جهانگرد

ژوئیه 22, 2012

نَ نویسنده!

Filed under: اجتماعی — جهانگرد @ 4:30 ب.ظ.

به نام خدا
خیلی حرف برای گفتن دارم.
خیلی خاطره دارم. تازه ترینش مال 19 ثانیه پیشه!
اما حال نوشتن ندارم.
انگشتانم جون نداره تا قلم رو بگیره و روی کاغذ بلغزونه!
تایپ رو هم خوب نمی دونم.اصلا تایپ بلد نیستم.مثل همه چیزایی که بلد نیستم. مثلا رانندگی؛ من حتی یک دقیقه هم سابقه رانندگی ندارم واقعا حتی یک دقیقه هم نرانده ام البته به جز دوچرخه.
از این مورد اخیر ناراحت نیستم. بلکه خوشحالم. از ابتدای کودکی تا امروز، بابا ماشین داشت و من از هر چه ماشینه، جز بهره اش -به لطف بابا- متنفرم!
اما وقتی با سر پیچیده در سرپوش و لباس نه چندان کلفت بلکه خیلی هم نازک برای به موقع رسیدن سر قرار، عرق می ریزم آن هم ناودان وار،وقتی سرم گیج می رود و میگرنم حضورش را با انقباض و انبساطی خفیف یادآوری می کند و یا وقتی ماهیچه های کنار ساق پاهایم که از قوزک پا تا زانو امتداد دارند تیر می کشند و در حرکتم اختلال ایجاد می کنند. آن لحظات دقیقاً یاد نداشته ها و تنفرها و مزایای برخی توانمدی ها می افتم.

گاهی بابا می گفت: «حالا که پا دراین راه گذاردی دیپلمت را که تنها نُه واحد تا اخذ آن فاصله داری بگیر»
می پرسیدم» چرا؟ به چه کارم می آید؟!»
با دلخوری جواب می داد:»این یک کلید است.شاید اصلاً هیچ وقت به کار نیاید اما همراه داشتنش بهتر از نداشتنش است »
من با پدرم همیشه یک اختلاف نظر داشته و داریم. او معتقد است برای سفر هرچه که احتمال مفید بودنش می رود را باید برداشت…و من فکر می کنم باید با دقت بنگری و تنها چیز هایی را که ضرورتش قطعی برداری. باید سبک بار و سبک بال بروی تا زود و تند نا ایستا باشی و در حرکت…

درد پا،در حُرم حرارت منقل گون آفتاب تهران، آمالِ سَر، را پامال می کند. برای من شکی نمانده.
خاطرات برای گفتن بسیار دارم، بسیار.اما حال نوشتن ندارم. وقتی با من رو در رو شدید بخواهید تا برایتان تعریف کنم. البته لزوم به تذکر دادن نیست به قدری بگویم و تعریف کنم که در ضمیرتان به حرافی و وراج بودنم شهادت خواهید داد.

Advertisements

ژوئیه 18, 2012

مادرم

Filed under: اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 1:25 ب.ظ.

به نام خدا

مادر سالخورده اش درحال برخاستن از زمین، برای آنکه هم به راحتی بلند شود و نیز بتواند لبهایش را بر گونه دختر بگذارد و او را ببوسد به حالت چهاردست و پا و نیم خیز در آمد.سپس روی صورت دخترش در میانه راه متوقف شد خوب او را نگاه کرد و بوسید. در حالی که سعی می کرد بایستد و تعادلش را از دست ندهد با خود گفت: «الهی بمیرم که بچه م به این روز افتاده» بعد ایستاد و به نوه اش درباره چم و خم مراقبت از مادر مریض چند کلمه توصیه کرد و از خانه خارج شد.

پیرزن با راه رفتنی که به راه رفتن افراد مست می مانست به سمت منزلش که حوالی منزل دختر بود روانه شد. راه رفتنش اثر خستگی سالها رنج و مرارت زندگی خود و چند دختر و پسرش را همراه داشت. از این رو، کمرش زیر بار مشکلات زندگی خودش و بعد زندگی تک تک اولادش صدمه دیده بود. با خود فکر می کرد چه می توانست بکند، بعد از آن که دختر را شوهر داد؟!
چه باید می کرد وقتی خواستگاری آمد و او ضاع و احوالی به نسبت متوسط داشت؟
خب وقتی دیده بود دخترش راغب و مایل است او را شوهر داده بود و سور و سات عروسی را به پا کرده بود.دامادش هم پسری خوب بود. پر از مهر و محبت خوش قلب و سخاوتمند تنها ایرادی که می توانست در آغازین سال های وصلت شان بگیرد هم خانه بودن دخترش با مادرشوهر بود گرچه این رویه در آن سالها امری دور از ذهن و مسئله ای ناهنجار نبود.نیز صد البته می دانست اگر می خواست ایراد بگیرد که سنگ روی سنگ بند نمی شد! مگر همه از ابتدا صاحب خانه بودند.

این تناقضات و این اما و اگرها باعث شده بود همیشه از قطعی نظر دادن باز بماند. حقیقت هم همین بود. اگر می گفت داماد خوبی ندارم، سخت بی انصافی بود. چون خوش خلقی ها و ویژگی های مثبتی در او بود که نابینا هم نمی توانست آن را نبیند. اما ایراد هایی در زندگی او و دخترش پیش آمد کرد، که هر یک از آنهاکافی بود تا انسانی را از هم بپاشید و همین هم شد؛ نتیجه آن همه بی کاری ، بی پولی و بی خانه بودن و زندگی مشترک با خانواده شوهر؛برای دخترش ناراحتی های مختلفی ایجادکرد که به مدد قرص های اعصاب غافل از همه جا و هر مشکلی در بسترش آرام گرفته بود. مادر در کوچه آرام آرام راه می رفت مثل همیشه تلو تلو می خورد. آرام می رفت تا زمین نخورد. همه عمر آرام رفته بود و زمین هم نخورده بود. اگر هم تعادل را از دست می داد این آرامش بود که تعادلش را به وی باز می گرداند. به سالهای زندگی دخترش نگاه می کرد از اول از تولد، از کودکی و یک یک سالها برایش شیرین بود. یاد مریض شدن های گاه و بی گاه دختر افتاد؛ یاد تب کردن و آنژین شدن زمستان سرد تهران سال چهل و دو؛ یاد آبله مرغون، یاد گوش درد شدیدش… تا امروز رسید. امروز را با دیروز در یک صفحه دید… دخترم خوب می شوی. خوب… همیشه مریض می شدی جان به لبم می کردی، تا درمان شوی. اما بالاخره خوب می شدی خوب می شوی

ژوئیه 12, 2012

سالها می گذرد تا دوستی دوباره…

Filed under: مناسبت,اجتماعی — جهانگرد @ 7:42 ق.ظ.

به نام خدا

چندان مکرر نیست در طول زندگی یافتن دوستی منجی. شاید بر اثر اشتراک لفظی کسانی را دوست بنامیم. اما حقیقت دوست، مفهومی نایاب و کم یاب است.
مگر چند نفر درد دل را می فهمند و دوای درد را تجویز می کنند؟
مگر چند تجویز کننده پی گیر می شوند تا انسان را به ساحل سلامت برسانند؟
من آدمی بی دوست و تنهایم. با افراد ،هم کلام هستم و دوستانه و از سر عشق به آدمیت ،مردم را به هم کلامی بر میگزینم. اما در میان افراد دوست کمتر می یابم و اساسا برخلاف ظاهر رفتار که رابطه های کلام را خوب وصل و رفع و رجوع می کنم، در حقیقت انسانی تنها و گوشه گیرم. شخصیتی دوست باز ندارم. گرچه جاذبه دارم و افراد را دور خود جمع می کنم اما هر از چند گاهی حلقه های انسانی اطراف را می درم و از میان می برم.

سال قبل دوستی با همه ی ویزگی های یک دوست یافتم. با او گفتم و شنیدم اثر مثبتش را لمس کردم به قدری که خویشتن خویش را مدیون او می دانم. او مرا که مخروبه ای بودم بازسازی کرد، تعمیر نمود به سالهای صفر برگرداند اما او هم از قاعده گسست حلقه های دوستی مستثنی نبود.وه که چه سوزناک بود این جدایی. طول عمر دوستی ما تقریباً دو ماه بود و او به سوی خالقش پرکشید و برای همیشه داغ دارم کرد. اما او در این دو ماه دوستی مس وجودم را طلا کرد. یاد می آورم لحظات واپسین عمرش را که چشمانش کنده بود و خیر ه خیره سقف را نگاه می کرد و لرزشی اندک در مردمک چشمش دیدم؛ ان لحظات کلمات حقه را به وی تلقین نمودم.

بله امروز سالگرد رفتن اوست.رفت و در ذهن و زندگی ام ماند. آثارش را می بینم می یابم و یادش در این یک سال ذهنم را مشغول کرده…
نه اینکه آنچه رفت گله از او باشد. نه اینکه رفتنش و نبودنش را عیبش بدانم. نه نبودش نقصان است برای من. اما تاثیرش چنان شگرف بود که با خود می اندیشم اگر او نبود…؟از او توقعی نداشته و ندارم. اصلا برای یافتن چیزی سراغش نرفتم اما چیزهایی نزدش یافتم و یادگارهایی از او یافتم که مرا برای همیشه مدهوش کرده.

رفت دل غم زده مرا سوزانید.یادش مرا دلگرم می کند یادش مرا محکم می کند یادش قوت قلبم شده این تضادی که او برای من خلق کرد.مرا هر روز نهیب می زند.

او را عاشقانه دوست می دارم و فراموشش نمی کنم.یادش با من است او هر روز مرا می سازد از او چیزها دیده ام که فراموش نخواهم کرد.

خدایش بیامرزاد روح ملکوتی اش با اجداد طاهرینش مخصوصاً «آیة الله العظمی بروجردی» محشور باد.

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.