جهانگرد

نوامبر 30, 2011

تسخیر سفارت سوغات انقلاب ما بود.

Filed under: متفرقه,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 9:45 ق.ظ.

به نام خدا
دیروز سه شنبه 8 آذر بود .دانشجویانِ سال نود خورشیدی، در این روز به سمت سفارت و باغ انگلستان حمله ور شدند تا سیاست های انگلستان را محکوم کنند.
باری دانشجویان، سالیان گذشته، آهنگی کوک کردند که هنوز صدایش بلند است. هنوز این سمفونی مرگ به گوش می رسد. فرض کنیم در یکی از کشورهای دنیا سفارت ایران را تخریب می کردند، کما آنکه در افغانستان طالبان کشتاری در سفارت جمهوری اسلامی به راه انداختند که همه کشته ها را شهید نامیدیم و چه خونخواهی ها نکردیم. مثلا در همین جزیره غرب آفریقا یعنی بریتانیای کبیر ما سفارت داریم؛ ما تلویزیون و خبرگزاری داریم و نیز مرکز دینی به نام کانون توحید.
اگر فرض انگلستان می خواست برای اتباع خود و مسیحیان ایران مرکز دینی داشته باشد ما چه می کردیم؟!!
ما ایشان را جاسوس می خواندیم کما اینکه امروز که آن مناسبات را ندارند اما ایشان را جاسوس می نامیم. اما خودمان را مبلغ دین خدا و دلسوز مردم جهان می دانیم.

بگذاریم و بگذریم آنچه شاهد بودیم به تاراج بردن اموال بود و لابد میهمان نوازی ایرانی!
اما فراموش مان نمی شود که با تصرف سفارت آمریکا و 444 روز اسارت اعضای سفارت و …که تماماً از جانب حاکمان وقت سربلندی و افتخار بود -و البته هنوز هم هست و جز آیة الله منتظری از آن برائت جست- راه تصرف سفارت و تخریب سفارت در دنیا هموار شد و شاهد تخریب سفارت های گوناگون در کشور های مختلف بودیم و خواهیم بود. سوغات ایران و انقلابش برای جهانیان تصرف سفارت و نقض کنوانسیون ژنو بود.نقض قانونی که به موجب رهایی از بند آن می شود کشور گشایی را در مدل و مقیاس کوچکتر به وضوح دید. من تصوری نسبت به دانشجویان! ندارم؛جز اینکه ایشان مشتی از مردم بودند که در مساجد و ادارات و اصناف چه بسا در دانشگاه از اعضای فعال بسیج اند و بس. در تصاویر خبر گزاری مهر شیخ و سیدی ملبس به لباس روحانیت! دیدم که چهره های آشنایی بودند.از همین خبر گزاری نمونه مجاهداتشان را در مقابل سفارت دیده بودم.نمی توان افرادی را که چنین دیوار نویسی مبتذل و اشتباهی را می نویسند و این چنین راحت مشت خود وا می کنند را افرادی مطلع ،هوشیار،سیاسی و دانشجو نامید…
ایشان اگر کمی، تنها چند خط از تاریخ تسخیر سفارت آمریکا یعنی انقلاب دوم! را می خواندند نیک می دانستند که عباس عبدی و خانم ابتکار امروزبه خاطرهمان ابداعات و ابتکارات خود درقبال عمل محیرالعقول فتح سفارت آمریکاست که مطرود و مغضوب اند و تنی چند از همرزمان شان در زندان حزب تشکیل داده اند و به فعالیت سیاسی اجتماعی غیر قانونی! مشغول اند.اگر از این مسائل مطلع بودند می شد خود و آینده خود را ازامروز رصد کنند و عمل مسبوق به سابقه را لطیف تر و آرام تر انجام دهند.اما دوصد حیف که هیچ کس از تاریخ پند نمی گیرد مگر صاحب خرد و اندیشه. والا اکثر مردم بی گدار به آب می زنند و حاصل را نرسیده درو می کنند.

نوامبر 27, 2011

Filed under: متفرقه — جهانگرد @ 4:10 ب.ظ.

به نام خدا


قسم یاد نموده به قلم و آنچه از خامه اش می چکد.جوهری که،جوهرۀ وجود انسان می شود و انسانیت را می پرورد.
قسم خورده به نگاشتن و نگارنده؛ای انسان بخوان و بنویس ،که نوشتن و خواندن تو را انسان ساخته و میان تو غیر، فرق نهاده.بخوان آنچه از میراث دانش بشر مکتوب گردیده، که اگر بخواهی بیاندیشی عمر کوتاه و دریای علم بی پایان و رفتنِ راهِ رفته، خسران است. بخوان آنچه را گذشتگان به جای تو خواندند و نوشتند و ثبت گردید. نه برای مجهول ماندن نه برای مطرود گشتن! نه بی فایده و مهمل. بخوان که خواندن سرنوشت محتوم تو و عقل سلیم توست.

نوامبر 22, 2011

شیخ و مرد نمازهای جمعه

Filed under: متفرقه,اجتماعی,داستان,سیاسی — جهانگرد @ 8:02 ق.ظ.

به نام خدا

مردی از جنس مردان نماز جمعه که گویا تنها برای شرکت در نماز جمعه پرورش یافته اند و این مراسم عبادی سیاسی چنان در عمق روحشان نفوذ کرده که جز آن فرهنگ! نمی بینند؛ نزد شیخنا در دفتر مسجد رسید.
بعد از تعارفات معمول شیخ را مخاطب قرار داد که:» چرا در این مسجد بعد از نماز تکبیر و مرگ بر و … نمی گویند؟!»
البته کلامش مقدمه ای این چنینی داشت:»حضرت امام فرمودند حفظ نظام از نماز هم واجب تر است.»بعد از شیخنا پرسید:» شمااین را شنیده اید؟»شیخ تائید کرد.او با استناد به این کلمه قـصارتوضیح می خواست بداند که این مسجد چرااز جاده حق منحرف شده؟ شیخ سربعاً خود را با او هم آهنگ کرد و گفت:» اینجا بعد از مغرب تکبیر می گویند.»
مرد نماز جمعه شلوغ کنِ ما، در اینجا مثل کسی که مچ گرفته باشد پرسشگرانه و توضیح خواهانه گفت:»فقط مغرب!؟ حفظ نظام چی؟»
شیخ ماجرا تصمیم گرفت او را شیر فهم کند صدا صاف کرد و توضیح داد:»ببینید آیة الله خمینی چنین نظری دادند و امروز دیگر این نظر برای تکبیر گفتن در مسجد داده نمی شود. فقهای امروز چنین نمی کنند»
با صلابت پاسخ داد»حضرت امام که از همه اعلــم تــر !بودند»
شیخ متوجه فاجعه انشسانی پیش رویش بود.لذا جواب داد:» ببینید آقا من اینجا نشسته ام تا مردم را در امور دینی راهنمایی کنم الان شما فرض کن ما مسلمان شیعه در لبنان یا کویت و یا سعودی باشیم آیا باید بعد از نماز این تکبیر ها را بگوییم و حفظ نظام و این حرف ها؟اصلا مسلمین آنجا چنین می کنند؟!»
مرد جمعه های کوبنده گفت:»من دارم مملکت خودمان را می گویم نه دیگران را ما به دیگران چه کار داریم!»
شیخ دست بر قرآن پیش رو گذارد و گفت:» این کتاب برای ایران اسلامی ما نیامده این قرآن فرامرزی است ربطی نداردکه بگوییم خودمان و خودشان»
مرد سکته ای در مناظره اش ایجاد شد شیخ دوباره رشته کلام را به دست گرفت گفت:»مردم اسلام شان به قبل و بعد از انقلاب تقسیم نمی شود. شما قبل از انقلاب چه می کردید؟ نماز نمی خواندید؟ نماز می خواندید دیگر.خب این تکبیر ها هم که نبود. یعنی همه نماز های قبل از انقلاب تان پشم !همه مالیده؟!»
مرد مبهوت شده بود گفت:» نه نمالیده پشم هم نیست»
شیخ گفت:»خدا قبول نمی کند؟»
مرد پاسخ داد:»به کرمش برمی گردد»
شیخ گفت:»بله آن که قطعاً اما نمی توانید بگویید این نماز تر است.»
مرد گفت :»اما تکبیر واجب تر از نماز است امام…»
شیخ حرفش را برید و گفت:» الان آیةالله فوت کرده اند نظرات را مراجع فعلی فتوا می دهند شما مقلد کی هستید؟»
طبق انتظار گفت:»حضرت آقا»
شیخ گفت:» خب شاید ایشان هم مثل آیة الله خمینی فتوا دهند اما ما نمی توانیم چنین بگوییم»
او گفت:»اما حفظ نظام واجب است »
شیخ پرسید:»شما فقیه هستید؟الان داریم مسئله را از لحاظ فقهی و علمی بررسی می کنیم نباید مثل شعارهای نماز جمعه و راهپیمایی حرف زد! من اینجا به امور دینی مردم می رسم»
مرد پرسید:»یعنی شما حرف آقا و امام را رد می کنید؟»
شیخ جواب داد:»کدام حرف؟»
یاد آوری نمود:»این که حفظ نظام واجب است؟»
شیخ گفت:»من به امور دینی می رسم اگر دین و سیاست یکی باشند وقتی من کار دینی می کنم سیاست هم خود به خود حفظ می شود و اگر چنین نباشد که دیگر هیچی من کار دینی می کنم»
مرد تشکر کرد و برخاست با هم دست دادند و او از دفتر رفت.

نوامبر 21, 2011

زندگی ؟!!

Filed under: Uncategorized,متفرقه,اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 5:55 ب.ظ.

به نام خدا

-متری چند ؟
کدوم رو می گی؟

-همون تو خواجه نصیر آپارتمانی که تو بن بست بود متری چند بود؟
نمی دونم اما می شد صدو بیست میلیون.

-اون یکی چند؟
می گفت متری یک و هشتصد.

-با این حساب لونه موش هم قیمتی داره قیمتش هم بالا می ره.
دیگه اوضاع این طوریه دیگه

در حالی که این سئوالات رو از دوستم می پرسیدم با خود چرتکه می انداختم که وضع سکنای من چه حال و هوایی دارد و یا خواهد داشت. من که یک وجب جا از خودم نداشتم!
تازه رفیقم تمام اطلاعاتش را از عصر نشینی هایش در بنگاه معاملات ملکی نزدیک خانه شان کسب می کرد. دستش هم باز بود چند بار خانه اش را عوض کرد و دستی از دور بر آتش داشت. من هم برای مطلع شدنِ صرف،از او درباره اوضاع مسکن سئوال و پرسش می کردم، تا کمی با شرایط آشنا باشم.
و الا از هرکسی بهتر می دانستم که، این غلط ها به من نیامده که بخواهم فکر خرید و فروش و اجاره و رهن خانه را در ذهن بپرورانم من ساکن خانه پدری، که او هم ساکن خانه پدری اش هست، می باشم. لذا نه درباره اش حرف می زنم، نه درباره اش فکر می کنم.
به شکل احمقانه ای گوشۀ امنی فوق العاده نا امن برای خودم فراهم کرده ام. با شنیدن قیمت ها و تعاریفی که دوستم، از بنگاه و مردم مراجعه کننده به این مکان نقل می کرد دستگیرم شد که بنگاه محل تردد و تجمع صاحبان خانه برای واگذاری ملک شان و محل تجمع بی خانه ها برای رهن خانه،اجاره و یا بعضی هم برای خرید خانه شده. نه اینکه قبلا بنگاه ها برای افرادی غیر از افراد بالا محل تردد بوده، نه. اما امروز با این قیمت های سرسام آور مراجعین بیشتری پیدا کرده و مردم همه به نوعی با این مقوله درگیری پیدا کرده اند.
باری امروز که این اقوال را شنیدم با خود می پنداشتم که چطور این مردم می توانند زندگی کنند. یعنی واقعاً فکر جایی برای سکونت آن هم برای مدت محددودی به کوتاهی یک سال برای این مردم، جایی برای تصورِ مقولات تربیتی، فرهنگی و علمی در زندگی شان باقی می گذارد؟!

از جلوی مغازه ها می گذشتم، مردان فروشنده را با سن و سال های مختلف،داخل مغازه می دیدم. با خود می گفتم:» آیا این مرد از صبح در این دکان نشسته و فروخته و خدمات ارائه داده تا شب به بستر بروند و با همسر خود در آمیزند و فردا صبح دوباره برای یافتن لقمه نانی به مغازه می آیند؟! اگر چنین باشد کم بیهوده نیست!
حقیقتاً معنای زندگی در این بحران قیمت ها و بحران اقتصادی چه می تواند باشد؟!
این روزها از رسانه ها می شنویم که در ینگی دنیا بحران ایالت ها و فرمانداران را فلج کرده! غافل از آنکه این مصائب را در حال زندگی کردم و چشیدن هستیم.
مگر چندبار می خواهیم زندگی کنیم که مهمترین دل مشغولی جدی مان بشود، فراهم کردن خانه برای هشت ماه دیگر؟!!!

ناگهان صدایش بلند شد:
_ای بابا تو هم که آب به آسمون می پاشی بی خیال یکی از جزئی ترین مسائل زندگی، جا و مکان زندگیه. همه چیز رو به هم ربط می دی. دلم آشوب شد بابا نترس بی خونه نمی مونی، مگه کسی بی خونه مونده که تو دومیش باشی؟!

چه خوش باوری چرا نمی خوای این واقعیت رو بفهمی که همین جزئیات اند که کل زندگی رو می سازند! چرا نمی خواهی قبول کنی؟ هان چرا؟! کی بی خانمان مونده؟! شب ها برو پایین شهر رو ببین. برو زیر پل ها رو ببین. عمو جون اون مرده است که رو زمین نمی مونه آدم زنده باید خودش فکری برای خودش بکنه. این آب به آسمون پاشیدن نیست. به قرآن اگه خوب فکر کنی می بینی آدم زنده رو تنها وقتی تو همچین هچل هایی بیفته، بهش بال و پر می دن و براش حق انتخاب! و حق زندگی و حق…!قائل می شوند! و الا تو مرحله های دیگه زندگی، این آدم گه می خوره بخواد انتخاب کنه! یا بخواد نظر شخصی بده. گه می خوره بخواد اون جور که دلش می خواد زندگی کنه! باور کن، باور کن، بدبخت ماییم. بدبخت ماییم که این طور برخورد دوگانه باهامون می کنند. بهت قول می دم اگر هزار، هزارِ ماآواره و کارتن خواب بشیم کسی را کک نخواهد گزید.

کار که به اینجا کشید حقیقتاً با خود فکر می کردم که معنای زندگی چیست؟!
ما چرا باید این رنج ها را تحمل کنیم؟!
ما در واقع پر از نیازیم در مقابل درهای بسته،که همه پشت سر هم سه قفله شده اند و باید خان ها را رد کنیم. تازه از این ها که بگذریم، تازه گرفتار معنای زندگی و ارزش های اخلاقی و روابط انسانی و هزار حقیقت ماورایی و اندیشیدن های واجب دیگر خواهیم بود.
باید بدانیم کدام مقدم است و کدام مؤخر.
به هر حال باید نگاه کنیم کجاییم و کجا چه می خواهیم انجام دهیم؟
مسیر مان به کدام سمت می رود؟
البته اگر فکر سقف بالای سر و نان شب مهلت دهند.

شکستن هولناکِ چینی ها

Filed under: متفرقه,اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 12:32 ب.ظ.

به نام خدا

مرد جوان با عصبانیت و دیوانه وار فریاد می کشید و فحش های رکیک نثار مهمان هایش می کرد. با یک جهش از روی مبل بلند شد و هروله کنان به سمت سرویس آکروپالی که آن شب مادر زنش برایشان هدیه آورده بود رفت و تمام جعبه را برداشت با کمک آرنجش در آپارتمان را گشود و جلو رفت و تمام جعبه را از بالای پله های طبقه سوم پرتاب کرد چون در جعبه نیمه باز بود ظرف های شکستنی برون ریختند و روی پله ها به سمت پایین فرو غلتیدند و از لبه راه پله ها، خرده های چینیِ ریز ریز شده،شبیه باران روی پله های طبقه اول ریختند.

بعد همان گونه که فریاد می زد و فحش می داد مادر زنش و برادر زنش و پدر زنش را بیرون کرد و در را پشت سر آنان کوبید…زنش گریه می کرد و بی تابی. نه حرف می زد و نه می خواست حرف بزند…تنها آرام و بی صدا اشک می ریخت.

مرد جوان عصبی روی مبل ولو شد.هیچ نمی گفت نفس عمیق می کشید و سری تکان می داد از روی میز یک نخ سیگار برداشت و با فندک آن را روشن کرد و چند پک زد.با صدای معمولی در حد گفتگوی صمیمانه با یک نفر گفت:»اِ… هی به من متلک می ندازند، که خونه ات کوچیکه… اینا رو آوردیم می دونیم جا ندارید، اما به امید خدا خونه بزرگتر می گیرید! هی می گه این چه محله ایه؟! این چه کوچه ایه؟!این چه دردیه؟ این چه کوفتیه؟ این چه مرگیه؟ گمشید بابا نه خودتونو می خوام نه هدیه تونو نه نسخه پیچیدن تونو… بابا ولمون کنید همین.»

با خود صحبت می کرد و ما وقع رو نقد می کرد. هرکس که این حالت را می دید، می فهمید که دارد برای رفتار ناشایست خود توجیه می تراشد. تنها می خواهد خود را بری کند.در مثل این موقعیت ها همسرش می دانست نباید رد یا تائید کند. چون اگر بخواهد تائید کند به بیراهه رفته اوابداً آن رفتار را نمی پذیرفت و اگر می خواست رد کند و از او ایراد بگیرد خوب می دانست که شوهرش منتظر فرصت برای تکمیل اعمال خشونت فرو خورده اش است و موقتاً سکوت کرده.

دختر جوان تمام ظروف را جمع کرد در آشپزخانه خود را مشغول کرد و مرد در حال تماشای تلویزیون روی مبل لم داده بود. دختر بعد از تمام شدن کارهایش به اتاق خواب رفت و آماده خوابیدن شد به قدری خسته بود که به محض دراز کشیدن روی تختش به خواب رفت.مرد جوان که حسابی از کرده های پس از شام پشیمان و خجالت زده بود.مسواک می زد در آیینه خود را با نگاهش سرزنش می کرد، به سمت اتاق خواب رفت. دید همسرش خواب است. روی تخت نشست و آرام در کنار همسرش قرار گرفت.دختر نیمه بیدار شد. کمی در رختخواب جابه جا شد. مرد پرسید:» بیداری» صدایی به نشانه تایید از گلوی دختر بیرون آمد. هنوز خوابش سنگین نشده بود که همسرش در رختخواب وارد شده بود که نتیجتاً باعث بیدار شدن او شده بود. دست مرد را روی کفل خود احساس کرد کمی خودش را عقب کشید. پسر جوان دهانش را نزدیک گوش او برد و گفت:»گاهی آدم تو عصبی شدن زیاده روی می کنه!دست خودم نبود. نباید این قدر بد اخلاق می شدم» همه جمله را بالحنی نرم و توام با خندۀ مستتر به زبان آورد لحنش، لحن کسی بود که برای عذر خواهی می آید و غلط کردم را در کلام دارد اما غرور بی جایش او را از بیان عذر خواستن باز می دارد.
چند دقیقه بعد در آغوش هم، به تن یک دیگر می تنیدند و زن جوان با گفتن جملات بعد از شام آن شب، شوهرش را به سخره می گرفت. هر دو می خندیدند و در همین حین می پیچیدند و می لولیدند…

نوامبر 20, 2011

نمی شود همه را راضی نگه داشت.

Filed under: فرهنگ,مناسبت,متفرقه,اجتماعی — جهانگرد @ 10:40 ق.ظ.

به نام خدا

پارسال تنها 5 آبان بارانی بارید و تا اواسط و یا اواخر آذر ماه حتی یک قطره آب هم از آسمان تهران نبارید.من خیلی نگران خشکی هوا بودم به همین خاطر دائم در فکر کم آبی و گرما و خشکی تابستان آن سال بودم با خدای خود نجوا می کردم؛ که خدایا رحمت و باران نعمتت را بر ما فرو ریز.

دائم ورد زبانم و زمینه ذهنم شده بود، خشک سالی، کم آبی، خشکی رودخانه ها و با دیدن تصویر خشک و بی آب زاینده رود اصفهان تا مزر گریستن بغض می کردم و مدام آب و تقاضای آب از آسمان می نمودم.

اما امسال به شکر و مدد الهی و نظر همراه با برکت خدای آسمان و زمین، تهران در آب غوطه می خورد و خیابان ها چنان شستشو داده شده اند که شهر را از تمیزی می شود به چشم خانه دید. واقعاً شهر ما خانه ما شده. خدا را هزاران هزار بار، برای تک تک قطرات باران شکر که باز هم نتوانستم شکر گذار باشم که فرمود:

«از دست و زبان که بر آید …………. کز عهده شکرش به در آید»

اما می دانم گروهی از مردم، درآپارتمان گرم و نرم، در حالی که فنجان چایی در دست دارند از پشت شیشه با احساس مطبوع گرمای بخاری، نم نمک چایی می نوشند و شیرینی قندش را مزه مزه می کنند و با لذتی وافر تماشای باران حظ شان را تکمیل و بهره شان از زیبایی پاییز را تمام می کند.

کسی مثل من تا وقتی که نخواهد از سرویس بهداشتی و حمام خانه استفاده کند در امنیت از خیس شدن خواهد بود. اما گروه سومی هم هستند که پناهگاهی جز زیر آسمان شهر ندارند و چه می شود گفت که آسمان برای ایشان بی رحمی می کند، چون دوش حمام از فرق سر تا نوک پای شان را آبیاری می کند.

کشاورزی با دمش بشکن می زند و گردو مغز می کند. دست فروشی عزادار شکم عزادار خود و خانواده اش می شود. رانندۀ مسافربر شهری، اگر دست از راحت طلبی بردارد مسافر فراوان دارد و مسافر اگر دست از گوشه نشینی بردارد، نیازمند مرکبی است که او را به مقصد برساند.

باری گویا هر سال خدای عالم رفراندومی در این باره برگزار می کند، بعد به قید آراء اکثریت آنان را راضی نگه می دارد. طبعاً اقلیتی هم ناراضی خواهند شد.امسال اکثریت به نعمت طلبی و در خواست باران مایل بودند.لذا اقلیتِ ناراضی از آب آسمان ها،در رنج افتاده و می غرند که این چه زندگی و این چه شهری شد؟!
به هر حال راضی نگه داشتن همه سلایق و عقاید و تمایلات کاری دشوار یا بهتر بگویم ناشدنی است.

نوامبر 18, 2011

خدا با آدم های عاشق است.

Filed under: فیلم,فرهنگ,هنر,کتاب,اجتماعی — جهانگرد @ 4:47 ب.ظ.

به نام خدا


ماجرای عشق و عاشقی انسان ها بسیار پیچیده و پر رمز و راز است.ملاطی لازم دارد که مهمترینش عاشق پیشه و معشوقه و البته رقیب عاشق می باشند. خود عشق هم که بماند که خود مثنوی هفتاد و هفت من کاغذ است!
اگر پسرکی که گویا با شنیدن آلوچه دهانش آب افتاده و خیال می کند عاشق شده و نداند عشقی که از آن دم می زند چیزی جز فوران هورمون جنسی و میل همخوابگی نیست؛با اولین خوابیدن و اطفاء شهوت سوز و گداز عشقش! کم فروغ می شود، تا زمانی که دندان از آلوچه کند شود و معده از اسید ترشش چنگ زند؛ دست از عاشق پیشگی و معشوق و همخوابگی می کشد و حسرت روزگار مجردی اش را می خورد.

اما عشق اگر عشق باشد، حتی قبل از ترشح هورمون های جنسی در عاشق، ایجاد بعث کرده و معشوق را قبلۀ نگاه خویش می داند و برای رسیدن به او حاضر نمی شود هر کاری کند و هر هزینه ای را بپردازد.
به عنوان مثال وقتی اسد الله میرزا اولین بار که فهمید سعید عاشق لیلی است گفت:»خب اگر دیر بجنبی وقتی پوری خدمت نظامش تمام شود لیلی رو برای او شیرینی می خورند!»
سعید با دست پاچگی گفت:»نمی دونم چی کار کنم؟»
شازده اسدالله با حالتی که او را دل داری می داد گفت:»عیب نداره نگران نباش خدا با آدم های عاشق است»*
حتی وقتی اسدالله حرف از رفتنِ به سانفرانسیسکو را پیش کشیدواصرار کرد ولو یک تک پا سری به سانفرانسیسکو بروند سعید ناراحت می شد و می گفت:»عمو اسدالله از این حرفهای بد نزنید»
و به تصریح پزشک زاد که همه این حرفها را وی در دهان اسد الله و سعید گذاشته است،سعید از اینکه اسدالله میرزا بی پردگی می کند او از آلوده شدن عشق پاکش ناراحت می شود. اما به خاطر رودربایستی با عمو اسد الله دارد چندان اعتراض نمی کند.

می بینیم که عشق پاک و ناپاک داریم البته سعید استثنا بود که دوست نداشت به قیمت سانفرانسیسکو لیلی داشته باشد تنها لیلی را می خواست و وجود لیلی برایش محترم بود خب این استثناست اما بزرگتر از سعید هستند که جز به سانفرانسیسکو نمی اندیشند.

رقیب عشقی خود داستان مجزاست که عاشق ما با زید،عمرو، محمد و…طرف است و معشوق در خطر عاشق حقیقی حاضر نیست که به علت از دست رفتن معشوق و برنده شدن رقیب صورت معشوق را با اسید بسوزاند بلکه این نمایان گر طینت نا پاک اوست مگر در عشق می شود پلید بود؟!!این چنین فردی خود خواه و خون خوار است و تنها خود را و امیال خود را می خواهد و می بیند.

گاه اما پیش می آید که خود لیلی معشوق نمی ماند و نمی خواهد معشوق باشد و این نیز سعید ماجرا یا ما بازاء آن را می آزارد لطمه می زند.نیز می شود تصور کرد که عاشق داستان کم تجربه و نابلد باشد که نهایتاً علی رغم علاقه و عشقش رفتارش او را ناکام گرداند اما آنچه بیش از هر چیز به نظر مهم می رسد حفظ اخلاق انسانی و رفتار اخلاقی در مثل چنین موارد است.

مدتی است که به خواندن رمان «دایی جان ناپلئون» اثر»ایرج پزشک زاد»مشغولم.که لایه ظاهری کلمات عمیق وی مسئله عشق پاک و کودکانه صرف است که نهایتاً هم …

*پ.ن:
نقل به مضمون و برگرفته از رمان دایی جان ناپلئون

نوامبر 16, 2011

کاسه داغ تر از آخوند!

Filed under: Uncategorized,دینی,داستان,سیاسی — جهانگرد @ 10:18 ق.ظ.

به نام خدا

شیخ در دفتر مسجد نشسته بود و در مقابلش مردی با موی سپید. شبهه ای در فقه و نوع نماز خواندن پرسید. تا از این جا ایراد به شیخ وارد کند …در روزگار ما دین و سیاست با هم ممزوج شده و هرچه به دین شبهه می کنند، می خواهند رفتار سیاسی را بکوبند. لذا ارباب دین را با چاقوی نارضایتی سیاست زده مورد حمله قرار می دهند.

البته این نظر کلی نیست. بلکه تنها موقعی جواب می دهد که پیرمردی بی سواد -به معنای حقیقی کلمه- بخواهد به اتکای شنیدها بخواهد شیخ مسجد را که جز روضه خوانی و آموزش احکام دینی کاری ندارد و نمی تواند هم داشته باشد، با محک اطلاعات بسته شکسته بکوبد. تا بگوید مرده شور ترا و دین و سیاست ممزوجت را با هم ببرد !

باری شیخ نشسته و پیرمرد در سجده نماز اشکال کرد و چون دید شیخ در حال پاسخ گویی است او قدمی عقب رفت. آنچه را که او می خواست از طریق دین بر سر سیاست آخوندی بکوبد شیخ با دو دست بر سر سیاست کوبید و والیان امر سیاست را با کارد سکولاریسمش سلاخی کرد. اینجا مرد مسن حساب کار به دستش آمد که شیخ چه می گوید! تا آمد به دفاع از به قول خودش «امام»و رد بنی صدر و بختیار ناگهان شیخ به کتاب در حضر «مهشید امیر شاهی»حوالت دادش.

مسحور شده بود. شنیدن چیزهایی که نمی دانسته آن هم از زبان کسی که دیدگاه او را هم نمی دانست او را کاملا حیرت زده وخلع سلاح کرده بود.

در مثل چنین شرایطی پیرمرد بنای تعریف از خمینی با لقب امام! و بدگویی از بنی صدر و بازرگان را گذارد تا اظهار فضل کند.
این اظهار فضل را با بیان خاطراتی که، «ما بودیم چنین کردیم» و «من بودم چونان کردم» همراه کرد و آنگاه گفت:»یک ربع ساعت، بازرگان به من وقت داد وقتی با او رو در رو صحبت کردم دیدم هیچّــی نمی فهمد.»!
از خاطراتش در مورد شناخت رفسنجانی به عنوان فردی ساواکی تعریف کردو…

شیخ که هم حوصله اش سر رفته بود و هم احساس بدی از کلمات آلوده به ریا و دروغ مرد، به او دست داده بود و سعی می کرد بند بی اعتقادی به ارکان حکومت همکاران و هم کسوتانش را هم آب ندهد. گفت :»حاج آقا چرا در این سی و سه سال پس به اینجا رسیده ایم؟!»
پیرمرد نه چندان فهیم، بلکه اندکی کودن با اهن و تلپی گفت:»مهره های اصلی رو اینها از بین بردن کسانی مثل بهشتی مطهری باهنر رجایی…»

شیخ از عصبیت می جوشید و به حرمت مسجد، مردِ کهنه جاهل را تحمل می کرد…

نوامبر 9, 2011

صدا و سیمای مرکز تهران

Filed under: متفرقه,اجتماعی,داستان خیلی کوتاه — جهانگرد @ 12:45 ب.ظ.

به نام خدا

صدای شهرمن، صدای بوق و گازِ اتوبوس و ترترِ موتور سیکلتهای رنگارنگ است، که چون ویز ویز مگس در فضا هوچی گری می کنند.

سیمای شهر من، مرد جوان و ناتوانی است که زردی رُخش از درد بی دوایی او حکایت می کند.
سیمای شهر چهرۀ دختر بچۀ این مرد است، که در عین حال که مشغول بلعیدن یک نان خامه ای است؛ پدر بی حالش را نیز دنبال می کند.

صدا و سیمای شهرمان زن فاسد شده ای است که در پیاده روی میدان خنده ای سر می دهد و اندامش را با راه رفتنِ خاص جلوه گر می نماید. صدایش را در قالب ،خنده ای نا سالم به گوش مخاطب می رساند.
صدا و سیمای شهر ما آن قدر غم انگیز است و بی کیفیت که دوست دارم صدایش قطع و سیمایش محو شود.

نوامبر 6, 2011

سرِ پیری

Filed under: داستان خیلی کوتاه — جهانگرد @ 7:41 ب.ظ.

به نام خدا

امام جماعت خیره مانده بود به پیرمردی که بوی کشکِ غلیظ می داد؛ کشکِ پر ملاطِ باز. نه کشکِ کشککی کارخانه ای. حتی لکه های سفید کشک را روی ابتدای برگشتن یقه کت بالای دکمه اش دید. بله لکه سفید، روی کتِ پشمیِ مندرسِ شکلاتی اش.

وقتی صحبت کرد، امام به یاد آورد که، او …نه نه، خود او نبود؛ اما کسی قبلاً داستان زندگی زناشویی این مرد را برایش گفته بود. پیرمرد بی آنکه بداند امام مطلع است گفت که خانه ای پنج مرتبه دارد؛ که یکی از طبقات را به نام زنش که مدت مدیدی است با وی قهر است و حاضر به زندگی با او نیست کرده. گفت که همسرش کلاً او را ترک کرده و ظاهراً اجاره منزلش را می گیرد. پیرمرد گفت که تنهاست و در آپارتمانش تنها زندگی می کند. از دست بچه هایش برای امام ناله سر داد و از اینکه بی کس است گفت. اما امام دلش برای او نمی سوخت! چون حرف هایش و نوع رفتارش به دل امام جماعت مسجد نمی نشست. تا اینکه گفت زنی را آورده و صیغه کرده و خودش صیغه ای موقت برای همیشه خوانده!! امام فهمید ندای دلش درست بود این پیرمرد، مردی پیر است در زندگی. پیر و پیر و پیرتر.
حرفش را قطع کرد که «بابا جان تو عقد باطل خوانده ای …»
او سئوال خودش را می پرسید که من با این خانم می خواهم باشم اما آن خانم می گوید:»چون از وقتی با تو زندگی می کنم بد آورده ام، نمی خواهم بمانم می خواهم بروم …» این دلواپسی پیرمرد بود.
امام گفت:»اصل عقد اشکال دارد» اما او می خواست زندگی کند و این زن را می خواست. زن هم ظاهراً نمی خواست ادامه دهد؛ چون مادر پیری داشت که با او زنگی می کرد واگر این زن ازدواج می کرد، حقوق شوهر سابقش قطع می شد و مادرش بی روزی می ماند… نتیجه اینکه از ازدواج دائم می هراسید. پیرمرد با صدای کم رمقی می گفت:» من هم می گویم اگر نمی خواهی همیشه با من زندگی کنی، باشه… اما هفته ای یکبار، پانزده ای یکبار بیا خانه مرا جارو کن ،رختم را بشور…» امام می فهمید که پیرمرد امام را خر فرض کرده اما او مجبور بود تنها گوش کند. چون در قیاس با پیرمرد نواده او محسوب می شد! به یاد امام جماعت آمد که چند روز قبل از پیرمرد، زنی مسن با دفتر مسجد تماس گرفته بود و نحوه خلاص شدن از صیغه موقت را می پرسید و می خواست جان از مهلکۀ خود ساخته به در برد. حالا ربط ها را می فهمید.اما تنها به پیرمرد گوش میداد و بوی تند کشک مشامش را می آزرد.

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.