جهانگرد

ژوئن 12, 2008

غیرت!

Filed under: Uncategorized — جهانگرد @ 3:46 ب.ظ.
Tags:

به نام خدا

يک ليوان چايي براي خودم مي ريزم ويک جرعه از ان مي نوشم با تلخي وداغي چايي در افکار خود غرق مي شوم
راستي عجب شبي بود ان شب درست بعد از بيست روز از ان شب غرق باز خواني ان شده ام.چرا ما بايد تعصب را در پوست غيرت به خودمان وديگران عرضه کنيم؟ يا اسم بعضي کار ها را مردانگي بگذاريم؟ تعصب تنها تعصب است وبس همين . وقتي راننده مو سفيد ، شکم گنده که به قول خودش روزي مثل برق از دکل بالا مي رفت و در صدا و سيما مسئول نصب انتن بر دکل هاي مرتفع بود از خودش ، خانواده اش ،غيرت و موفقيت هايش حرف مي زد خود را به خواب مي زدم نه براي اينکه فضولانه به حر فهايش گوش دهم تنها براي اينکه از سوالات فضولانه سه سرنشین دیگر ماشین که با راننده می شدندچهار نفر در نظر سنجي هاي احتمالي درباره مسائل مطرح شده در انجا در امان بمانم.مجبور بودم يک ساعتي را که در اين ماشين هستم تا تهران اين حرفها را تحمل کنم.خودم را از مورد سئوال وجواب واقع شدن حفظ کنم من از ابتدا بو برده بودم که افکار همه محترم هست اما نبايد افکار چرندي را که محترم هم هست را با بله بله گفتن تاييد کنم واگر هم بخواهم کمي در ان مناقشه کنم طرف من ادمش نيست يک راننده پير گنده با فرهنگي کوچه بازاري ويک جوان پر چانه که انصافا به درد اين مي خورد که راننده را از خوابیدن محافظت کند ودو نفر ديگري که ان ها هم احتمالا مثل من فکر مي کردند وتن به صحبت نمی دادند ولي خودشان راهم به خواب نزده بودند بلکه بله بله گويان جو را تحمل مي کردند علاوه بر این ها من خستگی و سر درد و دارو همرا ه خود به تهران می بردم ونمی دانم از سر خوش شانسی یا بد شانسی اقای مسافر خوش سخن وحراف در صندلی عقببه اندازه یک نفر فاصله با من نشسته بود واقای راننده هم دقیقا جلوی من لذا صدای هر دو را با کیفیت عالی در یافت می کردم.
می گفتند ومی شنیدند انقدر گفتند وشنیدند که معلوم شد هر دو اذری یا به قول خودمانی ترک هستند بعد معلوم شد مسافر بلبل زبان در بومهن باغی دارد وبا خانواده داماد اقای راننده اشنایی دارد وانها را از خانواده های مشهور منطقه معرفی کرد تا اینجاها که با هم به قولی فامیل در امدند دیگر کلا مشان گر گرفت وگل انداخت راننده خوش مشرب توسن سخن را تا فرزندان وداماد وعروسش تازاند وبا افتخار می گفت:یک مهندس ویک لیسانس ویک فوق لیسانس به جامعه تحویل داده ام کمی که این سخنرانی کش امد معلوم شد یگی از اقازاده هایش زنش را طلاق داده ودو طفل معصوم را از داشتن مادر محروم کرده یک پسر هشت ساله یک دختر بچه چهار ساله که هردو نزد خودش زندگی می کنند وبیشتر معلوم شد که اقازاده در زندان است و گفت :عصر امروز به عیادتش رفتم. مسافر پر چانه که نمی گذاشت لحظه ای راننده بی کلام با قی بماند با عجله ومثل خبر نگار ها پرسید :حاجی برای چی به زندان افتاده؟ پیر مرد چاق وبدقواره که به گفته خودش روزگاری چوپی می رقصیده با خونسردی گفت : ای اقا زنش وپدر زنش پدر بچه ام را در اوردند ان قدر اذیتش کردند تا با چاقو کون پدر زنه را پاره کرد بعد هم دختره طلاق گرفت ورفت . مسافر کنجکاو با شیطنت گفت :اه اخ اخ اخ حاجی چطور حالا قضای حاجت میکنه ؟ اصلا چطور مینشیند ؟ نچ نچی کرد وگفت : حالا برای چی این طور شد؟ راننده انگار که اصلا این حرف ها را نشنیده به حرفهایش این طور ادامه داد:زنش با او ناسازگاری می کرد با پدرش دست به یکی می کردند و از بچه ام طلا و خونه و هزار چیز می خواستند خلاصه بچه ام به اینجاش رسید و دیوانه شد و ان کار را کرد مسافر بی نظیر ماگفت :واقعا ببینید چی برسر ان بنده خدا اوردند که قاطی کرده وان طوری یارو را نا کار کرده ؟!! راننده گفت برایش وکیل گرفته ام شاهد اوردیم ان شاء الله کار درست می شود چند وقت زندانی می کشد و می اید بیرون بالای سر بچه هایش من گفته ام مگر من مرده باشم که بچه ها را به ان زنیکه بدهند اصلا خود خاک برسرش هم گفته بود کسی که با بابای من این کار را کرد بچه هایش را هم نمی خواهم گفتم بهتر.
می گفتند وما هم مجانی می شنیدیم منظورم من و دو مسافر دیگر ماشین است راننده گوشتالو از دختر ها وداماد هایش گفتن را اغاز کرد گفت یکی از داماد هایم فلان شغل را دارد یکی دیگر فلان کاره است و دامادم اهل دماوند است مسافر پرسید :فامیلی اش چیست ؟ در این جا معلوم شداز اشنا های دیرینه مسافر همه فن حریف ماست .
من دائم به گارد وسط جاده در ان شب نگاه می کردم وخودکار گوشم از سخنان این دونفر پر می شدبا خود می گفتم: چه کلک ها چه زود با هم اشنا شدند مثل فیلم ها می ماند!!!
صحبت هایشان خصوصی تر می شد چون با هم اشنا شده بودند به انجا رسید که راننده می گفت : داماد ها ودختر هایم وقتی می ایند خانه ما اگر بخواهند شب بخوابند من نمی گذارم دوتا دو تا بروند ودر یک اتاق بخوابند زنانه مردانه درست می کنم زنها یک اتاق مردها در یک اتاق دیگر اره بابا جون کس کش خانه که نیست !
مسافر دم خور با راننده هم با ایو الله ای والله گفتن غیرت پوشالی او را تایید می کرد او هم دور می گرفت ومی گفت :ما ترکها غیرت داریم حالا اگر فارس باشد می گوید عیب نداره بگذار راحت باشند دوتا دوتا می روند به اتاق های مختلف ومثل جنده خانه و….مرغ خیالم پر کشید تا کجا تا انجا که غیرت را بررسی کرد تا انجا که از کسی شنیده بودم عربها بی غیرتند رشتی ها شمالی ها و….غیرت غیرت وغیرت….
همیشه سکس را به عنوان فصلی از زندگی شخصی هر انسانی دانسته ام ولی این فصل از جهت فلسفی مرا خیلی به خود جلب کرده و می کند اما در ان وقت ذهنم مشغول رویکرد جدید اقای راننده خوش غیرت ترک شده بود .
چرا ما قوم با ایرانی مسلمان در این پر گهر مرز دنیا که هنری منحصر به فرد داریم یا بهتر بگویم هنر منحصر کردن هنر را داریم در مقابل این جنبه از زندگی چرا این طور عمل می کنیم ؟این قدر اشفته چرا من وهمه همسالانم در کوچه یعنی فراتر از مرزهای خانواده سکس را اموختیم اصلا مدرسه هم این قضیه را سانسور کرد. خوب کرد وقتی همه سانسور می کنند او چرا این بار سهمگین و ویرانگر را بردوش گیرد .کاندوم در این مرز جغرافیایی از هر حرف رکیک بد تر و زشت تر تلقی می شود ذهنم تا اینجا که رسید ناگهان جهشی کرد وبه یاد حرف خان جانم افتاد که می فرماید :اگر خوب بود خدا اون رو روی پیشانی نصب می کرد ومنظورش الت تناسلی وعضو جنسی می باشد ایا واقعا باید ان قدر مخفی بماند که در استفاده کردن از ان و طریقه بکار گیری ان هم نادان بمانیم ؟!!!
مرغ پر گشوده ذهن دوباره برشاخسار حرف گهربار و درربار اقای راننده نشست که دختر خودش را در قبال شوهر شرعی وقانونی اش به روسپی وخانه خودش را بواسطه یک تماس جنسی به فاحشه خانه تعبیر می کرد جدا اگر ان شب دختر یا دامادش هوس همبستری به سرشان می زد چه باید می کردند؟!! دست وپایشان را غیرت اقا بسته بود .راستی این اقا حق دارد از انها این حق را سلب کند یا تنها حق مسلم برای ما مردم این مرز پر گهر انرژی هسته ای است وبس . این غیرت، نژاد پرستی ،برتری جویی نژادی و قوم گرایی را من برگ زرینی دیگر در روند تفرقه ملی می دانم که برای ما ایرانیان در سراسر دنیا افتخار جلب کرده واین هم یکی از همان هنر هایی است که نزد ما ایرانیان است وبس.
با صدای راننده غیور که گفت: اقا رسیدیم . به خود امدم و با رسیدن به ته لیوان چایی به اینکه دومین چایی را دل می طلبد اگاه شدم.

