جهانگرد

سپتامبر 22, 2011

مدرسه عباس آقا!

Filed under: فرهنگ,مناسبت,اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 5:54 ق.ظ.

به نام خدا

روزپنجشنبه بود. سال ؛68 اول مهر نبود. اما پنجشنبه بود. آره خوب یادمه.
همراه بابا به مدرسه رفتم آن روزها هنوز جشن شکوفه ها اختراع نشده بود، لذا والدین خودشان به شکل خود جوش دست بچه را می گرفتند و می بردند و نشان شان می دادند که از فردا تا….(نامعلوم روزی)کجا باید بروند بابای ما هم دست ما را گرفت و برد مدرسه را
نشانم داد.نام مکتب ما 17 شهریور بود با دو کلاس اول و دو کلاس دوم. همین والسلام.

نه آن پنجشنبه .و نه روز اول مهر ابداً با دیگر بچه ها گریه نکردم تازه آن پنجشنبه وقتی به خانه آمدیم برای مادربزرگم شریفه خانم تعریف کردم. با هیجان می گفتم مامان بزرگ مدرسه مان چند تا کلاس داشت و چه حیاط بزرگی و آنی آب خوری ها و توالت ها و حیاطی که برای پسر بچه ای ،با جثه من که پایش از روی نیمکت به زمین نمی رسید بس فراخ بود، برای دویدن لحظه ای رهایم نمی کرد .

آن روزها زن عمویم که تازه ازدواج کرده بود و با ما هم خانه بودند فندکی داشت با دسته سفید و قرمز و لوله ای استیل. جنسی ترکی که از ترکیه می آمد. در آرامشم جعبه آن را برانداز می کرد و با خودم زمزمه می کردم، که وقتی به مدرسه رفتم می توانم این ها را هم بخوانم! غافل از آن که بخشی از نوشته ها انگلیسی و قسمت دیگر ترکی استامبولی! بود اما مادرم الفبای انگلیسی را در 4 سالگی ام به من آموخته بود و همۀ «مید این فرنس»یا «مید این یو اس آ» و … را می توانستم با تلفظِ غلط بخوانم و بفهمم فلان جنس ساخت کجاست و خیال می کردم در مدرسه چنانم آموزش دهند که بتوانم متون لاتین را هم بلبلی تلفظ کنم.

روز دوم مدرسه فردای گریه کردن مهدی آقایی بچه محله مان پویا دیگر بچه محلۀ عزیزم به من گفت: فامیلی مهدی «آقایی» است .
گفتم: فامیلی تو چیست؟
گفت:گودرزی
و بعد به من گفت تو سیدی؟
گفتم:آره
بعد از این مکالمات بود که شیون کرد و نهایتاً من بعد از سه روز فهمیدم به چه مسلخی پا گذاشته ام! محشر کبرایی راه انداختم که همه را به واکنش واداشتم. از آن روز از مدرسه و همه چیزش بدم آمد. همه چیزش اجبارشد برایم. هیچگاه معدل بیست نداشتم و کلاس اول را با معدل 19و هفتاد، هشتاد صدم قبول شدم و خر مراد را به کلاس دوم رساندم.

به مدرسه شهید کرکه آبادی رفتم کلاس سوم تا پنجم را خواندم آنجا با قرآن و دین آشنا شدم و از امتحان برای تمام عمر وحشت زده شدم. تا راهنمایی؛ که به مدرسه اباذر رفتم مدرسه ای جنب آسایشگاه سالمندان یهودی و معروف به باغ جهودها تا دوم راهنمایی را آنجا بودم و همه طیف از تربیت شدگان خانواده های محروم، متوسط و متمول را دیدم .
سال سوم به مدرسه غیر انتفاعی پیامبر رفتم که ایدئولوژی را در بسته های شیک عرضه مان کرد به قیمت 150 هزار تومان در میانه دهه هفتاد .

به مدد این مدرسه و مدیرش به دبیرستان غیر انتفاعی فائق رفتم. متجری بود برای معلمانی بازنشسته که آموزش ! را وسیله تجارت خویش کرده بودند.سال دوم سال رشته انتخاب کردن بود و من انسانی را دوست می داشتم .اما در آن فروشگاه جز ریاضی و تجربی عرضه نمی شد در غالب پیشنهاد، برای از دست نرفتن مشتری، مرا به تجربی راهنما شدند! با این نصیحت که اگر تجربی کنکور دادی راحت تر به رشته های انسانی می روی! من و پدرم مات و مسحور بی هیچ دانش و تجربه ای پذیرفتیم و آبان ماه همان سال هوس رها کردن دبیرستان و رفتن به سوی حوزه علوم دینیه به سرم زد با پدرم حرف زدم گفت مگر دیپلم بگیری و الا ،الان دیر است و الان نمی شود و نگذاشت .

سال آخر دبیرستان را به مدرسه ای رفتم که مقابل بیمارستان امام حسین علیه السلام بود که پشت این بیمارستان همان باغ جهود های معروف بود و این بیمارستان محل فروبستن چشم «جهان آرا»مادربزگ مادری ام در سالیان بعد بود. مدیرش آخوندی با لباس .شخصی بود سه ناظم با لباس روحانیت داشت! مدرسه ای آخوندی! من دوست داشتم بزرگ بود و پر از کلاس هر سه رشته را هم داشت امااین بار خریت من باعث شد بگویم همین تجربی را در این یک سال می خوانم وتمام. غافل از آن که فیزیک شیمی و زیست جانوری و گیاهی را شاید سه یا چهار بار امتحان دادم و باز هم افتادم و افتادم و افتادم تا اینکه به سوی حوزه رهسپار شدم در حوزه علمیه آب و رنگِ اخلاق و مذهب در بدو ورود مرامست کرد. آره همان بود که می خواستم. اما روز به روز بیشتر دانستم که پوشالی است به حوزه ای دیگر رفتم در آنجا ادامه تحصیل دادم و مقدمات حوزه را همزمان با انتخابات مسئله دار 88 تمام کردم و تنها رابطه محفوظ و مربوطِ من با حوزه از جانب من یک لباس بود به نام لباس روحانیت!

از همه امکانات، مواهب و مزایای حوزوی بنا به تشخیص وظیفۀ شخصی کناره گرفتم. لگدی زدم که هم پایم درد گرفت البته دردی از جنس محرومیت و هم آن دستگاه عریض وطویل قم با از دست دادن یک مهره آسیب دید .هرچند کم چرا که هر چه نبودم حاوی اسرار بودم که بیرون آمدم و سر به زیر برای خودم زندگی کردم و می کنم. در این گیر و دار در سئوال و جواب با جوانان از طریق دنیای مجازی عاشق شدم. عشقی سوزاننده .عاشق شیرین کلامی از جنس آل رسول ،عاشق مردی افتاده و دردمند آن مرد را دو ماه پس از آشنایی از دست دادم و تنها ماند با حوضم.

عاشق شیرین لبی شیرین تبار شدم. هرچه فکر کردم فکرش، یادش ،خاطرش هیچ چیزش از ذهنم نرفت. تلاش کرد نجاتم دهد. نتوانست نرفت آو آمده بود نمی توانستم از محوطه ذهن خارجش سازم.اما معترفم که هیچ قرابتی نداشتیم و او کجا و من کجا او در اوج و من در حضیض و وصال او همه سود است مرا و همه حرمان او را. این حقیقت را می دانم می فهمم و سلول های من شهادتش می دهند.ونمی توانم منکرش شوم .

باری من مانده ام و شروع دو درس مکاسب شیخ انصاری و زبان ینگه دنیا من مانده ام و …چند تصویر و هر از چندگاهی سلامی و کلامی.

من مانده ام و درد و افسردگی من مانده ام و باور مذهبی و ترس از بعد از مرگ و فکر خود کشی! البته اهل خودکشی نیستم اما اسمش گاهی در ذهنم پر می زند و می رود من
مانده ام و قرص های رنگین و رنگین و رنگین.

از احدی طلب ندارم. از کسی چیزی نمی خواهم و کسی را مقصر نمی دانم. گاهی خوشم و گاهی ناخوش. در خوشی ها و ناخوشی ها خدایی دارم چون چینیِ نازک که با من جز به طریق مهر رفتار نکرده.

چه فایده برای کسی که مدافع حقوق انسان هاست.کسی که زنان را مظلوم ترین بندگان خدا می داند؛که برای در یک بستر بودن و باهم بودن با شخص مورد علاقه اش، آنچه را که حق اوست از او دریغ کند.کلا؛ حاشا و کلا که من به دیگران بد کنم و از خدای می خواهم اگر باعث معذب شدن دیگرانم مرا به تاریخ منتقل سازد و از من تنها یادی باقی گذارد.

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: