جهانگرد

دسامبر 3, 2011

دل تنگی

Filed under: مناسبت,اجتماعی — جهانگرد @ 9:21 ق.ظ.

به نام خدا

تا به امروز، تا به امسال، دلتنگی را جز برای مادر و پدر نداشتم.امسال ورق زندگی برگشت. می دانید، مزه تلخ زهرگون عشق را چشیدم. عشق به کس یا چیزی که عاشقش می شوی. می شود عاشق یک حس شد. می شود عاشق یک فرد شد. حتی می شود عاشق یک درد یا یک شیء شد.
بله عاشق اشیاء! می دانم دیوانگی است اما باور کنید می شود.

افراد عاشق پیشه را می دیدم. همیشه نگاهم با اشعه ای از ترحم همراه می شد. با خود می گفتم: » بیچاره ها در چه پوسته ای خود را و زندگی خود را حبس کرده اند؟!
چه زندگی رقت باری برای خود مهیا کرده اند!
تا اینکه عاشق شدم. تا اینکه مزۀ شوکران عشق به یک انسان را چشیدم. در مورد نحوه و چگونگی این عاشقی همین بس که نمی خواهم ماهیت این عشق، موقعیت آن،یا حتی فردی که معشوق بود و هست مشخص شود.می کشند عاشقان را و گردن زدن حکم عاشقی است در این دیار.

عشق را مترادف با پیچیدن های پاپیتال وار عشقه گون در بستری سپید و بی آلایش در انزوای دو انسان تصور می کنند یا تصور می کردم. مثل من، با تربیت من، در این اطراف بسیارند کسانی که عشق را گناه می دانستند! ببینید چه ماهرانه و با ظرافت مرکب سخن را می رانم. حتی آن مقدار که باید مهارت ندارم، اما سعی می کنم تا بتوانم با ظرافت بیش از بیش این مرکب را از پل بجهانم تا به مقصود برسم.
عشق در مذهب برخی از بچه های انسانِ در اطراف من، ممنوع و مفسده ناک بوده.

عمری را بی عشق سر کردم در حالی که سعید در ذهن و قلم پزشکزاد در سیزده مرداد گرم ساعت سه و ربع کم عاشق می شود. در حالی که سعید، هنوز بالغ نیست. پس از این جهت است که سعید در برابر پیشنهاد عمو اسدالله که:» باید میخ علاقه ات را با سفر به «سانفرانسیسکو» بکوبی!» سخت بر می انگیخت و دلخور می شد. چون نگاهش از آلایش ظاهری جنسیت، بری بود او دوست داشتن را در وجود خود متبلور یافته بود.همین.

در چنته حیات من ،عشق نبود. علاقه نبود. فارغ از علاقه بی جهت و بی توجه به نگاری و دلداری روزها را سپری می کردم. تا عاشق شدم سعید وار… اما در 29 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت حوالی 12 شب.
هر چه گذشت تا امروز که دوازده آذر نود شمسی است این عشق کهنه تر شد چون شراب بیست ساله و بل هفتاد ساله جا افتاد و سخت رسوب کرد و راسخ تر گردید. جنسش با جنس عشق سعید یکی است. تفاوت اینکه سعید در نوجوانی و من در جوانی و اواسط این دوره کودکانه عشق می ورزم.

سرچ می کنم.می گردم.امروز چند روزی می شود که از یار بی خبرم و او را سر ناسازگاری است.می گریزد عشق یک سر پر از درد سر. خیالی خام دارد که من در پی تصاحب اویم در پی مراقبت از اویم و یا نمی دانم شاید هم به خیال، فکر فاسد نشدن من!نپخته رفتار می کند.اگر اندیشه اش غیر از این باشد که غیر محتمل هم نیست علت را نمی دانم.

کودکانه فکر می کنم. احساسات به خرج می دهم. زندگی را ساده و بی دردسر برگزار می کنم. تعهدی به دنیا و قوانینش ندارم و همیشه به موازین کشورم به قوانین دست و پا گیر لگد زده ام و همه را به بازی گرفته ام. حاضر نشده ام برای اخذ پاسپورت در پشت در بکویم و منتظر اذن دخول بمانم. قضیه را با استغنا رنگ و روح می دهم. طبیعی است این رنگ و روح را برخی و یا بخشی عظیم از مردم بی مسئولیتی و سهل انگارانه بشمارند.اما من مستغنی ام و از دنیا جز زندگی هیچ نمی خواهم.

دیدن راه رفتن مجازی دوست در صفحه فیس بوک مرا کافی بود و دلگرمی بخش شبهای سرد و روزهای بی رمق پاییزی بود.اما حیف که حرمان آتش به خرمن امید زد و آخرین کور سوی امید خاموشی گزید.

معترفم که دوست داشتن نمی دانستم. دوستی نمی فهمیدم. با عشق بیگانه بودم. چون که ناگه همه ما فی الضمیر را برای یار بازگو کردم. روح و روان را برایش پشت رو کردم تا ببیند اندرون من خسته دل را. طرفه آنکه خطا از همین است. گویند از نبی و اخبار منسوب به نبی است که فرمود اگر مردم از رفتار و کردار و پندار یکدیگر با خبر می بودند هر آیینه حاضر به دفن اجساد یکدیگر نمی شدند!
این کلام منسوب را با نسوج پوست و گوشتم درک کردم.چه ساده دلانه! چه بی ریا و بی سیاست! شاید هم با بلاهتِ تمام، آن کردم و این دستگیرم شد.
هر روز بریده تر شد از من و هر روز تنها تر. تا اینکه مجرایِ مجازِ رابطه را، مسدود نمود و مرا از دلخوشی دیدن رفتار و گفتارش محروم نمود.
او می رود دامن کشان
من زهر تنهایی چشان
اما یادش، خاطرش، خیر خواهی برایش، مرا تنها نمی گذارد. به قدری دوستش دارم که حاضر نیستم با من بی آتیه شود و حتی احتمال ناصواب شدن فردایش، به خاطر من مرا آزار می دهد. لذا چون همیشۀ زندگی ام، برای او هم چون همگان خیر می خواهم و خود را نادیده می گیرم. اسید شوکران را بر صورت خویش می پاشم. اما این اسید دل زنگار گرفته را آرامش و جلا نمی دهد. به هر حال دل زخمی برای من خوشتر از دل بی زخم و خالی از عشق است.

Advertisements

2 دیدگاه »

  1. عجیب به دل نشست…

    دیدگاه توسط سپیده — دسامبر 3, 2011 @ 9:37 ق.ظ. | پاسخ

    • سپیده گرامی دلتنگی به دل می نشیند؟
      اگر چنین است جنس دلتنگی اصل بوده

      دیدگاه توسط جهانگرد — دسامبر 4, 2011 @ 7:13 ق.ظ. | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: