جهانگرد

مارس 31, 2012

12 فروردین

دسته‌بندی شده در: مناسبت,سیاسی — جهانگرد @ 12:26 ب.ظ.

به نام خدا

در این فیلماگر خوب توجه کنید کلمه زیباو واضحی را از زبان بنیانگزار ج.ا.ایران خواهید شنید.
ایشان می فرماید:
«…فردا همَه از خانه ها بیرون بیایید و همَه رای بِدید به جمهوری اسلامی،البته آزاد هستید هرچه خواستید رای بِدید…»

اول از همه شرایط برابر در رفراندوم نمود پیداکرد.
دوم تبلیغ رهبر برای ماینوی شخصی اش بسیار رک و راست بود.
سوم احتیاط معظم له مهم بود که باعث شد تصریح کند که مردم به چه نظامی رای دهند.
چهارم تصریح حضرتش بر آزادی در رفراندوم منت ر ا بر همه تمام کرد.
پنجم آن گونه بود که ما این گونه ایم.

پ.ن:
-مطلب مورد اشاره از لحظه 1:14 شروع می شود و چند ثانیه هم طول نمی کشد.
-در ادامه این سخنرانی ،حضرت روشن بیان می فرماید:» من هم به جمهوری اسلامی رای می دهم!» که این بخش را نیافتم.

مارس 23, 2012

موفقیت

دسته‌بندی شده در: مناسبت,متفرقه — جهانگرد @ 7:35 ق.ظ.

به نام خدا


موفق بودن به کمیت نیست به کیفیت است.
این جمله برای من وقتی به اثبات رسید که با پیرمرد ناتوان از خواندن و نوشتن که خادم مسجد است آشنا شدم.»مش قربان»آن پیرمرد باصفایی است که وجب به وجب مسجدی بزرگ را در تهران اداره می کند.در هر مسئله مرتبط با مسجد نظر دارد و جالب آنکه نظرش هم نافذ است!هرچه می گوید هرچه می کند به نفع عشق و علاقه قلبی اش است. بیش از بیست سال است در مسجد کار می کند به غیر از اوقات استراحت و صرف ناهار با همسرش در خانۀ متصل و متعلق به مسجد،باقی اوقات را درآبدارخانه، شبستان و بیرون مسجد یعنی جایی غیر از منزلش زندگی می کند.مثل باغبان به مسجد رسیدگی می کند و چون دائم مراقبت می کند زیبایی ،تمیزی و نکاتی متفاوت از دیگر مساجد در مسجدش دیده می شود.
این از نظر من کیفیت در توفیق است.
شاید بتوان به عنوان مثال مهندس صنایعی را یافت که بی علاقه به موقعیت خود باشد و دائم از زندگی اش بنالد و در عذاب باشد. نمی دانم چنین فردی یا مثل او را تا به حال از نزدیک دیه اید یا خیر؟ اما نهایت عدم موفقیت برای من آن مهندس بی دل است که دست و دلش به کارش به فعالیتش و…نمی رود.

پ.ن:
تصویر مش قربان موفق نزد من محفوظ است به خاطر ملاحظه حریم شخصی منتشر نمی شود.
تصویر فوق تصویری از مسجد مزبور است البته سالهااین عکس را گرفتم امروز مسجد زیبا تر از این است و کمی بزرگتر.

فوریه 3, 2012

نماز جمعه و جمــاعــت

دسته‌بندی شده در: مناسبت,تصویر,سیاسی — جهانگرد @ 6:31 ب.ظ.

به نام خدا
جمعه است و جمعیت اش.کوبندگی.سیاهی لشگر و سرخوردگی دشمن.
انتخابات باید پر رنگ باشد مثل نماز جمعه.اما حیف که در انتخابات، دخترکان 9 ساله و پسران سیزده ساله نمی توانند، حضور یابند و الا مسئله انتخابات هم، چون مشکل جمعیت یک جمعه از تمام جمعه های سال، حل می شد.

آنچه مشاهده می کنید دست چین نماز جمعه14 بهمن 90 در آستانه انتخابات مجلس دهم است.این تصاویر را گرد آوردم تا بماند و بدانم که جمعیت از کجاست و سوخت جمعیت چیست؟

دسامبر 19, 2011

دیکتاتور مرموز

دسته‌بندی شده در: مناسبت,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 3:03 ب.ظ.

به نام خدا
امروز خبر آمد که کیم جونگ ایل رهبر کره شمالی بر اثر سکته قلبی در قطار شخصی معروف اش درگذشت .اینکه او چطور و چرا با قطار مسافرت می کرد و داستان قطارش چیست؟ یکی از رازهای زندگی رازآلود این انسان خداگونه کره است که باید بماند تا زمانی شاید چون کلاه نظامی مطلای قذافی رمز گشایی گردد.

وقتی تصاویر مردم کره را که در رثای او سخت می گریستند دیدم؛ یاد اولین سال دبستان افتادم که در خرداد ماه با فقدان رهبر نظام جمهوری اسلامی مواجه شده بودم.آن روزها مردم ما نیز می گریستند،غش می کردند حتی خبر چنان هولناک بود که تلفات هم برجا گذاشت و خبر آمد مردی هم زیر پای موج جمعیت روح از بدن هایشان کوچیده بود!

اماآیا تفاوتی میان مردم ایران 1989و مردم کره شمالی 2011می توان یافت؟
شاید اغراق باشد اما این احساس را دارم که مردم ایران هم در آن سال ها گریستند اما بعد از گذشت بیست سال، هنگامی که به رفتار سالیان قبل مراجعه می کنند چندان حاضر نیستند که آن حرکت و احساسات را بپذیرند. اگر آن را انکار نکنند، آن را موجب شرمندگی می دانند. یا اینکه اعتراف می کنند که دیدگاه شان نسبت به مسائل اطراف و روزگارشان بسیار سطحی و یا از سر بی اطلاعی بوده.البته نباید وفاداران آن نهضت اشک آلود را که تاکنون غم آن روز را دارند نادیده بگیریم.

وقتی دریچه اطلاعات بسته و یا سخت تنگ در برابر چشم و گوش ملتی تعبیه شده باشد، طبیعی است اگر محدود بنگرند واشراف بر ما یجری نداشته باشند. اما مردم زودباور تقصیر زودباوری و سطحی بودن شان را بر گردن دارند ومسئول آن طرز فکر نیز هستند.این دو صفت است که طرف مقابل یعنی حاکمیت را قادر بر احاطه بر مقدرات زندگی ایشان می گرداند.

کیم جونگ ایل رفت اما میراثش که دیکتاتوری بود و خرافه باقی است. دستاویز اِعمال میراثش که جهل مردم باشد و زودباوری هنوز هست و تا حاکمیت دستاویزی چنین خوش دست در اختیار داشته باشد اگر هم نخواهد، اعمال سلیقه در همه زوایای زندگی مردم خود کند،دیگران ایشان را متهم به بی دست و پایی و بی عرضه بودن می کنند لذا باید از نگاه تحقیر آمیز همقطاران خود را مصون داشت.

به هر حال «کیم جونگ ایل»رهبر فقید کره شمالی که هزار شایعه راست و ناراست در موردش گفته و شنیده می شود،مرد.
ضایعه مؤلمه را خدمت مقام معظم رهبری ،رئیس جمهور،همتایان هم دست آن مرحوم مغفور و مردم واقعاً عزادار کره شمالی تسلیت عرض می نمایم و از خدای بزرگ خرد شدن هر دیکتاتور زیاده خواه را طلب می نمایم.

دسامبر 14, 2011

نژاد پرستی

دسته‌بندی شده در: فلسفی,مناسبت,اجتماعی — جهانگرد @ 8:22 ق.ظ.

به نام خدا
در قدس غربی گروهی مجهول الهویة به مسجدی حمله کردند و بر دیوار های آن به پیامبر اسلام توهین کردند و به عرب بودن انسانهای مسلمان و بومی منطقه تاختند.مثلا بر دیوار مسجد نوشته اند:»العربي الطيب هو العربي الميت».
یعنی عرب خوب عرب مرده است!

خیلی را دیده ام که می گویند من از عربها خوشم نمی آید. اَه اَه من از هر چی عربه بیزارم …
عرب بودن را معیار ننگ بودن. عرب بودن را نشان بی هویتی و…
با حساب سرانگشتی که سالیان قبل انجام دادم به شکل ثبت شده بنا بر جمعیت ساکنان کشورهای عربی جهان عرب بیش از سیصد میلیون نفر جمعیت دارد که اگر بشود جمعیت عرب های اروپا و آمریکا و استرالیا را محاسبه کنیم شاید بیش از اینها باشد.که همین طور هم هست.

اما از بزرگانی که از عربها بیزارند و عرب را با عفونت یکی می بینند، می خواستم بپرسم از سیصد میلیون آمریکایی هم بیزارید؟!
از اروپایی ها هم بیزارید؟!
از چینیان چطور؟!
از سرخپوستان هم رنجیده خاطر می شوید؟!!!

عمر بن خطاب به ایران حمله کرد و اسلام را وارد این سرزمین کرد. با زور مردم را مسلمان کرد و بعد مردمی از این ایرانیان حتی از اسلام به در شدند و …
ماجرا ها بوده که باید تاریخ را مو به مو بررسی کرد که در راستای عرب ستیزی این دسته از افراد که تاریخ کف دستی می شود برای ایشان که همه آن را خوب می شناسند و به راحتی میدان اظهار نظر را محیا می بینند. لذا از نظریه پردازی و تئوری پروری هیچ مضایقه نمی کنند.

البته باید اعلام داشت که هر واقعه تاریخی از مجموعه خوبی ها و بدی های رفتار افراد ذی نفوذ وقت تشکیل شده که نتایجی زشت و زننده یا زیبا و سازنده بر جا گذارده. که باید با موشکافی و دقت، واکاوی گردد. این به معنای تائید یا عدم تائید صرف یک جریان نمی باشد.

مطلب اصلی این نوشته این بود که راسیست تنها در مورد سیاهپوستان و یا رنگین پوستان-سیاهان دنیا قربانیان اصلی و مهم این پدیده شوم بوده اند-نمی باشد. بلکه به نگاه ما در قبال رفتار و گفتار هم زبانانی به نام افغان ها هم مربوط می شود.چه کسی می تواند از زشتی گویش کسی که برای توهین به رفیقش او را «افغانی»می نامد صرفنظر کند؟!
آیا این رفتار را می شود متمدنانه تلقی کرد؟
مع الاسف می بینیم که بسیارانی هستند که این نوع رفتار را از خود بروز می دهند و چنین سلوک می کنند و بعد هم هنگام ادعا چه اراجیفی که به هم نمی بافند.

دیده ام ایرانیانی که خود و ملیتشان را برترین ها می دانند، مثلا قائلین به :»هنر نزد ایرانیان است و بس» گروهی از این دست هستند اگر اختلاف خود اینها را با بلوچ،عرب اهواز، لر لرستان، ترک آذربایجان،اصفهانی و تهران و…نادیده بگیریم، معتقدند که ما ایرانیان! در طول تاریخ به کسی یا ظلم نکرده ایم و یا خیلی کم ظلم کرده ایم!این بینوایان یادشان رفته بیست هزار جفت چشم را.ایشان فراموش کرده اند چه مقدار پسر به دست پدر نابینا شدند، آن هم به خاطر کشمکش بر سر اریکه قدرت. فراموشکاری شان نادر افشار را هم در بر گرفته.وای از کورش کبیر و تاریخ وی. چه کنم که با ثبت این عقاید گروهی را بر علیه خود به هیجان می آورم اما باید بگویم تاریخ را بخوانیم اما به آن افتخار نکنیم. تاریخ را بخوانیم تا اگر با ادبی نبود با رویگردانی از ظلم و تجاوز و جنایات پیشینیان از آن طریق مودب به آداب گردیم.

عرب ستیزی در ورودی ،راهروی طولانی نژاد پرستی است.و اگر برای ابتدای کار به جای عرب ستیزی اروپایی گریزی را جایگزین سازیم من تردید دارم که باز به این راهروی تنگ و نم دار و تاریک با نگذاشته باشیم.

دسامبر 3, 2011

دل تنگی

دسته‌بندی شده در: مناسبت,اجتماعی — جهانگرد @ 9:21 ق.ظ.

به نام خدا

تا به امروز، تا به امسال، دلتنگی را جز برای مادر و پدر نداشتم.امسال ورق زندگی برگشت. می دانید، مزه تلخ زهرگون عشق را چشیدم. عشق به کس یا چیزی که عاشقش می شوی. می شود عاشق یک حس شد. می شود عاشق یک فرد شد. حتی می شود عاشق یک درد یا یک شیء شد.
بله عاشق اشیاء! می دانم دیوانگی است اما باور کنید می شود.

افراد عاشق پیشه را می دیدم. همیشه نگاهم با اشعه ای از ترحم همراه می شد. با خود می گفتم: » بیچاره ها در چه پوسته ای خود را و زندگی خود را حبس کرده اند؟!
چه زندگی رقت باری برای خود مهیا کرده اند!
تا اینکه عاشق شدم. تا اینکه مزۀ شوکران عشق به یک انسان را چشیدم. در مورد نحوه و چگونگی این عاشقی همین بس که نمی خواهم ماهیت این عشق، موقعیت آن،یا حتی فردی که معشوق بود و هست مشخص شود.می کشند عاشقان را و گردن زدن حکم عاشقی است در این دیار.

عشق را مترادف با پیچیدن های پاپیتال وار عشقه گون در بستری سپید و بی آلایش در انزوای دو انسان تصور می کنند یا تصور می کردم. مثل من، با تربیت من، در این اطراف بسیارند کسانی که عشق را گناه می دانستند! ببینید چه ماهرانه و با ظرافت مرکب سخن را می رانم. حتی آن مقدار که باید مهارت ندارم، اما سعی می کنم تا بتوانم با ظرافت بیش از بیش این مرکب را از پل بجهانم تا به مقصود برسم.
عشق در مذهب برخی از بچه های انسانِ در اطراف من، ممنوع و مفسده ناک بوده.

عمری را بی عشق سر کردم در حالی که سعید در ذهن و قلم پزشکزاد در سیزده مرداد گرم ساعت سه و ربع کم عاشق می شود. در حالی که سعید، هنوز بالغ نیست. پس از این جهت است که سعید در برابر پیشنهاد عمو اسدالله که:» باید میخ علاقه ات را با سفر به «سانفرانسیسکو» بکوبی!» سخت بر می انگیخت و دلخور می شد. چون نگاهش از آلایش ظاهری جنسیت، بری بود او دوست داشتن را در وجود خود متبلور یافته بود.همین.

در چنته حیات من ،عشق نبود. علاقه نبود. فارغ از علاقه بی جهت و بی توجه به نگاری و دلداری روزها را سپری می کردم. تا عاشق شدم سعید وار… اما در 29 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت حوالی 12 شب.
هر چه گذشت تا امروز که دوازده آذر نود شمسی است این عشق کهنه تر شد چون شراب بیست ساله و بل هفتاد ساله جا افتاد و سخت رسوب کرد و راسخ تر گردید. جنسش با جنس عشق سعید یکی است. تفاوت اینکه سعید در نوجوانی و من در جوانی و اواسط این دوره کودکانه عشق می ورزم.

سرچ می کنم.می گردم.امروز چند روزی می شود که از یار بی خبرم و او را سر ناسازگاری است.می گریزد عشق یک سر پر از درد سر. خیالی خام دارد که من در پی تصاحب اویم در پی مراقبت از اویم و یا نمی دانم شاید هم به خیال، فکر فاسد نشدن من!نپخته رفتار می کند.اگر اندیشه اش غیر از این باشد که غیر محتمل هم نیست علت را نمی دانم.

کودکانه فکر می کنم. احساسات به خرج می دهم. زندگی را ساده و بی دردسر برگزار می کنم. تعهدی به دنیا و قوانینش ندارم و همیشه به موازین کشورم به قوانین دست و پا گیر لگد زده ام و همه را به بازی گرفته ام. حاضر نشده ام برای اخذ پاسپورت در پشت در بکویم و منتظر اذن دخول بمانم. قضیه را با استغنا رنگ و روح می دهم. طبیعی است این رنگ و روح را برخی و یا بخشی عظیم از مردم بی مسئولیتی و سهل انگارانه بشمارند.اما من مستغنی ام و از دنیا جز زندگی هیچ نمی خواهم.

دیدن راه رفتن مجازی دوست در صفحه فیس بوک مرا کافی بود و دلگرمی بخش شبهای سرد و روزهای بی رمق پاییزی بود.اما حیف که حرمان آتش به خرمن امید زد و آخرین کور سوی امید خاموشی گزید.

معترفم که دوست داشتن نمی دانستم. دوستی نمی فهمیدم. با عشق بیگانه بودم. چون که ناگه همه ما فی الضمیر را برای یار بازگو کردم. روح و روان را برایش پشت رو کردم تا ببیند اندرون من خسته دل را. طرفه آنکه خطا از همین است. گویند از نبی و اخبار منسوب به نبی است که فرمود اگر مردم از رفتار و کردار و پندار یکدیگر با خبر می بودند هر آیینه حاضر به دفن اجساد یکدیگر نمی شدند!
این کلام منسوب را با نسوج پوست و گوشتم درک کردم.چه ساده دلانه! چه بی ریا و بی سیاست! شاید هم با بلاهتِ تمام، آن کردم و این دستگیرم شد.
هر روز بریده تر شد از من و هر روز تنها تر. تا اینکه مجرایِ مجازِ رابطه را، مسدود نمود و مرا از دلخوشی دیدن رفتار و گفتارش محروم نمود.
او می رود دامن کشان
من زهر تنهایی چشان
اما یادش، خاطرش، خیر خواهی برایش، مرا تنها نمی گذارد. به قدری دوستش دارم که حاضر نیستم با من بی آتیه شود و حتی احتمال ناصواب شدن فردایش، به خاطر من مرا آزار می دهد. لذا چون همیشۀ زندگی ام، برای او هم چون همگان خیر می خواهم و خود را نادیده می گیرم. اسید شوکران را بر صورت خویش می پاشم. اما این اسید دل زنگار گرفته را آرامش و جلا نمی دهد. به هر حال دل زخمی برای من خوشتر از دل بی زخم و خالی از عشق است.

نوامبر 20, 2011

نمی شود همه را راضی نگه داشت.

دسته‌بندی شده در: فرهنگ,مناسبت,متفرقه,اجتماعی — جهانگرد @ 10:40 ق.ظ.

به نام خدا

پارسال تنها 5 آبان بارانی بارید و تا اواسط و یا اواخر آذر ماه حتی یک قطره آب هم از آسمان تهران نبارید.من خیلی نگران خشکی هوا بودم به همین خاطر دائم در فکر کم آبی و گرما و خشکی تابستان آن سال بودم با خدای خود نجوا می کردم؛ که خدایا رحمت و باران نعمتت را بر ما فرو ریز.

دائم ورد زبانم و زمینه ذهنم شده بود، خشک سالی، کم آبی، خشکی رودخانه ها و با دیدن تصویر خشک و بی آب زاینده رود اصفهان تا مزر گریستن بغض می کردم و مدام آب و تقاضای آب از آسمان می نمودم.

اما امسال به شکر و مدد الهی و نظر همراه با برکت خدای آسمان و زمین، تهران در آب غوطه می خورد و خیابان ها چنان شستشو داده شده اند که شهر را از تمیزی می شود به چشم خانه دید. واقعاً شهر ما خانه ما شده. خدا را هزاران هزار بار، برای تک تک قطرات باران شکر که باز هم نتوانستم شکر گذار باشم که فرمود:

«از دست و زبان که بر آید …………. کز عهده شکرش به در آید»

اما می دانم گروهی از مردم، درآپارتمان گرم و نرم، در حالی که فنجان چایی در دست دارند از پشت شیشه با احساس مطبوع گرمای بخاری، نم نمک چایی می نوشند و شیرینی قندش را مزه مزه می کنند و با لذتی وافر تماشای باران حظ شان را تکمیل و بهره شان از زیبایی پاییز را تمام می کند.

کسی مثل من تا وقتی که نخواهد از سرویس بهداشتی و حمام خانه استفاده کند در امنیت از خیس شدن خواهد بود. اما گروه سومی هم هستند که پناهگاهی جز زیر آسمان شهر ندارند و چه می شود گفت که آسمان برای ایشان بی رحمی می کند، چون دوش حمام از فرق سر تا نوک پای شان را آبیاری می کند.

کشاورزی با دمش بشکن می زند و گردو مغز می کند. دست فروشی عزادار شکم عزادار خود و خانواده اش می شود. رانندۀ مسافربر شهری، اگر دست از راحت طلبی بردارد مسافر فراوان دارد و مسافر اگر دست از گوشه نشینی بردارد، نیازمند مرکبی است که او را به مقصد برساند.

باری گویا هر سال خدای عالم رفراندومی در این باره برگزار می کند، بعد به قید آراء اکثریت آنان را راضی نگه می دارد. طبعاً اقلیتی هم ناراضی خواهند شد.امسال اکثریت به نعمت طلبی و در خواست باران مایل بودند.لذا اقلیتِ ناراضی از آب آسمان ها،در رنج افتاده و می غرند که این چه زندگی و این چه شهری شد؟!
به هر حال راضی نگه داشتن همه سلایق و عقاید و تمایلات کاری دشوار یا بهتر بگویم ناشدنی است.

اکتبر 24, 2011

تاریخ تولدم را هم…

دسته‌بندی شده در: مناسبت,داستان خیلی کوتاه — جهانگرد @ 7:45 ب.ظ.

به نام خدا

روز دوم آبان نود تازه فهمیدم که بیست و نه ساله شده ام! می دانید تا دیروز خیال می کردم سی ساله می شوم اما گویا یک سال کمتر زندگی کردم. یا یک سال ذخیره داشته ام و خرج نشده بود! نمی دانم اما چرا فکر می کردم بیست و نه ساله ام؟!!

من ریاضی را دوست نداشته ام. وقتی خوب فکر می کنم می بینم ریاضی را خوب آموزش ندیده ام. چون تا بوده امتحان ریاضی سخت ترین امتحان و خواندن ریاضی بدترین کار بوده وهمیشه ریاضی را برایم به شکل انتزاعی تدریس می کردند…یک مشت عدد با یک مشت فرمول که اصلا نمی فهمیدمچرا باید طبق آن رفتار کنم…
سال سوم راهنمایی بودم. فردا که طبعاً همیشه شنبه بود امتحان ریاضی داشتم. جمعه را واستراحت و تنفس را، تعطیل و زیر پا می گذاردیم و تفریح را هتاکانه تعطیل می کردیم… تا فردای روزگار، در زندگی مان جذر گرفتن را بلد باشیم و اگر در سن بیست و نه سالگی به ما گفته شود جذر سه هزار و پانصد و شصت و هشت چند می شود؟ زل زل تو چشم طرف نگاه نکنیم و لبخند عصبی و مایوسانۀ پت و پهن بزنیم و با لرزش حاصل از خنده بگوییم نمی دانم! خدایش هم که نگاه کنی یک آدم بیست و نه ساله این مسئله را نداند خیلی بد است دیگر!

به هر حال جمعه را حرام کردم و درس را واجب… با خود اندیشیدم که:
من که جذر بلد نیستم خب بگذار یک بار راه حلش را از روی کتاب بخوانم تا ببینم چه گیرم می آید.. بعد هم وقت را در کلنجار رفتن با کتاب بگذرانم تا در جواب مامان بگویم:» خواندم اما نمره ام کم شد؟!»بعد او هم بگوید:» خب سخت است و بچه ام زحمت خودش را کشید اما نشد! خب این کاره نیست دیگر چه کنم؟!»

بازی بازی دقت کردم و از روی متن کتاب و توضیحش جذر را حل کردم و چند نمونه عددچند رقمی نوشتم و جذر گرفتم و جواب هایی یافتم…اما تقریباً یقین داشتم که غلط است و تنها وقت را گذراندم…صبح روز بعد به مدرسه رفتم و امتحان برگزار شد سئوال جذر را حل کردم و می دانستم اشتباه است اما برای پر شدن برگه آن جواب عجیب و غریب را نوشتم و تحویل دادم اما بعد از تصحیح اوراق امتحانی یک مطلب عجیب کشف شد!
آن این که از بین همه همکلاسی های کلاس چهارده نفرۀ ما، همه دوستان جذر را غلط نوشتند جز صاحب این قلم که در عین ناباوریِ ،معلم ریاضی ،بچه ها و خودم جواب را به دست آورده بودم!!! اینجا بود که پرسیده شد چطور حل کردی؟! من هم ما وقع جمعه سیاهم را گزارش دادم.
همه مبهوت بودیم. یکی از بچه ها گفت:» درد خب تو هم نمی رفتی یاد نمی گرفتی!!به من حسودی می کرد..!خاک بر سر.»

دوم دبیرستان بودم. استاد فیزیک آقای پاکاریان، پیر مرد بازنشسته با سری طاس -از جنس طاسی امین تارخ که بالای سر طاس و کناره ها ی سر پرمواست- اما تمام موهای آقای پاکاریان که روی گوش هایش را می گرفت سپید بود. مثل نقره سیمین فام بود.او را به عنوان یک آدم خوب دوست داشتماما درسش را نه میفهمیدم نه دوست داشتم.از همه بچه ها پرسید:» 1 ضرب در 0/5 چند می شود؟» نمی دانستیم.هیچ کس نمی دانست! جواب هایی پرت و پلا دادند… گفت:
«خاک تو سرتون کنند… یعنی شما ها می رید در مغازه تخم مرغ بخرید، سرتون کلاه نمی ذارن؟!!!»
من هاج و واج مونده بودم چه ربطی داره؟
گفت:» کُــرِّه ها می شه نیم!!!!»
یا حضرت فیل!
چی می گی؟!!
می شه نیم؟!!!

بگذریم این روش درس خواندن علم ریاضیِ من بوده خب چه توقع دارید؟
نکنه می خواهید دقیق بدانم، که وقتی عددِ سال را ازعددِ تاریخِ تولدم کسر کنم دقیقاً به رقم واقعی سن و سالم پی ببرم؟!!!
البته ایرادی هم در این ندانستن نمی بینم. خب این جوری است دیگر. هر کسی ضعفی دارد مال ما هم اینجاش کجه .

اکتبر 7, 2011

خود کشی یا مرگ خود خواسته!

دسته‌بندی شده در: فلسفی,مناسبت,اجتماعی — جهانگرد @ 5:24 ب.ظ.

به نام خدا

رک و راست و حسینی از مرگ می ترسم.من به خدا ایمان دارم. حالا هرچی بگوید، من حاضرم نظر مخالف را بشنوم و محترم بشمارم. اما از زندگیِ مبهم و ناشناخته پس از مرگ می هراسم. تعارف هم ندارم.

گذشته از این معنای مرگ را هم کمی تا قسمتی مزه مزه کرده ام. یعنی حال احتضار و میان مرگ و زندگی لی لی کردن را درک می کنم.به همین خاطر حاضر به ریسک تحملِ، این تعللِ بیهوده نیستم.می هراسم چون نمی شناسم.از خویشتن و اعمال خویش نادم و مایوس و به خدایی بزرگ و دوست داشتنی امیدوار.

دو مقدمه فوق را گفتم تا برسم به این که فارغ از تفکر و نگاه من که رنگ مذهب دارد:
خودکشی خوب است یا خیر؟!
خودکشی را باید شکستن چینی نازک عمر و رهیدن از فاجعه حیات بدانیم؟!
یا خودکشی را ضعف اراده و عدم تحمل آنچه در دنیا می گذرد تلقی باید کرد؟!
و یا حتی می توان خودکشی را مرگ خود خواسته! نام نهاد؟!
آیا نباید خودکشی را خراب کردنِ ابدیِ حیاتِ اخروی محسوب کنیم؟!

من می دانم که این آخرین نکته، پیش نیازش نگاه دینی است. اما باید به نکتۀ مهمی اشاره کنم مرحوم «استیو جابز»این خلاق مایشاءِ از جنس انسان.گفت:» همه زندگی را دوست دارند. حتی کسی که به بهشت رفتن هم معتقد باشد دوست ندارد بمیرد.»(نقل به مضمون)
این سخن نغز آقای جابز ما را نهیب می زند که، به فکر مرگ باشیم. او هر روز را آخرین روز خود می دانست و کاری را که باید بکند می کرد. خوشبختانه، فردای آن روز هم بیدار می شد و کارش را انجام می داد.
او عفریت مرگ را به عنوان سوخت کار خود ناظر نمود.در واقع ترس را به فرصت مبدل نموده بود. چون به کارش علاقه داشت آن را منجز نموده و کامل انجام می داد،تا قدم بعدی را کامل نماید.
اما کسی که تن به مرگ خود خواسته دهد نمی تواند استیو جابز باشد او چیزی غیر از استیو جابز های از نوع بشر است.

سپتامبر 22, 2011

پائیز یا پاییز

دسته‌بندی شده در: مناسبت,اجتماعی,تصویر — جهانگرد @ 9:17 ق.ظ.

به نام خدا

زادۀ پاییزم و برای پاییزِ رنگ ریز دلم می ریزد. در پست قبل تمام و کمال از مدرسه و هوای اول مهر گفتم.اینجا می خواهم بگویم بعد از آنکه از مدرسه همه جوره خلاص شدم؛ این وقت سال ریه از هوای پر باد و دلنواز پاییز پر می کنم و رنگ درختان را می بینم. شاهد مرگ طبیعت هستم. واقعاً مرگش هم زیباست.
از این منظر مرگ انسان، مرگ جانداران دیگر هم چونان مرگ نباتات، زیبایی دارد ولی درک نادرست و وابستگی شدید انسانی گاه برای ما گران تمام می شود.

زادۀ پاییزم و قدم زدن در کوچه ها را هنگام عصر کمی قبل از غروب دوست دارم وقتی راه می روم و به خورشید پشت می کنم. سایه ام دراز می شود به قد خود کوچه روی اسفالت دراز می کشد طوری که بابالنگ دراز را تداعی می کند.

پاییز روزهایی دارد که همه به خانه ها پناه می برند. آرامش برقرار و جنب و جوش به سکونت و استراحت مبدل می شود. همه در درون به فعالیت می پردازند.
همه در خانه کارهارا ترتیب می دهند شب ها پرمایه تر از روزها می شود.

من همه اینها را دوست دارم. و به همه کسانی که این فصلِ مفصل از رنگ را دوست دارند تبریک می گویم.

صفحهٔ بعد »

پوسته: Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.