جهانگرد

دسامبر 29, 2008

Filed under: متفرقه,هنر — جهانگرد @ 1:41 ب.ظ.
Tags:
به نام خدا
بعضی ادم ها از جنس تفلون هستند هر کاری هم بکنی باز هم نچسبند ونمی شه باهاشون قاطی شد و جوشید نه غلام ؟!!!
Advertisements

دسامبر 14, 2008

Filed under: تصویر — جهانگرد @ 6:16 ب.ظ.
Tags:

image0001

به نام خدا

سلام به تصویری از یک کوچه ارام در یک روز پاییزی نگاه کنید.

دسامبر 9, 2008

مرگ

Filed under: فلسفی,داستان — جهانگرد @ 12:40 ب.ظ.
Tags:

217991

به نام خدا

ساعت 5 /4صبح پائیزی بود. بیدار شدم به سرعت اماده شدم و از خانه به قصد زندان خارج شدم، امروز یکی از زندانی های محکوم به اعدام قرار است اعدام شود. و من از طرف روزنامه که با هزار زحمت وقت مصاحبه گرفته است، مامور شده ام تا با او در این لحظات اخر زندگی مصاحبه کنم و ازانگیزه قتل همسرش و مسائل دیگر بپرسم ،احتمالا توصیه او را خطاب به مردم ثبت کنم شاید عبرتی باشد برای همه افراد جامعه تا نرخ جرم و جنایت کمی کاهش پیدا کند. بیرون از خانه سوز و سرمای پاییزی را می شد احساس کرد به دروازه زندان رسیدم ،نامه روزنامه و تاییدیه زندان و اوراق ورودی و جواز مصاحبه را به دربان زندان دادم او مرا چند دقیقه معطل کرد تا با مقامات مسئول زندان هماهنگ کند بعد، مرا به داخل راهنمایی کردند. درهای بزرگ و اهنین و میله ای و غیره که همه از ملزومات یک زندان امنیتی هستند را رد می کردیم راستی که زندان چه جای خوفناکی ست دلم گرفت خلقم تنگ شد و می خواستم فریاد بکشم و عقب عقب بروم و تادر ورودی ،که الان نمی دانم ایا بعد از این همه در که رد کردم ایا هنوز هم راه ورود را به خاطر دارم یا نه ؟بدوم و خودم را از شر این دخمه بزرگ و وسیع خلاص کنم. اما می دانستم این تنها یک وهم است چرا که ماموریت روزنامه را باید درست و دقیق انجام دهم و چاره ای جز تحمل نداشتم و خودم را با این فکر که خوب است چند لحظه ای را با این زندانیان که ساکنان طولانی مدت و یا همیشگی این مکان تیره و تاریک وغم انگیز هستند هم دردی داشته باشم در همین افکار با خودم صحبت می کردم و پیش می رفتم که پشت در یک اتاق قرار گرفتیم ،مسئول بند و سرباز همراه مرا به داخل اتاق راهنمایی کردند مردی لاغر اندام باقدی متوسط رنگ پریده و اشفته که طبق اطلاعات منتشره 30 بهار را دیده بود پشت میز وسط اتاق نشسته بود چشمانش دو دو می زد گوش هایش تیز شده بود با کوچکترین صدایی می پرید بسوی صدا نگاه می کرد سلام واحوال پرسی مختصری کردم از قبل باقرارمصاحبه با خبر شده بود و قبول کرده بود که این نیم ساعت اخر عمرش را با من مصاحبه کند و چند دقیقه صحبت کند. به همین دلیل منتظر امدن من بود.
از او پرسیدم: ماجرا چه بود؟
گفت:زنه دائم گیر می داد من هم خسته شده بودم. عصبی بودم .شکاک شده بود. می گفت با فلان زن چرا حرف زدی ؟چرا اون زنه رو نگاه کردی؟ چرا با خواهرم خندیدی ؟ چرا دیر امدی خانه ؟ هر روز می پرسید تو مغازه ات چند تا زن اومدن و…
پرسیدم :شغلتان چه بود ؟
گفت:تعمیر کار لوازم خونگی بودم و مغازه داشتم
گفتم می فرمودید من وسط حرفهایتان پریدم ادامه ماجرا را بیان بفرمایید
ادامه داد:بله هر روز سین جیم و بازجویی و از این سئوالای مسخره و شکاکیت های بی مورد خدا می دونه نه با زنی سَر و سِر داشتم نه فکر بدی داشتم از همان یه زنی هم که گرفته بودم به خاطر رفتارهاش پشیمون بودم و الا دوسش داشتم (اشک تو چشم هایش حلقه زد ) اون روز دیوونه شده بودم عصبانی هم بودم بعد از داد و بی داد هر روزه دیگه کاسه صبرم سر ریز شد و چاقوی کوچیکی سر سفره بود اورده بودیم تا پیاز را نص کنیم برداشتم و در حالی که تیغه چاقو از پایین مشتم که دسته اون رو گرفته بود بیرون زده بود از بالا ضربه ای به او که دائم جیغ جیغ می کرد و فحش می داد زدم چاقو از بدبختی من بالای سینۀ چپش یعنی بالای قلبش فرو رفته بود صدایش که قطع شد و خون سرازیر شد بچه ها ضجه زدند و فریاد کردند بیرون رفتند و همسایه ها را خبر کردن با دست خون الود روی زمین افتادم و پلیس اومد و خلاصه محکوم به اعدام شدم .
سئوال کردم :از کارتان پشیمان هستید؟ احساستان را بیان بفرمایید؟
سرش را پایین انداخت سری تکان داد و گفت :می شه پشیمون نباشم؟ هنوزم دوسش دارم نمی دونم چرا این جوری شد! نمی دونم من چرا اون جوری شدم ! و اصلا نفهمیدم چرا این اتفاق افتاد!
گفتم از اینکه چند دقیقه پایانی زندگی ات را سپری می کنی چه حسی دارید ؟
گفت :من از بچه گی همیشه به مرگ فکر می کردم و درباره مرگ کتاب می خوندم و همیشه دوس داشتم بدونم مرگ چیه! الان راستش احساس ترس دارم می دونی نمی دونم بعد از اعدام چیه! نمی دونم چه مزه ای داره! می ترسم چون پنجاه پنجاهه احتمال داره رنج و عذاب باشه شاید هم ارامش و اسایش و راحتی و این حرفها الان دوس دارم زودتر اعدامم کنن با اینکه می ترسم اما دوس دارم زودتر بچشم راهی ندارم پس چه بهتر هر چی زود تر بچشمش اما کاش می شد یه جمله فقط یه جمله نیم ساعت بعد از مرگم حرف بزنم و به همه بگم که چی شد و تو یه جمله کوتاه یه خبر بعد از مرگ بدم اما مث اینکه نمی شه
ماموران داخل شدند او را از جایش بلند کردند و من دستم را برای دست دادن با او دراز کردم نمی دانستم چه باید بگویم ایا بگویم موفق باشی؟ درچه موفق باشد؟ در مردن؟! باید بگویم به امید دیدار؟! این هم که محال است چه بگویم هنوز دستمان در دست هم بود و چشمانمان در چشم هم که گفتم ممنون خدا به همراهت سرش را تکان داد و گفت :خدا حافظ وقتی دستم را رها کرد پشتش را به من کرد تا از در پشت سرش خارج شود دو سرباز دو طرف او بازوهایش را گرفته بودند قدش در حال خم شدن بود زانو هایش شکسته بود و راست نمی شد دم پایی هایش لخ و لخ بر زمین کشیده می شد که از در گذشت و در بسته شد و او برای همیشه از چشم من نا پدید شد .

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.