جهانگرد

اکتبر 26, 2011

ماهواره بده؟!

Filed under: فرهنگ,اجتماعی — جهانگرد @ 11:27 ق.ظ.

به نام خدا

چندی است که زبان می آموزم. طبیعی است که برای یادگیری زبان باید در موضوعات مختلف تکلم کرد و تسلط یافت امروز درباره ماهواره و تلویزیون داخلی صحبت شد.

پرسیده شد که چرا ماهواره را بد می دانند؟
جواب داده شد چون که این وسیله فرهنگ را هدف می گیرد.

معتقدم ماهواره چون هر وسیله دیگر عمل می کند. یعنی منفعت و مضرت خود را دارد.
از من پرسیدند که آیا می شود ماهواره را استفاده کرد و منفعت برد؟!!
گفتم که این وسیله بدی دارد و بدی هایش مشخص؛ پس باید از بدی دوری کرد.تمام مطلب این است که بدی مشخص و نیکی معین است.میل به هریک هم مختارِ شخصِ انسان.

چه کس را می شود مبارزانه راه نمایی کرد! نمی شود کسی را مجبور به آموختن نمود؟
دو راه بیشتر نیست خیر و شر.
بله باید انتخاب کنی.شرور با اختیار می تواند به خیر برسد.و خیّر می تواند با انتخاب بد به شرارتِ بی مثال به حضیض برسد.

باری باید دید که این فرد چه می خواهد. انسان مختار است.باید برگزیند.بدی بد است و خوبی خوب. می خواهی بد باش. می خواهی خوب باش. بله سختی کار در این جاست که من بدی را با معیار خود می سنجم و او بدی را با معیار خود. اما عقل و شعور جمعی اگر هم اشتباه کند احتمال خطایش کمتر است.

Advertisements

اکتبر 24, 2011

تاریخ تولدم را هم…

Filed under: مناسبت,داستان خیلی کوتاه — جهانگرد @ 7:45 ب.ظ.

به نام خدا

روز دوم آبان نود تازه فهمیدم که بیست و نه ساله شده ام! می دانید تا دیروز خیال می کردم سی ساله می شوم اما گویا یک سال کمتر زندگی کردم. یا یک سال ذخیره داشته ام و خرج نشده بود! نمی دانم اما چرا فکر می کردم بیست و نه ساله ام؟!!

من ریاضی را دوست نداشته ام. وقتی خوب فکر می کنم می بینم ریاضی را خوب آموزش ندیده ام. چون تا بوده امتحان ریاضی سخت ترین امتحان و خواندن ریاضی بدترین کار بوده وهمیشه ریاضی را برایم به شکل انتزاعی تدریس می کردند…یک مشت عدد با یک مشت فرمول که اصلا نمی فهمیدمچرا باید طبق آن رفتار کنم…
سال سوم راهنمایی بودم. فردا که طبعاً همیشه شنبه بود امتحان ریاضی داشتم. جمعه را واستراحت و تنفس را، تعطیل و زیر پا می گذاردیم و تفریح را هتاکانه تعطیل می کردیم… تا فردای روزگار، در زندگی مان جذر گرفتن را بلد باشیم و اگر در سن بیست و نه سالگی به ما گفته شود جذر سه هزار و پانصد و شصت و هشت چند می شود؟ زل زل تو چشم طرف نگاه نکنیم و لبخند عصبی و مایوسانۀ پت و پهن بزنیم و با لرزش حاصل از خنده بگوییم نمی دانم! خدایش هم که نگاه کنی یک آدم بیست و نه ساله این مسئله را نداند خیلی بد است دیگر!

به هر حال جمعه را حرام کردم و درس را واجب… با خود اندیشیدم که:
من که جذر بلد نیستم خب بگذار یک بار راه حلش را از روی کتاب بخوانم تا ببینم چه گیرم می آید.. بعد هم وقت را در کلنجار رفتن با کتاب بگذرانم تا در جواب مامان بگویم:» خواندم اما نمره ام کم شد؟!»بعد او هم بگوید:» خب سخت است و بچه ام زحمت خودش را کشید اما نشد! خب این کاره نیست دیگر چه کنم؟!»

بازی بازی دقت کردم و از روی متن کتاب و توضیحش جذر را حل کردم و چند نمونه عددچند رقمی نوشتم و جذر گرفتم و جواب هایی یافتم…اما تقریباً یقین داشتم که غلط است و تنها وقت را گذراندم…صبح روز بعد به مدرسه رفتم و امتحان برگزار شد سئوال جذر را حل کردم و می دانستم اشتباه است اما برای پر شدن برگه آن جواب عجیب و غریب را نوشتم و تحویل دادم اما بعد از تصحیح اوراق امتحانی یک مطلب عجیب کشف شد!
آن این که از بین همه همکلاسی های کلاس چهارده نفرۀ ما، همه دوستان جذر را غلط نوشتند جز صاحب این قلم که در عین ناباوریِ ،معلم ریاضی ،بچه ها و خودم جواب را به دست آورده بودم!!! اینجا بود که پرسیده شد چطور حل کردی؟! من هم ما وقع جمعه سیاهم را گزارش دادم.
همه مبهوت بودیم. یکی از بچه ها گفت:» درد خب تو هم نمی رفتی یاد نمی گرفتی!!به من حسودی می کرد..!خاک بر سر.»

دوم دبیرستان بودم. استاد فیزیک آقای پاکاریان، پیر مرد بازنشسته با سری طاس -از جنس طاسی امین تارخ که بالای سر طاس و کناره ها ی سر پرمواست- اما تمام موهای آقای پاکاریان که روی گوش هایش را می گرفت سپید بود. مثل نقره سیمین فام بود.او را به عنوان یک آدم خوب دوست داشتماما درسش را نه میفهمیدم نه دوست داشتم.از همه بچه ها پرسید:» 1 ضرب در 0/5 چند می شود؟» نمی دانستیم.هیچ کس نمی دانست! جواب هایی پرت و پلا دادند… گفت:
«خاک تو سرتون کنند… یعنی شما ها می رید در مغازه تخم مرغ بخرید، سرتون کلاه نمی ذارن؟!!!»
من هاج و واج مونده بودم چه ربطی داره؟
گفت:» کُــرِّه ها می شه نیم!!!!»
یا حضرت فیل!
چی می گی؟!!
می شه نیم؟!!!

بگذریم این روش درس خواندن علم ریاضیِ من بوده خب چه توقع دارید؟
نکنه می خواهید دقیق بدانم، که وقتی عددِ سال را ازعددِ تاریخِ تولدم کسر کنم دقیقاً به رقم واقعی سن و سالم پی ببرم؟!!!
البته ایرادی هم در این ندانستن نمی بینم. خب این جوری است دیگر. هر کسی ضعفی دارد مال ما هم اینجاش کجه .

اکتبر 19, 2011

گویش های فارسی

Filed under: فرهنگ,اجتماعی — جهانگرد @ 3:25 ب.ظ.

به نام خدا

سالیانی را در یکی از موسسات آموزشی شبانه روزی گذرانده ام و در آنجا با مردمی از سراسر کشور آشنا شدم و با ایشان زیسته ام.مطلب زیبایی در این میان فهمیدم که بد نیست بازگویم:

ما کسانی هستیم که هندوانه را یا می بُریم و می خوریم یا پاره می کنیم و می خوریم
ما ازدواج می کنیم و عقد می کنیم و طلاق می دهیم
ما زن می گیریم و شوهر می کنیم
ما شاش می کنیم و گوز می دهیم و وضو می گیریم
مااذان می گوییم و برایمان اذان می گویند
ما ….

این گویش تهران است که تعصبی بر آن نیست تنها این گویش تهران است اگر درچنین موقعیت هایی با تهرانی ها تفاوت دارید که می دانم بعضی از شهرها و روستا ها دارند و من هم از نزدیک با خبرم بگویید و کامنت بگذارید.

اکتبر 10, 2011

جدایی…طلاق…نادر و سیمین

Filed under: فیلم,فرهنگ,اجتماعی — جهانگرد @ 1:41 ب.ظ.

به نام خدا

-غلط کردی هیچ غلطی هم نمی تونی بکنی؟
نمی تونم ؟…نشونت می دم …
-گّه خوردی…
مرد دستش را بالا برد و باابروهایی که به نشانه هشدار بالا رفته بودند گفت:»می زنم تو دهنت تا دندونات بریزه تو شیکمتا…
زن باید جواب بدهد تا قافیه را نبازد…اما خانم به دختر یازده ساله اش نگاه می کند و در اوج عصبانیت لبخندی تصنعی و بی روح، به پهنای صورتش از گوش تا گوش بر لب می نشاند و با صدایی همراه با مهربانی جعلی گفت: «دخترم شما بفرما برو توی اتاقت مادرجان…»

آنچه در بالا آمد قطعه ای از یک مشاجره خانوادگی بین زن و شوهر است که بسیار کسانی با حماقت تمام آن را «نمک زندگی» و شیرینی «زناشویی» قلمداد می کنند.من با دیدن چنین تصاویری اگر به قضاوت میان این چنین همسران دعوت شوم فارغ از اینکه مقصر و صاحبِ حقِ تضییع شده را معین کنم و گره معما را بگشایم، بی مقدمه بدون معطلی همراه با خشونت تمام ،با صراحت لهجه ،به ایشان می گویم:» خفه شید تا بگم!»بعد با متانت و آرامشی ساختگی که پرده بر همه این ناراحتی ها باشد، ادامه می دهم: «شما غلط کردید و گه خوردید که بعد از داشتن یک بچه این حرف ها را بزنید و این رفتارهای کریه را بروز دهید.بی خود می کنید این طور زندگی می کنید و…»و تا جایی که نفس اجازه دهد آنها را به خاطر حقِ تضییع شدۀ یک بچه معصوم که می خواهد زندگی کردن را بیاموزد مذمت خواهم کرد.

زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند.

نمی دانم کدام بی فرهنگی با گفتن این جمله تشتت خاطر و تشنج را میان همسران پیرو این متد غلط فرهنگ ساخته! و این اشتباه را در اذهان مسموم شده این افراد کاشته است ،که مشاجرات را جلوۀ رسمی بخشد و امری پذیرفته شده تلقی کند و آن را یک هنجار اجتماعی معرفی می کند.

چرا صاحب این قلم چنین بی پروا به مخالفت با این پدیده کمر بسته است؟
دلیلش فرزندان این مردم کم توجه است .بله فرزند انسان همان که تحت تربیت است در آن به آنِ زندگی اش با تماشای پدر و مادرش می آموزد. وای به روزی که این پدر و مادر بد آموزی داشته باشند قطعاً مسئول آن کژی های نهادینه شده خواهند بود.


به هر حال انسان تاسف می خورد وقتی مثل این رفتار را شاهد باشد که چرا دو انسان این گونه با هم در دعوایند و منازعه. می شناسم زن و شوهری را که در سنی هستند که نوه شان هم سن من است یعنی در ابتدای دهه چهارم زندگی اش است و هنوز می جنگند و آن مرد با افتخار از ریز مسائل این جدال برای همکارانش تعریف می کند و خانم تمام ماجرا را برای همسایگان واگویه می نماید!
حتی اگر بچه را فاکتور بگیریم زشتی و قباحت یکی به دو کردن پیر مرد و پیر زنی را نمی توان توجیه کرد .

دیشب بعد از آمدن دی وی دی «جدایی نادر و سیمین» ساختۀ جدید فرهادی را تماشا کردم.با دیدن این فیلم همه آنچه در بالا ذکر کردم بیش از هر مطلب دیگر از فیلم به ذهنم متبادر شد.دومین مطلب از این فیلم دروغ بود و مقوله دروغ گفتن برای رهیدن از ماجراهای پیش رو.که البته در ساختۀ سابق اصغر فرهادی یعنی «درباره الی..»به شکلی نمایش داده شده بود.من بین این دو فیلم هر دو را پسندیدم و نمی توانم یکی را بر دیگری ترجیح دهم .لذت بردم اما لذتی ملودرام مثل لذت نوشیدن قهوۀ تلخ که نه کام را شیرین بلکه شهوت نوشیدنِ نوشیدنی را ارضاء می کند.

اکتبر 8, 2011

فحش و نفرین بر سردمداران نظام.

Filed under: متفرقه,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 5:46 ب.ظ.

به نام خدا

عادت مردم ماست که به هاشمی رفسنجانی فحش دهند. یادم می آید در دوره انتخابات دور اول حکومت احمدی نژاد که مهمترین رقیبش هاشمی بود و به دور دوم کشیده شده بود و تقلبکی هم صورت گرفته بود؛ در تهرانپارس زندگی می کردم و داشتم مسیری را در آن حوالی طی می کردم. پیرمردی جلوی بقالی نشسته بود و به رفیقش می گفت:»اکبر خرگردن می خواد رئیس جمهور بشه»!

جمعه همین هفته در قطار مترو بودم. پیرمردی سمعک دار مرا دیده بود و داغ دلش تازه شده بود، به دیگران می گفت:»قدیم 2 ریال می دادیم از بهارستان می رفتیم افسریه حالا همین مسیر را باید سیصد تومان بدیم. این اسلام، اسلام کردن شون آدم رو می کشه!» خوب می دانم این حرفها با دیدن من در لباسی منفور در نظر برخی ازافراد جامعه، رنگ و لعاب می گیرد و خوشحالم که با دیدن من برخی عقده ها خالی می شود.

بگذریم که فردی کلمات پیرمرد را به چالش کشید که:»حاجی اون زمان که بلیط دو ريال بودکه هنوز افسریه ای وجود نداشت بیابون بود!»
یکی دیگر جوابش داد:»چرا از فلان جا تا آزادی را با 2 ریال می پیمودیم»

اما من سیاست سکوت و کری را پیشه کرده ام.اما باید جواب دهم.نه در همان جا بلکه در اینجا.
بله همه این حرفها درست اما آخوندی که 4 سال از عمر انقلاب اسلامی!*کوچک تر است باید با شهامت پیرمردی را که حدوداً زمان رای آری و خیر، حدود 40 سال داشته و امروز 70 ساله است، باید به من که همرنگ سیاستمداران هستم و همین رنگ و پوشش من غلط انداز شده و باعث شده که ایشان و هم سالان و هم سانان او نادیده انگاشته شوند با جرأت تمام اعلام می دارم شما بودید که ما را به این مذلت فقاهتی کشاندید نه غیر شما!
من هیچ گاه برای این حکومت و تایید و رد این حاکمیت رای نداده ام. اما بر سفره ای نشانده شده ام و از برکات سفره ای کامم تلخ شده که شما مردم شهید پرور گسترید. همان مردمی که گروه گروه در جنگ شهید پرورش دادند. بعدازآن گروه گروه جوان را ،بعداز جنگ به سمت شهادت فرستادند. شهادتی که باب آن همیشه در کشور ما گشوده است! یکی در جبهه، یکی در ترور خیابانی، یکی در دام اعتیاد، یکی در دام فقر و دیگری در دام فحشا و آن یکی در دام بی کاری،گروهی در دام مجرد ماندن طولانی و افرادی در دام بی تدبیری مسئولین منتخب مردم در حال شهید شدن هستند.

به سردمداران نظام الهی فحش ندهید. به آخرت رهبران و روئسای جمهور و مجلس از صدر تاذیل نفرین نکنید. بیایید واقع بین باشیم این حکومت در 12 فروردین 58 رای گیری نمود و مردم سی و شش میلیونی آن روز به حاکمیت با قاطعیت بله گفتند. چرا منتخبان مردم را لعن کنیم؟
چرا منتخب مردم را نفرین و سب کنیم؟!!
بهتر نیست به جای این که دیگران را لعن و سب و نفی و نفرین کنیم خود را عامل بدانیم ؟!
اگر خود را عامل ندانیم خود را دخیل بدانیم.
خب چطور خود را محکوم کنیم این خیلی بد است و ما هیچ گاه تحمل پذیرفتن عیب و علت را نداشته ایم!
نه آسان است کلاه باید قاضی شود، تا همه چیز درست شود. ببینید ما سی وشش میلیون بودیم،اکنون 70 میلیون شده ایم. یعنی نصف جمعیت امروزآن روز نبودند و از آن جمعیت گروهی مُردند و از آن جمعیت گروهی تغییر عقیده دادند. مثل همین پیرمرد مزبورکه ذکرش رفت.از آن جمعیت گروهی آن روزگار حق رای نداشتند. همه اینها را در نظر بگیریم.باقی بعد از انقلاب زاده شدند. که گروهی به این مدل حکومتی رای می دهند و آری می گویند -البته اگر حاکمیت جرئت برگزاری رفراندم داشته باشد- و کثیری مخالفت می کنند (حالا در خاتمه این حکومت رای می آورد یا خیر بحثی دیگر و البته قابل تامل است ) فرض که رای بیاورد من کل حرفم با مردم است که ای مردم ای همه هموطنان راضی و ناراضی از جمهوری اسلامی، چرا رای دادید و …؟چرا وقتی رای دادید و پکیج حکومت را بازکردید و در کشور مستقر کردید آن را با آنچه در ذهن داشتید و تصور می کردید مقایسه نکردید؟اگر این کار را هم کردید ،چرا دم نزدید که» ای بابا این آن شکل مفروض ما نیست بلکه جنس بنجل است»؟ چرا شماناظر و شاهد بودید که بلیط 2 ریالی به3000ریال تبدیل شد و عکس العملی نشان ندادید؟
واقعاً مردم خوبی هستید که سکوت را بر پاسخگو نمودن مسئولین ترجیح دادید؟
همه اینها گذشت و هنوز ج.ا.ایران سربلند در خاورمیانه یکه تازی می کند و آفتابه لگنی هفت دستی ،بدون شام و ناهار علم کرده و بر کوس خود می کوبد و به ریش ما اگر نخندد به حال ما پنهانی می گرید.
ما مردمی با آی کیویی در حد ماهی گلی سفره هفت سین هستیم
می دانید جناب رئیس جمهور فعلی آقای احمدی نژاد -حفظه الله تعالی من شرور زماننا هذا-در مقابل دوربین تلویزیون مارامخاطب نمود که پسران آقای هاشمی..؟پسر آقای ناطق…؟بعد هم گفت برادران قاچاقچی…؟امروز هم در کیسه دولت عزیزی را می بینیم که به کانادا رفت و بیلاخی به قیمت 3000میلیارد تومان به همه ایرانیان و مسئولین دلسور و رئوفش نشان داد .تا آنجا که آقای محسنی اژه ای از مسئولین بلند پایه قضایی از دزد تقاضا کرد بعد از ماموریت در کانادا! برگردد تاشبهه ای در ذهن مردم برجای نماند.اماآن بزرگوار، گوش نداد و به بیراهه خودش رفت.

ما مردم خوبی هستیم؟!
نه ما خوب نیستیم. ما بدبخت هستیم. ما بی جرئت هستیم. فقط بلدیم اغتشاش کنیم. فتنه گریم و بی عرضه. باید بتازیم. باید بخواهیم. باید در خیابان برزمین بنشینیم. دست های خالی را بالا ببریم تا ببینند ،مسلح نیستیم. حتی مسلح به یک سوزن نیستیم. بعد بگوییم که خواسته ما برخورد با هاشمی و پسرانش، برخورد با ناطق و پسرش و برخورد با اختلاس گر نو ظهور و همکارانش می باشد. باید فریاد کنیم که ما خواستار پاسخ گویی هستیم.
ما مردم چه باید نکنیم؟
ما باید نفرین نکنیم.
ما باید تهمت نزنیم.
ما باید فحش ندهیم.

ما نباید خود را بی تقصیر بدانیم.
ما نباید خود را نادیده بگیریم.
ما نباید خود را تطهیر کنیم.

ما باید به خود بیاییم.
ما باید به دنبال حافظه باشیم.
ما باید بیاموزیم که اشتباه می کنیم.

ما نباید از مطالعه خسته شویم.
ما نباید تاریخ را فراموش کنیم.
ما نباید به دنبال رسیدن منجی باشیم.

ما باید خود را نجات دهیم.
ما باید شخص خود را تنها نجات دهیم.
ما باید شخصاً برای نجات خود عمل کنیم.

من به این حکومت رای نداده ام.من این حکومت را نمی توانم بپذیرم.
من تنها،به یکی از حرفهای معمار و بنیانگذار این حاکمیت استناد می کنم:

پس این سلطنت از اول یک امر باطلی بود، بلکه اصل رژیم سلطنتی از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی است و خلاف حقوق بشر است. برای اینکه ما فرض می کنیم که یک ملتی تمامشان رای داند که یک نفری سلطان باشد، بسیار خوب، اینها از باب اینکه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رای آنها برای آنها قابل است؛ لکن اگر چنانچه یک ملتی رای دادند (ولو تمامشان) به اینکه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقی ملت پنجاه سال از این، سرنوشت ملت بعد را معین می کند سرنوشت هر ملتی به دست خودش است.ما فرض می کنیم که این سلطنت پهلوی، اول که تاسیس شد به اختیار مردم بود و مجلس موسسان را هم به اختیار مردم تاسیس کردند و این اسباب این می شود که – بر فرض اینکه این امر باطل، صحیح باشد- فقط رضاخان سلطان باشد، آن هم بر آن اشخاصی که در آن زمان بودند و اما محمد رضا سلطان باشد بر این جمعیتی که الان بیشتر شان، بلکه الا بعض قلیلی از آنها ادارک آنوقت را نکرده اند، چه حقی داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در این زمان معین کنند؛ بنابر این سلطنت محمدرضا اولا که چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنیزه تاسیس شده بود مجلس، غیر قانونی است، پس سلطنت محمدرضا هم غیر قانونی است و اگر چنانچه سلطنت رضاشاه فرض بکنیم که قانونی بوده، چه حقی آنها داشتند که برای ما سرنوشت معین کنند هر کسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟ مگر آن اشخاصی که درصد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می توانند سرنوشت یک ملتی را که بعدها وجود پیدا کنند، آنها تعیین بکنند؟ این هم یک دلیل که سلطنت محمدرضا سلطنت قانونی نیست. علاوه بر این، این سلطنتی که در آنوقت درست کرده بودند و مجلس موسسان هم ما فرض کنیم که صحیح بوده است، این ملتی که سرنوشت خودش با خودش باید باشد، در این زمان می گوید که ما نمی خواهیم این سلطان را. وقتی که اینها رای دادند به اینکه ما سلطنت رضاشاه را، سلطنت محمدرضاشاه را، رژیم سلطنتی را نمی خواهیم، سرنوشت اینها با خودشان است. این هم یک راه است از برای اینکه سلطنت او باطل است. حالا می آئیم سراغ دولت هائی که ناشی شده از سلطنت محمدرضا و مجلس هائی که ما داریم. در تمام طول مشروطیت الا بعضی از زمان ها آن هم نسبت به بعض از وکلا، مردم دخالت نداشتند در تعیین وکلا. شما الان اطلاع دارید که در این مجلسی که حالا هست، چه مجلس شورا و چه مجلس سنا و شما ملت ایران هستید، شما ملتی هستید که در تهران سکنی دارید، من از شما مردم تهران سوال می کنم که آیا این وکلائی که در مجلس هستند، چه در مجلس سنا و چه در مجلس شورا شما اطلاع داشتید که اینها را خودتان تعیین کنید اکثر این مردم می شناسند این افرادی را که به عنوان مجلس و به عنوان وکیل مجلس سنا یا مجلس شورا در مجلس هستند یا این هم با زور تعیین شده بدون اطلاع مردم. مجلسی که بدون اطلاع مردم است و بدون رضایت مردم است، این مجلس، مجلس غیرقانونی است. بنابر این اینهائی که در مجلس نشسته اند و مال ملت را گرفته اند به عنوان اینکه حقوق هر فرض کنید که وکیلی اینقدر است، این حقوق را حق نداشتند بگیرند و ضامن هستند. آنهائی هم که در مجلس سنا هستند، آن ها هم حق نداشتند و ضامن هستند. و اما دولتی که ناشی می شود از یک شاهی که خودش و پدرش غیر قانونی است، خودش علاوه بر او غیرقانونی است، وکلائی که تعیین کرده است غیرقانونی است، دولتی که از همچو مجلسی و همچو سلطانی انشا بشود، این دولت غیرقانونی است. این ملت حرفی را که داشتند در زمان محمدرضاخان می گفتند که این سلطنت را ما نمی خواهیم و سرنوشت ما با خود ماست. در حالا هم می گویند که ما این وکلا را غیرقانونی می دانیم، این مجلس سنا را غیرقانونی می دانیم، این دولت را غیرقانونی می دانیم. آیا کسی که خودش از ناحیه مجلس، از ناحیه مجلس سنا، از ناحیه شاه منصوب است و همه آنها غیر قانونی هستند، می شود که قانونی باشد ما می گوئیم که شما غیر قانونی هستید باید بروید. ما اعلام می کنیم که دولتی که به اسم دولت قانونی خودش را معرفی می کند، حتی خودش قبول ندارد که قانونی است، خودش تا چند سال پیش از این، تا آنوقتی که دستش نیامده بود این وزارت، قبول داشت که غیرقانونی است، حالا چه شده است که می گوید من قانونی هستم این مجلس غیرقانونی است، از خود وکلا بپرسید که آیا شما را ملت تعیین کرده است هر کدام ادعا کردند که ملت تعیین کرده است، ما دستشان را می دهیم دست یک نفر آدم ببرد او را در حوزه انتخابیه اش، در حوزه انتخابیه اش از مردم سوال می کنیم که این آقا آیا وکیل شما هست، شما او را تعیین کردید حتما بدانید که جواب آنها نفی است. بنابر این آیا یک ملتی که فریاد می کند که ما این دولت مان، این شاه مان، این مجلس مان برخلاف قوانین است و حق شرعی و حق قانونی و حق بشری ما این است که سرنوشت مان دست خودمان باشد، آیا حق این ملت این است که یک قبرستان شهید برای ما درست بکنند، در تهران، یک قبرستان هم در جاهای دیگر من باید عرض کنم که محمد رضای پهلوی، این خائن خبیث برای ما رفت، فرار کرد و همه چیز ما را به باد داد. مملکت ما را خراب کرد، قبرستان های ما را آباد کرد. مملکت ما را از ناحیه اقتصاد خراب کرد. تمام اقتصاد ما الان خراب است و از هم ریخته است که اگر چنانچه بخواهیم ما این اقتصاد را به حال اول برگردانیم، سال های طولانی با همت همه مردم، نه یک دولت این کار را می تواند بکند و نه یک قشر از اقشار مردم این کار را می توانند بکنند، تا تمام مردم دست به دست هم ندهند نمی توانند این به هم ریختگی اقتصاد را از بین ببرند.

«در حقوق‌ بشر، اين‌ است‌ كه‌ هر ملتي‌ بايد خودش‌ سرنوشت‌ خودش‌ را تعيين‌ كند، يعني‌ الان‌ خودمان‌ بايد سرنوشت‌ خودمان‌ را تعيين‌ كنيم‌. ما حق‌ نداريم‌ سرنوشت‌ اعقابمان‌ را تعيين‌ كنيم‌، اعقاب‌ ما بعداً مي‌آيند؛ خودشان‌ سرنوشتي‌ دارند، به‌ دست‌ خودشان‌ بايد باشد، نه‌ به‌ دست‌ من‌ و شما».**

پ.ن:

*این انقلاب اسلامی نیست چون تمام مردمی که انقلاب کردند مسلمان نبودندبلکه از طیف های مختلف بودند که در سال های ابتدای انقلاب مضمحل گردیدندو پاکسازی شدند.

**(آيت‌ الله خميني‌، صحيفه‌ امام‌ ، جلد ششم‌، ص‌ 32)

اکتبر 7, 2011

خود کشی یا مرگ خود خواسته!

Filed under: فلسفی,مناسبت,اجتماعی — جهانگرد @ 5:24 ب.ظ.

به نام خدا

رک و راست و حسینی از مرگ می ترسم.من به خدا ایمان دارم. حالا هرچی بگوید، من حاضرم نظر مخالف را بشنوم و محترم بشمارم. اما از زندگیِ مبهم و ناشناخته پس از مرگ می هراسم. تعارف هم ندارم.

گذشته از این معنای مرگ را هم کمی تا قسمتی مزه مزه کرده ام. یعنی حال احتضار و میان مرگ و زندگی لی لی کردن را درک می کنم.به همین خاطر حاضر به ریسک تحملِ، این تعللِ بیهوده نیستم.می هراسم چون نمی شناسم.از خویشتن و اعمال خویش نادم و مایوس و به خدایی بزرگ و دوست داشتنی امیدوار.

دو مقدمه فوق را گفتم تا برسم به این که فارغ از تفکر و نگاه من که رنگ مذهب دارد:
خودکشی خوب است یا خیر؟!
خودکشی را باید شکستن چینی نازک عمر و رهیدن از فاجعه حیات بدانیم؟!
یا خودکشی را ضعف اراده و عدم تحمل آنچه در دنیا می گذرد تلقی باید کرد؟!
و یا حتی می توان خودکشی را مرگ خود خواسته! نام نهاد؟!
آیا نباید خودکشی را خراب کردنِ ابدیِ حیاتِ اخروی محسوب کنیم؟!

من می دانم که این آخرین نکته، پیش نیازش نگاه دینی است. اما باید به نکتۀ مهمی اشاره کنم مرحوم «استیو جابز»این خلاق مایشاءِ از جنس انسان.گفت:» همه زندگی را دوست دارند. حتی کسی که به بهشت رفتن هم معتقد باشد دوست ندارد بمیرد.»(نقل به مضمون)
این سخن نغز آقای جابز ما را نهیب می زند که، به فکر مرگ باشیم. او هر روز را آخرین روز خود می دانست و کاری را که باید بکند می کرد. خوشبختانه، فردای آن روز هم بیدار می شد و کارش را انجام می داد.
او عفریت مرگ را به عنوان سوخت کار خود ناظر نمود.در واقع ترس را به فرصت مبدل نموده بود. چون به کارش علاقه داشت آن را منجز نموده و کامل انجام می داد،تا قدم بعدی را کامل نماید.
اما کسی که تن به مرگ خود خواسته دهد نمی تواند استیو جابز باشد او چیزی غیر از استیو جابز های از نوع بشر است.

اکتبر 2, 2011

نا سپاسی

Filed under: فرهنگ,اجتماعی — جهانگرد @ 12:32 ب.ظ.

به نام خدا

مادری که می گفت تنها پسر کوچکش برای ناهار و شام و صبحانه از او تشکر می کند و شوهر و دو فرزند دیگرش بی تفاوت او را را مسئول پیش فرض تهیه غذا تلقی می کنند از یاد نمی برم.

هر گاه یاد آن مادر می افتم سوزی در عمق روحم سوختن می گیرد و داغی آن صورتم و پوست بدنم را می سوزاند احساس می کنم داغ شدم و از هر روزنه های سطح پوستم عرقی گرم خارج شد. من این عرق را ،عرق شرمندگی می دانم شرمنده یک مادر پر مهر و محبت!

شاید چندان نشاید که به مادر صفتی نسبت دهم و یا اگر هم بنا باشد صفتی به مادر نسبت دهیم مهر و محبت دو صفتی هستند که نباید به مادر نسبت داد؛مگر غیر از این است که مادر مهربان است و با محبت ؟!پس این دو صفت ذاتی این مقام اند.
اما با همه این حرفها دلم می گیرد که زحمت های مادری یاحتی، زحمات همسر بودن او،همه نادیده تلقی شده باشد. این درد مرا وا می دارد در همۀ احوال زندگی ام در مورد «تشکر»و «قدر دان بودن»بیش از حد معمول بکوشم و خود را به تلاطم وادارم.

نمی توانم فرض کنم که از مادر متشکر نباشم نمی توانم تصور کنم در باره کسی که نیکی به من کرده بی تفاوت باشم چه رسد که مادر…
در امر تشکر پا را از حد عادی فراتر می گذارم …این تعریف از خود نیست این نقد خویشتن خویش است، که دیگران گاهی رفتارم را غیر عادی تلقی می کنند و من خود می دانم که چه حد اضطراب دارم تا حق طرف مقابل را رعایت کنم و سپاس گذاری را به شکل مطلوب خود تمام کنم. اما چه کنم که نا بلدم و بسیار اوقات اتفاق افتاده که از تشکر کردن پشیمان شده ام و یا طرف را عصبانی کرده ام.

به هر حال هر جور که باشد تشکر می کنم شاید ،از این طرف پشت بام بیفتم اما، در برابر وجدان خود و ضمیر ناآرام خود آرام باشم را ترجیح می دهم و این هم شاید نوعی خود خواهی باشد. اما این خود خواهی از آنجا ناشی می شود که تشکر نکردن و نادیده انگاشتن خوبی ها و محبت ها را بس ناروا می بینم.

اکتبر 1, 2011

زشتی کردار

Filed under: فلسفی,فرهنگ,اجتماعی — جهانگرد @ 12:57 ب.ظ.

به نام خدا

من هیچم …هیچ تر از آن که بخواهم من باشم و از پدر و مادری که هیچ هستند و هیچ نبودند و از تباری که در کل هیچ است و هیچ در آن نیست…من -به علت جبر زبان و زمان از من استفاده می کنم- اگر با این سابقه، بد اخلاقی کنم؛ خیلی بد است تا جایی که مرا بد می نامند. اما تو، اما تویی که از بهترین ها هستی. در خانواده ای که هر یک ستاره اند. تویی که صاحب تحصیلات هستی، تویی که بزرگ و بزرگواریِِ نسبت مشهود است؛ تو، خود تو با این همه سابقه -که البته می خواهی از زیر بار سنگین آن فرار کنی اما چنان سوابق بر پایت مقید شده که گسستن نتوانی- اگر بد اخلاقی کنی صد بار بدتر از، بد اخلاقی ناکسان هستی.
ناکسان را بد اخلاقی مروت باشد و نیکان را زشتی ناروا.

آنچه در بالا گفتم مابه ازایی برایش در خارج نمی شناسم. و یا حتی نمی خواهم به بدانِ بزرگ تاریخ بشری سرک بکشم. تنها فرض، هیچ-که خودم باشم- با هرکســـی که صاحب نام تر از من است را مقایسه کردم نتیجه آنکه:
دزد گر با چراغ آید
گزیده تر بَرد کالا را

خب معلوم است دزدی، با چراغ می رود دزدی، که بخواهد جواهر فروشی را دستبرد زند و یا بانک را. و الا دله دزد را، کف بازار، قرص نان دزدیدن کفایت کند .
هرچه انسان بزرگ تر ، صاحب نام تر و در میان اهل علم ، هنر و فرهنگ سرشناس تر گردد ویا همین که در عداد آنها در آید لاجرم انگشت نماتر گردد و از غربال زندگانی بیرون آید و با ریزه ها یک جا ننشیند.
چنین فردی را خطا به سان خطای دزد با چراغ باشد و زشتی او مهم تر و قبیح تر جلوه کند. ولو آنکه در زشتی با همان خرده ها که هیچ اند شریک باشد.

خلاصه کلام آنکه، زشتی از همه کس بد است و از انسان معتبر بدتر. کما آنکه او مقتدای جامعه باشد چه بخواهد چه نخواهد.اما هیچ را هیچ پندارند و کرور کرور از اعمال روزمره اش را نادیده می گیرند چرا که او را معاف از توقعات عالی می دانند.
باری مرا عیب زشت و آن کسان را عیب قبیح باشد.

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.