جهانگرد

مه 24, 2011

دوستت دارم اما زندگی مشکلات دارد!

Filed under: فیلم,فرهنگ,متفرقه,کتاب,اجتماعی — جهانگرد @ 1:03 ب.ظ.

به نام خدا

پسرک داشت سررسیدهایی را که پر از دست نوشته هایش بود وارسی می کرد. دو، سه سررسید را روی میز مقابلش گذارده بود و یکی را در دست داشت. پدر وارد اتاق شد، چشمهایشان به هم دوخته شد. همین گونه که چشمان پدر براق تر می شدف چشمان پسر از هراس مملو تر می شد. وقتی به میز رسید سررسید پر از کلمه را با نگاهی گذرا از دست پسر گرفت، چند ورق زد و مطمئن شد آنچه را می خواسته یافته! آن را بست و بر سر پسر کوبید. بلافاصله گفت: «به جای سیاه کردن این کاغذ ها برو یک کار یاد بگیر تا وقتی من مُردم به چه کنم چه کنم نیفتی»

پسر داشت در خیابان می رفت با دختر مورد علاقه اش قرار گذاشته بودند به بوستان خلوت و دنجی رسیدند در حالی که گفتگو می کردند. گذشته و آینده و حال شان را در یک جمله جمع می کردند ؛پدر سر رسید و باز نگاه ها آغاز شد. پسر با احترام برخواست و به پدرش سلام کرد و دختر را به پدر معرفی کرد. پدر با دخترک خوش و بشی کرد و حرفش را فرو خورد. اما هم پسر فهمید او چه می گوید، هم پدر با چشمانش حرفهایش را زد.

پسر با دختر مورد علاقه اش در ادامه صحبت هایشان به فردا و فرداها می نگریستند اما هرچه چرتکه انداختند محاسبه شان جور در نمی آمد. نمی شد زندگی شان را بر پایه داشته ها بنامی نمودند و داشته هایشان کمتر از بنای یک زندگی دونفره بود .پسر گاه با خود می گفت کاش قبل از اینکه به نقطه صفر برسد والدینش او را برای چنین روزی آماده می ساختند اما خود می دانست این کاش ها اساساً لحظه ها را تلخ می سازد.

پسر دانسته بود که عشق و فقر جمع نشدنی اند. او فهمیده بود که هنر و زندگی مادی جمع نشدنی اند. و در یافته بود اجتماع به کارگر نیاز دارد و اگر کارگر می بود دختر موردعلاقه اش به او نمی اندیشید.

او می دانست که با عشق و با دانشِ او ،نان سنگکی هم به او نمی دهند اما توجیه نشده بود که باید برای یافتن سنگک پشت و رو خشخاشِ دو آتشه باید از کله سحر تا بوق سگ بدود.
عملا می فهمید که باید بدود و این مطلب را زندگی عملا به وی تنقیه کرده بود.

رمان خلاقانه و مشهور هنری مورژه نویسنده ی قرن نوزدهمی و پرکار اهل فرانسه ، به نام «صحنه هایی از زندگی » طی سالهای 1847تا 1849 به بازار نشر راه یافت و مورد توجه علاقمندان قرار گرفت

در اینجا در مورد این رمان و …بیشتر بخوانید
که بر اساس آن آکی کوریسماکی فیلم «زندگی کولی وار» را ساخت که امروز به تماشایشش نشستم من نسبت به فیلم راضی بودم چون حال و هوای کارهای کوریسماکی را می پسندم امید دارم فیلمی که در جشنواره کن 2011 به نمایش در آورد را ببینم

مه 18, 2011

The Passion of Anna

Filed under: فلسفی,فیلم,فرهنگ,هنر — جهانگرد @ 12:49 ب.ظ.

به نام خدا

انسان متشکل از حیوانیت و سنسوری مترقی به نام عقلانیت است حیوانیت در وجود انسان ابزار عقل است و این ابزار بسیار مهم و کلیدی است.عقل اگر حیوانیت را به دست گیرد و کارگردانی کند ترقی حاصل خواهد شد وشاکله انسانیت شکل می گیرد.و اگر این مهم حاصل نشد انسان نهایتاً حیوان باقی می ماند. فاجعه جایی است که عقل به شکل منفی و سلبی جسم را هدایت کند این آن زمانی است که انسان از حیوان پست تر می شود.

اما مگر می شود بعد حیوانی انسان را زیرپا گذارد و نادیده انگاشت؟
اگر چنین حادثه ای رخ دهد، در این صورت انسان منزوی،راکد و گاه دارای امراض روحی می گردد و نهایتا ضرر به خود و اجتماعش می رساند.به شرط آنکه نا دیده انگاشتن جسم و حوائج حیوانی جایی برای او در اجتماع گذارده باشد!

انسان موجودی کاملا پیچیده و ناشناخته است هر سری را قدیمیان دارای عقلی می دانستند و این به معنی عدم تشابه حتی دو نفراز ابناء بشر است.تفاوتی عمیق و اساسی که هیچ کس را یارای شناخت آن نیست .

انسان ها باید اجتماعی باشند زیرا اصل در زندگی انسان مبتنی بر زندگی جمعی است مثل زنبور و مورچه مثل حتی پنگوئن ها . این نشانگر این مهم است که اگر کناره گرفت، دارای مشکل یا دست کم خلاف جهت واقعی زندگی انسانی قدم برداشته باید مورد توجه قرار گیرد شاید که او دست به رفتاری خطرناک یا مشغول افکاری غیر قابل قبول شود .غیر قابل قبول بودن را جامعه و عرف تعیین می کنند به این شکل که گاهی فکر و ایده ای متضاد با خرد جمعی می شود و یا حتی متضاد با منافع شخصی فرد.
من نمی توانم تصمیم یک فرد برای مرگ را که امروزه رنگ و لعاب ادبی اش می دهند تا از هولناکی اش بکاهند قبول کنم. خود کشی را گرچه “مرگ خود خواسته” بنامیم از زشتی آن کاسته نمی شود و انسان هایی که چنین رفتار پرخطری را از خود بروز دهند حتما در مورد اجرای این حادثه یک کلنجار فکری و یک دوره بحران ذخیره داشته اند و با فکر این کار را کرده اند. آن روز را که این اشخاصی چنین فکر! یا بهتر است بگویم “ چنین ضد فکر”می کردند اطرافیان چه می کردند؟!

فیلم “مصائب آنا”از اینگمار برگمان را دیدم. تنها بگویم که در یکی از صحنه ها “فن سیدو” و “لیو اولمان”در یک نور پردازی استادانه مقابل تلویزیون نشسته اند و به تماشای آن مشغول اند. دوجفت چشم را می بینیم که به تلویزیون زل زده اند و ما شاهد چشمانی هستیم که در رنگ به دریا پهلو میزنند و از شفافیت و زلالی نیز دریا را سرمشق نموده اند.
.جایی دیگرگفته بودم چشم ها دروغ نمی گویند. چشم ها راست گویند اما الان می گویم چشمان صادق گرچه دروغ نمی گویند اما تمام واقعیت را هم نمی گویند. سفره دل پیچیده تراز آن است که بشود با صداقت چشم همه نهان خانه اش را به تماشا گذارد چشم ها گاهی تیتر وار از نغمه های غم انگیز دل ها خبر می دهند همین .

اگر نغمه ای را شنیدیم و بی صدا نشستیم و دست بر دست گذاردیم مسئولیم، مسئول.
بار سنگینی را نیز برعهده مان گذارده شده که باید به آن متوجه بود. و نمی توان انکار کرد .
انسان درگیر است. درگیر زندگی و زندگی مشغول است. مشغول خرد کردن استخوان های انسان. نباید این مهم را فراموش کرد و نباید از این مهلکه گریخت.

مه 17, 2011

The Match Factory Girl

Filed under: فیلم,فرهنگ,اجتماعی — جهانگرد @ 12:08 ب.ظ.

به نام خدا

«دختر کارخانه کبریت سازی» از دیگر فیلم های آکی کوریسماکی کارگردان فنلاندی بقه ماجرا را در دایرکتری بزرگ فیلم دنبال کنید.

“ دخترک کبریت فروش” نوشته و مخلوق هانس کریستیان اندرسون است که به شکلی اغراق آمیز رنج و اندوه و مرگ یک دختر را به نمایش می گذارد. من هیچ گاه درک نکردم این روضه خوانی آشکار و بی پرده چرا باید برای بچه های کوچک ترتیب داده شود. شاید برای اینکه روح کودکانه و شکل نگرفته بچه ها را با خشونت و نابرابری و تبعیض،بالاخره باید آشنا کرد؟!!
نمی دانم و نمی توانم این مسئله را راحت درک کنم. که چرا باید خشونت به شکلی دزدانه و خزنده در وجود انسان رسوخ نماید؟!

می دانم. صبر کنید، می دانم. لازم نیست موعظه کنید. می دانم خیلی ایده آلیستی صحبت می کنم. می فهمم. اماسئوال اینجاست که چون ایده آل گرایی بد است باید به واقعیات زشت تن در داد؟!

کافی است من معتقدم بشر باید به این حقیقت پی ببرد که باید مثل آدم زندگی کند. باید تفاوت هایی را که به موجب حیازت عقل درضمیر خود دارد ،به نمایش بگذارد. تفاوت هایش با حیوان. بشر باید نشان دهد که روح است و نه جسم. نشان دهد که صاحب اختیار است و سازندگی از او بر می آید. اصلا چرا این انسان در مورد دنیای غیر انسانی، ایستایی از خود نشان نمی دهد؟! به عنوان مثال چرا انسان با خود نگفت با کشف آتش و ساخت چرخ دست از کوشش بکشیم و پیشروی به ضرر است ؟! چرا ما هنوز برای دست یافتن به علوم مختلف بیشتر و بیشتر جلو می رویم، اما در زمینه های اخلاق و انسانیت حرکت مان قهقرایی است ؟!!

فیلم کوریسماکی مبنایش همان داستان هانس کریستیان اندرسون است. زندگی فلاکت بار ،رنج روح و روان و خدشه های عمیق بر روح دختری بی پناه و گرفتار. معتقدم قصه، داستانی فمینیستی نیست، که سوگنامه زنانه باشد. فکر می کنم ،”دختر” به عنوان نماد ضعف به نمایش در آمده همان طور که ماجرای کوزت و تناردیه ها می نمودند. نماد و سمبل ضعف در انسان زن است و اگر دختر که چه بهتر. شاید فمینیست ها نپسندند و با ماجراجویی ها و چنگ و دندان برای یافتن مرتبه ای بالا حرفم را نقض کنند و اکنون هزاران مثال بیاورند که هزار مرد جنگی حریف یک تن از آن زنان موفق نباشد. اما این یک جزء است و تاریخ بشری نشان داده که زن موجود ضعیفی بوده و مورد تجاوزات روحی ،جسمی وحقوقی بسیاری قرار گرفته است.

من خود یکی از طرفداران حقوق زنان ام که در این باره این چنین معتقدم که” مظلوم ترین موجودات زن است حتی اگر بر بلندای تاریخ بایستد.” اما باید خوب دقت کنیم و برای “کوریسماکی” و “اندرسون” که رنج بشر بی خانمان را به تصویر کشیده اند محترمانه سکوت نماییم .
هر چه بیشتر به سمت سینمای اسکاندیناوی و نوردیک مایل می شوم ؛هرچه بیشتر به فرهنگ شمال اروپا نظر می افکنم شیفته تر و دلباخته تر می گردم. شاید جغرافیای منطقه، شاید فضای منطقه، شاید مردم و … باعث پدیدار شدن این اندیشه ها شده باشند .

به هر حال فرهنگ و هنر والایی در آن سرزمین ها یافت می شود.

مه 16, 2011

secance from marriage

Filed under: فیلم,فرهنگ,متفرقه — جهانگرد @ 1:34 ب.ظ.

به نام خدا
بعد از مدت زمانی تنبلی «صحنه هایی از زناشویی» ساخته برگمان را دیدم فیلم تشکیل شده از بیش از دو ساعت و چهل دقیقه زمان همراه با تصاویر ثابت و بسته با دیالوگ های سرد و گاه خسته کننده می باشد. فیلم برایم تا حدی ملال آور بود اما محتوای غنی این فیلم بر ساکن بودنش می چربد.

فیلم روابط زنان و همرسران شان را بررسی می کند. تقریبا می توان گفت که دو بازیگر بیشتر ندارد یعنی «لیو اولمان» و «ارلاند یوسفسن» که به نظر من هر دو بهترین بازی را ارائه داده بودند.

فیلم به لایه های زیرین روابط همسران می پردازد و در بسیاری از مسائل فرهنگ ایرانی با فرهنگ سوئدی در این زمینه متفاوت است. اما اگر فرهنگ و دین را کنار بگذاریم و انسان را معیار قرار دهیم متوجه می شویم که این مشکلات و چالش ها در روابط فیما بین زوجین طبیعی است و این را شاید بشود به عنوان، طبیعت انسانی که ادعای کمال ندارد بشماریم.

فیلم روابط خوب و مستحکم را نشان می دهد که اتفاقا در درجه بحران قرار دارند و حتی رابطه زوجین از سمتی کاملا پوسیده و فرو پاشیده و از سمتی پر زرق و برق و پرطمطراق است. گاهی یکی از طرفین خود نمی داند که کوس رسوایی رابطه شان گوش آسمان ها را کر نموده و بالعکس در توهم عشق غافلانه و سرخوشانه جولان می دهد.

انسان ها در تمام دوره زندگی زناشویی پستی و بلندی های عجیب و باور نکردنی دارند، که اگر فرو خورده شوند در این صورت منبع و منشأ مشکلات فراوانی خواهند شد. فیلم کاملا برگمانی است و موشکافانه به کنکاش در سوراخ سمبه های یک رابطه دو جانبه می پردازد و هویدا می سازد که دو انسان تکامل نیافته در راه تکامل یافتن چگونه به سنگلاخ بر می خورد.

یافتن مشکلات قدم اول در راه بهبودی است که گاه دیده می شود ما عادت کرده ایم که از شناختن مشکل و از یافتن دلایل آن طفره برویم، تا آبرو داری کرده باشیم یا هر چیز دیگری؛نهایتاً این پرده پوشی ها بر اتفاقات درون زندگی کابوس زندگی ها را تشکیل می دهند.

مه 9, 2011

دردسر مشق شب

Filed under: فیلم,فرهنگ,هنر — جهانگرد @ 6:27 ب.ظ.

به نام خدا

مشق شب را دیده بودم.چنان سرمست و سردماغ شدم که نگو موضوع ،ساختار،فضا،و محتوای فیلم مرا دیوانه کرده بود.همه ،اینها یک طرف فضای برنامه های تلویزیونی دهه شصت،دهۀخردسالی ام که یک جوِ نوستالژیک قوی ایجاد می کرد سوی دیگر.

به دنبال این فیلم در به در آواره و پرسان و جویا شدم اما هرچه جستم کمتر یافتم. تا اینکه پسر عمو گفت: می آورم . 2 نیمه شب پیام کوتاه داد:» فیلم رسید!»
صبح شد منتظر ماندم ظهر تماس گرفت. که نهایتا تا 6 عصر می آورم و به دستت می رسانم.
اندکی به ساعت معهود تماس گرفت در بیمارستانم ! به دلیل عجله با موتور درباران تصادف کرده ام و پایم آسیب دبده اما می آورم. گفتم:»باشد.»چه می شد بگویم.باید صبر می کردم. باز مجددا تماس گرفت که نمی توانم بیایم باید به خانه بروم.جز موافقت با حرفش، هرچه می کردم ،،عین بی رحمی ،ظلم ،خود خواهی و بی اخلاقی بود گذشته از این دلم هم نمی آمد که در این گیر و دارِ دردِ خویشم ،به فکر خویشتن باشم .

فردای آن روز باید از پسر عموی آسیب دیده احوال پرسی کنم چرا که بنا بود به دکتر برود و نظر اصلی را دریافت کند. به او زنگ زدم در خانه با پایی در آتل بستری است. آسیب چندان جدی نبوده و نیاز به استراحت دارد خدا را شکر.

ظهر شد برادرم آمد در کامپیوترش گنجینه ای از فیلم های ناب دارد. خواستم فیلمی بگیرم و ببینم که گفت:» کارت گرافیک کامپیوترش سوخته!» این دومین حادثه در راستای فیلم خواهی من بود.الان که این خطوط را نقاشی می کنم به فکر موقعی هستم که فیلم کیارستمی را در دست می گیرم.
آیا اتفاق سومی هم در «مشق شب» پر درد سر مستور است؟!!

پناه بر خدا

مه 3, 2011

عشق و نفرت

Filed under: فیلم,فرهنگ,هنر — جهانگرد @ 3:31 ب.ظ.

به نام خدا

انسانی که در زندان است و بی خبر از دنیای بیرون، وقتی آزاد شد و تنفس را چشید؛ زندان برایش تلخ می شود و خاطره زندان را هم نمی تواند به یاد بیاورد. این در مورد بچه هایی که در زندان متولد می شوند و مجبور می شوند در زندان زندگی کنند صدق می کند. فرض کنید بچه ای تا بیست و دو سالگی همراه مادرش در زندان باشد. او درباره زندگی خارج از زندان نا آگاه است و بدیهیات را هم نمی تواند تحمل و یا درک کند. اما کسی که کمی خارج از زندان را چشیده اما مدت بیشتری از عمرش را در زندان گذرانده ابدا نمی تواند با خیال راحت در زندان زندگی کند!
او همیشه آرزوی خروج از بند را دارد او قید را بر دست و پا می فهمد و نمی تواند دنیای آزاد را نادیده بگیرد.
کسی که عشق را درک نکرده و عاشق نبوده با دورنمایی که از عشق می شنیده زندگی می کرده و شاید حتی خندۀ تمسخر آمیزی به عشق و دوست داشتن هم، زده باشد.نمی تواند قسمت مهمی از زندگی بشری را لمس نماید. اما کسی که معنی عشق را چشیده هیچ گاه بی عشق نمی تواند زندگی کند.
بازی عشق و زندگی بازی غریبی است که بندها می گسلدبرای رسیدن به مطلوب.
ناشدنی هایی را عشق میسر می سازد که دور ترین مکانت را در ذهن عاشق قبل از دوستی داشته. عشق ما ورای مذهب ،جامعه، قوانین و همه عادات و رسوم انسانی است. عشق تنها به خواست و علاقه انسان و به تمایل آدمی بر می گردد. تاثیرات عشق در روح انسان بیش از جسم است که فارغ از نوع تاثیر، نفس موثر بودن عشق انکار ناکردنی است.
وقتی به عزیزی که هوادار»لومت» کارگردان فقید آمریکایی بود، مرگ سیدنی لومت را تسلیت گفتم گفت:» خدا کیم کی دوک را زنده بدارد.»
درهمین زمینه فیلمی از «دوک» تماشا کردم که حقیقتاً شعر عشق و مسیر سنگلاخش بود به دیدنش می ارزد از دست ندهید.

خلاص!

مه 1, 2011

عشق و مشکلات!

Filed under: فیلم,فرهنگ — جهانگرد @ 5:57 ب.ظ.

به نام خدا
بعضی غم ها و دردها در طول زندگی انسان را به مهاجرت و یا به استقلال طلبی وا می دارد . شاید بهتر باشد بگویم انسان، استقلال از افراد خانواده یا استقلال از شرایط را راه حل مشکلات خود می پندارد .
گرچه چنین چیزی را نمی توان انکار نمود که استقلال باعث ترمیم روابط و یا بدست آمدن مواهب می شود. این اثر خواه ناخواه این پدیده است. اما نباید نادیده گرفت که دنیای فردای استقلال دنیایی شسته و رفته نیست. بی راه نگفته اند که هرکجا بروی آسمان همین رنگ است.

برای من که یکی از طرفداران پر و پا قرص «اینــگــمار بــرگــمـان» هستم دیدن فیلم «مونیکای» وی که 1953 ساخته شده. ولو بدون زیر نویس فارسی و با زیر نویس انگلیسی و درک بسته شکسته فیلم غنیمتی است بزرگ.
موقعیتی برای باز خوانی روابط انسانی. درد های زندگی ،عشق و روزگار پس از عشق. این فیلم او را نیز نوشیدم و با زبان مزه مزه کردم. حتی اگر خود برگمان آن را اثری نه چندان قوی بداند.

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.