاکِ آلوده زبان گشته است.

نیازی نیست یک هواپیما خانم ایرانی را هتک کنند تا برآشفته شویم؛بلکه لازم است از هتک حرمت دیگران بپرهیزیم و آشفته شویم. نباید در عالم دوستی با دوستان مان که به این بیماری مبتلا هستند رودربایستی و مماشات کنیم.نباید آنها را از باز داشتن ازانجام این عمل مستثنی کنیم. یا اگر زنی بد کاره دیدیم به بهانه اینکه او بد کاره است یا دختری است که با پسران طرح دوستی می ریزد به رنجاندن او اهتمام ورزیم.این ها بهانه آزار این اقشار نیستند. چنین افرادی که خود به آزار زنان هم زبان خود از روی میل جنسی تن می دهند هیچ گاه و به هیچ عنوان شایستگی ندارند برای ایرانیان مورد تعرض واقع شده در خارج یقه پاره کنند و مویه سر دهند. چرا که خود دستی از دور بر آتش دارند.

پ.ن:
البته همه اقشار نام برده شده در این نوشته گروه خاطی آنان و مبتلایان آنان را شامل می شود و الا ایران و ایرانی و هموطنان عزیز همه و همه پاک و مبرا هستند مگر افرادی که در طبقات مختلف به این بیماری مبتلا هستند.

آوریل 18, 2013

لئو تالستوی نه لئو تولستوی!

Filed under: فرهنگ,کتاب,تصویر,داستان — جهانگرد @ 7:00 ب.ظ.

به نام خدا
images (1)
سروش حبیبی از مترجمان خوب کشورمان که از زبان روسی ترجمه می کند به من فهماند و آموخت که «تالستوی»صحیح است و تولستوی تلفظ نادرشتی از نام نویسنده نام آور و بزرگ روسیه است.افزون بر این در آثار این نویسنده به مدد برگردان زبانی این مرد توانستم سیری کنم و بیاندیشم و درک کنم مرگ را از منظر انسانی چون «ایوان ایلیچ».
n21335«مرگ ایوان ایلیچ«نام داستان کوتاه بلندی از اوست.که اگر بی نظیرش نگویم باید اعتراف کنم کم نظیر است. تاثیر گذار است. موجز، مختصر،پر محتوا و در عین حال سنگین. احساسات انسان را به بازی می گیرد. مرگ را ترسیم می کند غفلت از مرگ را می زداید. علاقه و وابستگی به زن و فرزند و زخارف دنیوی را به معنای واقعی و به شکل ملموسی زیر سئوال می برد.

تلنگر موثری به روح انسان می زند و نکاتی ظریف از مرگ را به رخ می کشد که حقیقتاً کمتر به آن فکر کرده ایم.به نظر شخصی من که البته جز برای خودم چندان اعتباری ندارد این نگاه تالستوی حاصل تجارب بی حد و حصر اوست. گویا تا جایی که من خبر دارم زندگی پر فراز و نشیب و پر راز و رمز و سرشار از تجربه های متفاوت و حتی و ضد و نقیضی داشته تا به منزل مقصودش رسیده و محمل بر زمین گذارده. نتیجه آن همه تفکرات باریک بین و موشکافی های او این نگاه دقیق و ریز بینی ونکته سنجی شده است. تا شاهد این همه دقیقه درباره مرگ در صد و چهار صفحه کاغذ باشیم.

آوریل 15, 2013

آبلوموف و آبلومویسم!!!

Filed under: فرهنگ,کتاب,تصویر — جهانگرد @ 8:47 ق.ظ.

به نام خدا

1343225045

کتاب پیش رو نوشته نویسنده قرن نوزده اهل روسیه و متولد سیبری است نویسنده ای قدَر، که اثری کم نظیر خلق کرده من خواندنش را سخت توصیه می کنم.او «ایوان الکساندروویچ گنچاروف» نام دارد.
مدت مدیدی طول کشید تا این اثر را خواندم چرا که خوب با شخصیت کتاب یعنی «ایوان ایلیچ آبلوموف»که در واقع یک راحت طلبِ نازپرورده و تن پرور است هم ذات پنداری کردم.
قسمت دوم کتاب را که حدود پنجاه صفحه است با عنوان»آبلومویسم چیست؟» نیکلای آلکساندرویچ دابرولیوبوف فیلسوف و منتقد ادبی روس که معاصر گنچارف است در مقام نقد کتاب نگاشته که آن هم در نوع خود ستودنی است.
ایوان گنچاروفآنچه از لابلای خطوط این رمان به دست آوردم تجاربی است که خودم و بسیاری از مردمان ما و انسان های هم عصر و هم نسل ما مبتلای به آن هستند و آن همانا تنبلی و سستی و کاهلی در تصمیم گیری هاست و بی پشتوانه بودن در انجام انجاز تصمیمات اتخاذ شده است که این دومی از اولی بسیار خطرناک تر و کشنده تر است و از انسان بیکاره ای ناتوان می سازد که جز نتوانستن از او نمی آید!

نویسنده گویا این موضوع را در کشورش خوب رصد کرده و مواردی مبتلا یافته و مشاهدات را به رشته نثر و در فرم داستان در آورده و قبل از او ردی از آبلوموف در آثار کسانی چون پوشکین، گرتسن (هرتسن) و تورگینف نیز می یابیم و این نمایانگر اپیدمی بیماری آبلومویسم در روسیه است.

شاید پر بی راه نباشد اگر بگوییم کشور های نه چندان پیشرفته و یا محترمانه تر در حال توسعه! امروزه در گیر این مشکل روحی و جسمی اند و آمار کسانی که درگیر این بیماری اند در این ممالک بیش از دیگر کشور هاست!

به هر حال خواندن این رمان با ترجمه جناب آقای «سروش حبیبی» که گویا دوبار این رمان
CDB4E1CA-C2B9-45FA-BC00-D2409DF8EA46_mw800_sرا به فارسی برگردانده است توصیه می کنم. گویا مترجم یک بار رمان را از فرانسه یا انگلیسی به فارسی ترجمه کرده و بار دوم از روسی و متن اصلی به فارسی ترجمه نموده.
این کتاب که تصویرش را در این متن می بینید همان نسخه ای است که من خواندم و تصریح شده است که از روسی ترجمه شده و بسیار روان و جالب ترجمه شده است و فصاحت و شیوایی را می توان احساس کرد.به هر حال از آقای حبیبی بسیار متشکرم که مرا فرصت داد تا با چنین نثری و چنین اثری به این سبک آشنا شوم.

اکنون برخودم لازم می دانم تا با یاد آوردن آبلوموف و نهایت او غایت کارش به زندگی با عینک دیگری بنگرم و دستی به سر و روی زندگی ام بکشم. دستی به سر و روی تصمیم گیری هام و نگاهم به اطرافم بکشم تا بتوانم اطرافم را به کلی تغییر دهم.

دسامبر 5, 2012

حس پیری!

Filed under: فلسفی,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 10:09 ق.ظ.

به نام خدا
;
پوران فرخزاد نقل می کرد که خواهر کوچکترش یعنی «فروغ» شاعرۀ پر حاشیۀ دهه چهل، خیلی علاقه داشت که پیر شود. تا آنجا که از دیدن چند تار موی سپید در میان موهای خرمایی اش سخت به وجد می آمد و ذوق می کرد. مثل همین حس را در خود می شناسم و از پیری همیشه احساس وقار و شوکت در ذهن داشتم. همیشه پیران را مظهر اقتدار و عزیز می دانستم و سپیدی ریش و گیسوانشان را مایه حرمت می دیدم.

سالیان از آن روزها گذشت و از همان سالها آرزوی پیری و رسیدن به مرحله وقار با من بود. تا بیش از پنج سال قبل؛ عصا، این دست افزار رسمی پیران را که نماد کهولت است برای خود خریدم و در اتاق گذاشتم.

چندی است که درست و با دقت در چهره ام خیره نشده بود و شناسنامه ام را با دقت نگاه نکرده بودم. روحم، روحیه ام و روانم همان سبک سالی و سبک بالی نوجوانی -و نه حتی جوانی- را داشت به قدری لاقید زیسته بودم و بی مسئولیت، که باورم نمی شد که همسالان من در گذشته و حال پدر و مادر دو یا سه فرزند بوده و هستند.در حالی که من هنوز دغدغه های نوجوانی را دارم و نگاهم به زندگی هنوز نگاه پسرکی هجده ساله است. ساده و بی ریا.

مضاف اینکه در مدرسه راهنمایی و دبیرستان با بچه ها دم خور و هم نشین ام و با ایشان می گردم و احساس هم سالی و قرابت شدیدی دارم. تا اینکه به ناگاه شوک شدیدی به من وار شد.

وقتی لیست رزومه همکاران را دیدم… وقتی دیدم کادر اجرایی مدرسه همه از من کوچکتر اند! تقریبا همه و همه زندگی جدی دارند! اعم از همسر، فرزند،منزل، خودر و…
شاید شائبه حسادت پیش بیاید… اما باید بگویم من وحشت دارم و از همه اینها می ترسم و فراری ام. از این دنیای جدی می هراسم. چطور حسودی بکنم به چیزهایی که از آن ها می ترسم؟! آیا می شود کسی که از ارتفاع می رسد به بند بازی که با طناب بر بالای ایفل تاب می خورد یا راه می رود حسادت کند؟!

اما شوکه شدم چون فهمیدم حتی صورتم که خیال می کردم اصطلاحاً «بیبی فیس» است. هم از هم پاشیده! چون فهمیدم پیر شده ام. و عالم درونم نوجوان است و منظرم خمیده شده. مثل اینکه واقعاً پیر شده ام و پیری ابعاد عمیق تری هم داشته که الان با همه آن قوابه من رو کرده. مثل اینکه باید عصایم را از کنج اتاق بیرون بیاورم.

سپتامبر 21, 2012

هیچ!

Filed under: فلسفی,متفرقه,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 1:27 ب.ظ.

به نام خدا

آن سال ها جمعه ها ساعت دو بعد از ظهر نبوغ سرشارش را با خود از ژاپن به خانه های ما می آورد. غم غروب جمعه از بالای تپۀ ظهر جمعه، سرازیر می شد. پُرش رفته بود و کمش مانده.
بله «ای کی یو سان» پسر باهوشی که، هوش از سر همه می برد تا کمی حال و هوای رو به وخامت عصر جمعه مان برطرف گردد،بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد.در برابر ای کیو،دو چهره کلیدی بودند. یکی جستجوگر اما کودن.دیگری خرفت اما بد جنس. اولی «ژنرال» حاکم منطقه بود و دومی تاجری به نام «چی کی یو یا» که سعی در خرد کردن ای کی یو، نزد حاکم داشت و با طرح سئوالات سخت و معما های غیر قابل حل _البته به خیال خام خودش_ در پی کار شکنی های پیاپی بود. در اینجا اشاره به یکی از آن سئوالات و زنده شدن یک تصویر از آن تصاویر زیبا مارا به سمت مقصود من می برد.

روزی چی کی یو یا فکر بکری به ذهن ناقصش خطور کرد که به گمانش تیر خلاص بود بر نبوغ ای کی یوی نابغه. آن اینکه از ای کی یو سان در برابر ژنرال فی البداهه بخواهد که «هیچ » را به من نشان بده!
خب در نگاه اول تکان دهنده به نظر می رسد.
یک «هیچ» به من بده؟!
هیچ چی هست؟!
اما ای کی یو سان با اعتماد به نفس همیشگی اش تشکچه سنتی ژاپنی را که بر روی آن نشسته بود بالا زد. همان طور که همه دیدند زیر آن هیچ چیز خاصی نبود.اما دست به زیر تشکچه برد و چنان وانمود کرد گویا چیزی را برداشت و به سمت چی کی یو یا تعارف کرد. او نمی دانست چه واکنشی نشان دهد و چه چیزی را بگیرد! ظاهراً در این رابطه چیزی هم پرسید و پاسخ شنید که:» این همان هیچی بود که می خواستی حالا بگیر !»

این یک حقیقت است. در زندگی ما انسان ها هیچ های بسیاری وجود دارد. هیچ،هیچ و هیچ.

در زندگی، بسیار اتفاق می افتد که آرزوهایی در نظر داریم و برای دست یافتن به آن ها تلاش می کنیم و دست آخر به آنها می رسیم و اتفاقاً هم کامیاب می شویم. اما آن توقع و آن تاج کیانی که در رویا می دیدیم را نمی یابیم. با همه توفیقات و با همه ی شکوه و زیبایی و شیرینی آرزویی که داشتیم اما باز رویایی که در سر داشتیم و آنچه یافتیم ناچیز است و هیچ.

برای من بسیار پیش آمده که بگویم:»چه فکر می کردیم و چه شد!»
اگر بخواهم مثال ملموس تری بزنم می توانم بگویم:
بعد از سالهای سال، بعد از مصاحبه در «ایر فرانس» معروف و بعد از «هــیچ» مشهور جمله بالا را از همشهریانم زیاد شنیدم.

لذا خیلی چیزها در حد هیچ اند. اما باید از زندگی در قدر واندازه های زندگی توقع داشت. نباید از زندگی توقع کاخ های زمردین و داشتن کشتی هاو هواپیماهای و ویلاهای منحصر به فرد واختصاصی داشت. که به تحقیق مطمئن ام که با داشتن بسیاری از آنها هم ممکن است به «هیچ» معروف برسیم و یا به جمله مزبور. باید از زندگی در محدوده او در حد وسع آن توقع داشت.
البته مقصود از این کلام این نیست که من نوعی و شمای خواننده نمی توانیم در جزیره کاپری صاحب ویلا شویم و با تلاش و کوشش نمی توانیم صاحب کمپانی تولید انبوه فلان برند از …شویم. و حاصل آن زحمات مالکیت کشتی یا چند کشتی با وسعتی اندکی کوچکتر از تایتانیک معروف شود.نه استبعادی در میان نیست و منافاتی با خوشبختی نیز.

زندگی برای بعضی روی موفقیت آمیز و به قول عوامانه همراه خوش شانسی و برای عده ای بدشانسی دارد. چه خوش شانس باشیم چه بد شانس هر دو مورد نامش زندگی است هر دو مورد را می توان «هیچ»هر دو زندگی اند و دیگر هیچ!

اوت 26, 2012

دهه شصت

Filed under: فرهنگ,مناسبت,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 11:29 ق.ظ.

به نام خدا

آیا عاملی در روند کنونی زندگی ما دهه شصتی ها هست؟
آیا این عامل مخرب حد مشترکی دارد؟
آیا ما مشکلی داریم؟ یا تنها تصور می کنیم که در منقصت ها زندگی می کنیم؟

!!!

اوت 6, 2012

مرز مرگ و زندگی

Filed under: Uncategorized,مناسبت,تصویر,دینی — جهانگرد @ 10:57 ق.ظ.
Tags:
به نام خدا
عکس
دو روز پیش که اینجا نشسته بودم،با قیافه ملوسم ناله کنان میو میو ضعیفی همراه با در خواست کمک  مخفی در امواج صوتی بی رمقم، داشتم. آخوند جوانی مرا و تصویر و موقعیت زمانی و مکانی ام را برای همیشه ثبت کرد. بعد از مدتی که از همه جا با خبر شدم! فهمیدم همان روز ساعاتی بعد از طریق «اینستاگرام» با همان آی پاد 4 که از من تصویرنگاری کرده بود تصویرم را بر گستره وب منتشر کرده و حتما افرادی مرا دیده اند و از ملاحت چهره ام سرخوش شده اند. اما گمان نمی کنم کسی از احوال آن لحظه من با خبر شده باشد.
یا شاید هم تنها همان آخوند جوان از احوالم با خبر بود. می دانید من بعداً همه چیز را فهمیدم و بعد از فهمِ من، آن جوان دوربین به دستِ نامتعارف، از همه چیز با خبر شد …بله دو روز بعد از آن عکسبرداری همان جوانک در همان جا که عکسم را برداشت مرا در میان جوی آب دید که به آرامش ابدی و علم سیطره پیدا کرده بودم او آنجا فهمید که من قبل از او دانستم که بعد از تصویر برداری از من با خودش گفته بود :»خدایا ،تو به این گربه کوچک روزی می دهی و روزگارش را اداره می کنی . او را به سن رشد می رسانی و از آن سن به پیری و بزرگسالی و…همیشه روزی این کوچک بانمک را تامین می کنی …پس چرا مرا نه؟!!
در موردم چنین فکر می کرد! اما اشتباه کرد. چرا که عواملی باید، که مجموعه آن ها موفقیت و دوام زندگی مرا تامین کند.و البته من فاقد چند عامل شدم که چندان ربطی به شما ندارد و مهم هم نیست چون که نتیجه آن مهم است که شد.

بعد از این آگاهی درباره آن روز و آن دیدار، او دو سه مرتبه در همان مکان  به دنبال من گشته بود، تا اینکه بعد از ظهری مرا در جوی آبِ پشتِ سرم در عکس یافت… آنجا بود که یافته های مرا نیز دریافت کرد .

بله زندگی دقیقاً همین است. باید برای بودن جنگید. زندگی حاصل جمع زد و خورد ها و تصمیم گیری ها و خاک شدن ها  خاک کردن هاست. زندگی گاهی شادی گل زدن است و گاهی زهر تلخ شکست

مارس 28, 2012

photo

Filed under: متفرقه,تصویر — جهانگرد @ 8:40 ق.ظ.

به نام خدا

یکی از بزرگان اهل تمیز
رفته بود توی دفتر پشت میز

فوریه 3, 2012

نماز جمعه و جمــاعــت

Filed under: مناسبت,تصویر,سیاسی — جهانگرد @ 6:31 ب.ظ.

به نام خدا
جمعه است و جمعیت اش.کوبندگی.سیاهی لشگر و سرخوردگی دشمن.
انتخابات باید پر رنگ باشد مثل نماز جمعه.اما حیف که در انتخابات، دخترکان 9 ساله و پسران سیزده ساله نمی توانند، حضور یابند و الا مسئله انتخابات هم، چون مشکل جمعیت یک جمعه از تمام جمعه های سال، حل می شد.

آنچه مشاهده می کنید دست چین نماز جمعه14 بهمن 90 در آستانه انتخابات مجلس دهم است.این تصاویر را گرد آوردم تا بماند و بدانم که جمعیت از کجاست و سوخت جمعیت چیست؟

صفحهٔ بعد »

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.