جهانگرد

مارس 28, 2012

گریه می کرد…

Filed under: داستان — جهانگرد @ 8:03 ق.ظ.

به نام خدا

صدای تلفن او را به خود آورد گوشی را نگاه کرد تصویرش بر اسکرین گوشی نقش بست مثل همیشه با عجله و با اشتیاق گوشی را برداشت.الو صدایی خفه گفت: سلام

گوشی را برداشت سلام بعداٌ بهت زنگ می زنم!
بوق آزاد زد و بعد اشغال…
گوشی را برداشت :بله؟بفرمائید…با تعجب پرسید ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفته ام !…نه من…ممنون ببخشید

جواب سلام را داد و او بنای درد دل گذارد گریه کرد از وضع نابسامان گفت…غمگین شد نگران شد مریض شدآشفته شد. خسته و بی سرو سامان چون تنها از رنج رنجوری باخبر شده توان رفع آن را ندارد…دستش به جایی بند نیست…

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: