جهانگرد

آوریل 29, 2010

روز معلم،روز کارگر

Filed under: Uncategorized,مناسبت,متفرقه,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 1:46 ب.ظ.

به نام خدا
11 و 12 اردیبهشت نزدیک است. اولی را در ایران «روز معلم» و دومی را در سراسر عالم «روز کارگر» می نامند.
کارگر نبوده و نیستم برای اینکه کارگر نیستم صد افسوس می خورم. معلم هم نبوده و نیستم اما گهگاهی آموزش هایی داده ام. اما برای اینکه معلم نیستم غمی هم ندارم، چرا که کار معلم را بس سخت تر از کار کارگران عزیز می دانم.
معلم را در سالیان سال همراه داشته ام و با آنها زندگی کرده ام. مثل همه کسانی که مدرسه و دانشگاه و مراکز آموزشی را تجربه کرده اند. الان دو سه سالی است که دیگر با هیچ معلمی سر و کار ندارم به اصطلاح بازنشسته شده ام یا شاید خود را بازنشست نموده ام. اما جالب این است که در هفته دو یا سه شب خواب معلم می بینم. خواب مقاطع مختلف درسی. با ایشان هنوز در حال اره دادن و تیشه گرفتن هستم؛ حقیقتاً عجیب است وحیرت آور .
در طول تحصیلم ممتاز نبودم، بی انضباط نبودم،بی ادب نبودم، شرور نبودم، البته در این فقره اخیر گهگاهی شرارت های مقطعی داشته ام آن هم نه به نسبت معلمین بلکه به نسبت بچه ها. این ها را گفتم تا بگویم پس چرا باید همیشه ایشان این قشر شریف را در خواب کابوس وار ببینم و صبح آن شب با نگرانی بیدار شوم؟
چرا باید از این خواب های پریشان به شکل رنج آور یاد کنم؟
چرا این خواب ها استرس روز مرا فراهم می کند؟

نه این طور ساده هم نیست. من در طول این سال ها با این قشر جامعه که مربی ،پدر ،راهنما و مغز متفکر جامعه اند بوده ام اما از ایشان ضرباتی خورده ام. نه از همه ایشان بلکه از خیلی از این بزرگواران. شاید ایشان هم مقصر اصلی نبوده اند. شاید سیستم غلط حاکم بر این ها مقصر است ، یا شاید من و پدر و مادرم مقصریم! نمی دانم. اما چیز هایی که از ایشان در ذهن دارم چیز هایی زیبا و سراسر نیکی و سپیدی نیست. چرا فریب کاری کنم؟ چرا نادیده بگیریم آنچه در روح من اثر گذارده؟! چرا نادیده بگیرم نا بلدی های یک دبیر یک معلم یک آموزگار را که بچه های پاک بچه های نازنین مردم چون ماده خام در زیر دستانشان به تفاله تبدیل می شدند؟! هرکس هر جرمی مرتکب شود باید محکوم هم بشود. باید دوران محکومیت و مجازات را هم تحمل نماید و این قانون قضایی هر کشوری را تشکیل می دهد من می خواهم در این روز که تنها از معلم به نیکی یاد می شود به بهانه این روز و این نام گذاری از معلمان کشورم گله کنم. گله می کنم چون خودم و دوستان هم قطارم را که در یک مدرسه در یک بازه زمانی خاص سالیان نه چندان دور درس می خواندیم محصول دستان آنها می دانم. ما محصول اندیشه و اعمال آنهاییم. من به خودم این اجازه را می دهم تا از شما معلمان عزیز اقامه دعوی کنم چرا که خود و بسیاری را قربانی عمل کرد غلط شما می دانم، گرچه سیستم غلط باشد.گرچه سرچشمه از جای دیگر گل باشد؛ اما معتقدم که شما عزیزان هم بی تاثیر نبودید که هیچ، بلکه مقصرهم بودید.

به تازگی خواب های پریشان مرا به این فکر انداخت که خوب است آنچه از این قشر دیده ام شنیده ام و رنج کشیده ام را بر کاغذ بنگارم شاید روزگاری به دردی خورد. شاید روزگاری به عنوان اشتباهات فاحش تعلیم و تربیت ثبت شد. شاید اثری داشت و اگر هیچ نداشته باشد دست کم یک تخلیۀ روحی است برای خودم .به هر حال نوشتم و نوشتم وقتی دست به قلم می برم برای یاد کردن از آن دوران از دوران ابتدائی از دوران آغاز تحصیل در دبستان چیز هایی به یادم می آید که تنم را می لرزاند. امروز تنم می لرزد آن روز ها به سبب کمی سن به نسبت امروز متوجه نبودم. که در اطرافم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. اما امروز می بینم که چه شده. خیلی از مسائل آن روزگاران را در ذهن حاضر دارم و امروز به واکاوی آن مسائل مشغولم. حقیقتاً جنایتی عریان بوده در حق بی گناهانی بره صفت.

به یاد دارم که معلمی که در نوشته هایم زیاد از او یاد کرده ام از امتحان گرفتن برای تنبیه دانش آموزان 9 ساله استفاده می کرد و ریشه ترس از امتحان را در وجود خودم تنها این رفتار به علاوۀ رفتار های مشابه دیگر که با این مخلوط شده اند می دانم. رفتار این معلم درصد قابل توجه امتحان گریزی را در من رقم زد.چنانکه که اگر بگویید باید در این موسسه امتحان ورودی بدهی و پذیرش شوی حاضرم گیوتین را تیز نمایید و حاضر، اما من امتحان ندهم. امتحان در من حالتی هیستریک بوجود آورده که تماشایش اسباب خنده برای خودم را نیز فراهم می کند ایام امتحان ایام جان کندن و آرزوی مرگ من بودو…

اما امروز معلمان را دل سوزم. اما امروز معلمان را شرفای قوم بشر می دانم. اما امروز معلم را ارج می نهم. و برای آنها بهترین آرزو ها را دارم. معلم می تواند به همه بیاموزد من جملۀ شاگردانش می توانند مقامات کشورها باشند. بله حکام کشور باید در آن حال که مسئول اند شاگرد هم باشند و وقتی کار به جایی برسد که آموزگاران را در بند کشند، تمرد خود از آموختن را به منصه ظهور گذارده اند. من از آموزگاران کشورم می خواهم ظلم ستیزی را به مردم و مسئولین فعلی بیاموزند. بیایند و نترسند. بیایند به میدان و از مردم هم بخواهند به میدان بیایند. معلم کرسی رسانه ای در اختیار داردکه هرکسی را نصیب نیست. معلم باید به همه دانش آموزانش درس آزادگی و رهایی بدهد. معلم باید مردم را با خبر کند باید به مردم بخوراند. حقوق خود را خوستن چیزی است که معلم باید به مردم بخوراند.باید به مردم تزریق کند.

اما کارگر، کارگر که همیشه مورد استثمار و استعمار بوده و هست. کارگر به پا می خیزد و از حقش صرف نظر نمی کند. کارگر پدر هم هست کارگر رئیس خانواده ای کوچک یا بزرگ است. او عائله دارد. او خرج دارد. خانواده اش خرج دارند. اگر کارگران جامعه را تحمیق نمودند و به زعم خودشان با عدد و رقم ساختگی در آمد سرانه برای این مردم بی یاور رقم زدند در آن صورت اگر این بی نوایان بی نان و بی سرمایه ماندند، دود این آتش به چشم دُول استعمارگر و استثمارگر می رود در این شکی نیست کارگر اگر به زندان و بند کشیده شد تکثیر می شود دقیقاً مثل هر آزاده دیگری که تا به زندان افتاد تکثیر می شود. این صفت حق طلبی و حق جویی است. این صفت را از حسین امام شهیدان و آزادی خواهان جهان ابناء بشر به ارث برده اند. اگر این صفت نبود امروز کسی یادی از او و روز پر بلایش نمی کرد. حق ستاندنی است. هرکه به حکم خواسته قانونی اش به بند در آید، هر که به حکم خواسته قانونی اش جان ببازد، نمی میرد، محو نمی شود، جان می گیرد، ابدی می شود و پژواک می کند در گوش ها،در چشم ها
کاش می دانستند چه می کنند. کاش می دانستند که حق دیگری را خوردن و پایمال کردن شخصیت انسان ها، عاقبتی جز رنج ،درد، آزار و سقوط از مرتبه رفیع انسانیت ندارد.

به هر شکل این دو روز را به همه آزادمردان اعم از کارگران و معلمان تبریک می گویم. و سر افرازی را برای آنها و کشورم آرزومندم .

آوریل 28, 2010

فاطمه شهیدۀ آل رسول

Filed under: Uncategorized,مناسبت,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 7:00 ق.ظ.

به نام خدا

امروز را طبق روایتی روز شهادت فاطمۀ زهرا دختر پیامبر اسلام می دانند.
زنی که مظلوم شهید شد آن هم در عنفوان جوانی. بانویی که جز حق مسلم خود و مسلمین از حاکم وقت چیز بیشتری طلب ننمود.
امروز زنان بسیاری در زندان ها داریم که مانند او طلب حق نمودند و از حق خود منع شدند و در زندان آزار می بینند.
ما از تاریخ چه آموختیم؟ 
تنها آموختیم که فاطمه شهید شده آن هم امروز. پس باید نوحه ،ضجه و ناله سر دهیم تا با وی محشور شویم.
فقط محشور شویم ؟! پس امروز این دنیا را برای که وا گذاریم؟! خدا خواسته که ما در دنیایی بااین رنگ زندگی کنیم؟! قسمت و بهره ما از زندگی این بوده؟! لابد خدا این سرنوشت را برای ما نوشته ؟! نه نه نه
اینها همه دروغ است اگر چنین بود اگر باید به لقای فاطمه دنیا را بخشید، خود فاطمه با حاکم وقت در نمی افتاد بر سر تغییر دنیا.
فاطمه زنی بود که دنیا را به کام ارباب قدرت و زور تلخ کرد. فاطمه کابوس حکومت شد. فاطمه در نظر دشمنانش دُملی بود بر پیکر حکومت که جز جراحی و حذفش آن را چاره ای ندیدند. پس با حذف فیزیکی مداوایش کردند. اما غافل بودند که ندای فاطمه در دل ها طنین انداز ماند تا امروز که صدای او ندای دیگری آفرید. تا ابد هم فاطمه هر روز پیروان بیشتری می یابد.

آوریل 24, 2010

جونور کامل کیه؟!

Filed under: Uncategorized,فیلم,مناسبت,متفرقه,هنر — جهانگرد @ 8:20 ق.ظ.

به نام خدا

سالیان دور برای اولین بار تلویزون دو کانالۀ انقلابی اسلامی ایران در آغازین سال های فعالیت الهی اش! نمایشنامه ای با دو بازیگر به نمایش گذارد؛ که نیک آن را به یاد دارم من آن روز به دیدن این نمایش نشستم کمی از مفهوم آن را می فهمیدم، معنی بعضی از کلمات آن را نیز گاهی نمی دانستم. اما تصاویر بازی بازیگر اصلی آن و حال و هوای صحنه نمایش تلویزیونی مرا مجذوب و سرمست می ساخت.
سال ها بعد مجدداً آن را دیدم اما بیشتر و عمیق تر از بار اول در این بحر فرو رفتم. لذتی بیشتر بهره ای وافر تر کیفی کیفور تر…
دانستم این شخصیت که نویسنده و کارگردان این نمایش است را حسین و فامیلش را پناهی و بعد ها از طریق فیلم»سایه خیال» دانستم «دژکوه» هم پسوندی بر پناهی است می نامند و نمایش مزبور را «دو مرغابی درمه» نامیده بود.

امروز به شدت آرزوی دیدن مجدد آن نمایش ساده را دارم شاید به خاطر حس خاطره انگیز دوست داشتنی اش اما دوست دارم ببینم.
من پناهی را دوست داشتم بازی او ،ابهام و سئوال های او که همیشه یک معما داشت که او را رنجور می کرد همه اینها شخصیت زیبای او را با لحن روستایی دلنشینش تشکیل می دادند.

او خیال پردازی را هم به زیبایی می دانست او در دفاتر شعرش با «نازی» آن معشوق خیالی یا بهتر بگویم آن انسان آرمانی اش صحبت می کند. فیلم»سایه خیال» که در واقع زندگی او را بیان می کند هم «غلومی» را به تصویر می کشد. شخصیتی که او با آن هم زبان است و هم خانه.
او در گذشت و برای همیشه ساکت شد او را بعد در شعری با صدای خودش یافتم جالب است بعد از سکوتش صدایش به من رسید چه زیبا سئوال می پرسد. چه ساده سئوالات مشکل را مطرح می کند.
قسمتی از فیلمش را نیز یافتم ببینید در هر نقشی گویا نقش خودش را بازی می کرد و کودکانه با لج بازی حرف خودش را تکرار می کرد.
در فیلم سایه خیال بیشتر می شود او را شناخت بیشتر می شود به اندیشه های این بچۀ کنجکاو نگاه انداخت او رفته ودر میان ما نیست و در همین فیلمم با او نادرۀ سینمای ایران نیز همبازی بود و باز در این فیلم هم به مادری برای حسین مبادرت می ورزید مادری کردن گویا در خون نادره بود هرچه بود او هم دیگر نیست. نبودن آدم هایی با خاطرات خوشی که از خود بر جا می گذارند دلگیری بوجود می آورد و دلتنگی.

حسین پناهی دزکوه در پایان فیلمش چنین سرود:

خوش به حال لک لکا که خوابشون «واو» نداره
خوش به حال لک لکا که عشقشون «قاف» نداره
خوش به حال لک لکا که مرگشون «گاف» نداره
خوش به حال لک لکا که لک لک اند….

یادشان به خیر.

آوریل 20, 2010

رستگاری

Filed under: فیلم,فرهنگ,هنر — جهانگرد @ 7:20 ق.ظ.

به نام خدا
رستگاری را دهخدا چنین معنا نموده : آزادی و رهایی و نجات و خلاصی .
رستگاری را هر روز هنگام اذان از مأذنه های شهر می شنویم؛ که همه گان را به سوی فلاح یعنی همان رستگاری فرا می خواند. جمع کثیری هم به دعوت آن لبیک می گویند و سر تسلیم بر خاک می نهند. اما با این وجود باز هم شاهد قید و بند و گرفتاری انسان ها هستیم. به ظاهر همه این بی نوایان به سوی رستگاری حرکت کرده اما نتیجتاً همه یا اغلب شان در گرو اند و در پیلۀ هزار توی خود.
به زعم و گمان صاحب این صفحۀ ممنوعه رستگاری یک حالتی است که بر انسان باید بگذرد و ذوالحال این حالت الی الابد با آن خواهد بود و توان جدایی از آن را نخواهد داشت. مگر می شود بچه پستان مادر را بمکد و از فردای آن روز دست از غذا بکشد این نیست مگر برای طفل بیمار.
بله من تصور می کنم که در این عالم گروهی ادای رستگار شدن را در می آورند آن هم برای رسیدن به مطامع شخصی خود.
یعنی برای رسیدن به خواستها باید یا شاید بهتر باشد بگویم پر سود تر این است که راه رستگاری را برگزینند.

ناصر خسرو در مدح رستگاری چنین می سراید:
در رستگاری به پرهیز جوی
که پرهیز بهتر ز ملک سباست .

اما رستگاران برای رسیدن به رستگاری که قلۀ آمال و آرزویشان است از هر نفع پیش پا افتاده ای چشم می پوشند تا به منفعت اکبر برسند. رستگار کسی است که در واقع برای رسیدن به رستگاری همه چیز را به فراموشی می سپرد تا به رستگاری برسد. فرق رستگار حقیقی با آنکه رل رستگاران را می نمایاند در این است که رستگار برای رسیدن به مقصود در بین راه همه را سود می بخشد و آن دیگری برای رسیدن به مقصدش همه چیز را در بین راه ویران می کند. راه رسیدن به رستگاری سر سبز است و نسخۀ بدل آن را راه تیره و تار.
رستگار حقیقی در آخر آزادی را تنگ در آغوش می کشد و این یک خواه نا خواه در آخر به ورطۀ هلاک می غلتد.

همه اینها را فیلمی که سال ها با تاخیر سراغش رفتم قابل حس نموده. این فیلم را خیلی زود تر باید می دیدم از بس همت والا دارم دیشب دیدم و با آن زندگی کردم. فیلمی کم نظیر و خوش ساخت با روایتِ روان و بازی زیبای فریمن و تیم رابینز.
فیلمی از ساخته های فرانک دارابونت به نام «شاوشنک ردپشن«یا «رستگاری در شاوشنک» 

آوریل 11, 2010

چشمۀ با کرگی

Filed under: فیلم,فرهنگ,مناسبت,هنر,سیاسی — جهانگرد @ 7:42 ق.ظ.

به نام خدا
فیلمی را قبلاً دیده بودم. در مورد آن وعده کرده بودم که مطلبی بنویسم اما ننوشتم آن هم از سر بد قولی که اعتراف می کنم بد کردم. ولی وعده ام را در ذهن با خود به این طرف وآن طرف می کشاندم. کار به امروز رسید ومجبور شدم بنویسم.

بنویسم از فیلمی که از اینگمار برگمان کبیر این نابغۀ غول پیکر سینمای جهان دیده ام.
بله من شیفتۀ این بزرگ مرد بی نظیر در عالم سینمایم. فیلمی که دیدم»The Virgin Spring» نام دارد که به فارسی چشمۀ باکرگی ترجمه شده ودر صفحۀ «imdb»به نام سوئدی اش معرفی شده این فیلم برایم بسیار تاثیر گذار بود. درنده خویی انسان وانتقام را در دو کلمه برگمان مورد باز خوانی قرار داده در فیلم به زیبایی این دو را در تقابل با ایمان ودین به تصویر می کشد وبیانی شیوا دارد.
اینکه داستان فیلم را لو ندهم برایم مهم است اما باید نظر شخصی ام را دربارۀ مطلب بیان کنم لذا این نارسایی قلم از اینجا نشأت می گیرد که عذر خواهم.
در فیلم نشان می دهد غریزه یا شهوتِ انسان، انسان را چطور کور می کند و نیزعشق ؛هر دو را وقتی به اوج برسند آن هم با قید افسار گسیخته آن وقت خواهیم دید که در برابر گرگ انسانی هستیم که …
دوستی در بلاگش به خوبی این فیلم و دیگر آثار برگمان را بررسی کرده که من بد نمی دانم از اینجا رصدش کنیم و به آن توجهی کنیم.

چندی قبل با عزیزی هم کلام بودم که بله بشر عجب بی تمدن وبربر بوده جوابی شنیدم که پرۀ غفلتم را درید به خود آمدم گفت:
«بوده؟هنوز هم!
از ده هزار سال تمدن بشر تنها دویست سال صلح بوده چطورمی گویی بوده؟ الان شرق وغرب کشور خودمان چه خبر است ؟!»
این مطلب را این فیلم برای بیننده تشریح می کند.
آری باید با دقت تر به اطراف نگریست. شخصیت های فیلم مذکورمتصف به صفاتی هستند که سازنده وپردازنده یک کاراکتر برای آنان است جالب این جاست که این اشخاص حالتِ سیال گونه ای دارند و در متن تاریخ می غلتند وهمیشه در صفحات تاریخ حضور داشته اند. تنها شاید انگیزه شان تغییر کند، اما خو و سرشتِ بد طینت شان محفوظ می ماند.
البته این بقا تاسف بار وغم انگیز است اگر بنا باشد شعار مرگ و آرزوی مرگ سر دهیم باید علیه این صفات کثیف سر دهیم باید علیه این شرارت های باطنی سر دهیم که این تظاهرات رادست کم من تا به حال شاهد نبوده ام. دلیلی که باعث شد این فیلم را واین وعدۀ خلف شده را امروز محقق کنم واین مطالب را بنگارم نامه «بهاره ای خزان شده» از سرزمین بلا دیدۀ ایران زمین است که سرگشاده خطاب به مردم و در نهایت جمله ای را برای سر افکندگی کسی که خود را نشانۀ بزرگ خداوند بر زمین می داند مرقوم داشته. من عین نامه را می آورم تا به اثبات برسانم که برگمان حرفی جهانی زده. برگمان مشت کثیف امیال انسانی را باز کرده. امروز در زندان های ج.ا.ایران فجایعی با توجیه حفظ اسلام و نظام رقم می خورد که جای تامل واندیشه دارد. هیهات که این توجیه منبع عقلانی ویا شرعی داشته باشد. تنها توجیه این زشتی ها قدرت طلبی وشهوت است که گاهی در منظر جنسی وگاه در منظر خشونت عریان خود نمایی می کند.

به متن نامۀ این قربانی توجه کنید :

«نام من بهار است، بهار است و از گل می نویسم ، اما گلهای پر پر. از سبزه می نوسم و از جوانه، اما جوانه های له شده، در زیر لگد مال نفرت، نفرت زشت خویان از زیبایی و از هر چه که زیباست، نفرت مزدوران از حق و حق خواهی و حق جویی. از نامرد می نویسم.
بیست و هشت ساله ام، نامم بهاره مقامی است و دیگر هیچ چیزی برایم باقی نمانده که بخواهم به امید آن نامم را پنهان کنم. همه آنهایی که روزی برایم مهم بودند را از دست داده ام، اقوام و دوستان، آشنا و همسایه، همکار و هم قطار ، همه و همه را از دست داده ام. همه چیزم را نامردان نامردانه ربودند، زندگیم را. حال که جلای وطن کرده ام، می خواهم برای یک بار هم که شده، دردم را با کسی قسمت کنم. از همه دوستان دیگری هم که سرنوشت دردناکی چون من داشته اند می خواهم که بنویسند. بنویسند که بر آنها چه گذشته. اگر هم از بیم جان یا آبرو نمی توانند اسمشان را بگویند، با اسم مستعار بنویسند. بنویسند تا تاریخ بداند که بر نسل ما چه گذشت، بر نسل غم. تا آیندگانی که در آزادی در ایران زندگی خواهند کرد بدانند که این آزادی به چه قیمتی به دست آمده، به بهای چه جانهای سوخته، چه امیدهای بر باد رفته، چه کمر های شکسته و زانوان خمیده.
کمر پدرم شکست وقتی فهمید. خرد شد. مادرم یک شبه انگار صد سال پیر شد. برادرم، برادرم که هنوز هم روی آنرا ندارم که به صورتش نگاه کنم، و او هم نگاهم نمیکند تا مرا بیش از این نیازارد. انگار مردیش را از او گرفتند وقتی فهمید. از مرد بودن خودش هم بیزار شد وقتی فهمید، که نامردهایی هستند که از مردی فقط نرینگی را دارند. ناموس و عنف و شرف و نجابت و عصمت و حیا برایشان بی معنیست. من معلم اول دبستان بودم، به غنچه های کشورم خواندن و نوشتن یاد می دادم، یاد می دادم “بابا آب داد”، “آن مرد می آید”، “آن مرد نان دارد”. مرد برایم آن نان آور مهربان بود. او که منتظر بودم بیاید. حال برایم چهره اش عوض شده، خشماگین و در هم کشیده از هوس کور، بوی تعفن عرقش یک لحظه هم از خاطرم نمیرود. همیشه ترسم از این است که بیاید، نیمه شبها با ترس آمدنش از خواب می پرم. …..
خانه مان در کارگر شمالی بود. با برادرم به سمت مسجد قبا رفته بودیم که دستگیرم کردند. زدند و بردند و داغان کردند، به قول حافظ همان طور که ترکان خوان یغما را. بعضی ها دستشان شکست، بعضی ها پایشان، بعضی ها کمرشان. بعضی ها هم مثل من روحشان، خرد و خمیر شد. له شدم. انگار انسان بودنم از من گرفته شد. بهار بودم، مرده ام حالا، شقایق له شده ام.
از کسانی که این نامه را می خوانند می خواهم، که اگر کسی را می شناسند که مثل من قربانی تجاوز نامردان شده، با او مهربانتر باشند، همدرد باشند. بدبختی من و امثال من این است که در فرهنگ ما تجاوز فقط ضربه به یک فرد نیست، به کل خانواده یا حتی خاندان اوست. فردی که قربانی تجاوز شده دردش با گذشت زمان التیام نمی پذیرد، بلکه با هر نگاه پدرش داغش تازه می شود، با هر قطره اشک مادرش، قلبش از نو میشکند. فامیل و دوست و همسایه که هیچ. همه با آدم قطع رابطه می کنند. خانه مان را مجبور شدیم مفت بفروشیم و برویم به کرج. اما آنجا هم دوام نیاوردیم. مأموران که سریع آدرس خانه جدیدمان را پیدا کردند. زیر نظرمان داشتند. می آمدند سر کو چه مان می ایستادند، پدرم که رد می شد پوزخند می زدند. همه چیز را گذاشتیم و جلای وطن کردیم. پدر و مادرم سر پیری آواره کمپ پناهندگی شده اند. به جرأت می توانم بگویم که درد فرهنگی پس از تجاوز بارها و بارها بدتر و شدید تر از درد جسمی آن بود. خیلی ها وقتی که در مورد تجاوز می شنوند می خندند، قسم به هر چه که برایتان عزیز است، خنده دار نیست. رنج و عذاب یک خانواده ساده، بی آبرو شدن یک دختر یا پسر جوان، هتک حرمت از عشق خنده دار نیست. آنها که تجاوز می کردند می خندیدند، سه نفر بودند. هر سه ریشو و کثیف، بد لهجه و بد دهن. به همه فامیلم فحش می دادند، با اینکه خودشان دیدند باکره ام به من تهمت فاحشگی زدند و مجبورم کردند زیرش را امضا کنم. دیگر خجالت نمی کشم که این را بگویم، برایم قبحش را از دست داده که هیچ به آن افتخار هم می کنم: گفتند جنده. گفتند جنده امضا کن. گفتم من معلمم. امضا نمی کنم. گفتند ما سه تا شاهد عادل داریم که دیده اند تو یک شب با سه نفر خوابیده ای. گفتم من هم بیش از سی تا شاهد دارم که معلمم، اگر حالا کارم به اینجا کشیده شده تقصیر شماست. پوزخند زدند که خب برایت بد نشد، از حالا به بعد درآمدت کلی بالا می رود. ناموس برایشان تا این حد بی معنا بود، نجابت تا این حد پوچ. ندیده بودند، نداشتند. همه زنها برایشان جنده بودند، زن که هیچ، به مرد ها هم رحم نمی کردند. انسان نبودند، در اثر کمبود و عقده، به جانوارن منحرفی تبدیل شده بودند که جز به کثافت کشیدن همه زیباییها کاری بلد نبودند. می بینم مردم گاهی به خواهر و مادر اینها فحش میدهند، این جانورانی که من دیدم به خواهر و مادر خودشان هم رحم نمی کنند، خدا به داد آن بیچارگان برسد که باید عمری را با این درنده خویان بدصفت سر کنند. دندانهای جلویم شکست، شانه ام از جا در رفت، زنانگی ام ویران شد. می دانم که دیگر هیچ گاه قادر نخواهم بود مردی را دوست بدارم، هیچ گاه نخواهم توانست با مردی صمیمی و نزدیک باشم و به او اعتماد کنم. می دانم که سرزمینم مردان غیور درد آشنا هم زیاد دارد، اما برای من دیگر مرد و نامرد یکی شده است. زندگیم دیگر به عنوان یک زن به پایان رسیده، انگار مرده متحرکی بیش نیستم. اما می نویسم، می نویسم تا زنده بودنم را پس بگیرم. …..
صدایشان را میشنیدم، در بند های مجاور، وقتی که مثل یک جسد بی جان و بی مصرف روی زمین افتاده بودم میشنیدم که نامردیشان را بارها به نمایش گذاشتند. از همه هم دردانم میخواهم که بنویسند، دردشان را هر جوری که می توانند فریاد بزنند، چون این از همان دردهاییست که به قول هدایت مثل خوره روح آدم را میخورد. بگذارید بیرون بیاید، بگذارید همه بدانند. بدانید که تنها نیستید، مثل من و شما بسیار است، ما همه در این درد شریکیم.
این زجر نامه طولانی تر از این هاست، اما برای حالا آن را با یک حرف به پایان میبرم، روی صحبتم با شخص آقای خامنه ایست: تو که خودت را پدر همه ملت میدانی، من دختر ایران زمین بودم، پسران تو به من تجاوز کردند. تقاص عصمت من را چه کسی خواهد پرداخت؟»

من به نوبۀ خود با تمام وجود اعلام می کنم که هیچ گاه به این زنِ پاک دامنِ ایرانی به چشم آنچه گرگان درنده خواستند نمی نگرم من او را جانبازی در راه وطن می دانم.
جانباز وشهید را سالیانِ سال این گرگ صفتان بی شرم ، برای رسیدن به امیال پلید خویش افسانه کردند، اما ما جانباز حقیقی را ارج می نهیم.
من این جرم بزرگ را متوجه جنایتکار به ظاهر متدینی می دانم که بوی تعفن عمل زشتش آسمانیان رامعذب ساخته.من ایشان را تفاله هایی ازاغراض سردمداران بی حیایشان می دانم این جرثومه های فساددر واقع وجود خارجی و حقیقتی عینی ندارند.بلکه اینها وهمِ زشتی هستند که در سرِبی فکرِ فرماندهان خود می لولند تا توسط این وهمِ خونین وتجاوزکارانه قدرت شان را حفظ کنند. و زود باشد که این وهم سرآید واین حرامیان را با بازخورد اعمال ننگین شان روبرو سازد.

آوریل 4, 2010

ازدواج و سریال در رسانه ملی!

Filed under: فیلم,فرهنگ,مناسبت,هنر,اجتماعی — جهانگرد @ 4:52 ب.ظ.

به نام خدا

در طول عید دو یا سه مرتبه ای توفیق دست داد و بخت یارم شد که سریال «زن بابا» را ببینم آن هم بسته و شکسته. البته ناگفته نماند از آن ژانرهایی که دیدن تلویزیون ملی! مخصوصاً سریال را گناهی نابخشودنی می دانند نیستم، اما باید بگویم این نوع سریال را ابداً نمی پسندم چرا که موج ایدئولوژی مسموم (ایدئولوژی به قرائت جمهوری اسلامی) را که در مثل این نوع برنامه ها قابل لمس است نمی توانم تحمل کنم.
اما دیدم و تحمل کردم. به هر حال، همین دوسه مرتبه دیدن آن هم سرِ، سریال را دقیق ندیدم و ته سریال را رها کردم و… باید اعتراف کنم که همین کافی بود تا بتوانم آنچه در این رسانه می گذرد را مورد نقد و قضاوت قرار دهم.
بله همین کافی بود تا بتوانم برای شما بگویم که من در زمینه ازدواج و در زمینه تعاملات زوجین و خانواده هایشان نظراتی داشتم که قبلاً در غالب داستان کوتاهی بیان کرده بودم که کمی جنبۀ قومی این قضیه را به چالش کشیده بود. اما متاسفانه در دوسه قسمت این سریال شاهد بودم که چطور این نارسایی های موجود را دامن می زنند.
آیا بنیانگذار جمهوری اسلامی صدا و سیما را دانشگاه عمومی ننامیده بود؟! این چطور دانشگاهی است که نه تنها جهل را برطرف نمی کند، بلکه آن بی دانشی ها را تحکیم و تقویت می کند و در رفع این جهل نیز اهتمامی به خرج نمی دهد؟!

مطلب فراموش نشود؛ من در این نوشته مبحث را بررسی کرده بودم که قابل مشاهده هم هست. اما در زن بابای مذکور شاهد بودم که پدرزن، به دامادی که خواهر زاده اش هم هست، این چنین سخت می گیرد و اجازه رابطۀ آزاد داشتن زن و شوهر را از آنها دریغ می کند. در حالی که این دو به حکم عقد دائم شرعی به یکدیگر محرم و حلال اند! توجه کنید این همان ایدئولوژی پذیرفته شدۀ این جامعۀ اسلامی است! این مبنی بر قواعد شرعی همین مملکت است. پس چرا باید در رعایت آن تبصره و قوانین اضافی وضع شود؟! چرا این بند و قید های به اصطلاح عرفی که عرفی بودن شان را به هیچ عنوان نمی توانم بپذیرم، این قضیه را روز به روز سخت تر و ناممکن تر می سازد؟!
این قضیه را مطرح کردم و در موردش اندکی تامل کردم چرا که تا یاد دارم موضوع فیلم و سریال ما مخصوصاً سریال های مناسبتی در ایام عاشورا رمضان نوروز و… ازدواج بوده و هست. اصلاً سریالی که ازدواج نداشته باشد به دل کارگردان و نویسنده اش نمی چسبد. پس چرا این همه در مورد ازدواج صحبت به میان آوردید تنها یک سنگ یا بهتر بگویم یک گره فقط یک گره طی این بیست سی سال از این موضوع مورد علاقه تان در نمایش نگشودید؟!
آیا جوانان ما نباید ازدواج کنند؟! نباید رابطه زناشویی وجنسی داشته باشند؟! (توجه کنید همه این خواسته های مفروض مبنی بر قوانین شرعی است نه خلاف شرع!)

دوستی دارم که در عنفوان جوانی ازدواج کرده،آن هم با دختری هم طراز خودش. هر دو این زن و شوهرِ جوان در اوج قلۀ مذهبی بودن هستند. اما این دو بندۀ خدا چون تبریزی هستند و همان قضیۀ مذکور در داستانِ من، در موردشان مطرح و صادق است باعث شده تا نتیجتاً این بخت برگشته هفتۀ ای نهایت دو یا سه مرتبه همسر شرعی خود را ملاقات می کند. وقتی با او این کمبود را در میان گذاردم با دست بالا گرفتن خود جواب داد که:» نه این نوع دیدار ،دیداری است که میل خودِ من بوده و این خواست خودِ من است.»

خوب دقت کنید قومیت،جامعه و رسانۀ فرهنگ ساز برای قشر کم اطلاع _بخوانید دانشگاهِ عمومی_ این بارِ منفی را در ذهن این بیچاره تثبیت کرده که این نوع زندگی تنها شیوه و بهترین نوعِ زندگی است از این بهتر هم نمی شود زندگی کرد. نهایتاً این قیود متعدده پای بستی شده برای این بخت برگشته تا از لذائذ زندگی بی بهره بماند.
لذائذی که به شکل طبیعی بعضی به علت فقر، بی کاری، عدم داشتن مسکن و هزاردلیل ریز و درشت دیگر از آن محرومند و تکلیفشان معلوم؛ که همانا سماق مکیدن است. اما این جوان کم اطلاع به نسبت حقوق شرعی و اجتماعی خود، در یک قدمی حیاتِ طبیعی و غریزی خود در حال مکیدن سماق است! که این رنج مضاعف در سال کار مضاعف است.
چه کسی به فکر حلِ مشکلاتِ فرهنگی و اجتماعی این جامعۀ فقیر آن هم از لحاظ دین ، فرهنگ و حقوق است؟
آیا سزاوار نیست در این دوران که کسی به فکر دیگری نیست _حتی مسئولین امر_ بیاییم و بپا خیزیم و در رفع خلل فرهنگی اجتماعی با همفکری و همکاری این نقایص را برطرف کنیم؟
تا بتوانیم باید با جهل ،خرافه و عرفیات غلط و دست و پا گیر مبارزه کنیم مثال من در مورد ازدواج بود اما مانند این مسئله بسیار است پس باید کوشید تا تک تک شناسایی و رفع گردد و این به همکاری ،همفکری و همیاری تک تک ما محتاج است. 

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.