جهانگرد

سپتامبر 4, 2008

خودکشی

Filed under: فلسفی,اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 12:27 ب.ظ.
Tags:

به نام خدا


در شیشه قرص را بست قرص ها را در لیوان اب ریخت و با قاشق هم زد نصف شیشه اکسپکستورانت هم در اب ریخت هم زد رنگ اب عوض شد اب از قرص وکپسول اشباع شده بود ان قدر هم زد تا مطمئن شود دیگر حل نمی شود هنوز مطمئن نبود دارد چه کار می کند می ترسید، درد نداشت می دانست اما می ترسید چرا که راه نرفته یا بهتر بگویم تنها راه نرفته عمر کوتاه اما پر مخاطره اش بود. در همین گیر و دار بود که  بنوشد یا بیشتر فکر کند  که تلفن زنگ زد. جواب بدهم؟ جواب ندهم؟ چه کنم حوصله ندارم؟ هرچه شد هر کی بود ولش کن. نمی دانست اصلا چه می خواهد نمی دانست کی هست؟ از کجا هست؟دوست داشت فراموش شود دوست داشت نباشد اما هر طرف می رفت نمی شد هر کاری می کرد با در بسته روبه رو می شدحتی هنگام خود کشی.
چرا خودکشی نمی کنم ؟چرا خود کشی نمی کنند ؟
اینها سئوالاتی بود که او متوجه خودش و دیگران می کرد و خودش هم جوابی برای ان نمی یافت.  خودکشی چند وقتی بود او را مشغول کرده بود که ایا مرتکبش شود یا خیر؟ شنیده بود البته از تلویزیون که می گفت: زندگی لذت دارد واین لذت زندگی است که مانع از خود کشی می شود اما او باور نکرده بود زندگی با این همه ابعاد سگی چه لذتی داشت ؟که او نچشیده بود وقتی به زن و شوهران جوان توی پارک و کافی شاپ ها نگاه می کرد می توانست این لذت بردن را حس کند اما او باور داشت انها خیال می کنند دارند لذت می برند او حقیقت را به شکل دیگری می دید او با خود می گفت این چه لذت زود گذری است ازدواج و رابطه جنسی نامشروع هر دویک چیزند و ان لذت زود گذر است لذتی که ادمی را می فریبد و در چنگال بدبختی قرار می دهد تا انسان مچاله شود خرد شود نابود شود بپوسد و بپکد .نگاه او تیره و تار بود اما او می دانست که تفکرش حقیقت دارد این خیال نیست این گمان نیست به ان ایمان دارد . گرچه سیاه و تاریک تلخ بد منظر باشد اما واقعیت است.

Advertisements

5 دیدگاه »

  1. با سلام و قبولی طاعات و عبادات
    التماس دعا

    دیدگاه توسط جمشید — سپتامبر 6, 2008 @ 6:33 ق.ظ. | پاسخ

  2. سلام

    داستان را خواندم . با همین محتوا من هم مطلبی نوشته ام، اما با نگاهی دیگر. لحظه های تب آلود کویر را می خوانی؟
    ****
    آن تصویر هم حاصلش لبخندی بود و راستش «ژانر» ش هم باعث شد ، تحسینتان کنم .
    ***
    کاش گاهی هم که شده از به روز شدنتان مطلع شوم .

    شاد باشید و برقرار.

    دیدگاه توسط شهرزاد — سپتامبر 13, 2008 @ 8:49 ب.ظ. | پاسخ

  3. خوب….. برداشت من اینه که یارو لیوانو سرکشید!!بعد از تحمل درد لوله گاواژ و پچ پچ های اینترنها هم مرخص شد برگشت خونه!الان هم گلوش حسابی ناسوره انگار که آنفولانزا گرفته باشه.همین چند دقیقه پیش هم یه استکان لعاب چارتخمه داده پایین.بقیه اش رو شما تعریف کن.برنامه اش چیه؟

    دیدگاه توسط سارا — سپتامبر 24, 2008 @ 9:54 ب.ظ. | پاسخ

  4. سلام.ناراحت شدید که برای داستانتون به عنف دنباله نوشتم؟لطفا ناراحت نشید. فقط دنباله ی دنباله من رو بنویسید !به جان شما راه نداره باید تمومش کنید!

    دیدگاه توسط سارا — سپتامبر 28, 2008 @ 9:18 ب.ظ. | پاسخ

  5. زندگی بی‌ هدف آن‌قدر سخت هست که ازرش از بین رفتن را داشته باشد.

    دیدگاه توسط admin — سپتامبر 5, 2009 @ 2:07 ق.ظ. | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: