جهانگرد

دسامبر 5, 2012

حس پیری!

Filed under: فلسفی,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 10:09 ق.ظ.

به نام خدا
;
پوران فرخزاد نقل می کرد که خواهر کوچکترش یعنی «فروغ» شاعرۀ پر حاشیۀ دهه چهل، خیلی علاقه داشت که پیر شود. تا آنجا که از دیدن چند تار موی سپید در میان موهای خرمایی اش سخت به وجد می آمد و ذوق می کرد. مثل همین حس را در خود می شناسم و از پیری همیشه احساس وقار و شوکت در ذهن داشتم. همیشه پیران را مظهر اقتدار و عزیز می دانستم و سپیدی ریش و گیسوانشان را مایه حرمت می دیدم.

سالیان از آن روزها گذشت و از همان سالها آرزوی پیری و رسیدن به مرحله وقار با من بود. تا بیش از پنج سال قبل؛ عصا، این دست افزار رسمی پیران را که نماد کهولت است برای خود خریدم و در اتاق گذاشتم.

چندی است که درست و با دقت در چهره ام خیره نشده بود و شناسنامه ام را با دقت نگاه نکرده بودم. روحم، روحیه ام و روانم همان سبک سالی و سبک بالی نوجوانی -و نه حتی جوانی- را داشت به قدری لاقید زیسته بودم و بی مسئولیت، که باورم نمی شد که همسالان من در گذشته و حال پدر و مادر دو یا سه فرزند بوده و هستند.در حالی که من هنوز دغدغه های نوجوانی را دارم و نگاهم به زندگی هنوز نگاه پسرکی هجده ساله است. ساده و بی ریا.

مضاف اینکه در مدرسه راهنمایی و دبیرستان با بچه ها دم خور و هم نشین ام و با ایشان می گردم و احساس هم سالی و قرابت شدیدی دارم. تا اینکه به ناگاه شوک شدیدی به من وار شد.

وقتی لیست رزومه همکاران را دیدم… وقتی دیدم کادر اجرایی مدرسه همه از من کوچکتر اند! تقریبا همه و همه زندگی جدی دارند! اعم از همسر، فرزند،منزل، خودر و…
شاید شائبه حسادت پیش بیاید… اما باید بگویم من وحشت دارم و از همه اینها می ترسم و فراری ام. از این دنیای جدی می هراسم. چطور حسودی بکنم به چیزهایی که از آن ها می ترسم؟! آیا می شود کسی که از ارتفاع می رسد به بند بازی که با طناب بر بالای ایفل تاب می خورد یا راه می رود حسادت کند؟!

اما شوکه شدم چون فهمیدم حتی صورتم که خیال می کردم اصطلاحاً «بیبی فیس» است. هم از هم پاشیده! چون فهمیدم پیر شده ام. و عالم درونم نوجوان است و منظرم خمیده شده. مثل اینکه واقعاً پیر شده ام و پیری ابعاد عمیق تری هم داشته که الان با همه آن قوابه من رو کرده. مثل اینکه باید عصایم را از کنج اتاق بیرون بیاورم.

Advertisements

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.