جهانگرد

دسامبر 22, 2011

هاینریش بل

Filed under: تصویر — جهانگرد @ 7:19 ب.ظ.

به نام خدا

چرا در تهران خیابانی به نام تو ما نداریم؟!!



هاینریش بل

دسامبر 21, 2011

جیغ ممتدِ مجرمانه

Filed under: فرهنگ,اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 8:57 ق.ظ.

به نام خدا

در حیاط منزل روزی پائیزی، بهتر بگویم روزی از واپسین روزهای پاییز، که نشانی از زمستان با خود ندارد،ایستاده ام. صدایی از یکی از آپارتمان های مجاور به گوش می رسد. زنی در حال مجادله جیغ می کشد. فریاد می زند. معلوم نیست چه می گوید. اصلاً معلوم نیست با که می غرد. تنها غرش تیزش در گوش من و حیاط و پاییزِ رو به رفتن می پیچد. صدا موذی است و گوش آزار. اما از این صدای تیز، خراشنده تر، صدای پس زمینه است. صدای کودکی شیر خوار یا کمی بزرگ تر از شیر خوار. که نوزادانه گریه می کند. اگر این صداهای ناهنجار را ضبط می کردم و بعد پخش؛ می دیدیم که با بالا و پایین رفتن جیغ کشیدن های زن، صدای ضجه زدن کودک هم فراز و فرود می شود .اکولیزر می توانست در این آزمایش که خوشبختانه صورت هم نگرفته، کمک حال باشد و نمایانگر واقعیتی زشت.

معتقدم زن و مردی که تحت یک سقف زندگی مشترک دارند،نباید مشکلات و اختلافات شان را از راههای غیر مسالمت آمیز حل کنند. نیز معتقدم همه مشکلات، کمبودهاو نقصان ها بین دو نفر انسان بالغ و عاقل با گفتگو و یا در صورت حاد بودن با آرامش و متانت همراه با کمک گرفتن از قوانین و مجاری قانونی قابل حل است. در آخر اعتقادم بر این است که هیچ گاه جنگ یک طرفه صورت نمی گیرد . بدیهی است جنگ از مجرای تخاصم که تفاعل ساختار است صورت می گیرد، که پُر روشن است که تفاعل توسط طرفین صورت می گیرد و نیاز به دو جناح دارد و با نبود یکی دیگری از اقامه بلوا ناکام می ماند.

اما آنچه باید بگویم در مورد حق مشاجره زوجین است بعد از والدین شدن.
ابتدا همان طور که ذکرش رفت جنگ دو انسان مشئوم و مذموم به نظر می آیدو این نظر امروز و دیروز نیست بابا طاهر زیبا فرمود:
مگر شیر و پلنگی ای دل ای دل بمو دایم به جنگی ای دل ای دل
اگـر دسـتم فتی خونـت بریجـم بوینم تا چه رنگی ای دل ای دل

اعتقاد دارم هر یک از طرفین غلط می کنند که به فکر حقوق شخصی بیفتند؛آن هم بعد از ازدواج!
آن هم بعد از فرزند دار شدن! چرا باید عمر کوتاه را به جنگ، مرافعه و شجار بگذرانیم؟!!
چرا انسانی را که عهده دار او و سرنوشت اوییم این چنین وحشیانه مورد خدشه قرار دهیم؟!!
در نظر گرفتن حقوق شخصی قبل از ازدواج است قبل از فرزند دار شدن و قبل از مسئولیت اما در حین مسئولین نباید ذره ای به فکر حق و حقوق و شخصیت شخصی گردید مگر در زمان اضطرار و ندرت وقایع.

حقیقتاً باید گریست به حال آن کودک معصوم؛ که اگر نه چنان است که می گریم و می گویم پس چه موثری را در تربیت فرزند باید جست؟!
کودک در گهواره نیز می آموزد، می فهمد، ثبت می کند؟، شکل می گیرد و چندی بعد منعکس می کند و انعکاسش گاه به ضرر طفل، یا به ضرر طفل و والدین؛ شاید هم به ضرر او و والدین و جامعه اش باشد که خدا آن روز را نیاورد.

دسامبر 19, 2011

دیکتاتور مرموز

Filed under: مناسبت,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 3:03 ب.ظ.

به نام خدا
امروز خبر آمد که کیم جونگ ایل رهبر کره شمالی بر اثر سکته قلبی در قطار شخصی معروف اش درگذشت .اینکه او چطور و چرا با قطار مسافرت می کرد و داستان قطارش چیست؟ یکی از رازهای زندگی رازآلود این انسان خداگونه کره است که باید بماند تا زمانی شاید چون کلاه نظامی مطلای قذافی رمز گشایی گردد.

وقتی تصاویر مردم کره را که در رثای او سخت می گریستند دیدم؛ یاد اولین سال دبستان افتادم که در خرداد ماه با فقدان رهبر نظام جمهوری اسلامی مواجه شده بودم.آن روزها مردم ما نیز می گریستند،غش می کردند حتی خبر چنان هولناک بود که تلفات هم برجا گذاشت و خبر آمد مردی هم زیر پای موج جمعیت روح از بدن هایشان کوچیده بود!

اماآیا تفاوتی میان مردم ایران 1989و مردم کره شمالی 2011می توان یافت؟
شاید اغراق باشد اما این احساس را دارم که مردم ایران هم در آن سال ها گریستند اما بعد از گذشت بیست سال، هنگامی که به رفتار سالیان قبل مراجعه می کنند چندان حاضر نیستند که آن حرکت و احساسات را بپذیرند. اگر آن را انکار نکنند، آن را موجب شرمندگی می دانند. یا اینکه اعتراف می کنند که دیدگاه شان نسبت به مسائل اطراف و روزگارشان بسیار سطحی و یا از سر بی اطلاعی بوده.البته نباید وفاداران آن نهضت اشک آلود را که تاکنون غم آن روز را دارند نادیده بگیریم.

وقتی دریچه اطلاعات بسته و یا سخت تنگ در برابر چشم و گوش ملتی تعبیه شده باشد، طبیعی است اگر محدود بنگرند واشراف بر ما یجری نداشته باشند. اما مردم زودباور تقصیر زودباوری و سطحی بودن شان را بر گردن دارند ومسئول آن طرز فکر نیز هستند.این دو صفت است که طرف مقابل یعنی حاکمیت را قادر بر احاطه بر مقدرات زندگی ایشان می گرداند.

کیم جونگ ایل رفت اما میراثش که دیکتاتوری بود و خرافه باقی است. دستاویز اِعمال میراثش که جهل مردم باشد و زودباوری هنوز هست و تا حاکمیت دستاویزی چنین خوش دست در اختیار داشته باشد اگر هم نخواهد، اعمال سلیقه در همه زوایای زندگی مردم خود کند،دیگران ایشان را متهم به بی دست و پایی و بی عرضه بودن می کنند لذا باید از نگاه تحقیر آمیز همقطاران خود را مصون داشت.

به هر حال «کیم جونگ ایل»رهبر فقید کره شمالی که هزار شایعه راست و ناراست در موردش گفته و شنیده می شود،مرد.
ضایعه مؤلمه را خدمت مقام معظم رهبری ،رئیس جمهور،همتایان هم دست آن مرحوم مغفور و مردم واقعاً عزادار کره شمالی تسلیت عرض می نمایم و از خدای بزرگ خرد شدن هر دیکتاتور زیاده خواه را طلب می نمایم.

دسامبر 14, 2011

نژاد پرستی

Filed under: فلسفی,مناسبت,اجتماعی — جهانگرد @ 8:22 ق.ظ.

به نام خدا
در قدس غربی گروهی مجهول الهویة به مسجدی حمله کردند و بر دیوار های آن به پیامبر اسلام توهین کردند و به عرب بودن انسانهای مسلمان و بومی منطقه تاختند.مثلا بر دیوار مسجد نوشته اند:»العربي الطيب هو العربي الميت».
یعنی عرب خوب عرب مرده است!

خیلی را دیده ام که می گویند من از عربها خوشم نمی آید. اَه اَه من از هر چی عربه بیزارم …
عرب بودن را معیار ننگ بودن. عرب بودن را نشان بی هویتی و…
با حساب سرانگشتی که سالیان قبل انجام دادم به شکل ثبت شده بنا بر جمعیت ساکنان کشورهای عربی جهان عرب بیش از سیصد میلیون نفر جمعیت دارد که اگر بشود جمعیت عرب های اروپا و آمریکا و استرالیا را محاسبه کنیم شاید بیش از اینها باشد.که همین طور هم هست.

اما از بزرگانی که از عربها بیزارند و عرب را با عفونت یکی می بینند، می خواستم بپرسم از سیصد میلیون آمریکایی هم بیزارید؟!
از اروپایی ها هم بیزارید؟!
از چینیان چطور؟!
از سرخپوستان هم رنجیده خاطر می شوید؟!!!

عمر بن خطاب به ایران حمله کرد و اسلام را وارد این سرزمین کرد. با زور مردم را مسلمان کرد و بعد مردمی از این ایرانیان حتی از اسلام به در شدند و …
ماجرا ها بوده که باید تاریخ را مو به مو بررسی کرد که در راستای عرب ستیزی این دسته از افراد که تاریخ کف دستی می شود برای ایشان که همه آن را خوب می شناسند و به راحتی میدان اظهار نظر را محیا می بینند. لذا از نظریه پردازی و تئوری پروری هیچ مضایقه نمی کنند.

البته باید اعلام داشت که هر واقعه تاریخی از مجموعه خوبی ها و بدی های رفتار افراد ذی نفوذ وقت تشکیل شده که نتایجی زشت و زننده یا زیبا و سازنده بر جا گذارده. که باید با موشکافی و دقت، واکاوی گردد. این به معنای تائید یا عدم تائید صرف یک جریان نمی باشد.

مطلب اصلی این نوشته این بود که راسیست تنها در مورد سیاهپوستان و یا رنگین پوستان-سیاهان دنیا قربانیان اصلی و مهم این پدیده شوم بوده اند-نمی باشد. بلکه به نگاه ما در قبال رفتار و گفتار هم زبانانی به نام افغان ها هم مربوط می شود.چه کسی می تواند از زشتی گویش کسی که برای توهین به رفیقش او را «افغانی»می نامد صرفنظر کند؟!
آیا این رفتار را می شود متمدنانه تلقی کرد؟
مع الاسف می بینیم که بسیارانی هستند که این نوع رفتار را از خود بروز می دهند و چنین سلوک می کنند و بعد هم هنگام ادعا چه اراجیفی که به هم نمی بافند.

دیده ام ایرانیانی که خود و ملیتشان را برترین ها می دانند، مثلا قائلین به :»هنر نزد ایرانیان است و بس» گروهی از این دست هستند اگر اختلاف خود اینها را با بلوچ،عرب اهواز، لر لرستان، ترک آذربایجان،اصفهانی و تهران و…نادیده بگیریم، معتقدند که ما ایرانیان! در طول تاریخ به کسی یا ظلم نکرده ایم و یا خیلی کم ظلم کرده ایم!این بینوایان یادشان رفته بیست هزار جفت چشم را.ایشان فراموش کرده اند چه مقدار پسر به دست پدر نابینا شدند، آن هم به خاطر کشمکش بر سر اریکه قدرت. فراموشکاری شان نادر افشار را هم در بر گرفته.وای از کورش کبیر و تاریخ وی. چه کنم که با ثبت این عقاید گروهی را بر علیه خود به هیجان می آورم اما باید بگویم تاریخ را بخوانیم اما به آن افتخار نکنیم. تاریخ را بخوانیم تا اگر با ادبی نبود با رویگردانی از ظلم و تجاوز و جنایات پیشینیان از آن طریق مودب به آداب گردیم.

عرب ستیزی در ورودی ،راهروی طولانی نژاد پرستی است.و اگر برای ابتدای کار به جای عرب ستیزی اروپایی گریزی را جایگزین سازیم من تردید دارم که باز به این راهروی تنگ و نم دار و تاریک با نگذاشته باشیم.

دسامبر 3, 2011

دل تنگی

Filed under: مناسبت,اجتماعی — جهانگرد @ 9:21 ق.ظ.

به نام خدا

تا به امروز، تا به امسال، دلتنگی را جز برای مادر و پدر نداشتم.امسال ورق زندگی برگشت. می دانید، مزه تلخ زهرگون عشق را چشیدم. عشق به کس یا چیزی که عاشقش می شوی. می شود عاشق یک حس شد. می شود عاشق یک فرد شد. حتی می شود عاشق یک درد یا یک شیء شد.
بله عاشق اشیاء! می دانم دیوانگی است اما باور کنید می شود.

افراد عاشق پیشه را می دیدم. همیشه نگاهم با اشعه ای از ترحم همراه می شد. با خود می گفتم: » بیچاره ها در چه پوسته ای خود را و زندگی خود را حبس کرده اند؟!
چه زندگی رقت باری برای خود مهیا کرده اند!
تا اینکه عاشق شدم. تا اینکه مزۀ شوکران عشق به یک انسان را چشیدم. در مورد نحوه و چگونگی این عاشقی همین بس که نمی خواهم ماهیت این عشق، موقعیت آن،یا حتی فردی که معشوق بود و هست مشخص شود.می کشند عاشقان را و گردن زدن حکم عاشقی است در این دیار.

عشق را مترادف با پیچیدن های پاپیتال وار عشقه گون در بستری سپید و بی آلایش در انزوای دو انسان تصور می کنند یا تصور می کردم. مثل من، با تربیت من، در این اطراف بسیارند کسانی که عشق را گناه می دانستند! ببینید چه ماهرانه و با ظرافت مرکب سخن را می رانم. حتی آن مقدار که باید مهارت ندارم، اما سعی می کنم تا بتوانم با ظرافت بیش از بیش این مرکب را از پل بجهانم تا به مقصود برسم.
عشق در مذهب برخی از بچه های انسانِ در اطراف من، ممنوع و مفسده ناک بوده.

عمری را بی عشق سر کردم در حالی که سعید در ذهن و قلم پزشکزاد در سیزده مرداد گرم ساعت سه و ربع کم عاشق می شود. در حالی که سعید، هنوز بالغ نیست. پس از این جهت است که سعید در برابر پیشنهاد عمو اسدالله که:» باید میخ علاقه ات را با سفر به «سانفرانسیسکو» بکوبی!» سخت بر می انگیخت و دلخور می شد. چون نگاهش از آلایش ظاهری جنسیت، بری بود او دوست داشتن را در وجود خود متبلور یافته بود.همین.

در چنته حیات من ،عشق نبود. علاقه نبود. فارغ از علاقه بی جهت و بی توجه به نگاری و دلداری روزها را سپری می کردم. تا عاشق شدم سعید وار… اما در 29 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت حوالی 12 شب.
هر چه گذشت تا امروز که دوازده آذر نود شمسی است این عشق کهنه تر شد چون شراب بیست ساله و بل هفتاد ساله جا افتاد و سخت رسوب کرد و راسخ تر گردید. جنسش با جنس عشق سعید یکی است. تفاوت اینکه سعید در نوجوانی و من در جوانی و اواسط این دوره کودکانه عشق می ورزم.

سرچ می کنم.می گردم.امروز چند روزی می شود که از یار بی خبرم و او را سر ناسازگاری است.می گریزد عشق یک سر پر از درد سر. خیالی خام دارد که من در پی تصاحب اویم در پی مراقبت از اویم و یا نمی دانم شاید هم به خیال، فکر فاسد نشدن من!نپخته رفتار می کند.اگر اندیشه اش غیر از این باشد که غیر محتمل هم نیست علت را نمی دانم.

کودکانه فکر می کنم. احساسات به خرج می دهم. زندگی را ساده و بی دردسر برگزار می کنم. تعهدی به دنیا و قوانینش ندارم و همیشه به موازین کشورم به قوانین دست و پا گیر لگد زده ام و همه را به بازی گرفته ام. حاضر نشده ام برای اخذ پاسپورت در پشت در بکویم و منتظر اذن دخول بمانم. قضیه را با استغنا رنگ و روح می دهم. طبیعی است این رنگ و روح را برخی و یا بخشی عظیم از مردم بی مسئولیتی و سهل انگارانه بشمارند.اما من مستغنی ام و از دنیا جز زندگی هیچ نمی خواهم.

دیدن راه رفتن مجازی دوست در صفحه فیس بوک مرا کافی بود و دلگرمی بخش شبهای سرد و روزهای بی رمق پاییزی بود.اما حیف که حرمان آتش به خرمن امید زد و آخرین کور سوی امید خاموشی گزید.

معترفم که دوست داشتن نمی دانستم. دوستی نمی فهمیدم. با عشق بیگانه بودم. چون که ناگه همه ما فی الضمیر را برای یار بازگو کردم. روح و روان را برایش پشت رو کردم تا ببیند اندرون من خسته دل را. طرفه آنکه خطا از همین است. گویند از نبی و اخبار منسوب به نبی است که فرمود اگر مردم از رفتار و کردار و پندار یکدیگر با خبر می بودند هر آیینه حاضر به دفن اجساد یکدیگر نمی شدند!
این کلام منسوب را با نسوج پوست و گوشتم درک کردم.چه ساده دلانه! چه بی ریا و بی سیاست! شاید هم با بلاهتِ تمام، آن کردم و این دستگیرم شد.
هر روز بریده تر شد از من و هر روز تنها تر. تا اینکه مجرایِ مجازِ رابطه را، مسدود نمود و مرا از دلخوشی دیدن رفتار و گفتارش محروم نمود.
او می رود دامن کشان
من زهر تنهایی چشان
اما یادش، خاطرش، خیر خواهی برایش، مرا تنها نمی گذارد. به قدری دوستش دارم که حاضر نیستم با من بی آتیه شود و حتی احتمال ناصواب شدن فردایش، به خاطر من مرا آزار می دهد. لذا چون همیشۀ زندگی ام، برای او هم چون همگان خیر می خواهم و خود را نادیده می گیرم. اسید شوکران را بر صورت خویش می پاشم. اما این اسید دل زنگار گرفته را آرامش و جلا نمی دهد. به هر حال دل زخمی برای من خوشتر از دل بی زخم و خالی از عشق است.

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.