جهانگرد

ژوئیه 18, 2012

مادرم

Filed under: اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 1:25 ب.ظ.

به نام خدا

مادر سالخورده اش درحال برخاستن از زمین، برای آنکه هم به راحتی بلند شود و نیز بتواند لبهایش را بر گونه دختر بگذارد و او را ببوسد به حالت چهاردست و پا و نیم خیز در آمد.سپس روی صورت دخترش در میانه راه متوقف شد خوب او را نگاه کرد و بوسید. در حالی که سعی می کرد بایستد و تعادلش را از دست ندهد با خود گفت: «الهی بمیرم که بچه م به این روز افتاده» بعد ایستاد و به نوه اش درباره چم و خم مراقبت از مادر مریض چند کلمه توصیه کرد و از خانه خارج شد.

پیرزن با راه رفتنی که به راه رفتن افراد مست می مانست به سمت منزلش که حوالی منزل دختر بود روانه شد. راه رفتنش اثر خستگی سالها رنج و مرارت زندگی خود و چند دختر و پسرش را همراه داشت. از این رو، کمرش زیر بار مشکلات زندگی خودش و بعد زندگی تک تک اولادش صدمه دیده بود. با خود فکر می کرد چه می توانست بکند، بعد از آن که دختر را شوهر داد؟!
چه باید می کرد وقتی خواستگاری آمد و او ضاع و احوالی به نسبت متوسط داشت؟
خب وقتی دیده بود دخترش راغب و مایل است او را شوهر داده بود و سور و سات عروسی را به پا کرده بود.دامادش هم پسری خوب بود. پر از مهر و محبت خوش قلب و سخاوتمند تنها ایرادی که می توانست در آغازین سال های وصلت شان بگیرد هم خانه بودن دخترش با مادرشوهر بود گرچه این رویه در آن سالها امری دور از ذهن و مسئله ای ناهنجار نبود.نیز صد البته می دانست اگر می خواست ایراد بگیرد که سنگ روی سنگ بند نمی شد! مگر همه از ابتدا صاحب خانه بودند.

این تناقضات و این اما و اگرها باعث شده بود همیشه از قطعی نظر دادن باز بماند. حقیقت هم همین بود. اگر می گفت داماد خوبی ندارم، سخت بی انصافی بود. چون خوش خلقی ها و ویژگی های مثبتی در او بود که نابینا هم نمی توانست آن را نبیند. اما ایراد هایی در زندگی او و دخترش پیش آمد کرد، که هر یک از آنهاکافی بود تا انسانی را از هم بپاشید و همین هم شد؛ نتیجه آن همه بی کاری ، بی پولی و بی خانه بودن و زندگی مشترک با خانواده شوهر؛برای دخترش ناراحتی های مختلفی ایجادکرد که به مدد قرص های اعصاب غافل از همه جا و هر مشکلی در بسترش آرام گرفته بود. مادر در کوچه آرام آرام راه می رفت مثل همیشه تلو تلو می خورد. آرام می رفت تا زمین نخورد. همه عمر آرام رفته بود و زمین هم نخورده بود. اگر هم تعادل را از دست می داد این آرامش بود که تعادلش را به وی باز می گرداند. به سالهای زندگی دخترش نگاه می کرد از اول از تولد، از کودکی و یک یک سالها برایش شیرین بود. یاد مریض شدن های گاه و بی گاه دختر افتاد؛ یاد تب کردن و آنژین شدن زمستان سرد تهران سال چهل و دو؛ یاد آبله مرغون، یاد گوش درد شدیدش… تا امروز رسید. امروز را با دیروز در یک صفحه دید… دخترم خوب می شوی. خوب… همیشه مریض می شدی جان به لبم می کردی، تا درمان شوی. اما بالاخره خوب می شدی خوب می شوی

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: