جهانگرد

نوامبر 21, 2011

زندگی ؟!!

دسته‌بندی شده در: Uncategorized,متفرقه,اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 5:55 ب.ظ.

به نام خدا

-متری چند ؟
کدوم رو می گی؟

-همون تو خواجه نصیر آپارتمانی که تو بن بست بود متری چند بود؟
نمی دونم اما می شد صدو بیست میلیون.

-اون یکی چند؟
می گفت متری یک و هشتصد.

-با این حساب لونه موش هم قیمتی داره قیمتش هم بالا می ره.
دیگه اوضاع این طوریه دیگه

در حالی که این سئوالات رو از دوستم می پرسیدم با خود چرتکه می انداختم که وضع سکنای من چه حال و هوایی دارد و یا خواهد داشت. من که یک وجب جا از خودم نداشتم!
تازه رفیقم تمام اطلاعاتش را از عصر نشینی هایش در بنگاه معاملات ملکی نزدیک خانه شان کسب می کرد. دستش هم باز بود چند بار خانه اش را عوض کرد و دستی از دور بر آتش داشت. من هم برای مطلع شدنِ صرف،از او درباره اوضاع مسکن سئوال و پرسش می کردم، تا کمی با شرایط آشنا باشم.
و الا از هرکسی بهتر می دانستم که، این غلط ها به من نیامده که بخواهم فکر خرید و فروش و اجاره و رهن خانه را در ذهن بپرورانم من ساکن خانه پدری، که او هم ساکن خانه پدری اش هست، می باشم. لذا نه درباره اش حرف می زنم، نه درباره اش فکر می کنم.
به شکل احمقانه ای گوشۀ امنی فوق العاده نا امن برای خودم فراهم کرده ام. با شنیدن قیمت ها و تعاریفی که دوستم، از بنگاه و مردم مراجعه کننده به این مکان نقل می کرد دستگیرم شد که بنگاه محل تردد و تجمع صاحبان خانه برای واگذاری ملک شان و محل تجمع بی خانه ها برای رهن خانه،اجاره و یا بعضی هم برای خرید خانه شده. نه اینکه قبلا بنگاه ها برای افرادی غیر از افراد بالا محل تردد بوده، نه. اما امروز با این قیمت های سرسام آور مراجعین بیشتری پیدا کرده و مردم همه به نوعی با این مقوله درگیری پیدا کرده اند.
باری امروز که این اقوال را شنیدم با خود می پنداشتم که چطور این مردم می توانند زندگی کنند. یعنی واقعاً فکر جایی برای سکونت آن هم برای مدت محددودی به کوتاهی یک سال برای این مردم، جایی برای تصورِ مقولات تربیتی، فرهنگی و علمی در زندگی شان باقی می گذارد؟!

از جلوی مغازه ها می گذشتم، مردان فروشنده را با سن و سال های مختلف،داخل مغازه می دیدم. با خود می گفتم:» آیا این مرد از صبح در این دکان نشسته و فروخته و خدمات ارائه داده تا شب به بستر بروند و با همسر خود در آمیزند و فردا صبح دوباره برای یافتن لقمه نانی به مغازه می آیند؟! اگر چنین باشد کم بیهوده نیست!
حقیقتاً معنای زندگی در این بحران قیمت ها و بحران اقتصادی چه می تواند باشد؟!
این روزها از رسانه ها می شنویم که در ینگی دنیا بحران ایالت ها و فرمانداران را فلج کرده! غافل از آنکه این مصائب را در حال زندگی کردم و چشیدن هستیم.
مگر چندبار می خواهیم زندگی کنیم که مهمترین دل مشغولی جدی مان بشود، فراهم کردن خانه برای هشت ماه دیگر؟!!!

ناگهان صدایش بلند شد:
_ای بابا تو هم که آب به آسمون می پاشی بی خیال یکی از جزئی ترین مسائل زندگی، جا و مکان زندگیه. همه چیز رو به هم ربط می دی. دلم آشوب شد بابا نترس بی خونه نمی مونی، مگه کسی بی خونه مونده که تو دومیش باشی؟!

چه خوش باوری چرا نمی خوای این واقعیت رو بفهمی که همین جزئیات اند که کل زندگی رو می سازند! چرا نمی خواهی قبول کنی؟ هان چرا؟! کی بی خانمان مونده؟! شب ها برو پایین شهر رو ببین. برو زیر پل ها رو ببین. عمو جون اون مرده است که رو زمین نمی مونه آدم زنده باید خودش فکری برای خودش بکنه. این آب به آسمون پاشیدن نیست. به قرآن اگه خوب فکر کنی می بینی آدم زنده رو تنها وقتی تو همچین هچل هایی بیفته، بهش بال و پر می دن و براش حق انتخاب! و حق زندگی و حق…!قائل می شوند! و الا تو مرحله های دیگه زندگی، این آدم گه می خوره بخواد انتخاب کنه! یا بخواد نظر شخصی بده. گه می خوره بخواد اون جور که دلش می خواد زندگی کنه! باور کن، باور کن، بدبخت ماییم. بدبخت ماییم که این طور برخورد دوگانه باهامون می کنند. بهت قول می دم اگر هزار، هزارِ ماآواره و کارتن خواب بشیم کسی را کک نخواهد گزید.

کار که به اینجا کشید حقیقتاً با خود فکر می کردم که معنای زندگی چیست؟!
ما چرا باید این رنج ها را تحمل کنیم؟!
ما در واقع پر از نیازیم در مقابل درهای بسته،که همه پشت سر هم سه قفله شده اند و باید خان ها را رد کنیم. تازه از این ها که بگذریم، تازه گرفتار معنای زندگی و ارزش های اخلاقی و روابط انسانی و هزار حقیقت ماورایی و اندیشیدن های واجب دیگر خواهیم بود.
باید بدانیم کدام مقدم است و کدام مؤخر.
به هر حال باید نگاه کنیم کجاییم و کجا چه می خواهیم انجام دهیم؟
مسیر مان به کدام سمت می رود؟
البته اگر فکر سقف بالای سر و نان شب مهلت دهند.

نوامبر 16, 2011

کاسه داغ تر از آخوند!

دسته‌بندی شده در: Uncategorized,دینی,داستان,سیاسی — جهانگرد @ 10:18 ق.ظ.

به نام خدا

شیخ در دفتر مسجد نشسته بود و در مقابلش مردی با موی سپید. شبهه ای در فقه و نوع نماز خواندن پرسید. تا از این جا ایراد به شیخ وارد کند …در روزگار ما دین و سیاست با هم ممزوج شده و هرچه به دین شبهه می کنند، می خواهند رفتار سیاسی را بکوبند. لذا ارباب دین را با چاقوی نارضایتی سیاست زده مورد حمله قرار می دهند.

البته این نظر کلی نیست. بلکه تنها موقعی جواب می دهد که پیرمردی بی سواد -به معنای حقیقی کلمه- بخواهد به اتکای شنیدها بخواهد شیخ مسجد را که جز روضه خوانی و آموزش احکام دینی کاری ندارد و نمی تواند هم داشته باشد، با محک اطلاعات بسته شکسته بکوبد. تا بگوید مرده شور ترا و دین و سیاست ممزوجت را با هم ببرد !

باری شیخ نشسته و پیرمرد در سجده نماز اشکال کرد و چون دید شیخ در حال پاسخ گویی است او قدمی عقب رفت. آنچه را که او می خواست از طریق دین بر سر سیاست آخوندی بکوبد شیخ با دو دست بر سر سیاست کوبید و والیان امر سیاست را با کارد سکولاریسمش سلاخی کرد. اینجا مرد مسن حساب کار به دستش آمد که شیخ چه می گوید! تا آمد به دفاع از به قول خودش «امام»و رد بنی صدر و بختیار ناگهان شیخ به کتاب در حضر «مهشید امیر شاهی»حوالت دادش.

مسحور شده بود. شنیدن چیزهایی که نمی دانسته آن هم از زبان کسی که دیدگاه او را هم نمی دانست او را کاملا حیرت زده وخلع سلاح کرده بود.

در مثل چنین شرایطی پیرمرد بنای تعریف از خمینی با لقب امام! و بدگویی از بنی صدر و بازرگان را گذارد تا اظهار فضل کند.
این اظهار فضل را با بیان خاطراتی که، «ما بودیم چنین کردیم» و «من بودم چونان کردم» همراه کرد و آنگاه گفت:»یک ربع ساعت، بازرگان به من وقت داد وقتی با او رو در رو صحبت کردم دیدم هیچّــی نمی فهمد.»!
از خاطراتش در مورد شناخت رفسنجانی به عنوان فردی ساواکی تعریف کردو…

شیخ که هم حوصله اش سر رفته بود و هم احساس بدی از کلمات آلوده به ریا و دروغ مرد، به او دست داده بود و سعی می کرد بند بی اعتقادی به ارکان حکومت همکاران و هم کسوتانش را هم آب ندهد. گفت :»حاج آقا چرا در این سی و سه سال پس به اینجا رسیده ایم؟!»
پیرمرد نه چندان فهیم، بلکه اندکی کودن با اهن و تلپی گفت:»مهره های اصلی رو اینها از بین بردن کسانی مثل بهشتی مطهری باهنر رجایی…»

شیخ از عصبیت می جوشید و به حرمت مسجد، مردِ کهنه جاهل را تحمل می کرد…

مه 18, 2010

حق مسلم ما !

دسته‌بندی شده در: Uncategorized,مناسبت,داستان خیلی کوتاه,سیاسی — جهانگرد @ 11:45 ق.ظ.

به نام خدا
خوب لله الحمد که ما الان پیروزمندیم. ما اکنون بر قلۀ افتخار تاریخ، آسمانِ جهان را ماتحت می دریم. چرا که ظفر با تمام اجزائش به ما رو کرده است.
ما طی روزهای گذشته در چارچوب G15 توانستیم معاهده ای را امضا کنیم که به راحتی می شود آن را دستاورد جشن های پی در پی هسته ای طی سالهای ریاست دردانۀ مام نظام دانست.

بچه های لوسی را به یاد می آورم که همه چیز همیشه باب میل شان بود و چون نازکش داشتند می نازیدند چرا که قدما گفته اند: «نازکش داری ناز کن نداری پایت را دراز کن» آن بیچارگان هم وقتی از مدرسه به خانه می آمدند و هوس چلو کباب سلطانی داشتند و ناگهان با دیگ اشکنۀ دست پخت ننه جان مواجه می شدند.
تو گویی آب سرد بر سرشان و بر آتش هوس شان ریخته باشی وا می رفتند. با خود اندیشه می کردند که چه کنیم تا چارۀ دردمان شود؟ بهانه جویی را یگانه راه می یافتند و غرولند می کردند که من نمی خورم، این جایش کج است و آنجایش راست. من اشکنه دوست ندارم اصلاً بویش حالم را به هم می زند. پدر مستبد خانواده که ابهت داشت یا اگر مستبد نبود اخمی پر حرارت برای این روزها در همیان مهر پدری اش کنار نهاده بود به میدان می آمد و دو چوب و یک آجر را در سینی برای بچۀ ننر می آورد تا هوی را از سرش بپراند. کودک ته تغاری خویش را دستور می داد که به رسم شرق دور با دو چوب غلو آمیز آجر را خرده خرده ببلعد. طفلک به این جای کار که می رسید ناتوانی خود و بزرگی و ناممکن بودن هوس را به یاد می آورد. عجز ولابه او را به فریاد و شیون می کشاند. باری دیری نمی گذشت که ساعتی بعد از وقت ناهار یعنی حدود دو و سه بعد از ظهر ننه جان به گرم کردن غذایی که می شد تازه تازه آن را با لذت خورد کمر می بست و غذای یک بار گرم شده را جلویش می گذاشت او هم با هزار دم تکاندن سعی می کرد رسوایی ساعت پیش را جبران کند.

چه می شود کرد؟ قصه، قصۀ بی تدبیری مدبران امر است. قصه، قصۀ نا کار آمدی بزرگان کوچک تر از هر کوچکی است ،که به هر مقام والایی که تخیل شود رسیده اند.

نتیجه را هم نباید بیش از این انتظار داشت.

آوریل 29, 2010

روز معلم،روز کارگر

دسته‌بندی شده در: Uncategorized,مناسبت,متفرقه,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 1:46 ب.ظ.

به نام خدا
11 و 12 اردیبهشت نزدیک است. اولی را در ایران «روز معلم» و دومی را در سراسر عالم «روز کارگر» می نامند.
کارگر نبوده و نیستم برای اینکه کارگر نیستم صد افسوس می خورم. معلم هم نبوده و نیستم اما گهگاهی آموزش هایی داده ام. اما برای اینکه معلم نیستم غمی هم ندارم، چرا که کار معلم را بس سخت تر از کار کارگران عزیز می دانم.
معلم را در سالیان سال همراه داشته ام و با آنها زندگی کرده ام. مثل همه کسانی که مدرسه و دانشگاه و مراکز آموزشی را تجربه کرده اند. الان دو سه سالی است که دیگر با هیچ معلمی سر و کار ندارم به اصطلاح بازنشسته شده ام یا شاید خود را بازنشست نموده ام. اما جالب این است که در هفته دو یا سه شب خواب معلم می بینم. خواب مقاطع مختلف درسی. با ایشان هنوز در حال اره دادن و تیشه گرفتن هستم؛ حقیقتاً عجیب است وحیرت آور .
در طول تحصیلم ممتاز نبودم، بی انضباط نبودم،بی ادب نبودم، شرور نبودم، البته در این فقره اخیر گهگاهی شرارت های مقطعی داشته ام آن هم نه به نسبت معلمین بلکه به نسبت بچه ها. این ها را گفتم تا بگویم پس چرا باید همیشه ایشان این قشر شریف را در خواب کابوس وار ببینم و صبح آن شب با نگرانی بیدار شوم؟
چرا باید از این خواب های پریشان به شکل رنج آور یاد کنم؟
چرا این خواب ها استرس روز مرا فراهم می کند؟

نه این طور ساده هم نیست. من در طول این سال ها با این قشر جامعه که مربی ،پدر ،راهنما و مغز متفکر جامعه اند بوده ام اما از ایشان ضرباتی خورده ام. نه از همه ایشان بلکه از خیلی از این بزرگواران. شاید ایشان هم مقصر اصلی نبوده اند. شاید سیستم غلط حاکم بر این ها مقصر است ، یا شاید من و پدر و مادرم مقصریم! نمی دانم. اما چیز هایی که از ایشان در ذهن دارم چیز هایی زیبا و سراسر نیکی و سپیدی نیست. چرا فریب کاری کنم؟ چرا نادیده بگیریم آنچه در روح من اثر گذارده؟! چرا نادیده بگیرم نا بلدی های یک دبیر یک معلم یک آموزگار را که بچه های پاک بچه های نازنین مردم چون ماده خام در زیر دستانشان به تفاله تبدیل می شدند؟! هرکس هر جرمی مرتکب شود باید محکوم هم بشود. باید دوران محکومیت و مجازات را هم تحمل نماید و این قانون قضایی هر کشوری را تشکیل می دهد من می خواهم در این روز که تنها از معلم به نیکی یاد می شود به بهانه این روز و این نام گذاری از معلمان کشورم گله کنم. گله می کنم چون خودم و دوستان هم قطارم را که در یک مدرسه در یک بازه زمانی خاص سالیان نه چندان دور درس می خواندیم محصول دستان آنها می دانم. ما محصول اندیشه و اعمال آنهاییم. من به خودم این اجازه را می دهم تا از شما معلمان عزیز اقامه دعوی کنم چرا که خود و بسیاری را قربانی عمل کرد غلط شما می دانم، گرچه سیستم غلط باشد.گرچه سرچشمه از جای دیگر گل باشد؛ اما معتقدم که شما عزیزان هم بی تاثیر نبودید که هیچ، بلکه مقصرهم بودید.

به تازگی خواب های پریشان مرا به این فکر انداخت که خوب است آنچه از این قشر دیده ام شنیده ام و رنج کشیده ام را بر کاغذ بنگارم شاید روزگاری به دردی خورد. شاید روزگاری به عنوان اشتباهات فاحش تعلیم و تربیت ثبت شد. شاید اثری داشت و اگر هیچ نداشته باشد دست کم یک تخلیۀ روحی است برای خودم .به هر حال نوشتم و نوشتم وقتی دست به قلم می برم برای یاد کردن از آن دوران از دوران ابتدائی از دوران آغاز تحصیل در دبستان چیز هایی به یادم می آید که تنم را می لرزاند. امروز تنم می لرزد آن روز ها به سبب کمی سن به نسبت امروز متوجه نبودم. که در اطرافم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. اما امروز می بینم که چه شده. خیلی از مسائل آن روزگاران را در ذهن حاضر دارم و امروز به واکاوی آن مسائل مشغولم. حقیقتاً جنایتی عریان بوده در حق بی گناهانی بره صفت.

به یاد دارم که معلمی که در نوشته هایم زیاد از او یاد کرده ام از امتحان گرفتن برای تنبیه دانش آموزان 9 ساله استفاده می کرد و ریشه ترس از امتحان را در وجود خودم تنها این رفتار به علاوۀ رفتار های مشابه دیگر که با این مخلوط شده اند می دانم. رفتار این معلم درصد قابل توجه امتحان گریزی را در من رقم زد.چنانکه که اگر بگویید باید در این موسسه امتحان ورودی بدهی و پذیرش شوی حاضرم گیوتین را تیز نمایید و حاضر، اما من امتحان ندهم. امتحان در من حالتی هیستریک بوجود آورده که تماشایش اسباب خنده برای خودم را نیز فراهم می کند ایام امتحان ایام جان کندن و آرزوی مرگ من بودو…

اما امروز معلمان را دل سوزم. اما امروز معلمان را شرفای قوم بشر می دانم. اما امروز معلم را ارج می نهم. و برای آنها بهترین آرزو ها را دارم. معلم می تواند به همه بیاموزد من جملۀ شاگردانش می توانند مقامات کشورها باشند. بله حکام کشور باید در آن حال که مسئول اند شاگرد هم باشند و وقتی کار به جایی برسد که آموزگاران را در بند کشند، تمرد خود از آموختن را به منصه ظهور گذارده اند. من از آموزگاران کشورم می خواهم ظلم ستیزی را به مردم و مسئولین فعلی بیاموزند. بیایند و نترسند. بیایند به میدان و از مردم هم بخواهند به میدان بیایند. معلم کرسی رسانه ای در اختیار داردکه هرکسی را نصیب نیست. معلم باید به همه دانش آموزانش درس آزادگی و رهایی بدهد. معلم باید مردم را با خبر کند باید به مردم بخوراند. حقوق خود را خوستن چیزی است که معلم باید به مردم بخوراند.باید به مردم تزریق کند.

اما کارگر، کارگر که همیشه مورد استثمار و استعمار بوده و هست. کارگر به پا می خیزد و از حقش صرف نظر نمی کند. کارگر پدر هم هست کارگر رئیس خانواده ای کوچک یا بزرگ است. او عائله دارد. او خرج دارد. خانواده اش خرج دارند. اگر کارگران جامعه را تحمیق نمودند و به زعم خودشان با عدد و رقم ساختگی در آمد سرانه برای این مردم بی یاور رقم زدند در آن صورت اگر این بی نوایان بی نان و بی سرمایه ماندند، دود این آتش به چشم دُول استعمارگر و استثمارگر می رود در این شکی نیست کارگر اگر به زندان و بند کشیده شد تکثیر می شود دقیقاً مثل هر آزاده دیگری که تا به زندان افتاد تکثیر می شود. این صفت حق طلبی و حق جویی است. این صفت را از حسین امام شهیدان و آزادی خواهان جهان ابناء بشر به ارث برده اند. اگر این صفت نبود امروز کسی یادی از او و روز پر بلایش نمی کرد. حق ستاندنی است. هرکه به حکم خواسته قانونی اش به بند در آید، هر که به حکم خواسته قانونی اش جان ببازد، نمی میرد، محو نمی شود، جان می گیرد، ابدی می شود و پژواک می کند در گوش ها،در چشم ها
کاش می دانستند چه می کنند. کاش می دانستند که حق دیگری را خوردن و پایمال کردن شخصیت انسان ها، عاقبتی جز رنج ،درد، آزار و سقوط از مرتبه رفیع انسانیت ندارد.

به هر شکل این دو روز را به همه آزادمردان اعم از کارگران و معلمان تبریک می گویم. و سر افرازی را برای آنها و کشورم آرزومندم .

آوریل 28, 2010

فاطمه شهیدۀ آل رسول

دسته‌بندی شده در: Uncategorized,مناسبت,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 7:00 ق.ظ.

به نام خدا

امروز را طبق روایتی روز شهادت فاطمۀ زهرا دختر پیامبر اسلام می دانند.
زنی که مظلوم شهید شد آن هم در عنفوان جوانی. بانویی که جز حق مسلم خود و مسلمین از حاکم وقت چیز بیشتری طلب ننمود.
امروز زنان بسیاری در زندان ها داریم که مانند او طلب حق نمودند و از حق خود منع شدند و در زندان آزار می بینند.
ما از تاریخ چه آموختیم؟ 
تنها آموختیم که فاطمه شهید شده آن هم امروز. پس باید نوحه ،ضجه و ناله سر دهیم تا با وی محشور شویم.
فقط محشور شویم ؟! پس امروز این دنیا را برای که وا گذاریم؟! خدا خواسته که ما در دنیایی بااین رنگ زندگی کنیم؟! قسمت و بهره ما از زندگی این بوده؟! لابد خدا این سرنوشت را برای ما نوشته ؟! نه نه نه
اینها همه دروغ است اگر چنین بود اگر باید به لقای فاطمه دنیا را بخشید، خود فاطمه با حاکم وقت در نمی افتاد بر سر تغییر دنیا.
فاطمه زنی بود که دنیا را به کام ارباب قدرت و زور تلخ کرد. فاطمه کابوس حکومت شد. فاطمه در نظر دشمنانش دُملی بود بر پیکر حکومت که جز جراحی و حذفش آن را چاره ای ندیدند. پس با حذف فیزیکی مداوایش کردند. اما غافل بودند که ندای فاطمه در دل ها طنین انداز ماند تا امروز که صدای او ندای دیگری آفرید. تا ابد هم فاطمه هر روز پیروان بیشتری می یابد.

آوریل 24, 2010

جونور کامل کیه؟!

دسته‌بندی شده در: Uncategorized,فیلم,مناسبت,متفرقه,هنر — جهانگرد @ 8:20 ق.ظ.

به نام خدا

سالیان دور برای اولین بار تلویزون دو کانالۀ انقلابی اسلامی ایران در آغازین سال های فعالیت الهی اش! نمایشنامه ای با دو بازیگر به نمایش گذارد؛ که نیک آن را به یاد دارم من آن روز به دیدن این نمایش نشستم کمی از مفهوم آن را می فهمیدم، معنی بعضی از کلمات آن را نیز گاهی نمی دانستم. اما تصاویر بازی بازیگر اصلی آن و حال و هوای صحنه نمایش تلویزیونی مرا مجذوب و سرمست می ساخت.
سال ها بعد مجدداً آن را دیدم اما بیشتر و عمیق تر از بار اول در این بحر فرو رفتم. لذتی بیشتر بهره ای وافر تر کیفی کیفور تر…
دانستم این شخصیت که نویسنده و کارگردان این نمایش است را حسین و فامیلش را پناهی و بعد ها از طریق فیلم»سایه خیال» دانستم «دژکوه» هم پسوندی بر پناهی است می نامند و نمایش مزبور را «دو مرغابی درمه» نامیده بود.

امروز به شدت آرزوی دیدن مجدد آن نمایش ساده را دارم شاید به خاطر حس خاطره انگیز دوست داشتنی اش اما دوست دارم ببینم.
من پناهی را دوست داشتم بازی او ،ابهام و سئوال های او که همیشه یک معما داشت که او را رنجور می کرد همه اینها شخصیت زیبای او را با لحن روستایی دلنشینش تشکیل می دادند.

او خیال پردازی را هم به زیبایی می دانست او در دفاتر شعرش با «نازی» آن معشوق خیالی یا بهتر بگویم آن انسان آرمانی اش صحبت می کند. فیلم»سایه خیال» که در واقع زندگی او را بیان می کند هم «غلومی» را به تصویر می کشد. شخصیتی که او با آن هم زبان است و هم خانه.
او در گذشت و برای همیشه ساکت شد او را بعد در شعری با صدای خودش یافتم جالب است بعد از سکوتش صدایش به من رسید چه زیبا سئوال می پرسد. چه ساده سئوالات مشکل را مطرح می کند.
قسمتی از فیلمش را نیز یافتم ببینید در هر نقشی گویا نقش خودش را بازی می کرد و کودکانه با لج بازی حرف خودش را تکرار می کرد.
در فیلم سایه خیال بیشتر می شود او را شناخت بیشتر می شود به اندیشه های این بچۀ کنجکاو نگاه انداخت او رفته ودر میان ما نیست و در همین فیلمم با او نادرۀ سینمای ایران نیز همبازی بود و باز در این فیلم هم به مادری برای حسین مبادرت می ورزید مادری کردن گویا در خون نادره بود هرچه بود او هم دیگر نیست. نبودن آدم هایی با خاطرات خوشی که از خود بر جا می گذارند دلگیری بوجود می آورد و دلتنگی.

حسین پناهی دزکوه در پایان فیلمش چنین سرود:

خوش به حال لک لکا که خوابشون «واو» نداره
خوش به حال لک لکا که عشقشون «قاف» نداره
خوش به حال لک لکا که مرگشون «گاف» نداره
خوش به حال لک لکا که لک لک اند….

یادشان به خیر.

مارس 29, 2010

«The Marriage of Maria Braun» و مسائل دیگر…

دسته‌بندی شده در: Uncategorized,فیلم,متفرقه,هنر — جهانگرد @ 2:40 ب.ظ.

به نام خدا

امروز فیلمی دیدم که بد نیست در موردش چند خط مطلب بنویسم این فیلم از کارگردان مولف آلمانی _اگر درست فهمیده باشم که مولف است_ به نام راینر ورنر فاسبندر می باشد. نام فیلم ازدواج ماریا بورن است.
اما قبل از اینکه دربارۀ این فیلم بگویم لازم به ذکر است که خوشبختانه یا شوربختانه که نمی دانم کدام یک! این نوشتنگاه ِپیزوریِ بی رونقِ ،خصوصیِ، کوچکِ، دم دستی، بی کس و کار هم مورد غضب واقع شد و به تیر غیب آقایان مخابراتچیانِ مزدور،گرفتار شد و فیلترینگ شامل حالِ خودش و نویسنده اش گردید. نمی دانم شکر کنم یا نفرین !

اما فیلم ماریا که ازدواج کرد فیلمی است که عشق و ازدواج و روابط جنسی را به چالش می کشد. دیدنش ارزش دارد که انسان به خود بنگرد و اطرافش را با فرض فیلم بسنجد. من از فیلم راضی ام خدا هم از آن.
در خلال فیلم شوهر ماریا می گوید: «همه روابط آن بیرون این مقدار حیوانی است ؟»
یا در فیلم شاهدیم که مادرِ ماریا هم بعله. این طنز تلخ وگزنده که «دود از کنده بلند می شود» را می شود درک کرد. شاید یکی از پیام هایی که از لابلای این فیلم می توان شنید این باشد که: «باور کنید جنگ می تواند از یک انسان شریف، یک پتیارۀ به تمام معنا هم بسازد.»
ببینید شاید خوشتان بیاید.
اما دیروز فیلم دیگری را دیدم که آن هم زیبا بود؛ اما برادر ناتنی این فیلم برایم جذاب تر بود،از پای آن راضی تر بلند شدم فیلم دیروز «نیویورک ،دوستت دارم» بود که برادر ناتنی اش «پاریس دوستت دارم» می باشد.
در فیلم دیروز هم نکاتی جالب قابل روئیت و مشاهده بود که انکار نمی کنم اما این دو فیلم با محوریت معرفی دو شهری که در نام فیلم مذکورند شکل گرفته اند که این مطلب باعث جلب توجه من شده است و این دوشهر را، هر دو این فیلم ها خوب به تصویر روایت می کنند. این دو فیلم را هم ببینید بد نیست البته پیشنهاد من است نه اجبار. اصلاً من چطور می توانم اجبار کنم؟! من حتی به خودم هم نمی توانم چیزی را جبراً بقبولانم چه رسد به غیر؟!

مارس 14, 2010

سر و وضع وبلاگ

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — جهانگرد @ 7:49 ق.ظ.

به نام خدا
از بس عکس رهبر جمهوری اسلامی توی این وبلاگ آپلود کردم اگر کسی مطالب را نخواند و فقط نگاه کند وبلاگ را جزء وبلاگ های «عرزشی » دسته بندی خواهد کرد.

اکتبر 30, 2009

بازی وبلاگی قدیمی

دسته‌بندی شده در: Uncategorized,متفرقه,تصویر — جهانگرد @ 12:07 ب.ظ.

به نام خدا
Image000
به تاریخ 88/11/9در همین وبلاگ بازی وبلاگی را پیشنهاد کرده بودم که بعضی از دوستان به آن لبیک گفته بودند. امروز که جمعه باشد اوضاع به هم ریخت یعنی اوضاع بهتر شد و این به هم ریختگی مثبت بود نه منفی.

قضیه از این قرار بود که من در آن تاریخ این ایده به ذهنم آمد که هر کسی بیاید و مکانی را که از آنجا می نویسد به تصویر بکشد تا همه بدانند وبلاگ فلان و وبلاگ بهمان از کجا آپ می شود دوستانی شرکت کردند که از آن جمله وبلاگ دوست عزیز ماللصین از چین و ماچین بود که به این بازی پیوست.
اما امروز که جمعه 88/8/9 همچنین ولادت امام رضا علیه السلام هم هست (بنا به قول معظم مراجع تقلید به غیر از رهبرکه عید فطر را یک تنه جلو انداخت) به لطف دوست عزیزی صاحب میزی شدم که از او کمال تشکر را دارم. (البته اگر این صفحه را ببیند)
به همین خاطر جای نوشتن من از آن اتاق به این اتاق آمد اتاق قبلی دقیقا مقابل همین اتاق است که می بینید و این پنجره هم پشت سر من واقع می شود که به کوچه دید دارد.
در تصویر میز قبلی را هم زیر این میز می توانید مشاهده کنید همچنین این پارچه زرد رنگ را که یادگار عزیزی است در زمان خاموشی لپ تاب روی آن می اندازم تا خاک نخورد که تمام زندگی من این است و بس.
عکس سر چالز چارلی چاپلین هم از قبل این جا بر دیوار بوده گرچه شخصا به آن مرحوم ارادت دارم و او را دوست می دارم.
اما آن تاریخ که به بازی دعوت نموده بودم برایم کامنت هایی آمده بودکه خیلی محبت نموده بودند. عزیزی خواسته بود خود نویسنده را ببیند. عرض کنم قصد از دست دادن همین مقدار مخاطب را ندارم. دوست دیگری فرموده بود معلومه چاق هستی که راحت روی زمین می نشینی. باید عرض کنم من قدی در حدود 160 تا 170 (دقیق نمی دانم) دارم با 51 کیلو گرم وزن پس آن کپل کذایی کامفتبل را در بساط نداشته و ندارم و یکی از علل دگردیسی از آن میز به این میز همین بوده .
خوب دو مرتبه از همه عزیزان دعوت می کنم بسم الله عکس نوشتنگاه مجازی-حقیقی یا حقیقی-مجازی تان را آپ نمایید. می توانید به راحتی طوری عکس بگیرید که مطلبی لو نرود و فکر کنم این کار ،کار سختی نباشد در ضمن خوب هرکس در این بازی شرکت کرد (البته شرکت در این بازی گرچه مجدداً مثل خود من باشد اگر سود نداشته باشد ضرر هم ندارد) یک کامنت هم بگذارد تا دایرة المعارفی یک جا از محل نوشتن دوستان جمع آوری شود. بعضی از دوستان عقیده داشتند از روی محل نوشتن می شود به بعضی از زوایای شخصیتی
نویسنده با توجه به نوشته هایش هم پی برد. خوب هرکه علاقه دارد شرکت کند مرا هم خبر کند من دعوت عمومی می نمایم و ابداً کسی را نام نمی برم تا دوستان را به زحمت نیانداخته باشم. Image001
لازم به ذکر است که تصویر دوم متعلق به پشت میز است البته با کمی ا ین طرف آن طرف وپنجره همین اتاق است که به کوچه مشرف است وخواستم حفاظ بیش از 60 ساله اش را بر ای دوستان به نمایش بگذارم چرا که در کامنت های قبلی بعضی موفق شده بودن قدمت منزل ما را حدس بزنند که باید بگویم کاملا درست است واین هم سندش.

ژوئن 23, 2009

توصیه های محسن سازگارای عزیز

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — جهانگرد @ 8:25 ق.ظ.

به نام خدا
چون فیلت.ر بود به همین خاطر برای رساندن پیام نوشتم اینجا تا برسد به اهل ایران زمین
_Mohsen_Sazegara_240208
به نام خدا

هدف:
پايين آوردن کودتاچيان از قدرت و محاکمه آن ها

استراتژی:
استراتژی سه مرحله ای مقابله عبارت است از:
الف- تقويت يکپارچگی و مقاومت ملی
ب- فرسايش کودتاچيان
ج- فلج سازی حکومت کودتا
تاکتيک ها ی پيشنهادی ذيل اين سه سرفصل:

الف- تاکتيک ها برای تقويت يکپارچگی و مقاومت ملی
۱-الله اکبر گقتن تمام مردم روی پشت بام ها هر شب از ساعت ۱۰ تا ۱۰:۳۰، و خواندن دعاها و شعارهای واحد در هر جای ممکن و در هر مراسمی
۲- جلب حمايت بين المللی برای همبستگی با ملت ايران و انزوای کودتاچيان (وظيفه مبارزين خارج ازکشور)
۳-افزايش حاشيه امنيت برای جنبش اعتراضی از طريق اعتراض های کم هزينه تر مثل شعارنويسی روی ديوارها، چسباندن برچسب های سبز روی عکس های خامنه ای، ساختن اشعار جدی و شوخی برای رهبر کودتا(آقای خامنه ای) و خواندن آن ها دراماکن عمومی و ده ها روش ابتکاری ديگر
۴-پايين آوردن انتظارات عمومی برای يک پيروزی سريع (مبارزه ممکن است چندين ماه طول بکشد)
۵-استفاده از رنگ (در حال حاضر رنگ سبز، رنگ جنبش است) و سمبل های همگانی ديگر مثل سرود ها يا علامت ها

ب- فرسايش کودتاچيان
۱-حضور مردم در خيابان ها و تظاهرات موضعی کوچک وبزرگ در نقاط مختلف شهرها و روستاها برای فرسايش و پراکنده کردن قوای کودتاچيان
۲- مختل کردن خطوط ارتباطی و انتقال قوای کودتاچيان (مثال: مختل کردن ترافيک- تظاهرات همزمان در نقاط متفاوت و ايجاد مانع برای حمل و نقل قوای کودتا
(مثال: شيراز- بستن خيابان با بشکه و تيرآهن)
۳- جنگ روانی با کودتاچيان از طريق جذب بخش هايی از سپاه و بسيج و پليس، شعار به نفع ارتش، مقابله و ايجاد ترس و وحشت در دل سرکوبگران به خصوص لباس شخصی ها و انتشار اسم و عکس و کار کردن روی خانواده های آن ها و ده ها روش ديگر
۴- بزرگداشت ياد زندانيان و قربانيان و شهدای جنبش و برگزاری مراسم ابتکاری و پی در پی و شورانگيز برای آن ها، روشن کردن شمع پشت پنجره خانه ها، تکثير عکس و زندگی نامه آن ها و خواندن سرود و ده ها روش ابتکاری ديگر
۵- استفاده از زنان برای پيشبرد جنبش به خصوص زنان و مادران و دختران فعالين شهيد شده وزندانی
۶- تحصن در مناطق مختلف

ج- فلج سازی حکومت کودتا
۱- – ساختن کانال های ارتباطی بين جنبش های اجتماعی زنان، کارگران، دانشجويان، معلمان و اقليت ها به خصوص تلاش برای جذب جنبش کارگری (مهم ترين عنصر برای مقابله با کودتا)
۲- مختل کردن مراکز قدرت کودتاچيان به خصوص مراکز ارتباطی و اطلاع رسانی مثل سايت ها ی اينترنتی، روزنامه ها و راديو تلويزيون و مراکز انرژی
۳- تسخير مراکز کودتاچی ها به خصوص نقاطی که کارشان را مختل می کند
۴- تشکيل کميته های اعتصاب در بين اقشار مختلف به خصوص کارگران و شبکه های حمل و نقل مثل مترو و اتوبوس رانی
۵- ايجاد شبکه های مالی برای پشتيبانی از اعتصاب کنندگان، قربانيان و فعالان در بند و کمک روانی و روحی به خانواده ها
۶- سازماندهی اعتصابات موضعی به سمت اعتصابات سراسری تا سرحد فلج سازی کامل کشور. دراين مرحله کار حکومت کودتا تمام می شود.

کمی هم از تاکتيک های ضد جنبش از طرف کودتاچی ها
معمولا کودتاچيان در استراتژی سرکوب خود اين سه سرفصل را قرار می دهند
الف- بستن درهای کشور و کنترل خبررسانی و سرکوب همراه با تهديد (مثل سرکوب روز سی خرداد) و فشار برای پاشيدن گرد مرگ و وحشت بر سر کشور
ب- دستگيری و قطع ارتباطات رهبران و فعالين با يکديگر و مردم
ج- ايجاد انحراف و شکاف در صفوف رهبران جنبش و مردم به خصوص در هفته های اول که هنوز جنبش قوام و يک پارچگی خود را نيافته از طريق طرح مصالحه ها و شعارها و آکسيون های انحرافی

پاره ای اقدامات برای مقابله با اين حرکات عبارت است از
۱- ساختن مرکز هماهنگی، اين مرکز بايد در دسترس رژيم و قابل سرکوب کردن نباشد. رهبران جنبش در داخل يک تشکل سراسری را اعلام می کنند و تصميم گيری های آن ها از سوی سخنگوی انتخابی در خارج منعکس می شود. هر فردی می تواند خود را عضو اين تشکل بداند اما لزومی به معرفی افراد اصلی آن نيست.
۲-ساختن کميته های دفاع از خويش با برنامه ريزی قبلی، در صورت دستگيری افراد الف و ب ،ج و دال مسئوليت راهبرد و دفاع از دستگيرشدگان را به عهده می گيرند. همچنين ايجاد کادرهای جايگزين برای مقابله با سرکوب وسيع فعالان و کادرهای رهبری جنبش های اعتصابی
۳- فراخوانی چهره های مطرح سياسی، هنری، ورزشی و… برای پيوستن به جنبش
۴- طرح اين نکته که فشار روی رهبران جنبش و خانواده هايشان زياد است و می خواهند زير تهديد و فشار آن ها را از پيگيری اهداف جنبش منصرف کنند و هر گونه انصراف احتمالی ايشان زير تهديد و شکنجه صورت می گيرد.

آن خس وخاشاک تويی، پست تراز خاک تويی
شورمنم، نورمنم، عاشق رنجور منم
زورتويی، کورتويی، هاله بی نورتويی
دلير بی باک منم، مالک اين خاک منم

محسن سازگارا

صفحهٔ بعد »

پوسته: Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.