جهانگرد

اوت 26, 2012

دهه شصت

Filed under: فرهنگ,مناسبت,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 11:29 ق.ظ.

به نام خدا

آیا عاملی در روند کنونی زندگی ما دهه شصتی ها هست؟
آیا این عامل مخرب حد مشترکی دارد؟
آیا ما مشکلی داریم؟ یا تنها تصور می کنیم که در منقصت ها زندگی می کنیم؟

!!!

Advertisements

اوت 24, 2012

کتاب خوان می شویم

Filed under: فرهنگ,متفرقه,کتاب — جهانگرد @ 3:01 ب.ظ.

به نام خدا

دارم آرام و بی صدا سر و سامانی به خواندن ها و خوانده هام می دهم. از زمانی که برادر جان، کمر همت بسته و کلمه ها را از درون کتاب ها بیرون می کشد و لب را و چشمان را مشغول شان می کند؛ تشویق شده ام که بخوانم و بدانم. مایلم تا من هم دست به کار استخراج کلمات شوم. این روز ها را با زندگی نامه ای هاینریش بل نویسنده مورد علاقه ام آغاز کردم.در این راه «نشر ماهی» سلسه کتب جیبی داردبه نام «نسل قلم». که تحت اشراف آقای «خشایار دیهیمی» این مترجم و فلسفه خوانده و زبان دان کشورمان کمک قابل توجهی به من کرده است.
بعد از «هاینریش بل» به سراغ «آلبر کامو» رفتم که همیشه دوست داشته ام از او بدانم.نوشته هایش و آثارش را درک کنم که ناخود آگاه تا به خود بجنبم خود را مشغول خواندن «بیگانه» دیدم.باز هم اینجا رد پای داداش در این تغییر مسیر مطالعه قابل تشخیص است. سخت شیفته نوشته کامو شدم.ناگفته نماند قبل از آن داستانی کوتاه از «همینگوی» و داستانی از «وودی آلن» خوانده بودم. داستانهای کوتاهی از «داستایفسکی» هم در دست دارم. البته آرام آرام باید افسار را به دست گیرم و مطالعه داستان های این بزرگان را جهت دهی کنم. تا چه پیش آید . می دانم، اما هر چه نباشد، انس با واژه راهی مطمئن است و کاغذ و قلم از دیرینه های دور رفیق انسان بوده اند و چه بسا برجاماندن داستان بشر از قلم سود برده باشد. به هر حال این شروع را به فال نیک می گیرم و از آنچه بخوانم تصویری و گزارشی اینجا منعکس می کنم تا لا اقل برای بعد، تاریخ مطالعه و سیر آن را از دست ندهم و به کارم آگاهی بیشتر داشته باشم.

اوت 6, 2012

مرز مرگ و زندگی

Filed under: Uncategorized,مناسبت,تصویر,دینی — جهانگرد @ 10:57 ق.ظ.
Tags:
به نام خدا
عکس
دو روز پیش که اینجا نشسته بودم،با قیافه ملوسم ناله کنان میو میو ضعیفی همراه با در خواست کمک  مخفی در امواج صوتی بی رمقم، داشتم. آخوند جوانی مرا و تصویر و موقعیت زمانی و مکانی ام را برای همیشه ثبت کرد. بعد از مدتی که از همه جا با خبر شدم! فهمیدم همان روز ساعاتی بعد از طریق «اینستاگرام» با همان آی پاد 4 که از من تصویرنگاری کرده بود تصویرم را بر گستره وب منتشر کرده و حتما افرادی مرا دیده اند و از ملاحت چهره ام سرخوش شده اند. اما گمان نمی کنم کسی از احوال آن لحظه من با خبر شده باشد.
یا شاید هم تنها همان آخوند جوان از احوالم با خبر بود. می دانید من بعداً همه چیز را فهمیدم و بعد از فهمِ من، آن جوان دوربین به دستِ نامتعارف، از همه چیز با خبر شد …بله دو روز بعد از آن عکسبرداری همان جوانک در همان جا که عکسم را برداشت مرا در میان جوی آب دید که به آرامش ابدی و علم سیطره پیدا کرده بودم او آنجا فهمید که من قبل از او دانستم که بعد از تصویر برداری از من با خودش گفته بود :»خدایا ،تو به این گربه کوچک روزی می دهی و روزگارش را اداره می کنی . او را به سن رشد می رسانی و از آن سن به پیری و بزرگسالی و…همیشه روزی این کوچک بانمک را تامین می کنی …پس چرا مرا نه؟!!
در موردم چنین فکر می کرد! اما اشتباه کرد. چرا که عواملی باید، که مجموعه آن ها موفقیت و دوام زندگی مرا تامین کند.و البته من فاقد چند عامل شدم که چندان ربطی به شما ندارد و مهم هم نیست چون که نتیجه آن مهم است که شد.

بعد از این آگاهی درباره آن روز و آن دیدار، او دو سه مرتبه در همان مکان  به دنبال من گشته بود، تا اینکه بعد از ظهری مرا در جوی آبِ پشتِ سرم در عکس یافت… آنجا بود که یافته های مرا نیز دریافت کرد .

بله زندگی دقیقاً همین است. باید برای بودن جنگید. زندگی حاصل جمع زد و خورد ها و تصمیم گیری ها و خاک شدن ها  خاک کردن هاست. زندگی گاهی شادی گل زدن است و گاهی زهر تلخ شکست

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.