جهانگرد

مارس 16, 2009

حقیقت چیست؟

Filed under: اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 5:12 ب.ظ.

به نام خدا
j5uzig
سالها بود با اقای محمودی در یکی از کشور های اروپایی همسایه بودیم هر دو در یک بلوک زندگی می کردیم روزی از روهای تابستان اقای محمودی را سر صبح درکوچه ان هم درحالی که دو دستش را کیسه های نان و لبنیات مشغول کرده بود دیدم سلام علیکی کردیم گفت شب گذشته از ایران مهمان برایشان رسیده و می خواهد روز اولی صبحانه مفصلی را باهم صرف کنند برایش ارزوی روزی خوش کردم و از او جدا شدم از این صبح زیبای تابستانی که بازار میهمان در اروپا داغ داغ می شود ماه ها گذشت و زمستان سرد و مثال زدنی این مملکت فرا رسید ساعت های پایانی شب به یکی از دیسکوهای نزدیک خانه رفتم تا لبی تر کنم و سیگاری دود.
تنها سر میزی در گوشه ای نشستم و با پک هایی که به سیگار می زدم همراه دود به گذشته می رفتم و می آمدم نا خود اگاه در کنج دیگر دیسکو اقای محمودی را دیدم که اتفاقا او هم تنها بر سر میزی نشسته بود و به لیوانش زل زده بود لیوان را برداشتم و بالای سرش ایستادم و سرفه ای نرم کردم و گفتم :اجازه می فرمایید در جوار شما باشم. قای محمودی.
چرتش پاره شد و نگاهی هراسان انداخت و گفت:اِ شما هستید بفرمایید خواهش می کنم.
بعد در جایش روی صندلی جابه جا شد. رشتۀ کلام را به دست گرفتم و گفتم : توی لاک خودت فرو رفتی مرد. چه شده کشتی هایت غرق شده؟!
لبخندی زد و گفت : نه بابا در این سرما و در این شلوغی داشتم به گذشته و حال و آینده این زندگی نگاهی می کردم داشتم خودم را بازخوانی می کردم .
خندیدم و گفتم : اوه چه با کلاس. بابا یک چیزی بگویید که ما هم بفهمیم و بتوانیم هضمش کنیم.
خنده ای ساختگی تحویلم داد و گفت : می دانی در طول زندگی مسائلی هست که اگر مورد دقت و بررسی قرار نگیرد و به طور جدی به انها نپردازی ارام ارام تبدیل به زخم های کهنه و قدیمی می شود که فقط به جراحی نیاز دارد و بس.
پرسیدم مثلاچه زخم هایی؟ چه چیز هایی؟ منظورتان چیست؟ مبهم حرف می زنید اقای محمودی.
جواب داد بی خیال شو همین فقط این مقدار را بدان ،بگذار توی ذهنت خیس بخورد. بگذار من هم توی خودم باشم.
گفتم: یعنی مزاحم هستم؟
گفت: نه بابا ،کی گفت مزاحم. منظورم این بود نپرسی بهتر است همین.
گفتم: بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم؟!
خندید و در میان خنده هایش گفت: باشه بدانی بهتر است اقای ابو ریحان.ان شاءالله سالها زنده باشی.
جرعه ای از لیوانش نوشید و گفت: یادت هست تابستان از ایران برای ما میهمان آمده بود؟ بعد از اینکه کلامش را تائید کردم ،ادامه داد بله تابستان گذشته خواهر خانمم از ایران میهمان ما بود زن تنهایی است که بازنشسته است و با بچه هایش در ایران زندگی می کنند شوهرش هم فوت کرده تقریبا تنهاست دعوتش کردیم تا تابستان یک ماهی در کنار ما باشد. او هم امد و رفت و این مهمان عزیز برای من کلید حل معما و یا بهتر است بگویم شمع چراغ راه تاریک اینده شد.
حرفش را با گفتن کلمه عجب قطع کردم و ادامه دادم پس چه مهمان با برکتی اما چگونه موجب این قضیه شد؟
گفت: افرین قضیه همین است او باعث شد من چشمانم باز شود و واقعیت های پنهان زندگانی را بیابم. من فهمیدم که درتمام این سی و هفت سال زندگی مشترک با همسرم همیشه و همیشه در حال تحمل یکدیگر بوده ایم و تنها ظاهرا همدیگر را دوست داشتیم و عاشق هم بوده ایم. و در واقع نه همدیگر را دوست داشتیم ونه عاشق هم بودیم، بلکه روزگاری را کنار هم بودیم و قسمتی از رفتار هم را دوست می داشتیم و عاشق بخشی از وجود و حرکات و سکنات هم بودیم.
در حالی که به لبهای اقای محمودی زل زده بودم گفتم: عجب حرفی زدی اقای محمودی بد جوری مرا به فکر وا داشتی گیج شده ام و کاملا درک می کنم از چه صحبت می کنی اما مشتاقم تا بدانم چطور خواهر زنت این قضیه را برایت رو نمایی کرد .
گفت: اهان ماجرا همین جاست اصل قضیه اینجاست خوشم امد حواست جمع است. می دانی من برای تو که جوان هستی این حرف ها را می زنم تا شاید بتوانی خودت را، حواست را و احساساتت را در زندگی کنترل کنی تا خدایی نکرده کلاهی بر سرت نرود و راهت را گم نکنی تا چه جوری بگویم زندگی ات را نبازی!
بله ماجرا از اینجا شروع شد که دو سال قبل خواهر خودم را دعوت کردیم و تابستان بود و با هم به مسافرت رفتیم و به گشت و گذار مشغول شدیم خیلی هم خوش گذشت ،امسال تابستان خواهر خودش را دعوت کردیم و همان برنامه را برای او هم اجرا کردیم خوردیم ،گشتیم،گذاشتیم و برداشتیم خیلی هم خوش گذشت اما قضیه وقتی برای من جذاب شد که دیدم خانم پیش دوست و اشنا نشست و گفت: با فامیل شوهرم رفتیم فلان جا فلان شد، بهمان شد، هی غر زد، هی اخم کرد، هی بد گفت و…اما با فامیل خودم، گشتیم ،خوردیم، رفتیم، آمدیم ،اِل کردیم و بِل کردیم آی خوش گذشت ،آی صفا کردیم و… من تازه اینجا فهمیدم که اِی بابا مگر دو تا عاشق فامیل من و فامیل تو و یا من و تو و…. دارند عاشق و معشوق حتی تن من و تن تو ندارند. این بود که گفتم نه ….در همین ….گفتم… زن مگر تا …
در اینجا بود که عمیقا در لاک خود فرو رفتم و با خود می اندیشیدم که چرا؟ راستی چرا باید بعد از سی وهفت سال این درد خودنمایی کند؟چرا تا حالا نفهمیده بود؟!

Advertisements

7 دیدگاه »

  1. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]
    شاد باشین
    سال نو مبارک
    به روز کردم
    منتظرم!
    [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

    دیدگاه توسط همنفس — مارس 17, 2009 @ 7:08 ق.ظ. | پاسخ

  2. نمی دونم آدم خیلی نباید مته به خشخاش بذاره. شاید اگه ازدواج نکرده بودم و این رو می خوندم شاید موافق بودم ولی الآن نه… آدم باید جای یکی باشه که بدونه تو دلش چیه!

    دیدگاه توسط کویریات — مارس 18, 2009 @ 3:15 ب.ظ. | پاسخ

  3. سال نو شما مبارک، شاد باشین و از بوی بها لبریز باشین

    دیدگاه توسط دکتر پرتقالی — مارس 18, 2009 @ 9:05 ب.ظ. | پاسخ

  4. Ba doroode faravan
    1.sale nu mobarak
    2.en aaghaye Mahmodi kheli hasas bodan ya hastan tafaotha hamishe hast onam beine 2 famile motefavet!
    rabti be 2 ashegh nadare.

    دیدگاه توسط Mahta — مارس 23, 2009 @ 9:15 ب.ظ. | پاسخ

  5. Ba doroode faravan
    1.sale nu mobarak
    2.en aaghaye Mahmodi kheli hasas bodan ya hastan tafaotha hamishe hast onam beine 2 famile motefavet!
    rabti be 2 ashegh nadare.
    3.chera man einja nemitonam farsi benevisam ?

    دیدگاه توسط Mahta — مارس 23, 2009 @ 9:17 ب.ظ. | پاسخ

  6. مهربانم. ساا نو را به تو شادباش می گم، آن برایت آرزو می کنم که تو آرزو می کنی. چون دوستان با من درد ول می کنند، از این داستان هابسیار شنیده ام و خودم هم البته از طرف خانواده ام مصیبت ها کشیده ام که خودش داستانی است و همسرم هم با دل جان به آنها خدمت کرد، تازه بدهکار هم شدیم. یکی از دوستان تعریف می کرد که خواهر زنش با با شوهرش سه ماه مهمان او بود، از پاریس و تا برلن و روم و مادرید را آنها را برده بود. ولی این خانم با خواهرش (زن دوست من) قهر بود در این مدت یک کلام با خواهرش حرف نزده بود. به این آقا بگو فکرش رو نکن ، این نیز بگذرد

    دیدگاه توسط اردوخانی شوخی و جدی — مارس 24, 2009 @ 5:16 ب.ظ. | پاسخ

  7. سلام به نظر من ربطی به حقیقت نداشت و ایشون خیلی دهن بین بودن

    دیدگاه توسط م — اوت 21, 2009 @ 10:48 ق.ظ. | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: