جهانگرد

مارس 31, 2009

پیکاسو چه کاره بود؟

Filed under: فرهنگ,متفرقه — جهانگرد @ 6:52 ب.ظ.

10049303
بله اثر فوق اثر پابلو پیکاسوی مشهور است به نظر من پیکاسو از کو.ن.کش ترین ادم های روی زمین بوده به اثارش نگاه کنید او بیش از اینها می کشیده

عیدانه

Filed under: مناسبت,متفرقه,اجتماعی — جهانگرد @ 7:59 ق.ظ.

به نام خدا

image001

اقا کیف داره تهران روز یازدهم فروردین هشتاد و هشت برفی بشه. در حالی که روز دهم ،یعنی دیروز ابری بوده و دریغ از یک قطره اب و زور نهم اصلا افتابی و مطبوع نه گرم نه سرد. اما افتابی بوده. امروز دارد برفی دل انگیز می بارد. حالا این اب و هوا در سوئد باشد یک چیزی. در دانمارک باشد نوش جانشان. در المان باشد. در انگلیس باشد هیچ عیبی که نداره هیچ،با این نوع اقلیم عجین هم هستند. اما در ایران ان هم در تهران ببینید کمی که بار این شهر کم بشود خدا هم دلش به رحم می اید نه واقعیت کمی از دود و الودگی ناشی از جمعیت که کم شد این برف روز یازده هم فروردین را شاهد بودیم خدا بده برکت .
22_871219_l600
اما امسال عید، برنامه سازان دو برنامه به عنوان عیدی به ما تقدیم کردند :
1- مرد دو هزار چهره (ادامه ای بر مرد هزار چهره سال قبل)
2- کلاه قرمزی 88 (ادامه بر کلاه قرمزی سالهای اولین دهه هفتاد شمسی)
مرد دوهزار چهره در یک کلام لوس، بی مزه ، یخ وخنک که تنها به پشت صحنه های اخرش می شود لبخند زد و از ادا و اطوار تکراری مدیری به خود می لرزم .
اما کلاه قرمزی واقعا موفق است . واقعا ادم از کار های این عروسک بی جان ریسه می رود. بعد از این همه سال برگشته و موفقیت امیز هم برگشته. افرین طهماسب گرامی صد افرین جبلی عزیز.
اما احساس می شود سیاست های صدا سیما قصد عقب گرد داشته. تلویزیون یک ده سالی برگشته به قبل خوب خیلی هم خوب است . شنیدم مدیری به توصیه و در خواست شبکه و صدا و سیما دست به این پروژه زده و خواست شخصی اش ادامه دادن مرد هزار چهره نبوده است. اگر این درست باشد پس کلاه قرمزی هم به خواست سازمان بوده و در اینجا می بینیم که ان محکوم به شکست شد چون سال قبل از همه پتانسیل ها استفاده کرد و این محکوم به موفقیت چون هنوز جا دارد و هنوز قابل مانور دادن است.

مارس 19, 2009

سال نو

Filed under: مناسبت — جهانگرد @ 7:57 ق.ظ.

به نام خدا
9ae4e2c6-0081-43c1-b615-e417d86aa3cc_mw800_mh600
روزهای اخر سال 87 را می گذرانیم. هنوز زنده ایم و در این دنیا نفس می کشیم. با عزیزان هستیم یا قصد پیوستن به انها را داریم. نمی دانم انها که در این ایام پایانی سال شاهد پایان عزیزان خود هستند چه می کشند. نمی خواهم کام خود و شما را تلخ کنم، اما چه کنم که در همین چند روز باقی مانده امید.رضا.میر.صیافی را از دست دادیم. ما، ما ملت ایران او را از دست دادیم و نشانه از دست دادن او و هم قطارانش که برای ازادی واعتلای این مرز و بوم در انزوای ناخواسته به سر می برند نقاطی است که در میان نام درخشان او که به ابدیت پیوست می باشد. این است ازادی بیان ایا اریامهر ملعون که ان طور ناجوان مردانه ابناء وطن را مثله کرد همین جنایت را نمی کرد؟! کجاست علی کجاست حکومت علوی همو که فرمود بر دولت و حکومت است که مردم خواسته هایشان را بی لکنت از او بطلبند کجاست ان خفته به خاک نجف که می فرمود حق حاکم بر مردم این است که مردم اورا به باد نقد و بررسی بگیرند.
به هر حال با رفتن رفتگان مهر و فلک از کار نمی افتد و امروز، فردا و فردا پس فردا می شود. سال نو می شود و عید امسال را این چنین شاهد خواهیم بود به امید روزی که فردایی خو ش تر و آزادتر داشته باشیم به هر حال برای همه ملت ایران و هر ایرانی که در هرکجای دنیای پهناور زندگی می کند ارزوی موفقیت و پیروزی و روزگاری بهتر را دارم و صمیمانه سال نو را به همه گان تبریک عرض می کنم.

مارس 16, 2009

حقیقت چیست؟

Filed under: اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 5:12 ب.ظ.

به نام خدا
j5uzig
سالها بود با اقای محمودی در یکی از کشور های اروپایی همسایه بودیم هر دو در یک بلوک زندگی می کردیم روزی از روهای تابستان اقای محمودی را سر صبح درکوچه ان هم درحالی که دو دستش را کیسه های نان و لبنیات مشغول کرده بود دیدم سلام علیکی کردیم گفت شب گذشته از ایران مهمان برایشان رسیده و می خواهد روز اولی صبحانه مفصلی را باهم صرف کنند برایش ارزوی روزی خوش کردم و از او جدا شدم از این صبح زیبای تابستانی که بازار میهمان در اروپا داغ داغ می شود ماه ها گذشت و زمستان سرد و مثال زدنی این مملکت فرا رسید ساعت های پایانی شب به یکی از دیسکوهای نزدیک خانه رفتم تا لبی تر کنم و سیگاری دود.
تنها سر میزی در گوشه ای نشستم و با پک هایی که به سیگار می زدم همراه دود به گذشته می رفتم و می آمدم نا خود اگاه در کنج دیگر دیسکو اقای محمودی را دیدم که اتفاقا او هم تنها بر سر میزی نشسته بود و به لیوانش زل زده بود لیوان را برداشتم و بالای سرش ایستادم و سرفه ای نرم کردم و گفتم :اجازه می فرمایید در جوار شما باشم. قای محمودی.
چرتش پاره شد و نگاهی هراسان انداخت و گفت:اِ شما هستید بفرمایید خواهش می کنم.
بعد در جایش روی صندلی جابه جا شد. رشتۀ کلام را به دست گرفتم و گفتم : توی لاک خودت فرو رفتی مرد. چه شده کشتی هایت غرق شده؟!
لبخندی زد و گفت : نه بابا در این سرما و در این شلوغی داشتم به گذشته و حال و آینده این زندگی نگاهی می کردم داشتم خودم را بازخوانی می کردم .
خندیدم و گفتم : اوه چه با کلاس. بابا یک چیزی بگویید که ما هم بفهمیم و بتوانیم هضمش کنیم.
خنده ای ساختگی تحویلم داد و گفت : می دانی در طول زندگی مسائلی هست که اگر مورد دقت و بررسی قرار نگیرد و به طور جدی به انها نپردازی ارام ارام تبدیل به زخم های کهنه و قدیمی می شود که فقط به جراحی نیاز دارد و بس.
پرسیدم مثلاچه زخم هایی؟ چه چیز هایی؟ منظورتان چیست؟ مبهم حرف می زنید اقای محمودی.
جواب داد بی خیال شو همین فقط این مقدار را بدان ،بگذار توی ذهنت خیس بخورد. بگذار من هم توی خودم باشم.
گفتم: یعنی مزاحم هستم؟
گفت: نه بابا ،کی گفت مزاحم. منظورم این بود نپرسی بهتر است همین.
گفتم: بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم؟!
خندید و در میان خنده هایش گفت: باشه بدانی بهتر است اقای ابو ریحان.ان شاءالله سالها زنده باشی.
جرعه ای از لیوانش نوشید و گفت: یادت هست تابستان از ایران برای ما میهمان آمده بود؟ بعد از اینکه کلامش را تائید کردم ،ادامه داد بله تابستان گذشته خواهر خانمم از ایران میهمان ما بود زن تنهایی است که بازنشسته است و با بچه هایش در ایران زندگی می کنند شوهرش هم فوت کرده تقریبا تنهاست دعوتش کردیم تا تابستان یک ماهی در کنار ما باشد. او هم امد و رفت و این مهمان عزیز برای من کلید حل معما و یا بهتر است بگویم شمع چراغ راه تاریک اینده شد.
حرفش را با گفتن کلمه عجب قطع کردم و ادامه دادم پس چه مهمان با برکتی اما چگونه موجب این قضیه شد؟
گفت: افرین قضیه همین است او باعث شد من چشمانم باز شود و واقعیت های پنهان زندگانی را بیابم. من فهمیدم که درتمام این سی و هفت سال زندگی مشترک با همسرم همیشه و همیشه در حال تحمل یکدیگر بوده ایم و تنها ظاهرا همدیگر را دوست داشتیم و عاشق هم بوده ایم. و در واقع نه همدیگر را دوست داشتیم ونه عاشق هم بودیم، بلکه روزگاری را کنار هم بودیم و قسمتی از رفتار هم را دوست می داشتیم و عاشق بخشی از وجود و حرکات و سکنات هم بودیم.
در حالی که به لبهای اقای محمودی زل زده بودم گفتم: عجب حرفی زدی اقای محمودی بد جوری مرا به فکر وا داشتی گیج شده ام و کاملا درک می کنم از چه صحبت می کنی اما مشتاقم تا بدانم چطور خواهر زنت این قضیه را برایت رو نمایی کرد .
گفت: اهان ماجرا همین جاست اصل قضیه اینجاست خوشم امد حواست جمع است. می دانی من برای تو که جوان هستی این حرف ها را می زنم تا شاید بتوانی خودت را، حواست را و احساساتت را در زندگی کنترل کنی تا خدایی نکرده کلاهی بر سرت نرود و راهت را گم نکنی تا چه جوری بگویم زندگی ات را نبازی!
بله ماجرا از اینجا شروع شد که دو سال قبل خواهر خودم را دعوت کردیم و تابستان بود و با هم به مسافرت رفتیم و به گشت و گذار مشغول شدیم خیلی هم خوش گذشت ،امسال تابستان خواهر خودش را دعوت کردیم و همان برنامه را برای او هم اجرا کردیم خوردیم ،گشتیم،گذاشتیم و برداشتیم خیلی هم خوش گذشت اما قضیه وقتی برای من جذاب شد که دیدم خانم پیش دوست و اشنا نشست و گفت: با فامیل شوهرم رفتیم فلان جا فلان شد، بهمان شد، هی غر زد، هی اخم کرد، هی بد گفت و…اما با فامیل خودم، گشتیم ،خوردیم، رفتیم، آمدیم ،اِل کردیم و بِل کردیم آی خوش گذشت ،آی صفا کردیم و… من تازه اینجا فهمیدم که اِی بابا مگر دو تا عاشق فامیل من و فامیل تو و یا من و تو و…. دارند عاشق و معشوق حتی تن من و تن تو ندارند. این بود که گفتم نه ….در همین ….گفتم… زن مگر تا …
در اینجا بود که عمیقا در لاک خود فرو رفتم و با خود می اندیشیدم که چرا؟ راستی چرا باید بعد از سی وهفت سال این درد خودنمایی کند؟چرا تا حالا نفهمیده بود؟!

مارس 12, 2009

اقای میر حسین موسوی

Filed under: سیاسی — جهانگرد @ 10:38 ق.ظ.

به نام خدا
147126115241203206149159177115101802248251
سلام اقای موسوی عزیز، سلامی دیرینه باقدمتی 20 ساله. اقای موسوی شما را در 25 سال پیش به یاد دارم هنوز خبر افتتاح بیمارستانی در اتوبان افسریه را که ان روز ایران ان را بیمارستانی بی نظیر در خاور میانه بر می شمرد به یاد دارم .بچه تر از اکنون بودم اما بچه ای بودم که به جای کارتون اخبار می دیدم نمی دانم چرا اما احتمالا از اول هم خل وچل بودم .
اقای موسوی اما همگنان و همسالان من ان روز ها دل در گرو علی کوچولو و الفی اتکینز و بامزی داشتند به همین خاطر شما را به یاد نمی اورند. من به یاد دارم که در ان زمان همراه پدر و یا مادر بزرگ هایم که اتفاقا بچه محل هم بودند در شرکت تعاونی و شهر و روستای محل به صف می ایستادیم و اقلام اساسی را از طریق کوپن دریافت می کردیم.
اینها از کار کرد های دولت شما بود من به بد و خوب انها کار ندارم چرا که تنها از سیاست حفظ تصاویر را به خاطر دارم اما دیشب دکتر نوری.زاده. و دکتر ساز.گارا تقریبا یک صدا می گفتند که امدن شما تفاوت چندانی در امور ایجاد نمی کند و انها معتقد بودند شما حرفهای چند سال پیش را دوباره تکرار کرده اید و خط و ربط امام که مدعی ان شده اید نه تنها بی فایده بلکه مضر هم است و دلیل دکتر ساز .گارا این بود که بله جوانان امروز به راحتی مرحومش را زیر سئوال می برند و از عملکرد او ناراضی هستند چرا که ان تصمیم ها را غلط تلقی می کنند ،درست برعکس بسیاری از پدران ومادران که او را همو منجی بشریت یا حد اقل خلق ایران می دانستند !
اقای مهندس موسوی گرامی
دکتر نو.ری .زاده شما را احمدی نژاد اما با سوادتر و اگاه تر خطاب کرد من این تعبیر ایشان را بی ربط نمی دانم چرا که مهندس گرامی شعارهایتان همان حرفهای دکتر حاکم است که می فرمود اقتصاد را درست می کنم به اسلام ناب برمی گردیم خط امام را دنبال می کنیم و… ایا اینها حرفهای شما نیست ؟! بله از حق نگذریم که شما دروغ نمی گویید و انچه که می گویید را انجام می دهید و ضد ان را انجام نخواهید داد.
اقای موسوی اقای سا.زگا.را هم اتفاقا حرف درستی را بیان کرد نسل جوان امروز مرحوم مغفور را به باد انتقاد تند می گیرند و ذره ای برای ایشان تره خرد نمی کنند چرا که در نگاه ایشان عملکرد ایشان که همان پایه های نظام باشد اشکال اساسی دارد و کسی را برای پاسخگو بودن نمی یابند و توان دم زدن هم نیست و نفس ها را در سینه ها محبوس کرده اند و نتیجه می گیرند که همه پیرو خط ایشان هستند.
اما اقای مهندس اقای خاتمی که خود ایشان هم نتوانستند کار بنیادینی برای بهتر شدن اوضاع انجام دهد ولی ناگفته نماند رایحه و خنکایی به نسبت امروز می وزید گرچه من قبلا هم گفته ام امدن ایشان باعث افتادن نقاب هیئت حاکمه می شود و دوباره ترور و کشتار زنجیره ای و فتوای قتل به روز خواهد شد اما اما او هموست که قول داده بود با امدن شما به نفع شما کنار رود و باید دید این تنور داغ چه پس خواهد داد و چه خواهد کرد برای شکم های گرسنه مردم.
اقای موسوی من یک حرف اخر دارم و ان این که با تمام تفاصیلی که برای امدن شما بر شمردم و بر شمردند باید یک مطلب را اعتراف کنم که شما شاید بتوانید ترمزی باشید در برابر ایستادگی و یک دندگی «برادربزرگ» چرا که تاریخ این را به اثبات رسانده. و در در ادامه این کلمات باید بگویم که هنوز ما از پشت پرده های شما نامزدهای محترم بی خبر و غافلیم و شما هم مثل همه نامزدها مشغول نامزد بازی هستید.
به امید یک هوای تازه تر

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.