جهانگرد

آوریل 5, 2016

نوك پيكان اهل كتاب!

Filed under: Uncategorized,فرهنگ,متفرقه,کتاب — جهانگرد @ 1:01 ب.ظ.

به نام خدا

كلاس چهارم دبستان در كتاب جغرافيا نوشته بود:

«نوك پيكان روى نقشه جهت وزش بادها را نشان مى دهد و انتهاى پيكان محل شروع وزش بادها را به شما نشان مى دهد»(نقل به مضمون)

IMG_2184

كلمه پيكان روى نقشه را اول بار اين طور ديدم. پسر بچه اى كم حرف و خجالتى بودم. اما بسيار پرسش گر با حافظه تصويرى نسبتاً قوى. محال بود از معلم بپرسم؛ مادر به سلابه مى كشيدم كه بپرس.  چون خودش هم درباره دروسم در مى ماند، تمام تلاشش اين بود كه من هر چه را نمى دانم و يا هر چه را ياد نمى گيرم كه ممكن است او هم بلد نباشد،را حتما و قطعا من از معلم بپرسم، تا بى جواب نمانيم. تا نتيجه اين شود كه در امتحان آخر ثلث، بيست نمره ى ورقه ام شود! راستى كه چه ايده ى واهى و پوچى.

خلاصه وقتى با عبارت فوق هنگام تدريس معلم مواجه شدم اتفاقى افتاد كه اصلا باور نمى كنيد.شايد تصور كنيد دارم سير داغ و پياز داغ قضيه را زياد مى كنم و در مقام مبالغه ام. اما به اين قبله ى محمدى اگر يك كلمه زياده بگويم تا صبح نشده دوتا شوم.

بارى سرم را بردم توى كتاب از بالا تا پايين تصويرِ نقشه ى گربه گون ايران را كه پر از كوه و دشت بود، اسكن كردم. باز از چپ به راست و برعكس. نه يك بار ،نه دوبار، باور كنيد بيش از سه بار ريز شدم.در نقشه باريك شدم.دقيق شدم.تا پيكان مورد ادعاى متن را در نقشه پيدا كنم!!!

نه.نبود كه نبود.
از شما چه پنهان توقع ديدن يك پيكانِ جوانان گوجه اى يا يك دولكسِ سفيد يخچالى را از قبل نداشتم. اما با خود گفتم مرد است و حرفش !
وقتى مى گويد نوك پيكان و انتهاى پيكان روى نقشه… حتما پيكانى در كار هست كه گفته!                   به اين سوى چراغ احساس كردم كتاب من بد چاپ شده. كتاب همشاگردى سمت چپى و همكلاسى دست راستى را كه هر سه در يك نيمكت،مثل صندلى عقب تاكسى هاى امروزى مى نشستيم،خوب وارسى كردم. اما نه، چيزى نبود.از شما چه پنهان به ايشان هم چيزى بروز ندادم. مى دانيد خودم هم احساس مى كردم مردكنويسندهده يك ادعاى گزاف و بى ربط كرده ، اما خب حرف زده بود.معمولا هم حرف از دهان آدم ها بيرون مى آيد!

بر مى گردم به اول كلامم من خجالتى بودم و نمى پرسيدم.اما با معماهايم آن قدر در ذهنم در گير مى شدم و گلاويز بودم تا آنها فراموش نشوند. سبب كشتى با معما هايم اين بود كه با اين شيوه نهايتاً حل شان مى كردم. بله دير مى شد، اما دروغ نمى شد.بالاخره به زانو در مى آمدند. هنوز هم اين شيوه رگه هايى در وجودم دارد.

اما خانواده ام كه چندان سوادى نداشتند و اهل فضل و علم نبودند ،حُسن بزرگى داشته و دارند.كه به زعم خودم براى هر خانواده اى ضرورى است. ايشان خودشان را ملزم به فراهم كردن مسير آموزش بود براى فرزندان شان كرده بودند. شايد اشتباه مى كردند يا تصميم غلط مى گرفتند،اما تلاش براى پيشرفت علمى ما كردند.هميشه ما را در اين زمينه ها آزاد گذاشتند.ما كتاب هاى زيادى نداشتيم اما اگر مشغول يادگيرى يا تماشا يا گوش دادن مى شديم مانعى در برابرمان نبود.

اما مى دانم آن ها هم از معناى پيكان آن روز بى خبر بودند و اين حقيقت را بعدها دانستم.مهم نيست چون روندى كه ايشان پيش گرفتند باعث شد عاقبت ما «كافر حربى» نشويم بلكه تا حدى «اهل كتاب» شويم و نهايتاً مطالبى بياموزيم.

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.