جهانگرد

آوریل 11, 2010

چشمۀ با کرگی

Filed under: فیلم,فرهنگ,مناسبت,هنر,سیاسی — جهانگرد @ 7:42 ق.ظ.

به نام خدا
فیلمی را قبلاً دیده بودم. در مورد آن وعده کرده بودم که مطلبی بنویسم اما ننوشتم آن هم از سر بد قولی که اعتراف می کنم بد کردم. ولی وعده ام را در ذهن با خود به این طرف وآن طرف می کشاندم. کار به امروز رسید ومجبور شدم بنویسم.

بنویسم از فیلمی که از اینگمار برگمان کبیر این نابغۀ غول پیکر سینمای جهان دیده ام.
بله من شیفتۀ این بزرگ مرد بی نظیر در عالم سینمایم. فیلمی که دیدم»The Virgin Spring» نام دارد که به فارسی چشمۀ باکرگی ترجمه شده ودر صفحۀ «imdb»به نام سوئدی اش معرفی شده این فیلم برایم بسیار تاثیر گذار بود. درنده خویی انسان وانتقام را در دو کلمه برگمان مورد باز خوانی قرار داده در فیلم به زیبایی این دو را در تقابل با ایمان ودین به تصویر می کشد وبیانی شیوا دارد.
اینکه داستان فیلم را لو ندهم برایم مهم است اما باید نظر شخصی ام را دربارۀ مطلب بیان کنم لذا این نارسایی قلم از اینجا نشأت می گیرد که عذر خواهم.
در فیلم نشان می دهد غریزه یا شهوتِ انسان، انسان را چطور کور می کند و نیزعشق ؛هر دو را وقتی به اوج برسند آن هم با قید افسار گسیخته آن وقت خواهیم دید که در برابر گرگ انسانی هستیم که …
دوستی در بلاگش به خوبی این فیلم و دیگر آثار برگمان را بررسی کرده که من بد نمی دانم از اینجا رصدش کنیم و به آن توجهی کنیم.

چندی قبل با عزیزی هم کلام بودم که بله بشر عجب بی تمدن وبربر بوده جوابی شنیدم که پرۀ غفلتم را درید به خود آمدم گفت:
«بوده؟هنوز هم!
از ده هزار سال تمدن بشر تنها دویست سال صلح بوده چطورمی گویی بوده؟ الان شرق وغرب کشور خودمان چه خبر است ؟!»
این مطلب را این فیلم برای بیننده تشریح می کند.
آری باید با دقت تر به اطراف نگریست. شخصیت های فیلم مذکورمتصف به صفاتی هستند که سازنده وپردازنده یک کاراکتر برای آنان است جالب این جاست که این اشخاص حالتِ سیال گونه ای دارند و در متن تاریخ می غلتند وهمیشه در صفحات تاریخ حضور داشته اند. تنها شاید انگیزه شان تغییر کند، اما خو و سرشتِ بد طینت شان محفوظ می ماند.
البته این بقا تاسف بار وغم انگیز است اگر بنا باشد شعار مرگ و آرزوی مرگ سر دهیم باید علیه این صفات کثیف سر دهیم باید علیه این شرارت های باطنی سر دهیم که این تظاهرات رادست کم من تا به حال شاهد نبوده ام. دلیلی که باعث شد این فیلم را واین وعدۀ خلف شده را امروز محقق کنم واین مطالب را بنگارم نامه «بهاره ای خزان شده» از سرزمین بلا دیدۀ ایران زمین است که سرگشاده خطاب به مردم و در نهایت جمله ای را برای سر افکندگی کسی که خود را نشانۀ بزرگ خداوند بر زمین می داند مرقوم داشته. من عین نامه را می آورم تا به اثبات برسانم که برگمان حرفی جهانی زده. برگمان مشت کثیف امیال انسانی را باز کرده. امروز در زندان های ج.ا.ایران فجایعی با توجیه حفظ اسلام و نظام رقم می خورد که جای تامل واندیشه دارد. هیهات که این توجیه منبع عقلانی ویا شرعی داشته باشد. تنها توجیه این زشتی ها قدرت طلبی وشهوت است که گاهی در منظر جنسی وگاه در منظر خشونت عریان خود نمایی می کند.

به متن نامۀ این قربانی توجه کنید :

«نام من بهار است، بهار است و از گل می نویسم ، اما گلهای پر پر. از سبزه می نوسم و از جوانه، اما جوانه های له شده، در زیر لگد مال نفرت، نفرت زشت خویان از زیبایی و از هر چه که زیباست، نفرت مزدوران از حق و حق خواهی و حق جویی. از نامرد می نویسم.
بیست و هشت ساله ام، نامم بهاره مقامی است و دیگر هیچ چیزی برایم باقی نمانده که بخواهم به امید آن نامم را پنهان کنم. همه آنهایی که روزی برایم مهم بودند را از دست داده ام، اقوام و دوستان، آشنا و همسایه، همکار و هم قطار ، همه و همه را از دست داده ام. همه چیزم را نامردان نامردانه ربودند، زندگیم را. حال که جلای وطن کرده ام، می خواهم برای یک بار هم که شده، دردم را با کسی قسمت کنم. از همه دوستان دیگری هم که سرنوشت دردناکی چون من داشته اند می خواهم که بنویسند. بنویسند که بر آنها چه گذشته. اگر هم از بیم جان یا آبرو نمی توانند اسمشان را بگویند، با اسم مستعار بنویسند. بنویسند تا تاریخ بداند که بر نسل ما چه گذشت، بر نسل غم. تا آیندگانی که در آزادی در ایران زندگی خواهند کرد بدانند که این آزادی به چه قیمتی به دست آمده، به بهای چه جانهای سوخته، چه امیدهای بر باد رفته، چه کمر های شکسته و زانوان خمیده.
کمر پدرم شکست وقتی فهمید. خرد شد. مادرم یک شبه انگار صد سال پیر شد. برادرم، برادرم که هنوز هم روی آنرا ندارم که به صورتش نگاه کنم، و او هم نگاهم نمیکند تا مرا بیش از این نیازارد. انگار مردیش را از او گرفتند وقتی فهمید. از مرد بودن خودش هم بیزار شد وقتی فهمید، که نامردهایی هستند که از مردی فقط نرینگی را دارند. ناموس و عنف و شرف و نجابت و عصمت و حیا برایشان بی معنیست. من معلم اول دبستان بودم، به غنچه های کشورم خواندن و نوشتن یاد می دادم، یاد می دادم “بابا آب داد”، “آن مرد می آید”، “آن مرد نان دارد”. مرد برایم آن نان آور مهربان بود. او که منتظر بودم بیاید. حال برایم چهره اش عوض شده، خشماگین و در هم کشیده از هوس کور، بوی تعفن عرقش یک لحظه هم از خاطرم نمیرود. همیشه ترسم از این است که بیاید، نیمه شبها با ترس آمدنش از خواب می پرم. …..
خانه مان در کارگر شمالی بود. با برادرم به سمت مسجد قبا رفته بودیم که دستگیرم کردند. زدند و بردند و داغان کردند، به قول حافظ همان طور که ترکان خوان یغما را. بعضی ها دستشان شکست، بعضی ها پایشان، بعضی ها کمرشان. بعضی ها هم مثل من روحشان، خرد و خمیر شد. له شدم. انگار انسان بودنم از من گرفته شد. بهار بودم، مرده ام حالا، شقایق له شده ام.
از کسانی که این نامه را می خوانند می خواهم، که اگر کسی را می شناسند که مثل من قربانی تجاوز نامردان شده، با او مهربانتر باشند، همدرد باشند. بدبختی من و امثال من این است که در فرهنگ ما تجاوز فقط ضربه به یک فرد نیست، به کل خانواده یا حتی خاندان اوست. فردی که قربانی تجاوز شده دردش با گذشت زمان التیام نمی پذیرد، بلکه با هر نگاه پدرش داغش تازه می شود، با هر قطره اشک مادرش، قلبش از نو میشکند. فامیل و دوست و همسایه که هیچ. همه با آدم قطع رابطه می کنند. خانه مان را مجبور شدیم مفت بفروشیم و برویم به کرج. اما آنجا هم دوام نیاوردیم. مأموران که سریع آدرس خانه جدیدمان را پیدا کردند. زیر نظرمان داشتند. می آمدند سر کو چه مان می ایستادند، پدرم که رد می شد پوزخند می زدند. همه چیز را گذاشتیم و جلای وطن کردیم. پدر و مادرم سر پیری آواره کمپ پناهندگی شده اند. به جرأت می توانم بگویم که درد فرهنگی پس از تجاوز بارها و بارها بدتر و شدید تر از درد جسمی آن بود. خیلی ها وقتی که در مورد تجاوز می شنوند می خندند، قسم به هر چه که برایتان عزیز است، خنده دار نیست. رنج و عذاب یک خانواده ساده، بی آبرو شدن یک دختر یا پسر جوان، هتک حرمت از عشق خنده دار نیست. آنها که تجاوز می کردند می خندیدند، سه نفر بودند. هر سه ریشو و کثیف، بد لهجه و بد دهن. به همه فامیلم فحش می دادند، با اینکه خودشان دیدند باکره ام به من تهمت فاحشگی زدند و مجبورم کردند زیرش را امضا کنم. دیگر خجالت نمی کشم که این را بگویم، برایم قبحش را از دست داده که هیچ به آن افتخار هم می کنم: گفتند جنده. گفتند جنده امضا کن. گفتم من معلمم. امضا نمی کنم. گفتند ما سه تا شاهد عادل داریم که دیده اند تو یک شب با سه نفر خوابیده ای. گفتم من هم بیش از سی تا شاهد دارم که معلمم، اگر حالا کارم به اینجا کشیده شده تقصیر شماست. پوزخند زدند که خب برایت بد نشد، از حالا به بعد درآمدت کلی بالا می رود. ناموس برایشان تا این حد بی معنا بود، نجابت تا این حد پوچ. ندیده بودند، نداشتند. همه زنها برایشان جنده بودند، زن که هیچ، به مرد ها هم رحم نمی کردند. انسان نبودند، در اثر کمبود و عقده، به جانوارن منحرفی تبدیل شده بودند که جز به کثافت کشیدن همه زیباییها کاری بلد نبودند. می بینم مردم گاهی به خواهر و مادر اینها فحش میدهند، این جانورانی که من دیدم به خواهر و مادر خودشان هم رحم نمی کنند، خدا به داد آن بیچارگان برسد که باید عمری را با این درنده خویان بدصفت سر کنند. دندانهای جلویم شکست، شانه ام از جا در رفت، زنانگی ام ویران شد. می دانم که دیگر هیچ گاه قادر نخواهم بود مردی را دوست بدارم، هیچ گاه نخواهم توانست با مردی صمیمی و نزدیک باشم و به او اعتماد کنم. می دانم که سرزمینم مردان غیور درد آشنا هم زیاد دارد، اما برای من دیگر مرد و نامرد یکی شده است. زندگیم دیگر به عنوان یک زن به پایان رسیده، انگار مرده متحرکی بیش نیستم. اما می نویسم، می نویسم تا زنده بودنم را پس بگیرم. …..
صدایشان را میشنیدم، در بند های مجاور، وقتی که مثل یک جسد بی جان و بی مصرف روی زمین افتاده بودم میشنیدم که نامردیشان را بارها به نمایش گذاشتند. از همه هم دردانم میخواهم که بنویسند، دردشان را هر جوری که می توانند فریاد بزنند، چون این از همان دردهاییست که به قول هدایت مثل خوره روح آدم را میخورد. بگذارید بیرون بیاید، بگذارید همه بدانند. بدانید که تنها نیستید، مثل من و شما بسیار است، ما همه در این درد شریکیم.
این زجر نامه طولانی تر از این هاست، اما برای حالا آن را با یک حرف به پایان میبرم، روی صحبتم با شخص آقای خامنه ایست: تو که خودت را پدر همه ملت میدانی، من دختر ایران زمین بودم، پسران تو به من تجاوز کردند. تقاص عصمت من را چه کسی خواهد پرداخت؟»

من به نوبۀ خود با تمام وجود اعلام می کنم که هیچ گاه به این زنِ پاک دامنِ ایرانی به چشم آنچه گرگان درنده خواستند نمی نگرم من او را جانبازی در راه وطن می دانم.
جانباز وشهید را سالیانِ سال این گرگ صفتان بی شرم ، برای رسیدن به امیال پلید خویش افسانه کردند، اما ما جانباز حقیقی را ارج می نهیم.
من این جرم بزرگ را متوجه جنایتکار به ظاهر متدینی می دانم که بوی تعفن عمل زشتش آسمانیان رامعذب ساخته.من ایشان را تفاله هایی ازاغراض سردمداران بی حیایشان می دانم این جرثومه های فساددر واقع وجود خارجی و حقیقتی عینی ندارند.بلکه اینها وهمِ زشتی هستند که در سرِبی فکرِ فرماندهان خود می لولند تا توسط این وهمِ خونین وتجاوزکارانه قدرت شان را حفظ کنند. و زود باشد که این وهم سرآید واین حرامیان را با بازخورد اعمال ننگین شان روبرو سازد.

Advertisements

۱ دیدگاه »

  1. دوستان وبلاگ خانم بهاره مقامی قربانی تجاوز در زندان را ببینید:
    baharehMaghami.blogspot.com

    دیدگاه توسط zaker — آوریل 11, 2010 @ 11:52 ب.ظ. | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: