جهانگرد

سپتامبر 19, 2011

ماه مهر ماه شروع مدرسه

Filed under: فرهنگ,مناسبت,اجتماعی — جهانگرد @ 9:25 ق.ظ.

به نام خدا

می خواهم درس را ادامه دهم. درس را پی گیرم.آن هم بعد از وقفهای سه ساله. می خواهم بروم بنشینم بااستادی تنها، بیاموزم. من از مدرسه فراری بوده و هستم. امان از معلم بد که قنبری(نمی دونم اسم کوچیکش چی هرچی بگم صداش در میاید که من این نیستمو آن نیستم. حد یقینی اینه که او قنبری است) ترانه سرای قوی و قدرتمند فارسی زبان «آهای معلم بد» را انشاد کرد که من این را خوب می فهمم. نیز از زبان لئو دیکاپریو در سالیان دبیرستان رفتنم شنیدم که گفت:»زندگی کالج من است» این کلمه چون عسل در کامم شیرین آمد.عزیز برادرِ و تنها داداش نازنین کوشید تا بفهماندم تا تلقینم کند که «برادر جان این حرف مطلق نیست در باره همه صادق نیست هزینه اش گزاف است» اما در گوش من نرفت که نرفت! چنان مزه اش را چشیدم که دو مرتبه در طول سالیان تحصیل قلم و کاغذ را زمین گذاشتم و زدم بیرون.اول بار برای گرفتن معافی تحصیلی موقت به نظام وظیفه رفتم گفتند: باید وضعیت تحصیلی ات را همچنین ریز نمرات و پایان آن که دیپلم باشد لیسانس یا هرچه دیگر را بیاورید.رفتم آموزش و پرورش برگه ای به من داد،دیدن عنوان ترک تحصیل برای من که تنها 9 واحد، یعنی فقط 4 کتاب را پاس نکرده بودم پتک سنگینی بود که بر فرقم کوبیده شد. اما اندیشیدم آیا باز می توانی به تحصیل در دبیرستان تن در دهی؟ به خود پاسخ «نه» دادم.
اما دل در گرو آموختن داشتم.راهی دیگر برگزیدم. ده سال درس خواندم. نامردمی آن موسسه مرا بر آن داشت تا لگد سهمناکی به همه مزایا و موقعیت ها بزنم و چون گاو نه من شیرده همه را ضایع و مهرش را حلال و جان را آزاد کنم. بد یا خوب بیرون آمدم.

کابوس تحصیل در این سرزمین هر شب مرا می آزارد می خوانم و می بینم فحص و سرچ کار من شده، اما با بی میلی با این پس زمینه که چه فایده از دانستن! روز گذراندم تا بالاخره از خر شیطان پیاده شدم نزداستادی قدیمی رفتم با آغوش باز مرا پذیرفت راههای تحقیق و جستجو را به من آموخت شاهراه ها و بزرگراه ها را برایم شرح داد. فهمیدم نیاز به کسی دارم تا قدم به قدم رفتن به سوی حقایق علمی را بیاموزدم.

باری رفته ام واز فردااولین جلسه رسمی راابتدا می کنم و کارهایی را که به مطالعات روزمره مربوط است از امروز شروع خواهم کرد. شب گذشته مطلبی شنیدم زیبا زیبا و زیبا آن اینکه: «مسیر و راه همان مقصد است» حد یقف وجود ندارد. حد ایستادن وجود ندارد. اگر در راه ایستادی نفهمیده ای چه می کنی !اگر ایستادی محرومیت راانتخاب کرده ای.

آموختن و آموزش عشق می خواهد. هدف می طلبد. وقت و عمر و ایستادگی هم مکمل آن است. من کمتر این موارد را داشته ام. مدتی عقب نشسته وغرغرکنان نقد کرده ام اما امروز می فهمم باید به دنبال آدمش گشت و یافت. کاویدن شروع کرد.

یک زندانی دیوار بتونی زندان را گاه با میخی می تراشد و سوراخی به اندازه ماش بوجود می آورد آن را با گذشتن زمان و یافتن همکار و یافتن وسیله به قدر گردویی می رساند و هرچه بیشتر با انگیزه تر و دقیق تر می رود سرعت کار و شکاف حاصل بیشتر می شود و نهایتاً نور را می بیند.

کاش روضه خوانی بالا را درک کنم. کاش بفهمم کاش بدانم. کاش نور را دریابم. و ای کاش رستگار شوم …
و همه این آرزوها را برای کسانی که مثل من به دنیال علم اند آرزومندم.
ماه مهر مبارک.

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: