جهانگرد

مارس 31, 2012

به حق چیزهای نشنیده

Filed under: فرهنگ,متفرقه,اجتماعی — جهانگرد @ 5:52 ب.ظ.

به نام خدا

مراسم عقد بود عاقد می خواست انکحت و متعت بگوید به وکالت از طرفین که زنی از زنان حاضر در جلسه، گفت:»همه دستاتون رو از هم باز کنید انگشتا رو قلاب نکنید.»
عاقد با خود گفت:»زهر مار خرافه خرافه خرافه.»

امانباید منکر شد که افرادی که مذهبی نیستند این خطبه عقد را هم نوعی خرافه می دانند و مراسم مذهبی را نیز خرافه، تحجر، تنگ نظری و رفتارهایی غیر عقلانی می پندارند.

مذهب نیز برای بعضی خرافه است. اما هستند این چنین کسانی که با ترشرویی از اعمال مذهبی به خاطر ظواهر غیر عقلانی روی می گردانند، اما هنوز بلیط شماره سیزده یا خانه پلاک سیزده و یا اتومبیل با نمره پلاک سیزده را چندان خوش نمی دارند.

نمی دانم رمز ناخن نگرفتن در شب و پاشنه کفش بر روی پاشنه لنگه دیگر کفش چرا برایشان شومی دارد.جالب این است که معتقدان به این مبانی نانوشته الزاماً پیرزنان خرافی نیستند بلکه گه گاه جوانان دانشجو و پر شر و شور و با سواد و یا در سطح بین الملل کشور های پیشرفته و صنعتی اند.

در نامه ابراهیم گلستان به مرحومه سیمین دانشور خواندیم که:
«چیزهایی در زندگی هست که با عقل ناسازگار است اما به وجودشان اعتقاد دارم شاید سالیان بعد وجودشان اثبات شود»(نقل به مضمون)

به هر حال خرافه هر چیز غیر عقلانی نیست بلکه هر رفتار بی معنا و بی ریشه هست که هیچ دلیل قطعی ورای خود نداشته باشد.خرافه بوده و هست و تا زمانی که عمل یا عقیده ای دلیل در پی نداشته باشد مخرب است و مضت خرافه را برجا خواهد گذارد.باید با خرافات مبارزه نمود باید فالگیری ، رمالی و غیب گویی را به استهزاء گرفت و از آن برائت جست تا بازار کار تلاش رونق گیرد و عقلانیت به جای موهومات مستقر گردد

12 فروردین

Filed under: مناسبت,سیاسی — جهانگرد @ 12:26 ب.ظ.

به نام خدا

در این فیلماگر خوب توجه کنید کلمه زیباو واضحی را از زبان بنیانگزار ج.ا.ایران خواهید شنید.
ایشان می فرماید:
«…فردا همَه از خانه ها بیرون بیایید و همَه رای بِدید به جمهوری اسلامی،البته آزاد هستید هرچه خواستید رای بِدید…»

اول از همه شرایط برابر در رفراندوم نمود پیداکرد.
دوم تبلیغ رهبر برای ماینوی شخصی اش بسیار رک و راست بود.
سوم احتیاط معظم له مهم بود که باعث شد تصریح کند که مردم به چه نظامی رای دهند.
چهارم تصریح حضرتش بر آزادی در رفراندوم منت ر ا بر همه تمام کرد.
پنجم آن گونه بود که ما این گونه ایم.

پ.ن:
-مطلب مورد اشاره از لحظه 1:14 شروع می شود و چند ثانیه هم طول نمی کشد.
-در ادامه این سخنرانی ،حضرت روشن بیان می فرماید:» من هم به جمهوری اسلامی رای می دهم!» که این بخش را نیافتم.

مارس 28, 2012

photo

Filed under: متفرقه,تصویر — جهانگرد @ 8:40 ق.ظ.

به نام خدا

یکی از بزرگان اهل تمیز
رفته بود توی دفتر پشت میز

گریه می کرد…

Filed under: داستان — جهانگرد @ 8:03 ق.ظ.

به نام خدا

صدای تلفن او را به خود آورد گوشی را نگاه کرد تصویرش بر اسکرین گوشی نقش بست مثل همیشه با عجله و با اشتیاق گوشی را برداشت.الو صدایی خفه گفت: سلام

گوشی را برداشت سلام بعداٌ بهت زنگ می زنم!
بوق آزاد زد و بعد اشغال…
گوشی را برداشت :بله؟بفرمائید…با تعجب پرسید ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفته ام !…نه من…ممنون ببخشید

جواب سلام را داد و او بنای درد دل گذارد گریه کرد از وضع نابسامان گفت…غمگین شد نگران شد مریض شدآشفته شد. خسته و بی سرو سامان چون تنها از رنج رنجوری باخبر شده توان رفع آن را ندارد…دستش به جایی بند نیست…

مارس 27, 2012

طعم تلخ امتحان

Filed under: اجتماعی,داستان,داستان خیلی کوتاه — جهانگرد @ 7:48 ق.ظ.

به نام خدا

درِ اتاق زیر زمین باز شد. مادر، پسر بچه یازده ساله اش را صدا زد. پسرک از میان اتاق کوچک با سه قدم داخل چارچوب در جلوی مادرش رسید. به محض توقف دست راست مادر هوا را پاره کرد و سمت چپ صورت بچه را سخت سوزاند. گوش چپ پسر سوت کشید و بی معطلی دو قطرۀ درشت اشک در چشمانش حلقه زد.

برادر چهارساله اش که با او بود و بازی می کردند با دیدن این منظره هولناک ناامنی را احساس کرد و به سرعت محل جنایت را ترک کرد.
مادر باصدایی بلند و با خشونت در کلمات که با غظلتی مخصوص تلفظ می شدند بچه را مورد شماتت قرار داد که مادر پویا چنین گفت و چنان گفت!
بچه در دل به مادر پویا بد و بیراه می گفت چون می دانست پویا هم کلاسی اش از او ضعیف تر و در درک دروس ناتوان تر است. اما نه برای پویا این قضیه مایه خفت است و نه برای مادرش این مسئله نکته جدی است.اما حقیقتاٌ چرا مادر پویا می آید و راز های مگوی او را برای مادرش فاش می کند؟!

مادر بعد از سیلی بی مقدمه اش از او پرسید:امتحان ریاضی دو هفته پیش نمره ات چند شد؟
پسر می دانست اگر بگوید هنوز جواب امتحان را نداده اند دیگر جواب قانع کننده ای نداده است می دانست مادر پویا همه رشته ها را پنبه کرده چیزی نگفت و آرام اشک شور چشمش روی صورت متورمش غلتید و اندک سوزشی احساس کرد که البته از سوزش دل شکسته اش بارها بی اهمیت تر بود.

مادر ادامه داد:ریاضی که شدی هشت و نیم،هنوز صحیح نشده؟! پس چرا برای پویا صحیح شده؟

مارس 25, 2012

آن چه دروران مدرسه یادگرفتیم!

Filed under: فلسفی,فرهنگ,اجتماعی — جهانگرد @ 12:55 ب.ظ.

به نام خدا

از بچه های اول دبیرستان امروز می پرسم: رئوستا چیه؟
جواب می آید: چی؟
تکرار می کنم: رئوستا!؟
می شنوم: رئوستا دیگه چیه!!

مکالمه را قطع می کنم. چون راستش را بخواهید خودم هم از رئوستا تنها اسمش را به مدد علوم تجربی دوم راهنمایی،و تصویر این دستگاه را، باز به برکت آزمایشگاه مدرسه در همان سال،می شناسم و چیز دیگری در ذهن ندارم!دروغ نگفته باشم باید بگویم می دانم در زمینه برق مورد استفاده بود. چیزی مثل ِ»اُهم متر» البته کار آن را هم نمی دانم بلکه نامش را در ذهن دارم و …

من جلوترم یا بچه های هیچ ندان!امروزی که رئوستا را هم نمی شناسند؟
واقعاٌ کدام ما برتریم؟

باری صبح زود مدرسه می رفتیم. برای رفتن شش صبح برمی خاستیم. در هوای سرد دست و رو می ششستیم و به بخاری دخیل می بستیم و چای را سرکشیده و نان را جویده نجویده می دویدیم تا اُشـتلم تاخیر نشنویم.
از آن روزهای تیره تنها: رئوستا، گلیکوژن،لاکتوژن، سیناپس، آوند،وجین ،تیلر،اتو کلاو،ژنراتور،توربین،الکترو کاردیوگراف،تنگستن و…
چیزهایی که بعضی را می فهمم بعضی رانمی فهمم برایم باقی مانده اند.
حتی سالهای بعد دانستم بوطیقا و طوبیقا و قاطیغوریاث هم هست که این سه بیشتر به علوم غریبه می مانند و من امروز برای این سومی معنی جدید ساخته ام. به هرکه عصبی و بدعنق باشد لفظ قاطیغوریاث اطلاق می کنم…
البته من برای خودم یک لغتنامه اختصاصی دارم که مثل این لفظ را زیاد در خود دارد.

می خواهم بگویم ای مخاطبان عزیز من هم مدرسه رفتم!

مارس 23, 2012

موفقیت

Filed under: مناسبت,متفرقه — جهانگرد @ 7:35 ق.ظ.

به نام خدا


موفق بودن به کمیت نیست به کیفیت است.
این جمله برای من وقتی به اثبات رسید که با پیرمرد ناتوان از خواندن و نوشتن که خادم مسجد است آشنا شدم.»مش قربان»آن پیرمرد باصفایی است که وجب به وجب مسجدی بزرگ را در تهران اداره می کند.در هر مسئله مرتبط با مسجد نظر دارد و جالب آنکه نظرش هم نافذ است!هرچه می گوید هرچه می کند به نفع عشق و علاقه قلبی اش است. بیش از بیست سال است در مسجد کار می کند به غیر از اوقات استراحت و صرف ناهار با همسرش در خانۀ متصل و متعلق به مسجد،باقی اوقات را درآبدارخانه، شبستان و بیرون مسجد یعنی جایی غیر از منزلش زندگی می کند.مثل باغبان به مسجد رسیدگی می کند و چون دائم مراقبت می کند زیبایی ،تمیزی و نکاتی متفاوت از دیگر مساجد در مسجدش دیده می شود.
این از نظر من کیفیت در توفیق است.
شاید بتوان به عنوان مثال مهندس صنایعی را یافت که بی علاقه به موقعیت خود باشد و دائم از زندگی اش بنالد و در عذاب باشد. نمی دانم چنین فردی یا مثل او را تا به حال از نزدیک دیه اید یا خیر؟ اما نهایت عدم موفقیت برای من آن مهندس بی دل است که دست و دلش به کارش به فعالیتش و…نمی رود.

پ.ن:
تصویر مش قربان موفق نزد من محفوظ است به خاطر ملاحظه حریم شخصی منتشر نمی شود.
تصویر فوق تصویری از مسجد مزبور است البته سالهااین عکس را گرفتم امروز مسجد زیبا تر از این است و کمی بزرگتر.

مارس 22, 2012

نون نوشتن؛حوصلۀ خواندن

Filed under: متفرقه — جهانگرد @ 2:21 ب.ظ.

به نام خدا

نون را، محمود دولت آبادی برای نوشتن، نوشت. از نون نوشتن گفت. کاری که تا قبل از او در ادبیات فارسی کسی از آن نه گفته و نه نوشته بود. خلاصه نونش را او تفسیر کرد تا ببینیم کسی واوی کنار این نون می گذارد یا خیر؟

از نون گفتن و از نون نوشتن؛ برای من چندان اهمیتی ندارد؛ چرا که خود را بیش از نوشتن نیازمند خواندن نوشته ها می بینم.گرچه برای اینکه اینجا خاک آلوده نباشد مجبورم اوقاتی مثل همین لحظه به سیاه مشق مشغول باشم.

می گویند نوشتن قلم را روان می کند.نوشتن مداد سخت را هم تیز می کند.اما خواندن و نگاه کردن به نوشته ها و طرز نگاشتن بزرگان فن، اثری دیگر دارد.اما اینجا را گهگاه قلمی می کنم تا ایده ها را از قلم نیاندازم.و ییاموزم که هر روز از چیزهای دور و برم داستانی بسازم و یا نکات هر روزم را منعکس کنم.همه ما هر روز دست کم یک نکته برای بازگو کردن داریم.تنها باید آن را کشف کنیم.

مارس 19, 2012

طعم حیات

Filed under: فلسفی,فرهنگ,اجتماعی — جهانگرد @ 8:35 ب.ظ.

به نام خدا

به تازگی با بچه ها سرو کله می زنم،لذا کمتر به این مکتب سر می زنم.دوست دارم بیشتر بنویسم، خدا را چه دیدی شاید سال نود و یک بیشتر نوشتم-البته امید دارم-
با بچه های مدرسه راهنمایی بودن برایم شیرین است و دلپذیر.

یکی از بچه های دبیرستانی فامیل، این روزها با من همراه است تا در یکی از درس هایش کمک حالش باشم. خودم، برادرم، پسر عمویم و بسیاری از بچه ها را دیده ام که از مدرسه رفتن و درس خواندن چندان راضی نبودیم.البته این عدم رضایت شدت و ضعف داشت و تفاوت در اسباب نارضایتی هامان.
اما نارضایتی ها دیده ام…

خودم که بیش از هر کس از درس -نه همه دروس- مدرسه، تکلیف، توبیخ، امتحان و نتیجه امتحان که اغلب کدورت زا و مشوش کننده راحت ذهنم بود، فراری بودم. مادرم می گفت:»روزی می رسد که افسوس روزگار مدرسه را خواهی خورد!» که بعد از فراغت از مدرسه دانستم که او خودش هم مثل من بوده و هیچ هم افسوس روزگار رفته اش را نخورده و نمی خورد و آن جمله را صرفاً برای القای انرژی مثبت به من برایم می بافته. غافل از آن که ضمیر نا آرام از مدرسه اش، سیگنال منفی می پراکنده و من از فیوضات آن بی بهره نمی ماندم.

از بحث اصلی نمانم بارها گفته ام وودی آلن در اینکه شکر مدرسه نرفتن را به جا نمی آوریم، از آدم بزرگ ها گله می کند.این جمله را برای پشتیبان های مدرسه راهنمایی که مشتی دانشجو هستند و به بچه های یکی از مدارس تهران در آموختن از معلم کمک می کنند نقل کردم و ادامه دادم که:» وقتی می بینم اینها توبیخ می شوند و یا تنبیه، می گویم خدایا چگونه شکگزار باشم؟!چه بگویم تا حق مطلب ادا شود؟!»

این قضیه یک سو، دیگر قضیه جوانان مجرد که مرا سنگ صبور می دانند و از عدم توان شان برای ساختن یک زندگی دو نفره آمیخته با عشق و دیگر هیچ، درد دل می کنند…می مانم چه بگویم! در حالی که در اطراف خود در یک شب، در یک مکان، دو مرد با موی سپید را می بینم که موقت و محدود در بُعد زمان ازدواج می کنند و از باغ های زرد شهوت به زعم خود گل می چینند!
نه سواد چندانی، نه موقعیت اجتماعی رفیع و والایی نه …
اما اما چهره شان از فرط حیات می درخشد و می خندند مستانه… در حالی که کودک و نوجوان و جوان اطراف من پژمرده اند!

متحیرم که چرا طعم زندگی این قدر گس و شاید هم تلخ است؟!

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.