جهانگرد

اوت 6, 2012

مرز مرگ و زندگی

Filed under: Uncategorized,مناسبت,تصویر,دینی — جهانگرد @ 10:57 ق.ظ.
Tags:
به نام خدا
عکس
دو روز پیش که اینجا نشسته بودم،با قیافه ملوسم ناله کنان میو میو ضعیفی همراه با در خواست کمک  مخفی در امواج صوتی بی رمقم، داشتم. آخوند جوانی مرا و تصویر و موقعیت زمانی و مکانی ام را برای همیشه ثبت کرد. بعد از مدتی که از همه جا با خبر شدم! فهمیدم همان روز ساعاتی بعد از طریق «اینستاگرام» با همان آی پاد 4 که از من تصویرنگاری کرده بود تصویرم را بر گستره وب منتشر کرده و حتما افرادی مرا دیده اند و از ملاحت چهره ام سرخوش شده اند. اما گمان نمی کنم کسی از احوال آن لحظه من با خبر شده باشد.
یا شاید هم تنها همان آخوند جوان از احوالم با خبر بود. می دانید من بعداً همه چیز را فهمیدم و بعد از فهمِ من، آن جوان دوربین به دستِ نامتعارف، از همه چیز با خبر شد …بله دو روز بعد از آن عکسبرداری همان جوانک در همان جا که عکسم را برداشت مرا در میان جوی آب دید که به آرامش ابدی و علم سیطره پیدا کرده بودم او آنجا فهمید که من قبل از او دانستم که بعد از تصویر برداری از من با خودش گفته بود :»خدایا ،تو به این گربه کوچک روزی می دهی و روزگارش را اداره می کنی . او را به سن رشد می رسانی و از آن سن به پیری و بزرگسالی و…همیشه روزی این کوچک بانمک را تامین می کنی …پس چرا مرا نه؟!!
در موردم چنین فکر می کرد! اما اشتباه کرد. چرا که عواملی باید، که مجموعه آن ها موفقیت و دوام زندگی مرا تامین کند.و البته من فاقد چند عامل شدم که چندان ربطی به شما ندارد و مهم هم نیست چون که نتیجه آن مهم است که شد.

بعد از این آگاهی درباره آن روز و آن دیدار، او دو سه مرتبه در همان مکان  به دنبال من گشته بود، تا اینکه بعد از ظهری مرا در جوی آبِ پشتِ سرم در عکس یافت… آنجا بود که یافته های مرا نیز دریافت کرد .

بله زندگی دقیقاً همین است. باید برای بودن جنگید. زندگی حاصل جمع زد و خورد ها و تصمیم گیری ها و خاک شدن ها  خاک کردن هاست. زندگی گاهی شادی گل زدن است و گاهی زهر تلخ شکست

Advertisements

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: