جهانگرد

نوامبر 21, 2011

شکستن هولناکِ چینی ها

Filed under: متفرقه,اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 12:32 ب.ظ.

به نام خدا

مرد جوان با عصبانیت و دیوانه وار فریاد می کشید و فحش های رکیک نثار مهمان هایش می کرد. با یک جهش از روی مبل بلند شد و هروله کنان به سمت سرویس آکروپالی که آن شب مادر زنش برایشان هدیه آورده بود رفت و تمام جعبه را برداشت با کمک آرنجش در آپارتمان را گشود و جلو رفت و تمام جعبه را از بالای پله های طبقه سوم پرتاب کرد چون در جعبه نیمه باز بود ظرف های شکستنی برون ریختند و روی پله ها به سمت پایین فرو غلتیدند و از لبه راه پله ها، خرده های چینیِ ریز ریز شده،شبیه باران روی پله های طبقه اول ریختند.

بعد همان گونه که فریاد می زد و فحش می داد مادر زنش و برادر زنش و پدر زنش را بیرون کرد و در را پشت سر آنان کوبید…زنش گریه می کرد و بی تابی. نه حرف می زد و نه می خواست حرف بزند…تنها آرام و بی صدا اشک می ریخت.

مرد جوان عصبی روی مبل ولو شد.هیچ نمی گفت نفس عمیق می کشید و سری تکان می داد از روی میز یک نخ سیگار برداشت و با فندک آن را روشن کرد و چند پک زد.با صدای معمولی در حد گفتگوی صمیمانه با یک نفر گفت:»اِ… هی به من متلک می ندازند، که خونه ات کوچیکه… اینا رو آوردیم می دونیم جا ندارید، اما به امید خدا خونه بزرگتر می گیرید! هی می گه این چه محله ایه؟! این چه کوچه ایه؟!این چه دردیه؟ این چه کوفتیه؟ این چه مرگیه؟ گمشید بابا نه خودتونو می خوام نه هدیه تونو نه نسخه پیچیدن تونو… بابا ولمون کنید همین.»

با خود صحبت می کرد و ما وقع رو نقد می کرد. هرکس که این حالت را می دید، می فهمید که دارد برای رفتار ناشایست خود توجیه می تراشد. تنها می خواهد خود را بری کند.در مثل این موقعیت ها همسرش می دانست نباید رد یا تائید کند. چون اگر بخواهد تائید کند به بیراهه رفته اوابداً آن رفتار را نمی پذیرفت و اگر می خواست رد کند و از او ایراد بگیرد خوب می دانست که شوهرش منتظر فرصت برای تکمیل اعمال خشونت فرو خورده اش است و موقتاً سکوت کرده.

دختر جوان تمام ظروف را جمع کرد در آشپزخانه خود را مشغول کرد و مرد در حال تماشای تلویزیون روی مبل لم داده بود. دختر بعد از تمام شدن کارهایش به اتاق خواب رفت و آماده خوابیدن شد به قدری خسته بود که به محض دراز کشیدن روی تختش به خواب رفت.مرد جوان که حسابی از کرده های پس از شام پشیمان و خجالت زده بود.مسواک می زد در آیینه خود را با نگاهش سرزنش می کرد، به سمت اتاق خواب رفت. دید همسرش خواب است. روی تخت نشست و آرام در کنار همسرش قرار گرفت.دختر نیمه بیدار شد. کمی در رختخواب جابه جا شد. مرد پرسید:» بیداری» صدایی به نشانه تایید از گلوی دختر بیرون آمد. هنوز خوابش سنگین نشده بود که همسرش در رختخواب وارد شده بود که نتیجتاً باعث بیدار شدن او شده بود. دست مرد را روی کفل خود احساس کرد کمی خودش را عقب کشید. پسر جوان دهانش را نزدیک گوش او برد و گفت:»گاهی آدم تو عصبی شدن زیاده روی می کنه!دست خودم نبود. نباید این قدر بد اخلاق می شدم» همه جمله را بالحنی نرم و توام با خندۀ مستتر به زبان آورد لحنش، لحن کسی بود که برای عذر خواهی می آید و غلط کردم را در کلام دارد اما غرور بی جایش او را از بیان عذر خواستن باز می دارد.
چند دقیقه بعد در آغوش هم، به تن یک دیگر می تنیدند و زن جوان با گفتن جملات بعد از شام آن شب، شوهرش را به سخره می گرفت. هر دو می خندیدند و در همین حین می پیچیدند و می لولیدند…

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: