جهانگرد

نوامبر 6, 2011

سرِ پیری

Filed under: داستان خیلی کوتاه — جهانگرد @ 7:41 ب.ظ.

به نام خدا

امام جماعت خیره مانده بود به پیرمردی که بوی کشکِ غلیظ می داد؛ کشکِ پر ملاطِ باز. نه کشکِ کشککی کارخانه ای. حتی لکه های سفید کشک را روی ابتدای برگشتن یقه کت بالای دکمه اش دید. بله لکه سفید، روی کتِ پشمیِ مندرسِ شکلاتی اش.

وقتی صحبت کرد، امام به یاد آورد که، او …نه نه، خود او نبود؛ اما کسی قبلاً داستان زندگی زناشویی این مرد را برایش گفته بود. پیرمرد بی آنکه بداند امام مطلع است گفت که خانه ای پنج مرتبه دارد؛ که یکی از طبقات را به نام زنش که مدت مدیدی است با وی قهر است و حاضر به زندگی با او نیست کرده. گفت که همسرش کلاً او را ترک کرده و ظاهراً اجاره منزلش را می گیرد. پیرمرد گفت که تنهاست و در آپارتمانش تنها زندگی می کند. از دست بچه هایش برای امام ناله سر داد و از اینکه بی کس است گفت. اما امام دلش برای او نمی سوخت! چون حرف هایش و نوع رفتارش به دل امام جماعت مسجد نمی نشست. تا اینکه گفت زنی را آورده و صیغه کرده و خودش صیغه ای موقت برای همیشه خوانده!! امام فهمید ندای دلش درست بود این پیرمرد، مردی پیر است در زندگی. پیر و پیر و پیرتر.
حرفش را قطع کرد که «بابا جان تو عقد باطل خوانده ای …»
او سئوال خودش را می پرسید که من با این خانم می خواهم باشم اما آن خانم می گوید:»چون از وقتی با تو زندگی می کنم بد آورده ام، نمی خواهم بمانم می خواهم بروم …» این دلواپسی پیرمرد بود.
امام گفت:»اصل عقد اشکال دارد» اما او می خواست زندگی کند و این زن را می خواست. زن هم ظاهراً نمی خواست ادامه دهد؛ چون مادر پیری داشت که با او زنگی می کرد واگر این زن ازدواج می کرد، حقوق شوهر سابقش قطع می شد و مادرش بی روزی می ماند… نتیجه اینکه از ازدواج دائم می هراسید. پیرمرد با صدای کم رمقی می گفت:» من هم می گویم اگر نمی خواهی همیشه با من زندگی کنی، باشه… اما هفته ای یکبار، پانزده ای یکبار بیا خانه مرا جارو کن ،رختم را بشور…» امام می فهمید که پیرمرد امام را خر فرض کرده اما او مجبور بود تنها گوش کند. چون در قیاس با پیرمرد نواده او محسوب می شد! به یاد امام جماعت آمد که چند روز قبل از پیرمرد، زنی مسن با دفتر مسجد تماس گرفته بود و نحوه خلاص شدن از صیغه موقت را می پرسید و می خواست جان از مهلکۀ خود ساخته به در برد. حالا ربط ها را می فهمید.اما تنها به پیرمرد گوش میداد و بوی تند کشک مشامش را می آزرد.

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: