جهانگرد

سپتامبر 1, 2011

انسانی که محور است.

Filed under: اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 12:52 ب.ظ.

به نام خدا

برای رفتن به مسجد باید از کوچه مادر بزرگ مرحومم گذر کنم. کویی که دیگر هیچ کس را در آن ندارم؛باید سیر کنم علاوه بر اینکه در آن کوچه به یاد مادربزرگ و پدر بزرگم می افتم و برای شان …به یاد یک خانم پیر و چاق می افتم او که هنوز یک سال نشده که نشستن بر روی پله کوتاه جلوی در خانه اش را ،ترک گفته و خفتن در گور را جایگزین آن نموده است. دلم برای آن خانم ترک زبان تنگ شده فارسی را با لهجه ترکی حرف می زد و مردم دار بود و مجلسی گرم داشت. چرا که سه یا چهار پیرزن دور او را می گرفتند و در پیاده روی کوچه همه با هم می نشستند و به گپ و گفت مشغول می شدند. سبزی فروش که با وانت بار سبزی می آورد به شکل پیش فرض می دانست باید جلوی این خانه ترمز کند و اجناسش را بفروشد.

بارها دیده بودم که سبزی را می خریدند و همه با هم پاک می کردند و صاحب سبزی، سبزی ها را می برد و این خانم چاق که گویا پا درد هم داشت ساقه ها و ریشه ها را در پلاستیک می چپاند و در میان زباله ها می گذارد. همیشه این بساط به راه بود همیشه با او و دو نفر دیگر از آنها سلام و علیکی می کردم و پاسخ می شنیدم و علاوه بر جواب سلام، عصر بخیر و شب بخیری به من می گفت .دو سه روزی او را ندیدم شنیدم او در بیمارستان است. شنیدم پسرش با او قهر بود در خانه قدیمی اش مستاجرانی از جوانان داشت که برای خرید کمک می کردند به هر حال چند روز گذست و دم خانه دیدم نوشته «سیده بیگم هاشمی» بله اعلامیه آن پیرزن بود. تازه شناختم نامش و نسبش چه بوده. نه برای نام و نسبش بلکه به خاطر وجودش که الان نیست غمگین ام. هر گاه راهم به آن سو می افتد غمگین می شوم.

من از بچگی در مسجد رفت و آمد داشتم و همیشه هم تنها یک نمازگزار بودم. اما همه را نگاه می کردم در کار دیگران خیره می ماندم. هیچگاه نام کسی را نمی پرسیدم. نام برایم مهم نبود. بارها نام افراد را بعد از مرگشان فهمیدم. اما همیشه با مردم سلام و احوالپرسی داشته ام. این است که…هنوز آقا عزیز و آقای لطیفی و پیرزن غوز داری که «غوزیه» معرف اسمش بود، را در خاطر دارم. سید ممد اعرابی و بسیارانی که یادشان می افتم و نبودشان را نمی فهمم و غم نبودشان را تحمل می کنم و سر تکان می دهم. این نوشته خاطرات من است نه رفتار شناسی من…

قسمتی از خاطرات من مرده اند و از چشمم مخفی مانده اند و افسوس شان را می خورم . انسان باید در روابط انسانی محور باشد. تا این حرف گفته می شود تصور می شود خدا مورد ظلم قرار گرفته! نه. تنها باید با انسان با احترام انسانی، با اخلاق انسانی، با رفتار انسانی و حتی احساسات انسانی بر خورد کرد. سعی در انجام این امر دارم اما نمی دانم چه مقدار توفیق یارم خواهد شد .

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: