جهانگرد

نوامبر 2, 2016

قرص

Filed under: متفرقه,اجتماعی — جهانگرد @ 10:13 ق.ظ.

به نام خدا

محسن یعنی «آقای أخوی» همیشه به من می گوید: «عین دکتر محمد مصدق علاقه خاصی داری که توی رختخواب، مریض باشی! »
تا حدی اعتراف می کنم چون تنبل هستم و گرفتار مرض آبلوموفیسم، بله حق با اوست. چه کنم؟

اما قسمت اعظم این قضیه هم دست من نیست فراموش نکنیم،راستی راستی مریض بوده و هستم.مرض در جان و تنِ بی توانم رخنه کرده. گفتم تن بی توان؛یاد دوران مدرسه افتادم و امتحان ورزش.آن زمان پرش جفت پا بود نمی دانم اسمش چه بود می ایستادیم و از جا می جهیدیم و بر حسب سانتی متر طول پرش را می سنجیدند -با چشمان ضعیفم می گفتم این کار،این نیمچه چشم را هم از من می گیرد- خلاصه همیشه آخرجدول بودم یا یگی دو نفر مانده به آخر.هیچ ورزشی هم بلد نشدم حتی شطرنج !

1391411529-drugs-588x300
باری مرض سراغم آمد 26 سال داشتم ؛که از فرط سردرد های چنین و چنان،خواب نداشتم. شب تا صبح در خواب سردرد را تحمل می کردم و رنج می بردم که اصلا قلم درد را نمی تواند توصیف کند . من این حکم را درباره همه دردها یکسان می دانم.تنها بگویم بارها گفتم راضی نیستم دشمنم هم این درد را بگیرد از بس که هولناک و رنج آور است.

خب از آن سال تا امروز یعنی از بیست و شش سالگی مادرم که رنج مرا می دید پا در یک کفش کرد و همین آقای اخوی رفت از دوست عزیزش آدرس یک متخصص مغز و اعصاب را گرفت و آمد و تلفن زدند،وقت گرفتند،راهی بسیار دور تامنزل را پدرو مادر بیچاره مرا بردند.مادر گفت باید خودم بیایم ببینم که چه می گوید تا خیالم راحت شود گفتم: بیا من تسلیمم. رفتیم. از آن روز همیشه پنج تا شش قلم قرص،صبح و ظهر و شب می خورم .

اما قرص .با قرص ها دوست شدم .قرص ها را اول نمی شناختم .غریبی می کردم .بعد با قرص ها دوست شدم انگشت های سبابه دو دست را روی بر آمدگی ورق قرص می گذارم و پشت ورق را با شصت دو دست نگه می دارم بعد با سبابه ها  فشار می آورم به برآمدگی و قرص بیرون می آیداینجا آلومینیوم ظریفِ زیرِقرص گاهی از یک طرف پاره می شود که مثل یک در است.این برای من بسته بندی و ورق قرص مرغوب محسوب می شود اما گاهی این ورقه آلومینیومی از وسط چاک می خورد و دو قسمت می شودقرص مثل جو جه سر از تخم بیرون می آورد. برای من این قرص بسته بندی مرغوب و چشمگیری ندارد.قرص های سوئدی را در قوطی های بلند پلاستیکی بسیار زیبا دیدم اما ورقه هایش را دوست ندارم همچنین دانمارکی ها و نروژی ها را .چون یا پلاستیک اند یا آلومینیوم مخلوط با پلاستیک. از هم جدا نمی شوند؛آخر یکی از عادات من این است که هر دو قرص کنار هم که تمام شد ؛آنها را تامی کنم یعنی در ورق ده تایی پنج قرص دوتایی کنار هم ردیف شده اند دو تای اول که تمام شد آن دو را در ردیف تا می کنم دوباره باز می کنم باز تا و دوباره باز می کنم این عمل ده تا بیست شاید پنجاه مرتبه تکرار شود بستگی به جنس ورقه قرص دارد آن گاه دست از لجبازی برمی دارد و از هم ردیفانش جدا می شود تلپ می افتد زمین!
لذا حجم ورقه قرصم کوچک می شود تا در پلاستیک زیپ کیپ کوچکم که یادگار است و جحمش هم بسیار مقبول است ؛بهتر جا می گیرد.همه قرص ها باید در این زیپ کیپ چسب کاری شده ی قدیمیِ محکم ،یک جا باشند.این هم یک قانون نانوشته ی قبول شده است.

03339240302421874105

قرص ها چی؟ آنها هم مرا دوست دارند؟
بسیار ! وقتی دو روز ،تنها دو روز متورال رو نخورم قلبم برایش می تپد.می خواهد از سینه در بیاید.در واقع می خواهم بگویم متورال از داروخانه بی تاب تر از قلبم برای من می شود .آن قرص دیگر و آن یکی را نمی گویم تا شدت علایق ما مخفی بماند رابطه مان خصوصی باشد.

سالها گذشته قرص قسمتی از زندگی مرا تشکیل می دهد یکی از مخارج مهم زندگی من خرید قرص است باید خرج قرصم را در بیاورم. مانند کسی که تمبر باز است یا مجموعه وسیعی از پیپ و عصا جمع می کند. من هم قرص جمع می کنم. اما در معده ام و همه را به حافظه می سپارم. قرص ها کمکم می کننند تا به قول آقای اخوی کمی به مصدق بازی حرفه ای تر و مجرب تر تن بدهم.

من امروز متوجه شدم به خود قرص ها به ماهیت قرص ها به هویت و جسمیت قزص ها معتاد شده ام و نبودن شان را روزی …نه نمی نوانم تصور ،چه رسد تحمل کنم.

Advertisements

ژوئیه 12, 2016

‹Bullfighting›

Filed under: Uncategorized,فرهنگ,مناسبت,متفرقه,ورزش,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 6:25 ب.ظ.

به نام خدا

«Bullfighting» یا «گاوبازی» دل مرا ریش می کند.مرا وادار می کند، با گاو هم دردی کنم.
ژوئیه 2016 ؛بله همین چند روز اخیر «لورنزو» گاوِ نگون بختِ میدانِ خودخواهیِ اسپانیولی؛ ماتادور «وکتور باریو» را راهی جهنم کرد!102878882_Victor_Barrio___from_his_FB_profile_https--wwwfacebook.com-VBVictorBarrio---_2
شاید با خود بگویید اوه اوه چه نفرتی از قلم این بابا می چکد؟
باید یک مختصر توضیح دهم. بعد برای تأیید حرف هام چند تصویر نشان تان دهم.

من از مرگ کسی خوشحال نمی شوم. منتظر مرگ کسی هم نمی نشینم. اما این ماتادور ها و طرفداران شان ،که این رفتار را فرهنگ کشور شان معرفی می کنند ؛حماقتی را فرهنگ جا می زنند.

نمی دانم ،دانسته یا نادانسته سبب بد نامی کشور شان می شوند. به هر حال از این موضوع گذشته او که این گونه به جان حیوان بی دفاع می افتد از حیوان کمتر و از آن پست تر است. نبودنش باعث دل خوشی من نمی شود اما حتم و قطع سبب آسایش حیوانات است. او دد است. دیو است. پست است. از این جهت از نبودش دلخوش می شوم که مدافع حقوق حیوان مخصوصاٌ  این گاو های قربانی این میدان های ددمنشانه هستم.

636037390072672276--1
توجه بفرمایید به عنوان مثال «لورنزو» گاو عصبانی بیچاره ای که «باریو» این ماتادور بی رحم را به درک فرستاد به خاطر این عملش -که در واقع غریزی بود هیچ گونه اختیار و عمدی در قتل باریو از سوی لورنزو وجود نداشت- را محکوم به مرگ کردند. فکر می کنم اگر بنا باشد امثال من از مرگ ماتادور ها خوشحال نشوند بهتر آن است که از اساس ماتادور و گاوبازی و این فستیوال را راهی موزه کنند و فاتحه اش را بکلی بخوانند تا همه خوشحال شوند.

اما قبل از آن فعلا با گاو هایی با سابقه ی «لــورنــزو»  این چنین سوابق را دوره می کنیم و شادمان می شویم.

images (1)

images (2)

images (4)

images

images (3)

 

ژوئیه 9, 2016

«مشق شب»از آن روز تا امروز

Filed under: Uncategorized,فیلم,فرهنگ,مناسبت,هنر,اجتماعی — جهانگرد @ 9:37 ب.ظ.

 

به نام خدا

 

2بامداد شنبه،نوزدهمین روز از تیرسال 1395؛ یکی از بزرگترین ها یا به اعتقاد برخی بزرگ ترین سینماگر عصر حاضر یعنی «عباس کیارستمی» قبل از طلوع خورشید درحالی که جان در کالبد نداشت به میهنش بازگشت. سینماگران سرشناس کشور در فرودگاه به استقبال پیکرش رفتند.برای کسی که هنگام برنده شدن نخل طلا مجبور بود از در مخفی فرودگاه بیرون برود تا از لت و کوب شدن در امان بماند، این بار فرش قرمز پهن کردند. راستی بد نیست که جنازه، قدرش از زنده بیشتر است؟

امروز قسمت های مهم-به زعم و نظر خودم-  «مشق شب«کیا رستمی را تماشا کزدم.یادم است اول بار وقتی این فیلم را از تلویزیون به تماشا نشستم کارگردان برای من برای من تبدیل شد به کیارستمی قبل از مشق شب و بعد از مشق شب!

چه اشکال دارد،قانون،عرف،شرع و یا چیزی مانند اینها ما را ملزم نکرده تا کارگردان ها را ،هنرمندان را حتما باید طبق قوانین خاصی دوست بداریم؟

نه.دست کم من ،چنین دستوری نیافتم. بر همین اساس نگاهم به کیارستمی بعد از دیدن مشق شب به کلی تغییر کرد.زاویه دیدم چنین شد: او یک دیدگاه خاص نسبت به کودک و نوجوان داشته تا جایی که فکر می کنم این حس او در کار هایش از کانون پرورش فکری کودک و نوجوان آغاز شدهو باقی مانده است. در اثر صراحتا از دغدغه خود درباره ی مشق و تکلیفِ شب فرزندش می گوید و اینکه سنگینی این تکالیف بهانه یک تحقیق میدانی و مستند بوده که منجر به تهیه یک فیلم شده است سخن می گوید. همچنین با این فکر،بهمن 1366سراغ مدرسه «شهید معصومی» می رود. آن جا دوربین می کارد از بچه های سال دوم یا سوم دبستان فیلم می گیرد. از میان گفتگوی او با بچه ها می شود هزار هزار نکته و صدها ضعف آموزشی و راه حل آن را به دست آورد.

فیلم ساز و نوسنده بزرگ عصر ما فیلم دیگری از جنس مشق شب دارد به نام «قضیه شکل اول،شکل دوم«این فیلم دو ویژگی مهم دارد اول آن که در مدرسه اعتراف گیری از نوجوانان وجهه اخلاقی و تربیتی دارد یا خیر؟

این یک بحث کاملا جدی تربیتی است.برای فرد دلسوزی که با نوجوانانی در مدرسه سرو کار داشته باشد این نوع تعاملات یک معضل و یک نوع دل نگرانی محسوب می شود.دومین ویژگی فیلم مذکور این است که درباره موضوع مطرح شده در فیلم حدود 15 تا 20 نفر از شخصیت های معروف و مطرح در عرصه های مختلف مورد مصاحبه قرار می گیرند و نظراتشان را ارائه می دهند.

Untitled

صد البته این فیلم هم فیلمی در زمینه تعلیم و تربیت و نظام تعلیم و تربیت بود و مثل مشق شب مملو از ریزکاری های فراوان است.

 

اما اگر بخواهم مشق شب را بهتر واکاوی کنم باید بگویم مصاحبه با کودکانی است به صورت ابر و بادی در هم تنیده شده متوجه نمی شویم گفتگو کی شروع و کی تمام می شود نوبت به نوبت گپ می زنند.اما غیر از دانش آموزان با دو بزرگ سال هم مصاحبه کرده اند. یکی مردی که فرنگستان را سالها قبل دیده از آمریکا، کانادا،انگلستان وغیره. می خواهد فرزندش را از چنگ معلم بد نجات دهدبه همین خاطر آمده تا مدرسه «شهید معصومی» را محک بزند متوجه می شود بساط فیلمبرداری کیارستمی برپاست می خواهد بیاید و نقطه نظراتش را با او در wnab1353594025میان گذارد حرف ها می زند که البته اگر آن روز یا حتی امروز رویا و آرمانی به نظرمان بیایداشکالی ندارد چون زمان آن روز از دست رفته ؛ اما کاش چشم ها را ببندیم و برای دل خوشی آن مرد یک لحظه تصور کنیم،بیاییم حرف او را گوش کنیم.

امروز چه بودیم؟

چه می شد؟

از آن گذشته فراموش نشود فراست و تیزبینی کیارستمی،اینکه فردی آمده فرزندش را بهمن ماه در مدرسه ای ثبت نام کند، از او فیلم می گیرد؛ نه تنها از او و معلوماتش غافل نمی شود بلکه در تدوین فیلم کلی از پیام خود را از زبان او به بیننده و آیندگان القا می کند!

دومین بزرگسال فیلم پدر یکی از بچه هاست. پسرک مملو از اضطراب است سبب اضطرابش کتک خوردن از معلم سال اول همراه با تعلیم غلط از جانب پدر و مادر دلسوزش است. نتیجه این می شود که بچه لحظه ای روی پا آرام نمی ایستد ،گریه می کند و حتما»مولایی» _دوست با وقارش_ باید همیشه کنارش باشد تا جانش آرام گیرد والا دنیا دور سرش می چرخد. کیارستمی در یک سکانس پدرش را احضار کرده و با او هم کلام می شود و او با خنده ای همراه با سرگشتگی و حیرانی از آنچه بر پسرش گذشته بیننده و آقای کارگردان را با خبر می کند.

سراسر فیلم کارگردان شهیر دنیای ما،چنان هوشمندانه با بچه ها سربه سر و دهان به دهان می شود که ایشان به شکل نیمه خودجوش اطلاعات عجیبی از پشت درهای بسته ی خانه هاشان بیرون می ریزند و معلوم می شود تهران آبستن چه سال ها و چه دهه هایی است. البته این در حد یک حدس است. چون از دیدن پسر بچه ای که پدرش در جبهه است و در انجام تکالیفش اهمال می کند و به صراحت تنبیه را موجب لجبازی بچه ها می داند نمی شود گفت این بچه دو دهه ی بعد چه موقعیتی دارد!

یا او که، ناظر جنگ آشکار دو هوو است .یا دیگری که مؤدب است؛ اما شرارتش بیش از ادبش به چشم آید را …

بنابراین تفاصیل خیلی دوست داشتم به مناسبت کوچ کارگردان بزرگ عالم «عبــاس کــیـارســتــمی» ای کاش هریک از این نا بازیگران حاضر در این فیلم یا هریک از این نا بازیگران حاضر در مدرسه «شهید معصومی» بهمن 1366بیایند و خودی نشان دهند. بیایند و بگویند چه کاره اند.روایت کنند در کجای جغرافیای زمان و مکان امروز جامعه ایران هستند؟ بیایند تا با دیدن ایشان و شنیدن قصه هایشان بفهمیم آیا کارگردان سیاه نمایی کرد؟ آیا او فال بد می زد؟ آیا بدخواهی می کرد؟

اگر نیستند؛ نشانِ عاقبت شان را آنها که از ایشان خبری دارند،روایت کنندکه چه شدند؟

اصلا بیان شود مدرسه شهید معصومی کجاست؟

معلمان و کادری که کیارستمی را دیدند و برای ساخت این فیلم با او همکاری کردند بیایند و از او بگویند؟

اکتبر 20, 2013

چشم ها را باید شست کلمات را هم نگفت!

Filed under: فرهنگ,اجتماعی,تصویر,دینی — جهانگرد @ 4:53 ب.ظ.

به نام خدا

1- چند سال پيش خبري منتشر شد مبنی بر این که در فرودگاه دبي همه مسافران هواپيماي ايراني را در «سالن ورودی» متوقف نموده و تک تک ایشان را مورد بازرسي و تفتيش بدني قرار داده اند. تا جایی که زنان و دختران ايراني را عرب هاي کثيف! اماراتي با دست، مورد تعرض قرار داده اند! پليس دبي هم از اين عمل حمايت کامل کرده و شده آنچه نبايد مي شد!

سپس معلوم شد خبر جعلي بود. اما به محض انتشار، در فضاي مجازي رگ هاي غيرت وطن دوستان ورقلمبيد. که اي داد و اي واي بر ناموس ايراني و زنان و دختران پاک ايران زمين که به دست عرب هاي وحشي! چنين و چنان مورد تعرض واقع شدند. موجي انبوه از هر قشري به راه افتاد که اگر نگويم بي سابقه، جدّاً کم سابقه بود.

حالا شايد اين شبهه پيش آيد که اي آقا نکند به عرب ها حق مي دهي؟ يا حق مي دادي؟!!!
نه هيچ کدام. حرف من وراي اين دو است.
اول اينکه موج غيرت از جهت عرب ستيزي بود که بايد خاطر نشان کنم عرب ستيزي ايراني ها از فارس ستيزي عرب ها نشأت مي گيرد يا بهتر بگويم اين دو حس پليد با هم رابطه مستقيم دارند.
دوم آنکه چطور شد در فضاي مجازي غيرت اين چنين غليان کرد. غيرتي که چندان نيکو شمرده نمي شود؟ امروز روز به اين نتيجه رسيده ايم که هر کسي اختيار تن و بدن خود را دارد و ديگري قيم آن نباشند بهتر است. کسي نياز به قيم و سرپرست ندارد. بله متوجه ام در خبر فوق بحث تعرض و تجاوز بود که البته به وقت، به آن خواهم رسيد. اما اين اشاره اي به غليان غيرت بود ،تا برسيم به اصل بحث.
1742447220621351049923122719587129213239131
مدتي نگذشت که معلوم شد اساساً هواپيمايي از ايران در دبي متوقف و مسافرانش مورد تعرض واقع نشدند! هر چه بود ساخته و شانتاژ بود و گذشت.

2- چندي است در خيابان ها پیاده مي روم تا به محل کار برسم. مردم را مي بينم مخصوصاً جوانان را چه دختر چه پسر.
اما آنچه توجه مرا سخت جلب کرده دو چیز است. یکی نحوه لباس پوشیدن بانوان که علی رغم گشت ارشاد به نظر من کوچک ترین تفاوتی با زمان قبل از ایجاد این گشت رعب آور برای خانم های کشورمان نکرده.دومی نحوه رفتار پسران و مردان از بچه های سوم راهنمایی تا مردان مسافرکش پای خط.

images (3)
شنیدم رهبری ج.ا.ایران در اقدامی نیروی انتظامی را از قوای مسلح استثنا نموده و اختیار آن را به وزارت کشور واگذار کرده است. با این حال سردار احمدی مقدم اعلام کرد. گشت ارشاد به کارخود ادامه می دهد! گویااین سپه سالار مافوقی ندارد و فعال مایشاء در نیروی انتظامی است و بس.
تنها سئوال من این این است که از این ارشادات و این گشت زنی ها و خراج دفع شده برای این گشت و آن ارشادات چه حاصلی به دست آمده؟
کاش نتایج را شبی در برنامه ای برای ملت شرح می دادید.
اما نه؛ نه نیازی نیست که رقم بدهید و درصد بگویید و قیاس کنید. با چیزی که نه قبلش پیداست و نه حالش و نه بعدش!
کافی است به سید خندان، ولی عصر، کریم خان، ستارخان، شهدا،امام حسین، پیروزی برویم و صدالبته حاجتی نیست که به تجریش، فرمانیه،الهیه، سعادت آباد،آریاشهر و شهرک قدس برویم.

erjdxducwxssj49f1as

اما پسران ما هرزه نگر شده اند. حریصانه نگاه می کنند. با ولع چشمان شان برجستگی های جسم خواهران مان را خراش می دهد.چشمان مردان می سوزاند،آسیب می زند، می کاود. حیوانیت و خوی درندگی اش را به نمایش می گذارد. ای کاش کار به همین جا تمام می شد.کار با چشم خاتمه نمی پذیرد. وقتی چشم آلوده می بیند، وظیفه را به زبان محول می کند، نیش و زهر زبان را به گوش و چشم دختران و زنان می پاشد. قلب شان را می درد. قلب زن و دختر ایرانی را می درد قلب هر که آن زن را ناموس خود بداند جریحه دار می کند. لازم نیست خود را قیم زن ایرانی بدانیم. لازم است انسان ایرانی باشرف باشیم و تنها در برابر عربیت عرب، نژاد پرستانه گلو پاره نکنیم. آن هنگام خواهیم دانست که چه فاجعه ای رخ داده. می دانی خواهرت ،مادرت ،همسرت و یا بهتر از همه هم وطن مونث تو یک بانوی ایرانی مورد هتاکی یک چشم ناپاکِ آلوده زبان گشته است.

نیازی نیست یک هواپیما خانم ایرانی را هتک کنند تا برآشفته شویم؛بلکه لازم است از هتک حرمت دیگران بپرهیزیم و آشفته شویم. نباید در عالم دوستی با دوستان مان که به این بیماری مبتلا هستند رودربایستی و مماشات کنیم.نباید آنها را از باز داشتن ازانجام این عمل مستثنی کنیم. یا اگر زنی بد کاره دیدیم به بهانه اینکه او بد کاره است یا دختری است که با پسران طرح دوستی می ریزد به رنجاندن او اهتمام ورزیم.این ها بهانه آزار این اقشار نیستند. چنین افرادی که خود به آزار زنان هم زبان خود از روی میل جنسی تن می دهند هیچ گاه و به هیچ عنوان شایستگی ندارند برای ایرانیان مورد تعرض واقع شده در خارج یقه پاره کنند و مویه سر دهند. چرا که خود دستی از دور بر آتش دارند.

پ.ن:
البته همه اقشار نام برده شده در این نوشته گروه خاطی آنان و مبتلایان آنان را شامل می شود و الا ایران و ایرانی و هموطنان عزیز همه و همه پاک و مبرا هستند مگر افرادی که در طبقات مختلف به این بیماری مبتلا هستند.

سپتامبر 18, 2013

نجات جهان !

Filed under: فرهنگ,کتاب,اجتماعی,دینی,سیاسی — جهانگرد @ 1:34 ب.ظ.

به نام خدا
IMG_3اینیاتسیو سیلونه در «نان و شراب» می گوید:»اینک پانزده سال است که انقلابی است و انقلابی بودن حرفه او شده است . وا اسفا بر پیشه ای که هدف آن «نجات جهان » باشد! چه نجات دیگران منجر به نجات شخص می شود.»

چه بسیار بوده اند انقلابیونِ دو آتشه که سخت رزمیده اند و آتش گشوده اند. به نفع خلق کشته اند و خود را هم البته در معرض مرگ قرار داده اند. ولی یا پشیمان شده اند و یا همان مکتبی که بنیان نهاده اند دنیا و مافیها را برایشان تنگ و زندگی را بر ایشان سخت کرده. سخت تر از نای مسعود سعد سلمان.

نیز بوده اند کسانی که صد پشت غریبه بوده اند با هرچه سیاست و سیاستمدار است. غریبه بوده اند با هرچه این جهانی و مدرن است .
می خوردند و می آشامیدند برای رمق داشتن،تنها برای ذکرِ مذکورِ محبوب و فرارسیدنِ لحظه ی وصل به مقصود. نمی خواستند جز این. زاهدانی بودند که تمام تلاش شان راه گشودن برای خود و مشعل داری برای خلق خدا به سوی خود خدا بوده است.

هر دو نمونه را دیده ایم و شنیده ایم که به بن بست و ناکامی رسیده اند.
گاه این نافرجامی را به گردن شرایطی بهتر یا نبودن برخی مولفه ها می اندازند!
که اگر چنین نمی شد و این موارد پیش نمی آمد…
و یا اگر آن امکانات را در اختیار داشتیم به این وضعیت گرفتار نمی شدیم.

حقیقت این است که باید بگویم من این نوع استدلال را قبول ندارم. چون این که این مولفه ها اگر بود هر آینه ما پیروز میدان بودیم، یک موردِ موهوم است و یک رویایِ تعبیر نشده.
چطور ممکن است یک انقلابی بگوید اگر رهبر حزب فلان این گونه استراتژی می چید و این گونه در انتخابات ظاهر می شد ما پیروز می شدیم و اگر ما پیروز می شدیم و بعد چنین می کردیم و چنان می کردیم (البته به شرط اینکه همه تصورات را با موفقیت و به شکل ایده آل پشت سر می گذاردند) قطعاً اوضاع کشور بهبود چشمگیر می یافت و موفقیت های پیاپی در انتظار مردم ما بود آن روز کشور در منطقه می درخشید!

اگر خوب توجه کنید، همه حرف ها به «اگری» بند است که هیچ گاه محقق نشده و اگر هم اتفاق می افتاد معلوم نبود چگونه مختومه شود! آیا چنان که رهبر حزب می خواست بی چون و چرا و کم و کاست؟
یا مثل همه مسائل طبیعی با اشکالات و کم و زیاد های طبیعی همراه بود؟
که اگر این گونه بود باز نقایصی در شکل دادن منویات رهبران سیاسی حزب مورد بحث پیشامد می کرد و موفقیت های مد نظر ایشان با خلل همراه بود.
همین مورد را در حق داعیه داران هدایت خلق به سوی حق و حقیقت و طریق هدایت یعنی ، خطبا و واعظان دینی قیاس کنید.

نهایت این نتیجه را بگیرم که سیلونه، خوب دانسته که بهتر آن است که به خرد خرد ساختن، پرداختن، بهتر و با صرفه تر است؛ از اینکه بخواهیم کلانترین کار یعنی جهان سازی کنیم.
معمولا جهان سازان نام سازی هم می کنند.لزوماً نه خود خواسته-البته گه گاه هم خواسته- اگر هم نخواهند به دنبال جهان ساختن نام شان هم ساخته و پرداخته می شود.میان مردم سرآمد می شوند.
نام گریزان؛ آن ها که از شهرت نفرت دارند و می دانند شهرت چه بر سر شان می آورند، می روند و به خرده کاری می پردازند و ریز می سازند اما تیز…

ژوئیه 28, 2013

دیدین تونس تونست ما هنوز نتونستیم!!!

Filed under: مناسبت,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 3:38 ب.ظ.

به نام خدا
pic29761

پس از انتخابات پرجنجال هشتاد و هشت ایران و اعتراضات پرحاشیه و خونین خیابانی مردم این سرزمین نوبت به خیزش مردم جهان عرب رسید. دستگاه تبلیغات جمهوری اسلامی آن را «بیداری اسلامی» برگرفته از انقلاب اسلامی 31 سال قبل از آن حوادث تلقی می کرد و دائم با وسائل تبلیغاتی اش در داخل و خارج این نظر را القا می نمود و جهان عرب و رسانه های بیگانه از این گفتمان آن را «بهار عربی» و انقلاب و خیزش مردمی بر علیه دیکتاتوری های وقت جهان عرب به به هر صورت مهمترین این دیکتاتورها و اولین ایشان «زین العابدین بن علی» بود. که پس از بیست و سه سال حکمرانی بر تونس به خاطر شرایط اقتصادی و اعتراض عجیب دستفروش جوانی که در شهری از شهرهای تونس خودسوزی کرد علی رغم عیادت از او به محض فوت وی با اعتراضات خیابانی مواجه شد و کشور را به مقصد سعودی ترک و حکم را رها کرد. جهان شگفت زده شد و ایرانیان به ویژه اپوزسیون خاج نشین گفتند: «تونس تونست ما نتونستیم!» تظاهرات-مردم-تونس
بعد از او دمینو وار قذافی، مبارک و علی عبد الله صالح از میدان سیاست به در شدند و شادی جهان عرب را فراگرفت. سوریه جنگ داخلی را آغازید مدافعان اسد چنان قرص پشتش را پر کردند که تا امروز بیش از صد و بیست هزار کشته و میلیون ها آواره و چه ویران کشوری را حفظ کرده و رئیس جمهوری باقی مانده و هنوز خطابه می خواند و جواب محمد مرسی مخلوع را که بعد از به قدرت رسیدن براساس رای عمومی مردم مصر برای براندازی اش زحمت ها کشید می دهد!
d238362d88640c633c9e2f825c6d0c64_XL
بله «محمد مرسی»او بعد از ساقط شدن مبارک بعد از دولت انتقالی طی یک انتخابات مردمی که بعد از شصت سال اولین رئیس جمهوری غیر نظامی مصری بود با رای میلیمتری مردمی، بر اریکه قدرت تکیه کرد. اما به ایران آمد می خواست ایرانی ها را ادب کند. می خواست اسد رااز جایش برکند. برای مشعل دوست شد. برای حزب الله و لبنان برنامه داشت. خاورمیانه را پدری نو پیدا شده بود. خود را نیامده کدخدا دید. اما نمی دانست جایی که ایستاده مصر است و سیاست هنوز زیر سایه نظامیان است و او توسط انقلاب و مردمی که در خیابان بست نشسته بودند و مبارک راساقط کرده بودند به قدرت رسیده ؛باری او نمی دانست مصر است و پوست خربزه زیر پایش. ناباورانه همان رئیس ارتشی که خودش منسوب کرده بود علیه اش بیانیه خواند و در وزارت دفاع حبس اش کرد و حکومت موقت انتقالی تشکیل داد، تا انتخابات زودهنگام برگزار کند!
مردم مصر نقد را رها کردند و نسیه را برگزیدند!هرچه هم که مرسی بد و ناکار آمد بود برگزیده و بر آمده از صندوق رای بود و این نقض دموکراسی بود. بماند که این خود قصه ای پر غصه است برای مصر و مصری.اما گفته شد او محبوس باشد لذا مدافعانش و کسانی که او را برگزیده بودند به میدان آمدند و نیز مخالفان.اردوکشی خیابانی و مصیبت جدید این تیره روزی از زمان مبارک بنا گذاشته شده وامتحانش را پس داده خب چرا مدافعان مرسی این ابزار کارگر را امتحان نکنند؟!!ارتش هم دعوت کرد که مخالفان بیایند و چون این تقابلی تقریبابرابر هم داشت و مردم را به دو دسته متساوی دوپاره کرده بود، پس ارتش بر مردم آتش کشید و یا به هر علت دیگر. آنچه برای منِ راقم، مهم است آتش زدن جان مردم است. از صد و بیست نفر بیشتر از مردم کشته و زخمی ها را خبر ندارم. چرا؟چون انقلاب است مملکت ها قانون دارند هرکس نباید حرف بزند یک نفر باید حرف آخر را بگوید بیش از حد مقرر حرف زدی آتش است و گلوله…

تونس که زودتر و متمدن تر از همه انقلاب کرد و جناب بن علی رفت چه؟
رهبر مذهبی آنها که دست اندر کار انقلاب «راشد غنوشی»ابتدا آمد گفت:» ما آیة الله خمینی نیستیم اینجا هم ایران نیست!» ایرانیانی را دیدم، آب از لب و لوچه شان سرریز شد! که خوش به سعادت تان که چنین رهبران سیاسی دینیِ دنیا دیده و تارخ خوانده و کارآزموده ای دارید!
0,,16578161_303,00
چندی بد «شکری بلعید» فعال چپ ترور شد.سر و صدایی بلند و نارضایتی هایی از برخی از شهر های تونس به گوش رسید تا دو سه روز پیش محمد البراهیمی یکی دیگر از رهبران چپ گرا پیش چشم همسر و دخترش مقابل منزلش ترور شد چند روزی است.
دوباره خشونت به تونس بازگشته تونس چون مصر در دود و آتش و نا امنی می سوزد و بوی گوگرد و باروت مشام را می آزارد و گرمای هوا را با خطر مرگ همراه نموده.
tones-26

گه گاه از شهرهای لیبی صدای تیر و درگیری های متعدد میان قبایل و گروه ها به گوش می رسد بحرین و یمن هنوز آشفته اند و سوریه و لبنان نقطه ذوب این آتش سوزان و آتشفشان جهان عرب است که جنگ بین اوس و خزرج را یادآوری می کنند.
با همه این مقالات شاهدیم که خاورمیانه درحال سوختن در آتش کینه و خودخواهی های سیاسی و نادانی های مردمی است. چه آنجا که نا آرام است چه حتی قسمت هایی که آرامش دارد! به عنوان نمونه یکی از ملتهب ترین مناطق خاورمیانه عربستان سعودی و مناطق شیعه نشینی مثل قطیف و امثال آن است که گاه تظاهرات و حضور خیابانی و دستگیری هایی هم رخ می دهد و وخامت حال پادشاه و کبر سن خاندان حاکم نیز مزید برعلت است اما چنان بایکوت خبری است که گویا امن ترین و بی صدا ترین منطقه خاورمیانه است و یا همین ایران خودمان گاه جاهلانه آرزوهایی را می شنوم که ای کاش فلان نیروی بیگانه بیاید و مارا نــجات دهد!! که این دیگر با هیچ معادله ای برای ما که در داخل گود ایران زندگی می کنیم قابل حل نیست.

دوستی که نه مذهبی است و نه از این لحاظ با من قرابت و نزدیکی داشت و دارد روزی به حکم همکاری بر سر میز صبحانه قبل از انتخابات به من گفت: «کاش کسی مثل مصباح یزدی رئیس جمهور بشود،اما در این کشور جنگ، چه از نوع داخلی چه از نوع دخالت خارجی اش نشود» وقتی به این جمله خوب فکر می کنم می بینم کسی که جوانی اش را، دانشجویی اش را در تب و تاب انقلاب ، چپ ، مبارزه، توده ها ، مستضعف و خلق و عناوین این چنینی گذرانده تا بسازد و تحویل نسل بعد از خودش دهد امروز وقتی می بیند ماحصل کارش این است ،لابد الان با احتیاط قناعت می کند که بهتر است به همان کمترین دستاورد ممکن، یعنی صلح پایدار با امکانات معمولی باید راضی شوم و زیاده خواهی آوردن نفت بر سر سفره مردم را قلم بگیرم که بسیاران چنین رویایی داشتند و سفره مردم را آتش زدند.

انقلابی برخورد کردن و در التحریر ماندن ها در واقع هم، رهایی بخش نیست! چه بسا اعتیاد آور و نهایتاً هرج و مرج زا و ناقض هر حاکمیتی باشد-نمونه ای بهتر از مصر نمی دانم -اما با حوصله رفتن و دیپلماتیک رفتار کردن و بلوغ سیاسی نشان دادن و گردن نهادن به انتخابات و به سئوال واداشتن رژیم هرچند خودکامه، قطعا به نتیجه می رسد.حاکمان مستبد نتیجه استبداد و ظلم را می بینند.ایشانند که آزادانه تبلیغ می کنند،بنا به خواست خود خدمت می کنند، اما در انتخابات نتیجه را می بینند .می بینند که در میان ملتی رشید و بالغ تنها گفتمانشان سه میلیون مدافع دارد. می بینند با همه خدماتشان در یک کلان شهر کمتر از یک میلیون اقبال دارند و این را می توان با مصریان خیمه زده در میدان اصلی شهر مقایسه کرد؟!!

imgid129635
«تونس نتونست» مصرو یمن و لیبی و…نتوانستند. من برای همه آنها آرزو می کنم تا آنها هم به امروز ما و ما هم به مترقی ترین ملت ها در زمینه سیاسی برسیم و تصمیماتی پخته و قوی در زمینه سیاسی ،اجتماعی اتخاذ کنیم. اما امروز بهتر می فهمم که این کشورها راهی را می روند که ما در بهمن پنجاه و هفت آزمودیم و تاوان هایی که ایشان این روزها پس می دهند ما قبلا پس داده ایم.

ژوئن 13, 2013

چرا منِ تحریمی ،اصرار بر شرکت در انتخابات دارم

Filed under: مناسبت,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 1:29 ب.ظ.

به نام خدا

«می گویند:انقلاب.
انقلاب؟
انقلاب؛از هر گلوله ای کارگر تراست،از هر تیری هدف دوزتر ،از هر شمشیری برّاتر.
انقلاب از هر جنگی کثیف تراست،از هرحادثه ای خودکامه آفرین تر،از هر فاجعه ای خونبار تر.کلمه انقلاب می کشد _میلیون ها نفر بخاطرش مرده اند.انقلاب به جز خفقان ره آوردی ندارد_ میلیون ها تجربه اش کرده اند.images
انقلاب!انقلاب کبیرفرانسه!انقلاب اکتبر روسیه!انقلاب فاشیستی آلمان!انقلاب فرهنگی چین!کدام ازاینهاالگوست؟الگوی انقلاب مذهبی ایران؟…»

به هر شکل «انقلاب» آنچه درست یا غلط بود و خانم امیرشاهی در مقدمه «در حضر» چنان توصیفش نموده محقق شد و امروز بیش از سی سال و اندی از آن واقعه سپری شد.هزار هزار حادثه و سانحه دیدیم و تلخ و شیرین چشیدیم.فراز و فرودی پیمودیم…
شایداین خاصیت مردم ساکن خاورمیانه است که هر روز کشورشان آبستن حادثه و کارثه پیش بینی نشده و جدید باشد!اما خاوردور، اروپا و آمریکا کی چنین بوده اند؟!

رای دادن نماد دموکراسی وانتخاب کردن است. تحریم نماد قهر و پشت کردن به منویات یک حاکمیت خطاکار.شاید بشود گفت تحریم راهی برای تنبیه است.
نمی دانم تحریم را می توانیم براندازی نرم،انقلاب مخملی یا چیزی شبیه این موارد هم تعبیر کنیم؟!!

چرا باید تحریم کنیم؟
چراباید رای دهیم؟

من می خواستم تحریم کنم.من نمی خواستم رای بدهم.راستش وقتی گفت: مشتی خس و خاشاک… خون به سرم دوید. ضربان قلبم شدت گرفت،حتی رودررویم نبود تا تف ناقابلی در پاسخ کلام سخیفش بر روی قبیحش پرتاب کنم. پس تصمیم گرفتم که: «بر من دو صد لعنت اگر دوباره در انتخاباتی شرکت کنم و رای دهم»اما سال های سخت گذشت و سال انتخاب فرارسید و محمود ثانی به نام «جلیلی» در برابر دیده ام حلول کرد! با خود گفتم وظیفه دارم رایی بدهم تا از قدرت گرفتن این مرد پیشگیری کنم.
می دانم و خوب آگاهم که شاید رایم را نخوانند.اما نخواندن رای مفت نیست. هزینه دارد. و بهای آن بس گزاف است و جان گداز. موی سر و صورت را سپید و کمر را خمیده می کند. خوب به کسانی که رای ها را نخواندند بنگرید.

اما رای ندادن چه دلیلی دارد؟
کسی که جمهوری اسلامی را قبول ندارد-البته هر که در این انتخابات و یا هر انتخاباتی شرکت کند معنایش قبول داشتن نظام حاکمه نیست، گرچه ادعای نظام این است، اما حقیقت چیز دیگری است- و رای نمی دهد برای رای ندادن چه راه حل بهتری سراغ دارد؟ به قول دکتر «زیبا کلام» استاد علوم سیاسی:» چه آلترناتیوی برای تحریم صندوق رای دارید؟»
اگر رای ندهیم پس چه کنیم؟ سمعاً و طاعتاً تسلیم مطامع سلطان باشیم؟ تا هرچه برید و هرچه دوختند بپوشیم؟ یا…؟
64989_WrBIcQQA
در این کشور خفقان، تک صدایی و تمامیت خواهی فریاد می زند.از سویی منت داریم که آیا ندیدید که همه نامزدهای انتخاباتی از تریبون صدا و سیما صدایشان را و نظرشان را آزادانه به گوش مردم رساندند؟!! که تو گویی از میراث پدری و ماترک مادری شخصی ،به نامزد ها کمک شده تا به مقصد مقصود برسند!

از سوی دیگر فیلم تبلیغاتی را آنچنان مثله می کنند که کارگردان هم نتواند فیلم خود رابشناسد و برایش شبهه می شود مگر قرار نبود امشب فیلمی که من برای فلان کاندیدای ریاست جمهوری ساختم را پخش کنند؟!!
ناگهان دیگران نهیبش می زنند که ای ساده دل چه نشسته ای؟! آنچه می بینی همان فیلم توست! که از تدوین تا صدا گذاری و میکس و موسیقی و همه اجزایش دستخوش تغییراتی، البته سازنده -گرچه به نفع سازمان- شده است.

در خصوص ادعای فوق فیلم تبلیغاتی دکتر روحانی است که می توانید ببینید و اگر در خاطر داشته باشید تفاوت های اساسی آن را با آنچه از رسانه ملی/میلی پخش شد مقایسه کنید.

اما با همه واقعیات موجود، مفهوم کلام دکتر زیبا کلام، زیباو زینت بخش پایانی این نوشنگاه باشد که تنها راه تغییر، تنها راه نجات و ایجاد تعادل در کشور اصلاح است. باید از راه دموکراتیک با تمرین شنیدن و تن دادن به رای و نظر مخالف،با سکوت هنگام صحبت های پرتنش رقیب و تحمل کلمات پر نیش و آتشین او آینده را رقم زد.»راه معتبر و مطمئن از صندوق رای نامعتبر و ناامن وزارت بد سابقه کشور می گذرد.» رای ندادن راه نیست و ایست است. اما رفتن پای صندوق تحمیل رای به کسانی است که رای ما را بر نمی تابند. تمرین دادن ایشان است. آموزش دادن اجباری و وادار نمودن آنها به رعایت قوانین دموکراسی است. باید به آنها اصول اولیه دموکراسی را با زحمت آفرینی حقنه کرد که البته رنج فراوان و هزینه سنگین و طعم زهرآگین هم دارد. اما آینده را تضمین می کند.

مه 16, 2013

یک پذیرایی ساده

Filed under: فلسفی,فیلم,اجتماعی — جهانگرد @ 6:31 ب.ظ.

به نام خدا
IMAGE634381320103125000برادری برای مطامع شخصی حاضر می شود به قرآنی که به آن معتقد است قسم یاد کند که قِرانی از پولی را که می گیرد به برادرش ندهد!این یگانه شرط بدست آوردن این پول باد آورده است! او قسم یاد می کند چون پای نفع شخصی در میان است بنا بر این برادری را با کارد عقیده ذبح می کند.

همیشه برادر این گونه که گفتم و گفتند نیست. برادرم برایم گفت که در فیلمی که امشب مرا به دیدنش میهمان کرد پول نقش محوری نداشت و نفع و سود شخصی محور بود.در یک کلام خواهش ها و شهوت ها، میل های افراد که مثل پیچ امین الدوله به دست و پای مان پیچیده اند و ما را دربند می کشند و رهایی و رستگاری مان را به تعویق و گاه برای همیشه منتفی می سازند در این فیلم نقش اصلی و شاه کلید است.

«یک پذیرایی ساده»از مانی حقیقی با بازی مانی حقیقی و ترانه علیدوستی بسیار به دل نشست و اوقاتم را شیرین و خیالم را راحت کرد. فیلم هایی از این دست را دوست دارم.فیلم بین نیستم و سخت پای فیلم می نشینم. گریز پایی حرفه ای در وجودم نهادینه شده. اما یک دستی داستان و بازی های بسیار زیبا و باور پذیر و فضای دوست داشتنی همراه با بحث های تامل برانگیز فیلم نامه مرا سخت جذب و به اصطلاح میخکوب کرد.paziraE
هنوز معتقدم در اختیار داشتن پول به آدم قدرت می دهد و نبودش گاه انسان را چنان نیازمند می کند که برای یافتنش و یا هنگام رسیدن به آن دیوانه می شود و فاجعه می آفریند.

پول خوشبختی نمی آورد قطعاً نبودش بدبخت می کند. بی پولی را می شود تحمل کرد اما، سختی و تلخی خاصی دارد. در این فیلم تنها دو نفر آن را تحمل می کنند که باید به تماشای آن بنشینید تا ببینید که چه حال و روزی دارند. اما بیننده در مورد آن ها بعد از تماشای فیلم قضاوتی متفاوت از دیگران دارد. این نتیجه بی پولی و قانع بودن است. این نگاه شخصی من به بی پولی است؛ که در این فیلم هم ردش را دیدم. که البته شاید کمی شعار گونه باشد. اما باید عملی شود تا پوشش شعاری اش را بدرد و محتوای رفتاری اش هویدا شود.

دسامبر 5, 2012

حس پیری!

Filed under: فلسفی,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 10:09 ق.ظ.

به نام خدا
;
پوران فرخزاد نقل می کرد که خواهر کوچکترش یعنی «فروغ» شاعرۀ پر حاشیۀ دهه چهل، خیلی علاقه داشت که پیر شود. تا آنجا که از دیدن چند تار موی سپید در میان موهای خرمایی اش سخت به وجد می آمد و ذوق می کرد. مثل همین حس را در خود می شناسم و از پیری همیشه احساس وقار و شوکت در ذهن داشتم. همیشه پیران را مظهر اقتدار و عزیز می دانستم و سپیدی ریش و گیسوانشان را مایه حرمت می دیدم.

سالیان از آن روزها گذشت و از همان سالها آرزوی پیری و رسیدن به مرحله وقار با من بود. تا بیش از پنج سال قبل؛ عصا، این دست افزار رسمی پیران را که نماد کهولت است برای خود خریدم و در اتاق گذاشتم.

چندی است که درست و با دقت در چهره ام خیره نشده بود و شناسنامه ام را با دقت نگاه نکرده بودم. روحم، روحیه ام و روانم همان سبک سالی و سبک بالی نوجوانی -و نه حتی جوانی- را داشت به قدری لاقید زیسته بودم و بی مسئولیت، که باورم نمی شد که همسالان من در گذشته و حال پدر و مادر دو یا سه فرزند بوده و هستند.در حالی که من هنوز دغدغه های نوجوانی را دارم و نگاهم به زندگی هنوز نگاه پسرکی هجده ساله است. ساده و بی ریا.

مضاف اینکه در مدرسه راهنمایی و دبیرستان با بچه ها دم خور و هم نشین ام و با ایشان می گردم و احساس هم سالی و قرابت شدیدی دارم. تا اینکه به ناگاه شوک شدیدی به من وار شد.

وقتی لیست رزومه همکاران را دیدم… وقتی دیدم کادر اجرایی مدرسه همه از من کوچکتر اند! تقریبا همه و همه زندگی جدی دارند! اعم از همسر، فرزند،منزل، خودر و…
شاید شائبه حسادت پیش بیاید… اما باید بگویم من وحشت دارم و از همه اینها می ترسم و فراری ام. از این دنیای جدی می هراسم. چطور حسودی بکنم به چیزهایی که از آن ها می ترسم؟! آیا می شود کسی که از ارتفاع می رسد به بند بازی که با طناب بر بالای ایفل تاب می خورد یا راه می رود حسادت کند؟!

اما شوکه شدم چون فهمیدم حتی صورتم که خیال می کردم اصطلاحاً «بیبی فیس» است. هم از هم پاشیده! چون فهمیدم پیر شده ام. و عالم درونم نوجوان است و منظرم خمیده شده. مثل اینکه واقعاً پیر شده ام و پیری ابعاد عمیق تری هم داشته که الان با همه آن قوابه من رو کرده. مثل اینکه باید عصایم را از کنج اتاق بیرون بیاورم.

سپتامبر 21, 2012

هیچ!

Filed under: فلسفی,متفرقه,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 1:27 ب.ظ.

به نام خدا

آن سال ها جمعه ها ساعت دو بعد از ظهر نبوغ سرشارش را با خود از ژاپن به خانه های ما می آورد. غم غروب جمعه از بالای تپۀ ظهر جمعه، سرازیر می شد. پُرش رفته بود و کمش مانده.
بله «ای کی یو سان» پسر باهوشی که، هوش از سر همه می برد تا کمی حال و هوای رو به وخامت عصر جمعه مان برطرف گردد،بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد.در برابر ای کیو،دو چهره کلیدی بودند. یکی جستجوگر اما کودن.دیگری خرفت اما بد جنس. اولی «ژنرال» حاکم منطقه بود و دومی تاجری به نام «چی کی یو یا» که سعی در خرد کردن ای کی یو، نزد حاکم داشت و با طرح سئوالات سخت و معما های غیر قابل حل _البته به خیال خام خودش_ در پی کار شکنی های پیاپی بود. در اینجا اشاره به یکی از آن سئوالات و زنده شدن یک تصویر از آن تصاویر زیبا مارا به سمت مقصود من می برد.

روزی چی کی یو یا فکر بکری به ذهن ناقصش خطور کرد که به گمانش تیر خلاص بود بر نبوغ ای کی یوی نابغه. آن اینکه از ای کی یو سان در برابر ژنرال فی البداهه بخواهد که «هیچ » را به من نشان بده!
خب در نگاه اول تکان دهنده به نظر می رسد.
یک «هیچ» به من بده؟!
هیچ چی هست؟!
اما ای کی یو سان با اعتماد به نفس همیشگی اش تشکچه سنتی ژاپنی را که بر روی آن نشسته بود بالا زد. همان طور که همه دیدند زیر آن هیچ چیز خاصی نبود.اما دست به زیر تشکچه برد و چنان وانمود کرد گویا چیزی را برداشت و به سمت چی کی یو یا تعارف کرد. او نمی دانست چه واکنشی نشان دهد و چه چیزی را بگیرد! ظاهراً در این رابطه چیزی هم پرسید و پاسخ شنید که:» این همان هیچی بود که می خواستی حالا بگیر !»

این یک حقیقت است. در زندگی ما انسان ها هیچ های بسیاری وجود دارد. هیچ،هیچ و هیچ.

در زندگی، بسیار اتفاق می افتد که آرزوهایی در نظر داریم و برای دست یافتن به آن ها تلاش می کنیم و دست آخر به آنها می رسیم و اتفاقاً هم کامیاب می شویم. اما آن توقع و آن تاج کیانی که در رویا می دیدیم را نمی یابیم. با همه توفیقات و با همه ی شکوه و زیبایی و شیرینی آرزویی که داشتیم اما باز رویایی که در سر داشتیم و آنچه یافتیم ناچیز است و هیچ.

برای من بسیار پیش آمده که بگویم:»چه فکر می کردیم و چه شد!»
اگر بخواهم مثال ملموس تری بزنم می توانم بگویم:
بعد از سالهای سال، بعد از مصاحبه در «ایر فرانس» معروف و بعد از «هــیچ» مشهور جمله بالا را از همشهریانم زیاد شنیدم.

لذا خیلی چیزها در حد هیچ اند. اما باید از زندگی در قدر واندازه های زندگی توقع داشت. نباید از زندگی توقع کاخ های زمردین و داشتن کشتی هاو هواپیماهای و ویلاهای منحصر به فرد واختصاصی داشت. که به تحقیق مطمئن ام که با داشتن بسیاری از آنها هم ممکن است به «هیچ» معروف برسیم و یا به جمله مزبور. باید از زندگی در محدوده او در حد وسع آن توقع داشت.
البته مقصود از این کلام این نیست که من نوعی و شمای خواننده نمی توانیم در جزیره کاپری صاحب ویلا شویم و با تلاش و کوشش نمی توانیم صاحب کمپانی تولید انبوه فلان برند از …شویم. و حاصل آن زحمات مالکیت کشتی یا چند کشتی با وسعتی اندکی کوچکتر از تایتانیک معروف شود.نه استبعادی در میان نیست و منافاتی با خوشبختی نیز.

زندگی برای بعضی روی موفقیت آمیز و به قول عوامانه همراه خوش شانسی و برای عده ای بدشانسی دارد. چه خوش شانس باشیم چه بد شانس هر دو مورد نامش زندگی است هر دو مورد را می توان «هیچ»هر دو زندگی اند و دیگر هیچ!

صفحهٔ بعد »

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.