جهانگرد

سپتامبر 22, 2011

پائیز یا پاییز

Filed under: مناسبت,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 9:17 ق.ظ.

به نام خدا

زادۀ پاییزم و برای پاییزِ رنگ ریز دلم می ریزد. در پست قبل تمام و کمال از مدرسه و هوای اول مهر گفتم.اینجا می خواهم بگویم بعد از آنکه از مدرسه همه جوره خلاص شدم؛ این وقت سال ریه از هوای پر باد و دلنواز پاییز پر می کنم و رنگ درختان را می بینم. شاهد مرگ طبیعت هستم. واقعاً مرگش هم زیباست.
از این منظر مرگ انسان، مرگ جانداران دیگر هم چونان مرگ نباتات، زیبایی دارد ولی درک نادرست و وابستگی شدید انسانی گاه برای ما گران تمام می شود.

زادۀ پاییزم و قدم زدن در کوچه ها را هنگام عصر کمی قبل از غروب دوست دارم وقتی راه می روم و به خورشید پشت می کنم. سایه ام دراز می شود به قد خود کوچه روی اسفالت دراز می کشد طوری که بابالنگ دراز را تداعی می کند.

پاییز روزهایی دارد که همه به خانه ها پناه می برند. آرامش برقرار و جنب و جوش به سکونت و استراحت مبدل می شود. همه در درون به فعالیت می پردازند.
همه در خانه کارهارا ترتیب می دهند شب ها پرمایه تر از روزها می شود.

من همه اینها را دوست دارم. و به همه کسانی که این فصلِ مفصل از رنگ را دوست دارند تبریک می گویم.

مدرسه عباس آقا!

Filed under: فرهنگ,مناسبت,اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 5:54 ق.ظ.

به نام خدا

روزپنجشنبه بود. سال ؛68 اول مهر نبود. اما پنجشنبه بود. آره خوب یادمه.
همراه بابا به مدرسه رفتم آن روزها هنوز جشن شکوفه ها اختراع نشده بود، لذا والدین خودشان به شکل خود جوش دست بچه را می گرفتند و می بردند و نشان شان می دادند که از فردا تا….(نامعلوم روزی)کجا باید بروند بابای ما هم دست ما را گرفت و برد مدرسه را
نشانم داد.نام مکتب ما 17 شهریور بود با دو کلاس اول و دو کلاس دوم. همین والسلام.

نه آن پنجشنبه .و نه روز اول مهر ابداً با دیگر بچه ها گریه نکردم تازه آن پنجشنبه وقتی به خانه آمدیم برای مادربزرگم شریفه خانم تعریف کردم. با هیجان می گفتم مامان بزرگ مدرسه مان چند تا کلاس داشت و چه حیاط بزرگی و آنی آب خوری ها و توالت ها و حیاطی که برای پسر بچه ای ،با جثه من که پایش از روی نیمکت به زمین نمی رسید بس فراخ بود، برای دویدن لحظه ای رهایم نمی کرد .

آن روزها زن عمویم که تازه ازدواج کرده بود و با ما هم خانه بودند فندکی داشت با دسته سفید و قرمز و لوله ای استیل. جنسی ترکی که از ترکیه می آمد. در آرامشم جعبه آن را برانداز می کرد و با خودم زمزمه می کردم، که وقتی به مدرسه رفتم می توانم این ها را هم بخوانم! غافل از آن که بخشی از نوشته ها انگلیسی و قسمت دیگر ترکی استامبولی! بود اما مادرم الفبای انگلیسی را در 4 سالگی ام به من آموخته بود و همۀ «مید این فرنس»یا «مید این یو اس آ» و … را می توانستم با تلفظِ غلط بخوانم و بفهمم فلان جنس ساخت کجاست و خیال می کردم در مدرسه چنانم آموزش دهند که بتوانم متون لاتین را هم بلبلی تلفظ کنم.

روز دوم مدرسه فردای گریه کردن مهدی آقایی بچه محله مان پویا دیگر بچه محلۀ عزیزم به من گفت: فامیلی مهدی «آقایی» است .
گفتم: فامیلی تو چیست؟
گفت:گودرزی
و بعد به من گفت تو سیدی؟
گفتم:آره
بعد از این مکالمات بود که شیون کرد و نهایتاً من بعد از سه روز فهمیدم به چه مسلخی پا گذاشته ام! محشر کبرایی راه انداختم که همه را به واکنش واداشتم. از آن روز از مدرسه و همه چیزش بدم آمد. همه چیزش اجبارشد برایم. هیچگاه معدل بیست نداشتم و کلاس اول را با معدل 19و هفتاد، هشتاد صدم قبول شدم و خر مراد را به کلاس دوم رساندم.

به مدرسه شهید کرکه آبادی رفتم کلاس سوم تا پنجم را خواندم آنجا با قرآن و دین آشنا شدم و از امتحان برای تمام عمر وحشت زده شدم. تا راهنمایی؛ که به مدرسه اباذر رفتم مدرسه ای جنب آسایشگاه سالمندان یهودی و معروف به باغ جهودها تا دوم راهنمایی را آنجا بودم و همه طیف از تربیت شدگان خانواده های محروم، متوسط و متمول را دیدم .
سال سوم به مدرسه غیر انتفاعی پیامبر رفتم که ایدئولوژی را در بسته های شیک عرضه مان کرد به قیمت 150 هزار تومان در میانه دهه هفتاد .

به مدد این مدرسه و مدیرش به دبیرستان غیر انتفاعی فائق رفتم. متجری بود برای معلمانی بازنشسته که آموزش ! را وسیله تجارت خویش کرده بودند.سال دوم سال رشته انتخاب کردن بود و من انسانی را دوست می داشتم .اما در آن فروشگاه جز ریاضی و تجربی عرضه نمی شد در غالب پیشنهاد، برای از دست نرفتن مشتری، مرا به تجربی راهنما شدند! با این نصیحت که اگر تجربی کنکور دادی راحت تر به رشته های انسانی می روی! من و پدرم مات و مسحور بی هیچ دانش و تجربه ای پذیرفتیم و آبان ماه همان سال هوس رها کردن دبیرستان و رفتن به سوی حوزه علوم دینیه به سرم زد با پدرم حرف زدم گفت مگر دیپلم بگیری و الا ،الان دیر است و الان نمی شود و نگذاشت .

سال آخر دبیرستان را به مدرسه ای رفتم که مقابل بیمارستان امام حسین علیه السلام بود که پشت این بیمارستان همان باغ جهود های معروف بود و این بیمارستان محل فروبستن چشم «جهان آرا»مادربزگ مادری ام در سالیان بعد بود. مدیرش آخوندی با لباس .شخصی بود سه ناظم با لباس روحانیت داشت! مدرسه ای آخوندی! من دوست داشتم بزرگ بود و پر از کلاس هر سه رشته را هم داشت امااین بار خریت من باعث شد بگویم همین تجربی را در این یک سال می خوانم وتمام. غافل از آن که فیزیک شیمی و زیست جانوری و گیاهی را شاید سه یا چهار بار امتحان دادم و باز هم افتادم و افتادم و افتادم تا اینکه به سوی حوزه رهسپار شدم در حوزه علمیه آب و رنگِ اخلاق و مذهب در بدو ورود مرامست کرد. آره همان بود که می خواستم. اما روز به روز بیشتر دانستم که پوشالی است به حوزه ای دیگر رفتم در آنجا ادامه تحصیل دادم و مقدمات حوزه را همزمان با انتخابات مسئله دار 88 تمام کردم و تنها رابطه محفوظ و مربوطِ من با حوزه از جانب من یک لباس بود به نام لباس روحانیت!

از همه امکانات، مواهب و مزایای حوزوی بنا به تشخیص وظیفۀ شخصی کناره گرفتم. لگدی زدم که هم پایم درد گرفت البته دردی از جنس محرومیت و هم آن دستگاه عریض وطویل قم با از دست دادن یک مهره آسیب دید .هرچند کم چرا که هر چه نبودم حاوی اسرار بودم که بیرون آمدم و سر به زیر برای خودم زندگی کردم و می کنم. در این گیر و دار در سئوال و جواب با جوانان از طریق دنیای مجازی عاشق شدم. عشقی سوزاننده .عاشق شیرین کلامی از جنس آل رسول ،عاشق مردی افتاده و دردمند آن مرد را دو ماه پس از آشنایی از دست دادم و تنها ماند با حوضم.