Advertisements

5 دیدگاه »

  1. جهانگرد عزیز!هلندی سرگردان اشاره به یه افسانه ی قدیمی داره که واگنر هم اپراشو ساخته و هیچ ربطی به هلند نداره!به بیان ساده تر من تو همین خراب شده ی شما هستم!!!به سایت ایرانی های مقیم غربتستان هم گفتم اینو ولی نمی دونم چرا منو برنمی دارن از تو لیست شون!!فکر می کردم به شما هم گفتم،ظاهرا اینطور نبوده!!

    دیدگاه توسط هلندی سرگردان — ژوئن 12, 2008 @ 6:40 ب.ظ. | پاسخ

  2. سلام جهانگرد جان.مرسی از لطفت .من کلا توی نوشتن تنبلم کاهی هم که چیزی مینویسم بعدش به خودم میگم :حالا که چی؟و بعدش اصلا منتشرش نمیکنم!خوب همونطور که میبینی وبلاگ من خلوت و سوت و کوره چندان بازدید کننده ایی نداره که لینک دادن من اهمیتی داشته باشه.باز هم مرسی .بهت سر میزنم.

    دیدگاه توسط سارا — ژوئن 13, 2008 @ 8:54 ب.ظ. | پاسخ

  3. سلام سارای گرامی کمی اعتماد به نفس لازمه نگو که چی ارتباط در عصر ارتباطا یک چیز مهمه نکو که چی که؟ که همین این کم چیزیه؟

    دیدگاه توسط جهانگرد — ژوئن 14, 2008 @ 5:13 ق.ظ. | پاسخ

  4. سلام جهانگرد عزیز متاسفانه من شیراز نرفتم کلا بگم خیلی کم ایران رو دیده ام ولی تهران متولد و آنجا بزرگ شدم درس و دانشگاه و کار و حالا چند سالی است که اینجا هستم تا زمانی که تهران زندگی میکردم اصلا نمیفهمیدم طبیعت چیه آواز پرنده ها چه مفهومی داره آسمان ابی و بیشتر اوقات با ایرهای خاکستری و سفید که تصویر فوق العاده ایی از طبیعت رو بوجود میاره چیه چرا؟ از بس که در کار و کلاس و زندگی خودمان غرق بودیم اینجا من ساعتها خیره میشم به طبعت به درختان و گلها ساعتها توی سکوت باغ فقط ترجیح میدم آواز پرنده ها رو گوش کنم و نفس عمیقی بکشم که میدونید چیه؟
    هر وقت پیش خودم فکر می کنم که روزی اگر بخوام ایران برگردم و زندگی کنم اصلا دوست ندارم تهران زندگی کنم میرم توی یک روستای شمال و یک خونه میگیرم با کلی باغ و گل و گیاه به نظر من هیچ چیزی لذت بخش تراز این نیست کهتو در دل طبیعت زندگی کنی و به جای حرص و جوش خوردن و استرس شهر و هزار چیز دیگه سرت رو گرم گل و گیاه و باغبانی بکنی اینه آرزوی من

    دیدگاه توسط ماری — ژوئن 14, 2008 @ 8:19 ق.ظ. | پاسخ

  5. سلام…
    داستانو كپي كردم كه بعداً بخونم!
    در جواب نظرت باید عرض کنم که صرف اینکه آدم از کسی بدش میاد، بايستي در مورد جملاتش اينطور نظر بده!؟
    در خصوص لطفت ممنون… ولي
    معلومه كه زندگي همش فرصته! ميدوني چرا؟ چون هر جوري كه اونو بگذروني همونطور برات ميگذره! حالا ميخواد بر وفق مراد تو باشه يا اينكه همش به ضررت تموم بشه!
    اين حق توئه كه بتوني ازش استفاده كني؛ و اين بايد برات مهم باشه كه چطور ازش استفاده كني!

    دیدگاه توسط آزاده — ژوئن 14, 2008 @ 12:44 ب.ظ. | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: