جهانگرد

اکتبر 24, 2011

تاریخ تولدم را هم…

Filed under: مناسبت,داستان خیلی کوتاه — جهانگرد @ 7:45 ب.ظ.

به نام خدا

روز دوم آبان نود تازه فهمیدم که بیست و نه ساله شده ام! می دانید تا دیروز خیال می کردم سی ساله می شوم اما گویا یک سال کمتر زندگی کردم. یا یک سال ذخیره داشته ام و خرج نشده بود! نمی دانم اما چرا فکر می کردم بیست و نه ساله ام؟!!

من ریاضی را دوست نداشته ام. وقتی خوب فکر می کنم می بینم ریاضی را خوب آموزش ندیده ام. چون تا بوده امتحان ریاضی سخت ترین امتحان و خواندن ریاضی بدترین کار بوده وهمیشه ریاضی را برایم به شکل انتزاعی تدریس می کردند…یک مشت عدد با یک مشت فرمول که اصلا نمی فهمیدمچرا باید طبق آن رفتار کنم…
سال سوم راهنمایی بودم. فردا که طبعاً همیشه شنبه بود امتحان ریاضی داشتم. جمعه را واستراحت و تنفس را، تعطیل و زیر پا می گذاردیم و تفریح را هتاکانه تعطیل می کردیم… تا فردای روزگار، در زندگی مان جذر گرفتن را بلد باشیم و اگر در سن بیست و نه سالگی به ما گفته شود جذر سه هزار و پانصد و شصت و هشت چند می شود؟ زل زل تو چشم طرف نگاه نکنیم و لبخند عصبی و مایوسانۀ پت و پهن بزنیم و با لرزش حاصل از خنده بگوییم نمی دانم! خدایش هم که نگاه کنی یک آدم بیست و نه ساله این مسئله را نداند خیلی بد است دیگر!

به هر حال جمعه را حرام کردم و درس را واجب… با خود اندیشیدم که:
من که جذر بلد نیستم خب بگذار یک بار راه حلش را از روی کتاب بخوانم تا ببینم چه گیرم می آید.. بعد هم وقت را در کلنجار رفتن با کتاب بگذرانم تا در جواب مامان بگویم:» خواندم اما نمره ام کم شد؟!»بعد او هم بگوید:» خب سخت است و بچه ام زحمت خودش را کشید اما نشد! خب این کاره نیست دیگر چه کنم؟!»

بازی بازی دقت کردم و از روی متن کتاب و توضیحش جذر را حل کردم و چند نمونه عددچند رقمی نوشتم و جذر گرفتم و جواب هایی یافتم…اما تقریباً یقین داشتم که غلط است و تنها وقت را گذراندم…صبح روز بعد به مدرسه رفتم و امتحان برگزار شد سئوال جذر را حل کردم و می دانستم اشتباه است اما برای پر شدن برگه آن جواب عجیب و غریب را نوشتم و تحویل دادم اما بعد از تصحیح اوراق امتحانی یک مطلب عجیب کشف شد!
آن این که از بین همه همکلاسی های کلاس چهارده نفرۀ ما، همه دوستان جذر را غلط نوشتند جز صاحب این قلم که در عین ناباوریِ ،معلم ریاضی ،بچه ها و خودم جواب را به دست آورده بودم!!! اینجا بود که پرسیده شد چطور حل کردی؟! من هم ما وقع جمعه سیاهم را گزارش دادم.
همه مبهوت بودیم. یکی از بچه ها گفت:» درد خب تو هم نمی رفتی یاد نمی گرفتی!!به من حسودی می کرد..!خاک بر سر.»

دوم دبیرستان بودم. استاد فیزیک آقای پاکاریان، پیر مرد بازنشسته با سری طاس -از جنس طاسی امین تارخ که بالای سر طاس و کناره ها ی سر پرمواست- اما تمام موهای آقای پاکاریان که روی گوش هایش را می گرفت سپید بود. مثل نقره سیمین فام بود.او را به عنوان یک آدم خوب دوست داشتماما درسش را نه میفهمیدم نه دوست داشتم.از همه بچه ها پرسید:» 1 ضرب در 0/5 چند می شود؟» نمی دانستیم.هیچ کس نمی دانست! جواب هایی پرت و پلا دادند… گفت:
«خاک تو سرتون کنند… یعنی شما ها می رید در مغازه تخم مرغ بخرید، سرتون کلاه نمی ذارن؟!!!»
من هاج و واج مونده بودم چه ربطی داره؟
گفت:» کُــرِّه ها می شه نیم!!!!»
یا حضرت فیل!
چی می گی؟!!
می شه نیم؟!!!

بگذریم این روش درس خواندن علم ریاضیِ من بوده خب چه توقع دارید؟
نکنه می خواهید دقیق بدانم، که وقتی عددِ سال را ازعددِ تاریخِ تولدم کسر کنم دقیقاً به رقم واقعی سن و سالم پی ببرم؟!!!
البته ایرادی هم در این ندانستن نمی بینم. خب این جوری است دیگر. هر کسی ضعفی دارد مال ما هم اینجاش کجه .

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: