جهانگرد

مارس 29, 2010

«The Marriage of Maria Braun» و مسائل دیگر…

Filed under: Uncategorized,فیلم,متفرقه,هنر — جهانگرد @ 2:40 ب.ظ.

به نام خدا

امروز فیلمی دیدم که بد نیست در موردش چند خط مطلب بنویسم این فیلم از کارگردان مولف آلمانی _اگر درست فهمیده باشم که مولف است_ به نام راینر ورنر فاسبندر می باشد. نام فیلم ازدواج ماریا بورن است.
اما قبل از اینکه دربارۀ این فیلم بگویم لازم به ذکر است که خوشبختانه یا شوربختانه که نمی دانم کدام یک! این نوشتنگاه ِپیزوریِ بی رونقِ ،خصوصیِ، کوچکِ، دم دستی، بی کس و کار هم مورد غضب واقع شد و به تیر غیب آقایان مخابراتچیانِ مزدور،گرفتار شد و فیلترینگ شامل حالِ خودش و نویسنده اش گردید. نمی دانم شکر کنم یا نفرین !

اما فیلم ماریا که ازدواج کرد فیلمی است که عشق و ازدواج و روابط جنسی را به چالش می کشد. دیدنش ارزش دارد که انسان به خود بنگرد و اطرافش را با فرض فیلم بسنجد. من از فیلم راضی ام خدا هم از آن.
در خلال فیلم شوهر ماریا می گوید: «همه روابط آن بیرون این مقدار حیوانی است ؟»
یا در فیلم شاهدیم که مادرِ ماریا هم بعله. این طنز تلخ وگزنده که «دود از کنده بلند می شود» را می شود درک کرد. شاید یکی از پیام هایی که از لابلای این فیلم می توان شنید این باشد که: «باور کنید جنگ می تواند از یک انسان شریف، یک پتیارۀ به تمام معنا هم بسازد.»
ببینید شاید خوشتان بیاید.
اما دیروز فیلم دیگری را دیدم که آن هم زیبا بود؛ اما برادر ناتنی این فیلم برایم جذاب تر بود،از پای آن راضی تر بلند شدم فیلم دیروز «نیویورک ،دوستت دارم» بود که برادر ناتنی اش «پاریس دوستت دارم» می باشد.
در فیلم دیروز هم نکاتی جالب قابل روئیت و مشاهده بود که انکار نمی کنم اما این دو فیلم با محوریت معرفی دو شهری که در نام فیلم مذکورند شکل گرفته اند که این مطلب باعث جلب توجه من شده است و این دوشهر را، هر دو این فیلم ها خوب به تصویر روایت می کنند. این دو فیلم را هم ببینید بد نیست البته پیشنهاد من است نه اجبار. اصلاً من چطور می توانم اجبار کنم؟! من حتی به خودم هم نمی توانم چیزی را جبراً بقبولانم چه رسد به غیر؟!

Advertisements

مارس 28, 2010

بهاریه

Filed under: مناسبت,متفرقه — جهانگرد @ 2:13 ب.ظ.

به نام خدا

چند روز از سال 89 را سپری کردیم آن قدر رخوت، رکود و سکون حاکم است که صدایی از جایی نمی آید. کسی کاری نمی کند ما هم که طبق معمول و روند اصلی زندگی مان را که گویی مبتنی بر رکود و ایستایی است طی می کنیم.
دو سه روزی است مطلبی خواستم بنویسم تا اولین پست را بعد از تحویل سال جدید نوشته باشم اما نمی شود که نمی شود دستم به کیبورد نمی رود.
فکر می کردم من که، همیشۀ خدا بی کار و بی عار ول معطلم وضعیتم معلوم است؛ اما اینها که همیشه خدا برعکس من در حال جنبیدن ،جوشیدن و مدیریت کردن و رتق و فتق امورند چرا سکوت کرده اند؟!! کاری نمی کنند تا من بفهمم و احساس کنم که حیات هنوز هم ادامه دارد؟!!!
بگذریم در همین افکار بودم که عزیزی دیروز بر صفحه مونیتور نوشت همسر آیة الله منتظری ره هم رفت.
و جهان با همۀ خوب و بدش را بعد از 83 سال عمر پر تنش و پر ازتلاطم برای زندگان گذارد و آرامش ابدی را برگزید.
ناراحت شدم اما گویی تحمل فراق یار را نداشت. متعجب می شوم وقتی این چنین پیرمرد و پیر زنانی را می بینم که بدون یکدیگر نمی توانند زندگی کنند. زندگی مشترک این دو بزرگوار گذشته از مقام شامخ و شناخته شدۀ مرحوم آیة الله از منظر زندگی یک زن و شوهر معمولی وصرفاً زندگی خانوادگی شان، زندگی موفقی را تداعی می کند.
به هر حال باید اذعان کنم که_ حداقل من _کم زندگی زناشویی موفق دیده ام. لذا این نوع زندگی یعنی زندگی زیر یک سقف را همیشه جدای از شیرینی های موقت و زود گذرش زشت ،تار و مبهم تلقی کرده ام.
.
.
.
بهار است و رخوت و نخوت همراه آن است. انسان کنج راحت می طلبد تن و بدن انسان آسودن می خواهد که از آن خسته ام. زیاد استراحت کردن را نمی پسندم اما مثل دامی در آن گیر افتاده ام. چرا؟ نمی دانم. خوب است بیشتر روی این مطلب بفکرم شاید راه فراری یافتم بیش تر هم حرفی ندارم همین و همین.

مارس 19, 2010

سال نو

Filed under: مناسبت,سیاسی — جهانگرد @ 1:28 ب.ظ.

به نام خدا

شب عید است و بهار پشت در خانه هایمان. لحظات ،لحظات جنبش و خروش است همه به تکاپو می افتند. بهار را از سر سبزی نباتات که مثل انسان های این سرزمین سبز پوش می شوند بیابید. بهار را از آغاز عشق و عشق بازی آشکار و آزادانه گربه های کوچه هایمان باید شناخت. فصل ،فصل بیداری است مثل خرس های قطبی که از خواب زمستانی بر می خیزند همه ما قبل از رسیدن بهار در روزهای آخر زمستان به جنبش می آییم تا بیدار شدن را پیشواز رویم.

امسال هم بیدار شدیم زمستان امسال و خزان امسال، از هر سالی در این سرزمین طولانی تر بود از 22 ماه آخر بهار خزان و پس از آن زمستان شد و تاکنون ادامه داشته است. در این دو فصل مفصل در سال گذشته جوانانی از میان ما رفتند.
یادشان در دلهای ماست اما این پائیز برگ ریز علاوه بر کشته ها سوز وسرمای زیادی هم داشت سرمایی کشنده که باعث شد عزیزانی به محبس برده شوند برای نگهداری!و این چنین اول حق ازحقوق اصلی ملت که آزادی باشد زیر پا نهاده شد.
در گرما گرم این زمستان وحشی رای ملت نادیده انگاشته شد. دهان معترض شان خرد شد، چشمان شان اشک آلود شد، دل مادران شان خون شد. همه چیز به هم ریخته شد. آشفته شد و شد آنچه که شد …

هنوز عزیزانی که داعیه دلسوزی برای نوع ملت را دارند در زندان هایندو جزای این ادعایشان را پس می دهند . هنوز مادران را داغ بر دل است و اشک بر چشم. گفته بودند پول نفت بر سفره تان می آوریم ؛بعد بنزین را جیره بندی کردند و سپس پول نفت را به خرج حفظ نظامی رساندند که از اساس مبتنی بر دروغ بوده است و این جنس معیوب را اسلام ناب معرفی کردند و به ملت غالب نمودند. این معامله از ابتدا محکوم به بطلان بوده چرا که غش در آن شده بود. تقلب در آن راه داشت و چنین معامله ای از لحاظ فقه اسلامی باطل است .

از بیست و دوم بهمن که خیابان و پادگان مرزهای خار دارشان برچیده شد به فتح الفتوح یاد می کنند آن را به عنوان حماسه ملی نمایش می دهند اسفا که مردم را احمق فرض می کنند و یکه تازی شان را نهایتی نیست!
چگونه با از دست دادن جوانان و برادران و خواهران مان ،با یتیم و بی سرپرست شدن بچه ها و زنان مان، با زندان کشیدن دلسوزان مان ،با فقر افسار گسیختۀ روز افزون مان،با اعتیاد ،بی کاری ،آمار بالای طلاق و رکود ازدواج عید را جشن بگیریم؟! من برای خود جایز نمی دانم این سال را به کسی تبریک گویم. مرحوم بنیانگذار جمهوری اسلامی به مناسبت حمله رژیم پهلوی به مدرسه فیضیه آن را عزای عمومی اعلام نمود و آن سال عید را تحریم نمود. عملی نمادین برای تذکر جنایت بزرگ رژیم.
چگونه این همه مصیبت را نا دیده بگیرم و به خود اجازه دهم که به دیگران و اطرافیان شادباش بگویم حال آنکه هیچ کاری جز خون دل خوردن و عدم آرامش روحی و روانی نداشته ام. هیچ هزینه ای جز هم دردی با مصیبت دیدگان نپرداخته ام ؟!

بیایید واقع بین باشیم من نمی گویم شادی و هیجان و جشن را فراموش سازیم خیر معتقدم که آنچه که رژیم سفاک پهلوی انجام داد دو صد چندانش با وضعی اسف بار تر انجام شده و ما را کک نگزیده! آیا سزا نباشد که به جای شادی و پای کوبی تنها با امید به آینده با عزمی راسخ چشم بدوزیم و با قدم هایی استوار راه بپیمائیم ؟!!!

من معتقدم امید را نباید از بین برد امید را نباید از دست داد. اما بی تفاوتی نسبت به آنچه برما رفته را نیز جایز نمی دانم .
به امید آینده ای بهتر و سبز تر

مارس 18, 2010

حساب کتاب آخر سال

Filed under: مناسبت,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 7:49 ب.ظ.

به نام خدا

انگار همین دیروز بود که سال 88 آغاز شد.سالی که سال سرنوشت برای 4 سال بعد از خودش درسیاست بود. همچین که سال تحویل شد مقام معظم -که اگر معظمش بیفتد از هستی می اندازدت- عازم مشهد شده و در دیار مادری درکنار روضه رضوی دادسخن سرداد و آمریکایی را که از در دوستی در آمده بود نقد کرد. آمریکایی که اولین رئیس جمهور سیاهپوست تاریخش، ایران را جمهوری اسلامی خطاب کرد و خواهان دوستی با ایران و رفع مخاصمات سی ساله شد.
فرزانۀ حاکم با مثالی که خودش نخ نمایش کرد و الان هم از یادآوری آن ناخرسندم گفت: اگر دستی که دستکش مخملین دارد پیش بیاید و زیر آن دستکش، دست چدنی باشد فایده ندارد. (نقل به مضمون) باز از آن تاریخ پیامِ هم دلی و دوستی و.. آمد و این اواخر سال گویا به تصریح خود این آقای معظم – خدا رحم کند مقامش را نگفتم- دونامه از اوباما به شخص اول خودش نوشته شد و…

باری عید را چنین آغازیدیم عازم کوی کنار خانه برای انجام دید و بازدید با مادر بزرگ شدیم در کوچه پیر مردی با دو کیسه سیب زمینی و پیاز جلویم را گرفت به خاطر شرایط ویژه ام بنا کرد به درد دل کردن و نالیدن از اوضاع و بد گفتن از بدی های این سردمداران که بعد پدرم گفت این پیر مرد یهودی است. گفتم: که چه بدتر شد گناه سران مملکت که یک اقلیت را هم نمی توانند خوش دل نگه دارند چه رسد به اکثر!

اواخر بهار اول صبح همه افراد خانه مان به سوی حوزه رای گیری رفتیم و رای دادیم خاله ها و مادربزرگم که او را با ویلچیر بردیم برای رای دادن و چه روز پرشکوهی بود. اما تا صبح بیدار ماندیم و از یک بامداد تعجب بر تعجب در دل و جان مان افزوده شد. دوشنبه شد 25 همان ماه سه روز پس از رای به خیابان آمدیم و رای را از موسوی می طلبیدیم. طلبی، خلاف طلبِ طلبکاران…طلبیدنی که از فرط مسالمت آمیز بودن انگشت حیرت جهانیان بردهانشان خشکید. بله ملت ما با فرهنگ و عظمت شان این بار حماسه و شور آفریدند.

29 همان ماه چنان خطبه هایی به عنوان خطبه جمعه خوانده شد که منبر خون را تداعی کرد که جوانان را گردن زدن روا داشتند و از آن خطبه خون آلود خون سراسر ایران را فرا گرفت آن روز مشروعیت سی ساله در برابر دیدگان فرو افتاد. واویلاه کاش همین بود از 25 به بعد این ماه آخر بهار وارد خزان شدیم و دل سوزان مان به خط شدند و راهی زندان. خیابان ها را خون گرفت و بیمارستان ها را زخمی و اسرائیل و جنایاتش، صدام و اعدام هایش و زندان هایش ،ابوغریب و گوانتانامو را برای ملت دوباره سازی کردند.

کار به اینجا ختم نشد. تعزیه به پا کردند و ماه حرامی را که حرامیان حسین را مظلومانه در آن ماه به شهادت رساندند برای ما تکرار کردند حرمت ماه حرام را مثل حرمت خون انسان ها، مثل حرمت انسانیتِ انسان ها، شکستند. خون بر زمین جاری ساختند و جنگ بر پا داشتند چنان اعتقادم در این موردِ حرام، قوی و مستنداتم محکم است که به خود ذره ای شک راه نمی دهم که جز رژیم سفاک احدی به ساحت حسینی هتاکی نکرد. من شاهد میدان بودم و گیرم در خیابانی کسی حرمت شخصی را که معلوم الحال بوده -ماه ها یعنی آن روز هفت ماه- مردم را زده و بد و بی راه گفته زدند و حرمتش شکستند این را چه ربط است به شکسته شدن حرمت سید شهدای کربلا ؟!!!

القصه 9 دی برپا ساختند و چون ادبیات ادیب نامورشان که مردم را بزغاله نامیده بود (در دوره قبل ریاست) و خس و خاشاک شان پنداشته بود بزغالۀ گوساله گفتند تا اثبات کنند حقانیت خود را ! در این روز که برای ترمیم حرمت شکستۀ اباعبدالله برپا داشته شده بود علناً دیدیم که از حرمت شکستۀ نظام دفاع کردند. می دانید اصل و حقیقت همین بوده و این بار هم حسین مظلوم ابزار دست بازیگران شد تا بدان وسیله هدفشان را توجیه و تامین سازند و چه بد کرداری!

برای 22 بهمن شهر به پادگان مبدل شد و حرامیان کفتار گونه بوکشان و زوزه کشان در شهر اجیر شدند تا مردم را کیش دادند و سکوت را حاکم کردند و صدای خاص خود را طنین انداز ساختند و یک تنه به قاضی رفته و راضی بازگشتند این هم مثل همیشه.
این خود نمایشی بود که مهر تائیدی بر عملکرد رژیم نهاد. مهری که هر چه را بود نمایش داد. چه بود ؟ وچه هست عملکرد این رژیم ؟
بله این رژیم از ابتدا تک صدایی را آرزومند بود و برای یافتن آن چه ها که نکرد و به این جا رسید که برای تک صدا و یک صدا ساختن مردم دست به میلیتاریزه کردن شهر زد و این تائید است بر خواسته و ماهیت حقیقی آن.

باری گذشت ونفس های آخر این سال را شاهد بودیم وهستیم …
اما برای سال بعد آماده می شویم تنها چیزی که به ما مدد می کند تا از این سال بگذریم امید به آینده است امید وامید وامید به علاوه صبر واستقامت وپایمردی چرا که با صبر وامید از هر گردنه ای می توان گذر کرد به امید گذر از دیکتاتوری به امید رسیدن به آزادی راه را می پیمائیم.
 

پی نوشت:
این نوشته قسمتی از نوشته ای کامل تر است که به مدد آزادی به نسبت مطلق بیان در این مرز و بوم مجبور به عدم انتشار کامل آن شده ام.

مارس 14, 2010

سر و وضع وبلاگ

Filed under: Uncategorized — جهانگرد @ 7:49 ق.ظ.

به نام خدا
از بس عکس رهبر جمهوری اسلامی توی این وبلاگ آپلود کردم اگر کسی مطالب را نخواند و فقط نگاه کند وبلاگ را جزء وبلاگ های «عرزشی » دسته بندی خواهد کرد.

مارس 11, 2010

سیاست کلی، قانون اساسی!

Filed under: مناسبت,سیاسی — جهانگرد @ 8:45 ق.ظ.

به نام خدا

من اصلاً و ابداً بنا ندارم این نوشتن گاه را تبدیل کنم به سیاست نامه، و یا آن را محدود کنم به نوشتن مطالب سیاسیِ صرف ؛ اما حضرت آیة اللهِ حاکم هر از چند گاهی به بسط ید و اعمال قدرت، خودنمایی می کند که بر مبانی فکری ،سیاسی که برای خود دارم بیش از پیش صحه می نهد. که ای کاش می شد و نمی نهاد. حال بماند این مبانی فکری، سیاسی من یا بینش من از سیاست های حاکم چیست. که با این آزادی نزدیک به اطلاق در این مرز و بوم که گهرش به شهادت 63 درصد بر اریکه نشسته گفتن ندارد.
گویا ششم اسفند ماه جاری جناب حاکمِ مطلق در دیدار با اصلاح کنندگان قوانین انتخابات که همانا تشخیص مصلحت نظام باشند گهر فشاندند، اما در تاریخ 19 اسفند دُرر ها و گهر ها را علنی نموده و بر همگان آشکار نمودند. به هر حال دیر نشده چرا که اگر چنانچه همان روز هم می فرموددند که چه در پندار متوهم دارند جواب و نظر شخصی ام را به عنوان شهروندی بی مقدار، در این شهر بی افسار، عنوان می کردم و اکنون هم به همان دستاویز نوشته ام.
این مسئله را در اینجا چنین می بینید و در اینجا نیز این چنین.

با این حساب چند نکته را برجسته می کنم تا در مورد آنچه برایم چشمگیر تر بوده بیشتر دادسخن برانم.
به عنوان نمونه ایشان بیان نمودند:«حالا من دیدم مثلاً این روزها طرحى که در مجمع تشخیص است، مورد توجه است. البته معلوم است؛ این طرح وقتى که در مجمع تشخیص مطرح بشود، بالاخره نظر مجمع، نظر مشورتى است؛ این پیش ما خواهد آمد و آن چیزى را که معتقَد ماست، اعمال می‌کنیم و به‌عنوان سیاست کلى گفته می‌شود. شکى نیست که شوراى نگهبان وظائفى قانونى دارد. به این وظائف مصرّح در قانون اساسى – که نظارت بر انتخابات و تشخیص صلاحیت‌ها و این چیزهاست – باید تعرض نشود.»

در این سخنان از ضمیر سوم شخص استفاده شده که این اوج خضوع و خدمتگزاری آقا را در برابر ملت و امناء ملت (البته اگر پذیرفته شوند) می رساند. در این منظره، نمایشی از شورا در اسلام به همگان عرضه می دارد که سزاست اگر نگویم بی سابقه می توانم بگویم کم سابقه بوده است. چرا که ما مجلس مشورتی داریم که از بزرگان کشوری و لشگری در آن به مشورت و صلاح دید تصمیم می گیرند و آیة الله حاکم با داشتن حق «وتو» همه آن نظرات را نقش بر آب می سازد چرا که او بهتر از دیگران که در آن مجلس اند می داند خوب این دقیقاً در تعارض بودن معنا و مفهوم مجلس با حقیقت مجلس موجود را در برابر چشمان ملت عریان می سازد. این یعنی فرمایشی و آرایشی بودن مجلس. این یعنی پوستۀ بی مغزِ مردمسالاری دینی. بماند که ایشان هر وقت یادشان بیفتد دارندگان حق وتو در مجمع ملل متحد را به سخره و نقد تیز خود سر می برند،نمی دانم اگر ایشان را هم چنین حقی در آنجا اعطا شود به خاطر خلاف قوانین بودن به سبب خلاف اخلاق و عدالت بودن پس می زنند یا …
نکته بعد اینکه آیه الله ؛دربارۀ وظایف شورای نگهبان به قانون اساسی اشاره می کنند. همآن کاغذ پاره ای را قانون اساسی می نامد که هنگام نیاز چون دستمال کاغذی مورد مصرف قرارش می دهند و کسی نیست به معظم له تذکر دهد که این قانون اساسی اصل 111 هم دارد.این قانون اصل 27 هم دارد، همان دو اصلی که هتک شد و در ملا عام بر آن پانهاده شد و به مدد این حرمت شکنی خون ها ریخته شد که بعضی را راهی بیمارستان و متاسفانه عده کثیری را راهی خانه ابدی نمود.
در آخر این پارگرافِ خداگونۀ عالی ترین رتبه سیاسی و مثلاً دینی کشور از «باید تعرض نشود» استفاده شده. بله جمله ای با ساختاری مهجور که هیچ گاه از کلمات مقام محترم نمی افتد. چرا این جملۀ مهجور این قدر مورد علاقۀ حضرتش است؟!
تصور من این است که او اتوریتۀ آسیب دیده را از این طریق وصله پینه می نماید ناگفته پیداست که «باید تعرض نشود» بار آمرانه ای رضا خانی در خود پنهان دارد که سخت مورد تعلق خاطر شخص اول مملکت ماست. همانی که باید بر مسند نبوی یعنی رحمة للعالمین بودن پای فشارد و برعکس بر موضع هیتلر ،موسلینی و صدام غفلقی متمایل تر است. نه خوب به دلم ننشست که در پست قبل هم گفتم او را زیبنده است «انا ربکم الاعلی» گفتن.  

مارس 8, 2010

امام جمعه وخطبه هایش!

Filed under: مناسبت,متفرقه,سیاسی — جهانگرد @ 7:41 ق.ظ.

به نام خدا

مشهد
علم الهدي : مرگ بر ولايت فقيه يعني مرگ بر خدا و پيامبر!!

وي با اشاره به اينکه در زمان غيبت امام عصر (عج) نايب او عهده دار مسايل جامعه است، ادامه داد: اينكه يك عده در اين سرزمين يك عده فرياد مرگ بر ولايت فقيه را سر مي‌دهند در اصل آنها مرگ بر خداوند و پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) را با بي‌شرمي سر داده‌اند و يك عنصر سياسي با كمال بي‌شرمي آنها را افراد خداجو بخواند.

در قرآن هم نقل شده از فرعون که مي گفت:
«انا ربکم الاعلي»
من خداي برتر شمايم! (24 النازعات)

آيا قرآن و خواسته قرآن به ثمر نشست؟
دوستان يکتا پرست بيشتر روي سخنم به شماست و سئوالم از شماست.
چطور مي شود به کسي با اين درجه از شرک اقتدا کرد؟!!
اين قطار به کدامين سو مي رود؟
قطاري که ابتداي مقصد قطار ولايت نام داشت!
ميانه هاي راه ولايت مطلقه اش خواندند!
اکنون اين قطار چه نام دارد؟!
آيا ممکن است لحظه اي نگه دارد شايد بعضي بخواهند پياده شوند؟

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.