عاشق شیرین لبی شیرین تبار شدم. هرچه فکر کردم فکرش، یادش ،خاطرش هیچ چیزش از ذهنم نرفت. تلاش کرد نجاتم دهد. نتوانست نرفت آو آمده بود نمی توانستم از محوطه ذهن خارجش سازم.اما معترفم که هیچ قرابتی نداشتیم و او کجا و من کجا او در اوج و من در حضیض و وصال او همه سود است مرا و همه حرمان او را. این حقیقت را می دانم می فهمم و سلول های من شهادتش می دهند.ونمی توانم منکرش شوم .

باری من مانده ام و شروع دو درس مکاسب شیخ انصاری و زبان ینگه دنیا من مانده ام و …چند تصویر و هر از چندگاهی سلامی و کلامی.

من مانده ام و درد و افسردگی من مانده ام و باور مذهبی و ترس از بعد از مرگ و فکر خود کشی! البته اهل خودکشی نیستم اما اسمش گاهی در ذهنم پر می زند و می رود من
مانده ام و قرص های رنگین و رنگین و رنگین.

از احدی طلب ندارم. از کسی چیزی نمی خواهم و کسی را مقصر نمی دانم. گاهی خوشم و گاهی ناخوش. در خوشی ها و ناخوشی ها خدایی دارم چون چینیِ نازک که با من جز به طریق مهر رفتار نکرده.

چه فایده برای کسی که مدافع حقوق انسان هاست.کسی که زنان را مظلوم ترین بندگان خدا می داند؛که برای در یک بستر بودن و باهم بودن با شخص مورد علاقه اش، آنچه را که حق اوست از او دریغ کند.کلا؛ حاشا و کلا که من به دیگران بد کنم و از خدای می خواهم اگر باعث معذب شدن دیگرانم مرا به تاریخ منتقل سازد و از من تنها یادی باقی گذارد.

سپتامبر 19, 2011

ماه مهر ماه شروع مدرسه

Filed under: فرهنگ,مناسبت,اجتماعی — جهانگرد @ 9:25 ق.ظ.

به نام خدا

می خواهم درس را ادامه دهم. درس را پی گیرم.آن هم بعد از وقفهای سه ساله. می خواهم بروم بنشینم بااستادی تنها، بیاموزم. من از مدرسه فراری بوده و هستم. امان از معلم بد که قنبری(نمی دونم اسم کوچیکش چی هرچی بگم صداش در میاید که من این نیستمو آن نیستم. حد یقینی اینه که او قنبری است) ترانه سرای قوی و قدرتمند فارسی زبان «آهای معلم بد» را انشاد کرد که من این را خوب می فهمم. نیز از زبان لئو دیکاپریو در سالیان دبیرستان رفتنم شنیدم که گفت:»زندگی کالج من است» این کلمه چون عسل در کامم شیرین آمد.عزیز برادرِ و تنها داداش نازنین کوشید تا بفهماندم تا تلقینم کند که «برادر جان این حرف مطلق نیست در باره همه صادق نیست هزینه اش گزاف است» اما در گوش من نرفت که نرفت! چنان مزه اش را چشیدم که دو مرتبه در طول سالیان تحصیل قلم و کاغذ را زمین گذاشتم و زدم بیرون.اول بار برای گرفتن معافی تحصیلی موقت به نظام وظیفه رفتم گفتند: باید وضعیت تحصیلی ات را همچنین ریز نمرات و پایان آن که دیپلم باشد لیسانس یا هرچه دیگر را بیاورید.رفتم آموزش و پرورش برگه ای به من داد،دیدن عنوان ترک تحصیل برای من که تنها 9 واحد، یعنی فقط 4 کتاب را پاس نکرده بودم پتک سنگینی بود که بر فرقم کوبیده شد. اما اندیشیدم آیا باز می توانی به تحصیل در دبیرستان تن در دهی؟ به خود پاسخ «نه» دادم.
اما دل در گرو آموختن داشتم.راهی دیگر برگزیدم. ده سال درس خواندم. نامردمی آن موسسه مرا بر آن داشت تا لگد سهمناکی به همه مزایا و موقعیت ها بزنم و چون گاو نه من شیرده همه را ضایع و مهرش را حلال و جان را آزاد کنم. بد یا خوب بیرون آمدم.

کابوس تحصیل در این سرزمین هر شب مرا می آزارد می خوانم و می بینم فحص و سرچ کار من شده، اما با بی میلی با این پس زمینه که چه فایده از دانستن! روز گذراندم تا بالاخره از خر شیطان پیاده شدم نزداستادی قدیمی رفتم با آغوش باز مرا پذیرفت راههای تحقیق و جستجو را به من آموخت شاهراه ها و بزرگراه ها را برایم شرح داد. فهمیدم نیاز به کسی دارم تا قدم به قدم رفتن به سوی حقایق علمی را بیاموزدم.

باری رفته ام واز فردااولین جلسه رسمی راابتدا می کنم و کارهایی را که به مطالعات روزمره مربوط است از امروز شروع خواهم کرد. شب گذشته مطلبی شنیدم زیبا زیبا و زیبا آن اینکه: «مسیر و راه همان مقصد است» حد یقف وجود ندارد. حد ایستادن وجود ندارد. اگر در راه ایستادی نفهمیده ای چه می کنی !اگر ایستادی محرومیت راانتخاب کرده ای.

آموختن و آموزش عشق می خواهد. هدف می طلبد. وقت و عمر و ایستادگی هم مکمل آن است. من کمتر این موارد را داشته ام. مدتی عقب نشسته وغرغرکنان نقد کرده ام اما امروز می فهمم باید به دنبال آدمش گشت و یافت. کاویدن شروع کرد.

یک زندانی دیوار بتونی زندان را گاه با میخی می تراشد و سوراخی به اندازه ماش بوجود می آورد آن را با گذشتن زمان و یافتن همکار و یافتن وسیله به قدر گردویی می رساند و هرچه بیشتر با انگیزه تر و دقیق تر می رود سرعت کار و شکاف حاصل بیشتر می شود و نهایتاً نور را می بیند.

کاش روضه خوانی بالا را درک کنم. کاش بفهمم کاش بدانم. کاش نور را دریابم. و ای کاش رستگار شوم …
و همه این آرزوها را برای کسانی که مثل من به دنیال علم اند آرزومندم.
ماه مهر مبارک.

سپتامبر 16, 2011

غرور

Filed under: فرهنگ,متفرقه,اجتماعی — جهانگرد @ 3:01 ب.ظ.

به نام خدا

غرور .غرور ملی .غرور خانوادگی.شخص مغرور. غرورطایفه ای و…
راستی غرور به چه معناست ؟
معنایش مثبت است یامنفی؟
غرور در لغت به معنای فریفتن فریب خوردن و حیله و به اشتباه افتادن و امثال این معانی اطلاق می شود. طرف غرور ملی دارد یعنی فریب خوردگی ملی دارد. به زبان روان تر، خود برتر بینی ملی .و من هر خود برتر بینی را ننگ می دانم و منافی با پیشرفت.
شخص مغرور کسی است که هیچ است و ذات خود را همه چیز می پندارد! خودش خود را کس و دیگران که ناظرند او را ناکس می دانند وای بر روزگاری که ملتی مغرور شوند.

برای اطلاع بیشتر درباره «غرور»به سراغ مرحوم علامه دهخدا بروید و سرچ کنید.

سپتامبر 12, 2011

شیرین تبار

Filed under: فلسفی,هنر,اجتماعی — جهانگرد @ 10:34 ق.ظ.

به نام خدا

من هم حق دارم ترانه ای را دوست بدارم .
مگر شعر و ترانه چیست؟
غیر از اینکه باید به دل آدم بنشیند و یا باعث برانگیخته شدن احساسات و یا
جلوه گر مافی الصدور باشد؟

شیرین لبی شیرین تبار
مست و می آلود و خمار

مه پاره ای بی بند و بار
با عشوه های بی شمار

هم کرده یاران را ملول
هم برده از دلها قرار

مجموع مه رویان کنار
تو یار بی همتا کنار

زلفت چو افشان میکنی
ما را پریشان میکنی

آخر من از گیسوی تو
خود را بیاویزم به دار

یاران هوار مردم هوار
از دست این بی بند و بار

از کف بدادم اعتبار

می میزنم جام پیاپی میزنم
هی میزنم هی میزنم بی اختیار
همای

البته این ترانه «پرواز همای» را به هم خوان کردم و می توانید به سایت ایشان مراجعه کنید و آن را از حنجره خود او بشنوید.این ترانه برای من به عنوان ترسیم یک روح انسانی شریف است که چنین انسانی را نمی توان ستایش و تجلیل ننمود.

مرگ و زندگی و دیگر هیچ…

Filed under: فلسفی,اجتماعی,دینی — جهانگرد @ 7:57 ق.ظ.

به نام خدا

مرگ معنا بخش حقیقت زندگی است.مرگ است که زندگی را ملموس می سازد و اگر مرگ نبود زندگی کش دار و بی معنامی شد.اما طبعاً مرگ نیاز به دلیل دارد. گاهی کهولت سن و سکته قلبی، گاهی حادثه و سانحه و وقتی هم ممکن است بیماری لاعلاجی چون سرطان طومار زندگی انسان رادر هم پیچد

به هر شکل مرگ مترصد حیات و تمامیت وجود انسان است .و هیچ انسانی هم در این میان استثناء نیست.

روزی از روزهای تیر ماه در خانه نشسته بودم و داشتم املتی می خوردم مثل همه آن روزها با استرس و اضطراب. دوستی که پدری بیمار داشت و پدرش مبتلا به سرطان زنگ زد که به فلان بیمارستان بیا و…
رفتم سریع راه افتادم آخرین لحظات آن پدر را که پدر خودم هم بود، درک کردم. متاسفانه به ما گفتند او ایست قلبی نموده و تمام. بیرون آمدم به عزیزی این خبر را دادم و تاکسی گرفتم به سمت منزل… در خود بودم و فکر می کردم حرکات و دست ها و سخنان و لبها و صورت لاغر و پوست افتادۀ آن مرحوم را از یاد نمی بردم! راننده گفت:» فلانی تا مقصد می خواهی ساکت بنشینی؟!» گفتم:» چه بگویم الان عزیزی از دست داده ام و…»

به هر حال آن روز عزیزی از دست دادم حقیقتاً مردی که برای من پدر گونه جوش می خورد و می کوشید تا مرا متقاعد کند و طرز تفکرم را تغییر دهد. بگذریم بحث، بحث مرگ بود. مرگ آن مرد فرارسید و عامل مرگش سرطان، این پتیارۀ دوا ناشدنی! بود اما یک مطلب اینجاست که باید خوب مورد توجه قرار گیرد. کسی که مبتلا می شود و بیماری هم جدی باشد بیش از افراد سالم متوجه مرگش خواهد بود او حتماً خواهد دانست که مرگ او را زیر نظر دارد و اواز مردنِ ناگهانی رهاشده است.من این را یک امتیاز تلقی می کنم. مثلا کسی بداند که نهایتا تا سه سال دیگر زنده است مراقب تر خواهد بود تا،کسی که نداند فردا صبح مرگ او حتمی است .
ببینید باید تعارف را کنار گذارد بیمار سرطانی که می داند تا سه سال دیگر می میرد؛ دست کم از اینکه تا حدود سه سال دیگر احتمال زنده بودن را دارد مطمئن می شود و منتظر گذراندن این سه سال است. اما کسی که سالم است کسی که قوی و نیرومند است اما آخر هفته سکته قلبی می کند و در غفلت از مرگ می میرد با هم تفاوت دارند.

نادیده نمی گیرم که این نوع نگاه به مرگ تنها برای مومنان به عالم پس از مرگ معنا و مفهوم خاص به خود می گیرد. و الا اگر کسی بی اعتقاد به معاد باشد فرقی بین انواع مرگ احساس نمی کند و تمایزی هم قائل نمی شود.

تنها ایمان به خالق انسان است که ایمان به روز بعد از مرگ را به همراه می آورد و اگر خالقی حکیم در پس ماجرای خلقت و زندگی مادی فرض کنیم، به دنبال آن قضیه مرگ معنای «شروع «به خود می گیرد و دیگر نمی شود مرگ را پایان دانست من به شخصه خالق را از داخل قبرها می یابم. من مردن را نشانه وجود او می دانم و این هم یکی از هزار راه شناخت خالق بی منتهاست. همان خالقی را که کودکی از مادرش پرسید:» آیا خدا در چاه توالت هم هست؟!» اگر بی منتهایی او را خوب درک کنیم خواهیم دانست او همیشه هست؛ ابدی ،سرمدی و ازلی است.

اعتقاد به این مقوله است که باید نوع زندگی انسان را نسبت به دیگرانی که بی اعتقادند تغییر و نگرشش و رفتار ایشان را بهتر و زیبا تر سازد و اگر این نباشد باید در اصل شک کرد و می دانم که ابتدا، من مدعی و سپس دیگر داعیه داران خدا پرستی در این زمینه چنان رفتار داشته ایم که این ادعا که باید اعتقاد به خالق منتهی به زندگی بهتر شودبه جوکی بی مززه مبدل شده و افراد تربیت یافته در این مدرسه از عددانگشتان یک دست هم کمتر است.

کسی که معتقد به او باشد در مریضی هم معتقد اسست و در صحت و سلامت هم.کسی که معتقد به او باشد در زمان حیات دائم به فکر ممات است و این به معنای تارک دنیا بودن نمی باشد.چرا که معتقدان به خدا با مردمان اند و به خاطر خدا که دوست دار همه بندگان است همه هم نوعان خود را دوست می دارد.فکر مرگ نباید فرد زنده را مرده کند؛ بلکه باید او را جنبنده و فعال نماید. مگر ندیده ایم که قبل از سفر، مسافر چطور با عجله همه چیز را جمع آوری می کند. حساب ها را پاک می کند و در رفتن تعجیل. هیچ مسافری برای رفتن منزل را ویران نمی کند بلکه برعکس برای اینکه دیگری شاید منزلش را در نبودش ببیند آن را پاک و پاکیزه می سازد. مرگ و زندگی مکمل هم اند و غفلت از یکی نادیده پنداشتن دیگری را به همراه دارداگر به یاد مرگ باشیم می کوشیم تا یادی از خود، تا خاطره ای از خود، تا ثمره ای از خود برجای نهیم.البته بستگی دارد تا چه طعمی در ذائقه دیگران داشته باشد! اگر تنها زندگی کنیم و به مرگ بی تفاوت باشیم این نیز باعث آبادانی زندگی و حتی برجای گذاردن نام نیک واثر موثر خواهد بود؛این حقیقتی انکار ناکردنی است . اما باز برای معتقدان به خدا این کفایت نمی کند، چرا که مرگ را تیتراژ شروع فیلم زندگی حقیقی می دانند و منکران خدای جهانیان این را نمی پذیرند و این وجه اختلاف این دو نظرگاه است.که اتفاقا می شود هر دو را با هم جمع و زندگی مسالمت آمیز برای شان فرض نمود.

اگر در طول زندگی مرگ را به یاد داشته باشیم چه مومن چه منکر نهایتاً به بهبود کیفیت زندگی مان کمک کرده ایم.روزی در دندان پزشکی در حال ترمیم دندان توسط داندان پزشک بودم اعصاب دندان پایم را بی ارادۀمن تکان می داد و دردی احساس می کردم و درآن لحظات خدای را صدا می زدم و نیز در همان لحظات حالات گناه کردن هایم را به خاطر آوردم.هنوز فراموش نمی کنم که می گفتم چطور وقت صحت این مقدار به یاد خدا نبودی؟!احساس درد تو را به خدایا خدایا واداشته؟! این تنها یک درد بود. برای مومنین به خدا قابل درک است که وقت مرگ خدایا گفتن چه مقدار مهم است و در عین حال چه قدر بی خاصیت برای کسی که اعمالش با خدایا گفتنش در تضاد باشد!

نمونه دیگر که در زندگی زیاد خدا را صدا زدم لحظه دیدن و شاهد بیماری سخت دو عزیزم بود دو عزیزی که هر دو بعد از گذراندن روزهای بیماری در آخر به خدای خالق شان پیوستند و مرا تنها گذاردند. رفیقانی بودند نیمه راه.اما از لحظه شنیدن بیماریشان برای شان دعا کردم. خدا را صدا زدم. خدا را عاجزانه با لابه و زاری فریاد می کردم. ولی چه می شد کرد که مشیت الهی برتمام شدن عمر این دو عزیز قطعی شده بود.بعد از مرگ هر دو عزیز مرحومم به خود نهیب زدم که چرا تا مریضی از نزدیکان و آشنایانت نباشند، یاد مریضان نبودی؟!
چرا اصلاً خود را مریض فرض نکردی؟!
این چگونه رفتاری است؟

در دعا های ماه رمضان پیامبر دعا می فرمایند که:»اللهم اشف کل مریض»خدایا همه مریضان را شفا ده دوستی می گفت :»این دعایی نشدنی و آرمان گرایانه است و همه می دانیم چنین چیزی ممکن نیست.»خیلی دراین باره فکر کردم به این نتیجه رسیدم که خدای بی منتها با رساندن بشر به علاج و یافتن داروی بیماری های لاعلاج در حقیقت همه مریضان را شفا بخشیده. مثلا امروزه دیگر کسی از سل وبا و کزاز نمی میرد و می توان همه این مرضان را با داروهای یافته شده شفا و سلامت بخشید. این بخشی از شفا دادن های الهی است .اما همه مریضان شفا یابند! خیر این ممکن نیست این دروازه مرگ است که آن را چاره ای نیست اما تعداد مریضان تعداد مرض ها و علاج آن ها و کشنده بودن آنها مهم است که باید دوا شوند.

به هر شکل مرگ پایان مختوم و محتوم همه جانداران است که باید از آن گیت عبور کرد و پا در مرحله بعدی گذارد.مرحله ای که مومن دارد و منکر.در هر صورت به یاد بیماران بودن و به یاد مرگ بودن و رفتگان را در نظر داشتن و با این خاطر زندگی کردن بی ضرر که نیست هیچ مفید و موثر هم هست.

سپتامبر 11, 2011

کی…تو…!

Filed under: فرهنگ,متفرقه,اجتماعی — جهانگرد @ 3:05 ب.ظ.

به نام خدا
قابل توجه خوانندگان: این نوشته با بدترین و رکیک ترین الفاظ همراه است که لازمه نگاشتن این خطوط استخدام آن کلمات است .

همسایه دعوا می کند. کلاً در محله ما دعوا می کنند. دعوا به معنای واقعی کلمه. حنجره می گذارند، تارهای صوتی پاره می کنند، نعرۀ مردانه! یا بهتر است بگویم نَرانه یا حتی مستانه می زنند دعوا سر هر چه که باشد. جدی است .
.دعوای جدی را من دعوایی تلقی می کنم که اوج خشم، نفرت و کینه را در خود داشته باشد و منتج به یک تراژدی کلامی، یا خدای نخواسته جانی گردد.
.به هر حال دارند دعوا می کنند و همه مولفه های دعوا از منظر من، متاسفانه موجود است نعره ای که تاریکی یازده شب مرا دریده! گوش را بر بالش می فشارم تا صدای فحش و دویدن .و پرتاب شدن افراد را کمتر بشنوم
چند بار وسوسه می شوم جلوی پنجره بیایم! اما می گویم :»نه به تو چه مربوط» راست گفت آن عزیز که:» اگر کاری ازت ساخته است برو جلو و الا فلا!»
خوابیدم اما گوش هایم می شنود. صدای فحش ها یکی نعره می زند: «کس کش» یکی دیگر می گوید:»خوارتو می گام» یکی از ایشان از خانه خارج می شود. توسط افرادی که شاهد دعوایند و از خود خانه محسوب می شوند و اکنون نقش اطفاء حریق درگیری را بر عهده دارند از خانه بیرون می شود. در کوچه ای که با کور سوی چراغ های تیر چراغ برق از ظلمت کامل نجات یافته فریاد می زند:» کیونی دیوث »
و از داخل خانه صدای طرف مقابل به کیرم تو دهنت ؛کیرم تو کیونت بلند می شود.

تمام این ماجرا را نگاشتم تا بگویم حقیقتاً تا به حال توجه کرده اید که وقتی مذکری خشمگین می شود و کار به فریاد و نعره که نمایان گر عریان خشونت کلامی است می رسد، چرا از آلت نرینگی به عنوان حربه و یا به عنوان تفاخر و سلاح استفاده می کند؟!
چرا زیباترین، عاطفی ترین و خصوصی ترین بخش زندگی که هم آغوشی و هم بستری، زناشویی است را در خیابان با نفرت بیان می کند؟ آن هم به نیت تجاوز و شکستن فرد مقابل؟!

آیا این فرد را می شود انسان نامید؟!
من این مفهوم را نمی فهمم که انسان با یکی از اعضاء بدنش بخواهد فردی را تهدید کند! در حالی که تا اسم عضو مزبور و نوع تهدید را به میان می آورد موجی از انزجار، فضا را پر می کند.موجی از نفریت و کراهت نسبت به خود این شخص؛ نسبت به کلامش، نسبت به الفاظش و وعده های پلید و تو خالی و نشدنی اش .

باز شاهد خرد شدن و نادیده گرفتن انسانیت زن هستیم. آن که اینجا به اصطلاح مورد هتک حرمت واقع می شود زن است.
کدامین زن؟مادر،خواهر،همسر و دختر کسی که مورد اهانت واقع شده؟!نه. نمی شود به راحتی گفت که یکی از این زنان مورد هتک واقع شده اند! چرا که اینها یک مشت اراجیف آلوده، از زبانی که خود عین نجاست است، تهمت وار به زنان مذکور نسبت داده شدهفقط همین.
از جهتی فردی که این همه فحش و ناسزا را می شنود. نسبت به حرمت مادرش و همسرش و… احساس حقارت می کند. گرچه به نظر شخصی بنده هیچ جوابی بهتر از عبور و نگاه عاقل اندر سفیه به این سفیه مشهود؛ نمی تواند حق مطلب را ادا کند.شاید دیگرانی باشند که بگویند تا خون هتاک را سفاکانه نریزم قلبم! آرام نخواهد شد! و جراحت زبان این بی شرم التیام نخواهد یافت !
اما من این را جواب نمی دانم و این پاسخ را غیرت و همیت نمی نامم.
به هر حال شب را با این افکار و شرم از تجسم خود به جای آن فرد عصبانی به سر می برم و خواب این مسکن بی بدیل داروی روح خسته ام می شود

سپتامبر 1, 2011

انسانی که محور است.

Filed under: اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 12:52 ب.ظ.

به نام خدا

برای رفتن به مسجد باید از کوچه مادر بزرگ مرحومم گذر کنم. کویی که دیگر هیچ کس را در آن ندارم؛باید سیر کنم علاوه بر اینکه در آن کوچه به یاد مادربزرگ و پدر بزرگم می افتم و برای شان …به یاد یک خانم پیر و چاق می افتم او که هنوز یک سال نشده که نشستن بر روی پله کوتاه جلوی در خانه اش را ،ترک گفته و خفتن در گور را جایگزین آن نموده است. دلم برای آن خانم ترک زبان تنگ شده فارسی را با لهجه ترکی حرف می زد و مردم دار بود و مجلسی گرم داشت. چرا که سه یا چهار پیرزن دور او را می گرفتند و در پیاده روی کوچه همه با هم می نشستند و به گپ و گفت مشغول می شدند. سبزی فروش که با وانت بار سبزی می آورد به شکل پیش فرض می دانست باید جلوی این خانه ترمز کند و اجناسش را بفروشد.

بارها دیده بودم که سبزی را می خریدند و همه با هم پاک می کردند و صاحب سبزی، سبزی ها را می برد و این خانم چاق که گویا پا درد هم داشت ساقه ها و ریشه ها را در پلاستیک می چپاند و در میان زباله ها می گذارد. همیشه این بساط به راه بود همیشه با او و دو نفر دیگر از آنها سلام و علیکی می کردم و پاسخ می شنیدم و علاوه بر جواب سلام، عصر بخیر و شب بخیری به من می گفت .دو سه روزی او را ندیدم شنیدم او در بیمارستان است. شنیدم پسرش با او قهر بود در خانه قدیمی اش مستاجرانی از جوانان داشت که برای خرید کمک می کردند به هر حال چند روز گذست و دم خانه دیدم نوشته «سیده بیگم هاشمی» بله اعلامیه آن پیرزن بود. تازه شناختم نامش و نسبش چه بوده. نه برای نام و نسبش بلکه به خاطر وجودش که الان نیست غمگین ام. هر گاه راهم به آن سو می افتد غمگین می شوم.

من از بچگی در مسجد رفت و آمد داشتم و همیشه هم تنها یک نمازگزار بودم. اما همه را نگاه می کردم در کار دیگران خیره می ماندم. هیچگاه نام کسی را نمی پرسیدم. نام برایم مهم نبود. بارها نام افراد را بعد از مرگشان فهمیدم. اما همیشه با مردم سلام و احوالپرسی داشته ام. این است که…هنوز آقا عزیز و آقای لطیفی و پیرزن غوز داری که «غوزیه» معرف اسمش بود، را در خاطر دارم. سید ممد اعرابی و بسیارانی که یادشان می افتم و نبودشان را نمی فهمم و غم نبودشان را تحمل می کنم و سر تکان می دهم. این نوشته خاطرات من است نه رفتار شناسی من…

قسمتی از خاطرات من مرده اند و از چشمم مخفی مانده اند و افسوس شان را می خورم . انسان باید در روابط انسانی محور باشد. تا این حرف گفته می شود تصور می شود خدا مورد ظلم قرار گرفته! نه. تنها باید با انسان با احترام انسانی، با اخلاق انسانی، با رفتار انسانی و حتی احساسات انسانی بر خورد کرد. سعی در انجام این امر دارم اما نمی دانم چه مقدار توفیق یارم خواهد شد .

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.