جهانگرد

مه 18, 2010

حق مسلم ما !

Filed under: Uncategorized,مناسبت,داستان خیلی کوتاه,سیاسی — جهانگرد @ 11:45 ق.ظ.

به نام خدا
خوب لله الحمد که ما الان پیروزمندیم. ما اکنون بر قلۀ افتخار تاریخ، آسمانِ جهان را ماتحت می دریم. چرا که ظفر با تمام اجزائش به ما رو کرده است.
ما طی روزهای گذشته در چارچوب G15 توانستیم معاهده ای را امضا کنیم که به راحتی می شود آن را دستاورد جشن های پی در پی هسته ای طی سالهای ریاست دردانۀ مام نظام دانست.

بچه های لوسی را به یاد می آورم که همه چیز همیشه باب میل شان بود و چون نازکش داشتند می نازیدند چرا که قدما گفته اند: «نازکش داری ناز کن نداری پایت را دراز کن» آن بیچارگان هم وقتی از مدرسه به خانه می آمدند و هوس چلو کباب سلطانی داشتند و ناگهان با دیگ اشکنۀ دست پخت ننه جان مواجه می شدند.
تو گویی آب سرد بر سرشان و بر آتش هوس شان ریخته باشی وا می رفتند. با خود اندیشه می کردند که چه کنیم تا چارۀ دردمان شود؟ بهانه جویی را یگانه راه می یافتند و غرولند می کردند که من نمی خورم، این جایش کج است و آنجایش راست. من اشکنه دوست ندارم اصلاً بویش حالم را به هم می زند. پدر مستبد خانواده که ابهت داشت یا اگر مستبد نبود اخمی پر حرارت برای این روزها در همیان مهر پدری اش کنار نهاده بود به میدان می آمد و دو چوب و یک آجر را در سینی برای بچۀ ننر می آورد تا هوی را از سرش بپراند. کودک ته تغاری خویش را دستور می داد که به رسم شرق دور با دو چوب غلو آمیز آجر را خرده خرده ببلعد. طفلک به این جای کار که می رسید ناتوانی خود و بزرگی و ناممکن بودن هوس را به یاد می آورد. عجز ولابه او را به فریاد و شیون می کشاند. باری دیری نمی گذشت که ساعتی بعد از وقت ناهار یعنی حدود دو و سه بعد از ظهر ننه جان به گرم کردن غذایی که می شد تازه تازه آن را با لذت خورد کمر می بست و غذای یک بار گرم شده را جلویش می گذاشت او هم با هزار دم تکاندن سعی می کرد رسوایی ساعت پیش را جبران کند.

چه می شود کرد؟ قصه، قصۀ بی تدبیری مدبران امر است. قصه، قصۀ نا کار آمدی بزرگان کوچک تر از هر کوچکی است ،که به هر مقام والایی که تخیل شود رسیده اند.

نتیجه را هم نباید بیش از این انتظار داشت.

Advertisements

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.