جهانگرد

اکتبر 30, 2010

دلم می خواهد سیگار بکشم !

Filed under: اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 8:24 ق.ظ.

به نام خدا

دلم می خواهد سیگار بکشم ؛یکی از اون ها رو با آب و تاب در حالی که در افکار خود غرقم از توی پاکت بیرون بیاورم. اون هم با سبک خاص؛این طور که در حالی که ذهنم مشغول ترتیب دادن یک لوکیشن و دکوربندی اون مکان هست با دو انگشت سبابه و وسطی که به یکدیگر چسبیده اندروی سطح بالای پاکت دو بار ضربه بزنم اون هم با دست راست. خب طبیعی است من چپ دست نیستم نیمکرۀ چپ مغزم کارها را فرمان می دهد پس عامل فرمان هایش خواه ناخواه دست راستم خواهد بود. و دست چپ پاکت را قدری محکم می گیرد که در اثر اصابت دو ضربه از دستم نیفتد،بلکه نزدیکترین سیگار به خروجی روی پاکت بیرون بجهد. بعد آن را بین دو انگشت سبابه و وسطی که این بار دیگر به هم نچسبیده اند گرفته و با دقت به میان دو لب بگذارم.مثل مادری که کودکش را سر راه جا می گذارد آن را میان دو لب رها کرده و به سراغ کار خودم یعنی یافتن کبریت بروم .
دلم میخواهد سیگار بکشم.اما نمی شود من خانواده ای سنتی با باور های فوق العاده سنتی دارم.باورهایی به شدت پایبند به ارزشهای نسل های قبل؛ که تخطی از آنها مجازات سنگینی به همراه دارد. نه، نه اینکه فکر کنید مرا به سلابه می کشند، شکنجه می کنند، خیر. بلکه با نگاه تحقیرم می کنند و طردم می کنند. این باعث زجر کُش شدن فرد می شود کار به جایی می رسد که آدم می خواهد فریاد بزند که یک نفر بیاید مرا کتک بزند،شکنجه کند،حبس کند،فحش دهد و بکشد. اما فقط نگاه .
دلم می خواهد سیگار بکشم.اماپدر من سیگاری نیست؛ اصلاً اگر کسی نزدیکش سیگار بکشد نفسش بند می آید، سرفه می کند ِاهن و اوهون می کند صداهایی مانند این. که خیلی هم مشکوک هستند از بینی اش خارج می کند.دست خودش نیست اگر کسی این را نداند به او که این صدا ها از بینی اش بیرون می آید شک می کند شاید فکر بدی هم درباره اش بکند.اگر کسی سیگار بکشد او از صد کیلومتری هم بوی آن را تشخیص می دهد این هم از شانس من است که پدرم با آن همه تفکر سنتی چنین مهارتی را دارد قابلیتی تقریباً منحصر به فرد.
دلم می خواهد سیگار بکشم. اما یکبار که گفتم:» بابا من سن و سالی ازم گذشته اگر بخواهم سیگار بکشم چرا باید جلوی مرا بگیرید؟!» سری تکان داد و با تعجب آمیخته به عصبانیت که سعی می کرد هیچکدام نمایان نشوند ابراز نارضایتی کرد و گفت: » خیلی ممنون ،خوشم باشه ما احترام ننه بابا رو داشتیم.»پشیمان شدم گرچه بر موضع ام پافشاری کردم؛عقاید و نگاه سنتی وابسته به متن ِدیکته شده اش را که ابداً هم قصد بازنگری در آنها را ندارد به چالش کشیدم اما پشیمان شدم فقط به خاطر او.
دلم می خواهد سیگار بکشم. و قتی آن را یافتم با آرامش و در سکوت همراه با غوغای ذهنیِ متضادِ هم، چوب کبریت را بیرون آورده و بر سطح زبر قوطی بکشم دوباره هُلِ بدهم دو بار، سه بار این عمل را تکرار کنم تا بگیرانمش.دلم می خواهد سیگار بکشم. همانگونه که وقتی در عراق دیدم نوجوان چهارده ساله عراقی سیگار به لب دستفروشی می کرد و ایرانیان سنتی که شاید خودشان هم برعکس پدر من مانند آن پسر سیگار می کشیدند -حالا چه تفاوت سه نخ در روز یا سیگار با سیگار روشن کنند؟- سیگار را از لب پسر بچه نوجوان می گرفتند و او را از این کار منع می کردند و او در جواب این کارِ قیم مابانه سیگار دیگری روشن می کرد. و مرا ذوق و شوق بی حد و حصری که قابل توصیف نیست فرامی گرفت.من عقیده دارم بعضی کارها به بعضی اشخاص می آید.مثلاً سیگار کشیدن را برازنده جوان یا میان سال می دانم و پیر ها حق ندارند سیگار بکشند.پیرمردی اگر سیگار کشید، هم خودش را و هم سیگار کشیدن را ضایع نموده. اما جوانی که سیگار را فاتحانه برلب می گذاردیا از روی عشق یا از فرط خشم یا از سر تفریح پک می زند زیبایی خلق می کند،حیات می آفریند.
دلم می خواهد سیگار بکشم.کبریت را به تُک سیگار نزدیک کنم به شعله و سیگار بنگرم طوری که چشمانم چپ شوندچشم ها را برای رهایی از چپولی بر هم گذارم و پک بزنم زمانی کمتر از یک ثانیه چشم بسته را بگشایم کبریت را محکم تکان دهم تا خاموش شود و با عجله در جاسیگار رهایش کنم تا زود با دو انگشت سبابه و میانی سیگار را چون مادری که فرزند گم شده اش را در پارک در آغوش می کشداز لب برچینم و با سوراخی که از گوشه لب های برهم گذارده ایجاد کرده ام فوت بکنم و قطاری از دود را در اتاق روانه ناکجا آباد سازم .
دلم می خواهد سیگار بکشم من و یک نخ سیگار قربانی سنتی شده ایم که دلیلی بر درستی آن نیست. دلم می خواهد وقتی دود را رها کردم لوکیشن افکارم منظم شده باشد و افکار شلوغی در حال رژه رفتن در آن مکان باشند و روح من در حال سان دیدن از آن ها در حال تکاندن خاکستر سیگار در جاسیگاری بلور.
دلم می خواهد سیگار بکشم. سیکار، سیگار، سیگار …
دکتر هم مرا از سیگار کشیدن منع کرده برای بیماری ام مضر است. دکتر خودش مزید بر علت است اغلب سنگ راه است با دستورات جا و بی جایش. درست است که سیگار مرا رنجور تر می کند اما دلم می خواهد سیگار بکشم.من یک روز باید خط شکنی کنم بت شکن بودن لذت بخش و مهمتر از آن رهایی بخش است شکست بت محصولی جز رسیدن به آزادی ندارد.آخر بت رامی شکنم. بت سنت، بت امر و نهی دکتر، بت حیا و ملاحظه کاری بی جا، بت حق کشی را می شکنم. دلم می خواهد سیگار بکشم…

Advertisements

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.