جهانگرد

نوامبر 16, 2011

کاسه داغ تر از آخوند!

Filed under: Uncategorized,دینی,داستان,سیاسی — جهانگرد @ 10:18 ق.ظ.

به نام خدا

شیخ در دفتر مسجد نشسته بود و در مقابلش مردی با موی سپید. شبهه ای در فقه و نوع نماز خواندن پرسید. تا از این جا ایراد به شیخ وارد کند …در روزگار ما دین و سیاست با هم ممزوج شده و هرچه به دین شبهه می کنند، می خواهند رفتار سیاسی را بکوبند. لذا ارباب دین را با چاقوی نارضایتی سیاست زده مورد حمله قرار می دهند.

البته این نظر کلی نیست. بلکه تنها موقعی جواب می دهد که پیرمردی بی سواد -به معنای حقیقی کلمه- بخواهد به اتکای شنیدها بخواهد شیخ مسجد را که جز روضه خوانی و آموزش احکام دینی کاری ندارد و نمی تواند هم داشته باشد، با محک اطلاعات بسته شکسته بکوبد. تا بگوید مرده شور ترا و دین و سیاست ممزوجت را با هم ببرد !

باری شیخ نشسته و پیرمرد در سجده نماز اشکال کرد و چون دید شیخ در حال پاسخ گویی است او قدمی عقب رفت. آنچه را که او می خواست از طریق دین بر سر سیاست آخوندی بکوبد شیخ با دو دست بر سر سیاست کوبید و والیان امر سیاست را با کارد سکولاریسمش سلاخی کرد. اینجا مرد مسن حساب کار به دستش آمد که شیخ چه می گوید! تا آمد به دفاع از به قول خودش «امام»و رد بنی صدر و بختیار ناگهان شیخ به کتاب در حضر «مهشید امیر شاهی»حوالت دادش.

مسحور شده بود. شنیدن چیزهایی که نمی دانسته آن هم از زبان کسی که دیدگاه او را هم نمی دانست او را کاملا حیرت زده وخلع سلاح کرده بود.

در مثل چنین شرایطی پیرمرد بنای تعریف از خمینی با لقب امام! و بدگویی از بنی صدر و بازرگان را گذارد تا اظهار فضل کند.
این اظهار فضل را با بیان خاطراتی که، «ما بودیم چنین کردیم» و «من بودم چونان کردم» همراه کرد و آنگاه گفت:»یک ربع ساعت، بازرگان به من وقت داد وقتی با او رو در رو صحبت کردم دیدم هیچّــی نمی فهمد.»!
از خاطراتش در مورد شناخت رفسنجانی به عنوان فردی ساواکی تعریف کردو…

شیخ که هم حوصله اش سر رفته بود و هم احساس بدی از کلمات آلوده به ریا و دروغ مرد، به او دست داده بود و سعی می کرد بند بی اعتقادی به ارکان حکومت همکاران و هم کسوتانش را هم آب ندهد. گفت :»حاج آقا چرا در این سی و سه سال پس به اینجا رسیده ایم؟!»
پیرمرد نه چندان فهیم، بلکه اندکی کودن با اهن و تلپی گفت:»مهره های اصلی رو اینها از بین بردن کسانی مثل بهشتی مطهری باهنر رجایی…»

شیخ از عصبیت می جوشید و به حرمت مسجد، مردِ کهنه جاهل را تحمل می کرد…

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: