جهانگرد

نوامبر 2, 2010

صبح بخیر ایران

Filed under: متفرقه,اجتماعی — جهانگرد @ 12:15 ب.ظ.

به نام خدا

صبح بیدار می شدیم. خسته، کوفته و خراب. صورت می شستیم -که از پروسه درد آورش نمی نویسم که خودش روضه شهدای کربلاست بهتره کام تان را تلخ نکنم- می آمدیم می نشستیم به خوردن صبحانه؛ شکر می ریختیم توی چایی و دِ هم بزن.
تلخ گوشت بودیم. چون دلخوشی نداشتیم. باید برویم مدرسه. می دانید مدرسه چه هست؟!! شکنجه گاه ابدی من !
هنوز وقتی می خوابم 50درصد احتمال داره خواب کلاس، معلم، امتحان، درس جواب دادن، کَل کَل و… را ببینم. خوابی مرتبط با مشکلات مدرسه! آن وقت نگویم شکنجه گاه؟!! باید بگویم دیگر.
در طول صبحانه صحبت نمی کردیم. شش و نیم یا شش و ربع صبح زمستانی، برنامه «صبح بخیر ایران» شبکه یک سیما که آن روزها رسماً مال جمهوری اسلامی بود و مفهوم عوام فریبانه ای به نام «رسانه ملی» را یادنگرفته بود.کارتون پخش می کرد. اکثراً تام و جری ،اکثراً هم تکراری و یا کایوت و رُدرانر که طبیعی است که قید تکراری بودن هم قید لاینفکش بود. بعد از کارتون که گرچه تکراری بود جو ذهنی را کمی عوض می کرد. یک نماهنگ کودکانه برای کودک و نوجوان به عنوان آموزش پخش می کرد. مثلا در زمینه بهداشت که این قسمت مراد من است در این نوشته.
در مورد بهداشت دهان و دندان.

یک پسره هی شیرینی، شکلات، روی هم، روی هم می تپاند در دهانش؛آن هم به شکل عصبی و باور نکردنی. مثل قحطی زدۀ، وحشی آن هم نه از جنس آدمیزادِ مدرن، که از جنس وندال ها.
بعد دندان درد می گرفت و شعر می خواند که:

آی آی آی دندونم
آتیش گرفته کیونم
چی کار کنم خدایا.

در این هنگام یک عدد مسواک جوابش را چنین می داد:

دردتو من می دونم .

پسرک دردمند می پرسید:

کی هستی تو؟

جواب می شنید:

مسواکم
خوب و تمیز و پاکم
برای کرم دندون
دشمن سینه چاکم.

جالب برای من در آن دوران شخصیت مسواک بود و گریمش. یک عدد مسواک سبز. رنگ را که ایستاده و عمودی نگه دارید به دست عروسک گردان داده بودند. برایش عینکی گرد درست گرده بودند و پایین برس های مسواک را کمی آشفته کرده بودند که به صورت ریش انبوه و سفید در آمده بود؛ که من هروقت او را می دیدم یاد آیةالله امامی کاشانی امام جمعه تهران می افتادم. باور کنید این عین حقیقت است نه از باب تحقیر است نه از باب تمسخر. می افتادم. یاد ایشان می افتادم. با آن عینک و گریم مسواک شبیه این بنده خدا شده بود چه می شود کرد.

بعد از این برنامه مجری مسخره برنامه یا «نظام اسلامی» بود یا «واحدی» یا دوسه نفر دیگر که دو نفری که اسم بردم اکثر اوقات بودند می آمدند. نظام اسلاامی می گفت:» خب بچه های خوب و گل های نوشکفته، امید های آینده، سجاده نشین های کوی عشق و راستی در کلاس های درسِ کشکی و دوغی و ماستی… » آن قدر بی محتوا بود که اواخر لیوان چایی احساس می کردم صبحانۀ سبک تر از حرفهای نظام اسلامی بر دلم سنگینی می کند و تهوع تمام وجودم را فرامی گرفت.
یا واحدی می آمد و گویا ترقه در فلان جایش باشد می پرید این طرف صحنه؛ می پرید آن طرف و حتی می توانست دکور مِکور را نابود کند می گفت: «الهی قربان شما بچه های گوگولی مگولی بروم و…» از هرچی مرد بود بیزار می شدم و احساس حقارت و خجالت از رفتار این مردک که سال پدر بزرگم را داشت به من دست می داد.
بعد از تحمل همه این مزخرفات یا علی مدد بلند می شدیم و می پوشیدیم و روز علــــمـی! می آغازیدیم .

وودی آلن می گوید:
«ما آدم بزرگ ها خیلی ناشکریم؛چون شکر اینکه دیگر به مدرسه نمی رویم را به جا نمی آوریم.»

Advertisements

2 دیدگاه »

  1. بیکاری این برنامه ها رو اول صبحی نگاه میکنی؟ خیلی وقت بود ازتون خبری نداشتم البته کوتاهی از منه الانم که امدم عصبی هستی روحیه شرط لازمه زندگی است کمی بدور از این جماعت باش

    دیدگاه توسط ماری — نوامبر 29, 2010 @ 9:45 ب.ظ. | پاسخ

  2. واقعا وبلاگ جالب و پرمحتوایی دارید

    دیدگاه توسط شیما — فوریه 5, 2011 @ 7:37 ب.ظ. | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: