جهانگرد

آوریل 20, 2012

حاکم شهر نَاَندیشه

Filed under: اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 2:16 ب.ظ.

به نام خدا

روزی روزگاری در گذشته‌های دور و یا نزدیک و شاید همان گذشته‌های دور، حاکمی در سرزمینی بزرگ و رویایی از هر نظر، حکومت می‌کرد و بر مردم مهر می‌وزید و مردم را از فرط مهر لرز براندام بود.

حاکم چندان بد نبود تنها یک عیب داشت و این که عاقلی را تاب نمی‌آورد و جایگاهی رفیع و منیع حتی در خور شأن عقلا در کِوین و قزل آلا که نام دو قلعه تاریخی اش بود فراهم نموده بود تا عقلا را از پرسه زدن در شهر منع نماید.

هر که در این ملک هوای عقل داشتن و خواندن و دانستن به سر می زد کار وی با دربان کوین و قزل آلا بود که فردی غیر مستقل محسوب می شد چرا که دستوراتش را از متصل دیگری، اردشیر خان فرمان می‌برد.

همان طور که در بالا ذکر شد اردشیرخان سوم که چهره‌ای نوظهور بود خود از حاکم سرنمی‌پیچید و در بدو ظهور به این مهم اشاره کرد که بلی مرا تامین خاطر عاطر حتی قاطر حاکم از فراهم نمودن عدل و داد اولویت دوچندان بل سه چندان اهم باشد.

چرا که:
خورشید و مه سپهر و فلک در کارند
تا نانی خوریم و فرمان حاکم ببریم

در ملک این حاکم بی نظیر داستان ها بوده که این مقال را مجال جولان در آن نیست اگر حالی و ذوقی بود برایتان از پست و بلند آن گفتن خواهم کرد.

آوریل 3, 2012

زندان یا ندامت گاه

Filed under: اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 7:41 ق.ظ.

به نام خدا


ما ملتی هستیم که نام زندانیان مان را حفظ نمی شویم!
البته هیچ ملتی نام ساکنان زندان هایش را حفظ نمی شود.
چرا باید یک ملت نام مجرمین و قانون شکنان را به خاطر سپارد؟

حتم این است که یک ملت نیازی به پاسداری از نام محکومان به احکام قضایی ندارد.
اما ،تنها ملتی خود را موظف به این پاسداری می داند که مجرمان زندان هایش برای حقوق همان ملت، گرفتار زیاده خواهان شده باشند.این شرایط هولناک آن حالی است که مجرم و دل سوز جای عوض کرده و دل سوز دربند و مجرم کلید دار زندان می شود.طنز ماجرا این است که این زندان بان اسیرش را به نادم بودن وامی دارد و برای این که او را از خواسته اش منحرف کند به هر طریق غیر انسانی متوصل می شود.

گاهی این ملت که حقش نادیده انگاشته شده چنان ناتوان می شود که از حفظ نام زندانیان هم عاجز می شود.عجزی نه از سر قدرناشناسی.بلکه ناتوانی او را، دلیل هراس ناکِ بزرگتری به نام «وسعت عمق فاجعه» می باشد.وسعتی به اندازه سلولهای بیش از ظرفیت معمول.وسعتی به زندان های آباد تر از ظرفیت مهعود.لیستی از نام داران و گمنامان. لیستی پر از جوانان محکوم به نزیستن.محکوم به سکوت، حذف و نبودن با جامعه.
حال و احوال،روزگار ما این است. زندان ها مملو از سنین جوان و پر شور. زندان هایی سرشار از هنر، فرهنگ، علم و سیاست. زندان هایی آکنده از هر قشر و نحله فکری،با عنوانی به نام مجرمین سیاسی.

«مجرم سیاسی» همان جرمی بود که به خاطرش گروه حاکم امروز، با کمک مردم این سرزمین علیه زندان بان قبل، شوریدند و شورش را به ثمر رسانده و زندان بان را خلع کلید کرده و اندکی بعد کلید دار سلول های تک نفره شدند.

زخم عمیقی است یر تن ملت و کشور من. زخمی عمیق و چرکین. نام این زخم را زندان و سیاست گذارده اند.تن این ملت و جامعه خونین است.که مجرمان را بر صدر مجلس می نشانند و مشفقان را در بند اسارت می آزارند.تن ملت رنجور است علتش آن که اگر بخواهم نامی از یکی از اسیران ببرم حتم و قطع می دانم که خود نامبرده به اعتراض بلند می شود که چرا از آن دیگری که محروم تر و گرفتار تر است نام نبردی؟!

چه بگویم ما را از الف.ز -م.ت،تا ح.ک- ر،ب و…از با شرفان و آبرو داران در بند است و در همین حال کسی چون «مرتضوی» بر رفاه! این ملت حاکم. همان مرتضوی که دست کم 4 کشته در زندان کهریزک محصول خدمات وی بوده و تا امروز خون هیچ یک از آن 4 نفر بها نگرفته.که البته اگر هم خانواده آنها را پولی و مقامی داده و استمالتی شده باشد آبرو، غرور و حق نادیده انگاشته شده این ملت مظلوم را هیچ مسکنی نبوده.حضور این قاضی عدل!سابق که دست در خون دارد دهن کجی واضح و تفی بر جبین ملت بوده و هست.

آری این است روزگار ما این است آبادانی بعد از خلع سلاح زندان بان سی و چند سال پیش.
من به عنوان راقم سطور می پرسم چون از تحول عظیم سیاسی سال 57 سه چهار سال کوچکترم آیا من حق طلب بیلان کاری و مقایسه آماری بین دو حکومت رادارم؟
من و همه همسالان من که قاطبه نیروی فعال این جامعه را در عرصه های مختلف از کارگری تا تصمیم گیری های کلان کشوری در اختیار داریم، نه سلطنت طلب، نه محارب، نه منحرف ،نه عامل صهیونیزم و نه دشمن هستیم. ما دردمندان استبداد و یا هر درد دیگری هستیم که آزرده روح و رنجور تن به آینده بد بین و سرخورده شده ایم و حتی از به خاطر داشتن زندانیان سیاسی و معدومان تاریخ سیاسی وامانده ایم.

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.