<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>جهانگرد &#187; فلسفی</title>
	<atom:link href="http://abho.wordpress.com/category/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://abho.wordpress.com</link>
	<description>پنجره ای به سوی جهان هستی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 20 Dec 2009 08:23:06 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='abho.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/10fd12a21d31276fabc3317458b5d06f?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>جهانگرد &#187; فلسفی</title>
		<link>http://abho.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://abho.wordpress.com/osd.xml" title="جهانگرد" />
		<item>
		<title>ترکیب مرکبات</title>
		<link>http://abho.wordpress.com/2009/11/10/22/</link>
		<comments>http://abho.wordpress.com/2009/11/10/22/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 11:38:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جهانگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abho.wordpress.com/?p=420</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا
دو گروه مرا به تعجب وا داشته اند :
اول این آب میوه فروشی ها (البته بعضی هاشون) که بر می دارند توی به اصطلاح منوی مغازه می نویسند آب هویج، شیر هویج، شیر هویج بستنی، یا مثلاً می نویسند شیر موز، شیر نارگیل، شیر پسته، شیر خرما، شیر&#8230;
دوم پدر مادرانی که عموماً مذهبی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=420&subd=abho&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>به نام خدا<br />
دو گروه مرا به تعجب وا داشته اند :<br />
اول این آب میوه فروشی ها (البته بعضی هاشون) که بر می دارند توی به اصطلاح منوی مغازه می نویسند آب هویج، شیر هویج، شیر هویج بستنی، یا مثلاً می نویسند شیر موز، شیر نارگیل، شیر پسته، شیر خرما، شیر&#8230;<br />
دوم پدر مادرانی که عموماً مذهبی هستند و در نام گذاری بچه ها شون سعی دارند غلظت مذهبی را به کار گیرند<br />
مثلاً (باور کنید این را که تعریف می کنم همین دیروز از زبان چنین پدرِ شاید بشود گفت افراطی شنیدم) پدر مزبور نام پسرش را محمد علی گذاشته بود و به من نشان می داد و خودش گفت نام خواهر این محمد علی را چیزی گذاشتم که هیچکس نگذاشته من هم سریع گرفتم قضیه از چه قراره با اشتیاق پرسیدم: چی گذاشتید؟ (بابرقی شیطانی در نگاه و گوشی که تیز شده برای شنیدن نام و ذهنی که برای ثبت لحظه به لحظه مکالمه متمرکز شده بود)<br />
جواب شنیدم: فاطمه زینب<br />
باور کنید ماتم برد. اما سریع خودم را جمع و جور کردم و گفتم زنده باشد ان شاء الله. </p>
<p>اما یک سئوال :<br />
 آیا بهتر نیست به جای صحنه آرایی های جالب نظر، به بالا بردن کیفیت فکر کنیم ؟!!!!!!!!</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abho.wordpress.com/420/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abho.wordpress.com/420/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abho.wordpress.com/420/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abho.wordpress.com/420/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abho.wordpress.com/420/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abho.wordpress.com/420/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abho.wordpress.com/420/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abho.wordpress.com/420/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abho.wordpress.com/420/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abho.wordpress.com/420/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=420&subd=abho&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abho.wordpress.com/2009/11/10/22/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/ff73a54f7d5e5eced106a5ff95a6eabd?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">جهانگرد</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خوشبختی!</title>
		<link>http://abho.wordpress.com/2009/10/16/43/</link>
		<comments>http://abho.wordpress.com/2009/10/16/43/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 13:27:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جهانگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abho.wordpress.com/?p=385</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا 
عمه فاطمه هر روز صبح ساعتی به اذان صبح مانده از خواب برمی خیزد و به عبادت مشغول می شود. بعد از نماز صبح کار روزانه و وظایف محوله اش آغاز می شود او کار را زود تر از هر کارمندی می آغازد. به پختن و شستن و رُفتن می گذراند و در [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=385&subd=abho&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>به نام خدا </p>
<p>عمه فاطمه هر روز صبح ساعتی به اذان صبح مانده از خواب برمی خیزد و به عبادت مشغول می شود. بعد از نماز صبح کار روزانه و وظایف محوله اش آغاز می شود او کار را زود تر از هر کارمندی می آغازد. به پختن و شستن و رُفتن می گذراند و در حین انجام این کار ها صبحانه را نیز آماده می کند تا نوه اش که پیش او و منوچهر خان زندگی می کند به موقع آن را چون شاهزادگان صرف نموده و به درس و <img src="http://abho.files.wordpress.com/2009/10/964746875x-240.jpg?w=160&#038;h=240" alt="964746875X.240" title="964746875X.240" width="160" height="240" class="alignleft size-full wp-image-386" /> دانشگاهش برسد. منوچهر خان هم که معمولا ساعت زندگی اش به علت سن و سالش و مریضی هایش با همه کمی تفاوت دارد، از 12 ظهر کمتر از خواب بر نمی خیزد پس عمه باید برای نوه عزیز کرده اش و خودش صبحانه آماده کند. تازه بعد از صبحانه باید به خرید برود و شیر، ماست ،سبزی و سور و ساط نهار را تهیه و غذا را بار بگذارد عمه خودش هم عادت کرده سرش را شلوغ نگه می دارد تا حوصله اش سر نرود لذا از مربا پختن و ترشی انداختن و لواشک و برگه درست کردن هم صرف نظر نمی کند. تصورش را بکنید در قلب تهران _پایتخت_ در بطن زندگی شهری اموری مثل لواشک و برگه و&#8230; خیلی جذابیت دارد.<br />
خانم دیگری از اقوام را می شناسم که تنها گوش به زنگ این است که بچه هایش _البته همه سر خانه و زندگی خودشان هستند_ چه غذا یا دسر یا هر نوع خوراکی را ویار فرموده اند وبه ایشان  مثلا گفته اند که آه مامان چه قدر هوس آش رشته با کشک خانگی را کرده ام تا به سرعت به آشپزخانه برود و به مهارتی چون جراح به جان مواد اولیه بیافتد و با خرد کردن و رنده کردن و شستن و در قابلمه ریختن و هم زدن به به وچه چهی از حلقوم بچه هایش و شوهر عزیز کرده اش بیرون بیاورد.<br />
از اصل مطلب دور نشوم دور نشوم که منوچهر خان 12 ظهرکه بر می خیزد می فرماید: &#8220;من که زیاد نمی توانم بخورم یه پیش دستی برای من برنج و مرغ بیار&#8221;   <br />
عمه با عجله آماده می کند. تازه می نشیند که نوه عزیز تر از جانش از در می رسد و نرسیده طعام می طلبد عمه با عجله باقالی پلو با مرغ را که اندکی با برنج سفید منوچهر خان متفاوت است برای او می آورد او هم می خورد و دو ایراد از سردی و کم شِوید بودن باقالی پلو می گیرد و در نهایت تشکر می کند.<br />
عمه باید به فکر شام باشد البته وقت بسیار است تا منوچهر خان استقلال و داماش را تماشا می کند به روضه ای زنانه می رود و برای اهل بیت پیامبر اشکی می چکاند و به اصطلاح سبک می شود و باز با عجله می آید تا عزیزانش گرسنه نمانند.<br />
دختر همسایه پارسال به عقد خواستگار ایرانی مقیم سوئد در آمد و چون پرستو های مهاجر به آن دیار پرواز کرد و با آنکه شوهرش چندان سوادی نداشت و در حمل و نقل شهری کار مند یا بهتر بگویم کارگر اتوبوس رانی بود باز هم قبول کرد. به سرعت در دانشگاه سوئد ادامه تحصیل داد چون او در ایران تا فوق لیسانس خوانده بود لذا به سرعتی که خودش هم باورش نمی شد قبول شد و زندگی آکادمی را در یکی از 100 دانشگاه معروف دنیا پی گرفت و دوسالی که گذشت و اقامت گرفت از شوهرش هم جدا شد و یا بهتر بگویم مستقل شد و&#8230;</p>
<p>&#8220;در جهان خوشبختی واقعی وجود ندارد اما گاهی نمونه های از آن هم پیدا می شود &#8230;&#8221;<br />
جمله بالا اولین سطر از کتاب &#8220;خانواده خوشبخت&#8221; مرحوم ژان پل سارتر فیلسوف فرانسوی است که در ایرانتوسط آقای بیژن فروغانی به زبان شیرین فارسی ترجمه شده و توسط نشر  جامی در فروردین 87 به زیور نازیبایی از طبع آراسته شده. گفتم نازیبا چرا که پر از غلط است ،کلی کلمه از جمله ها جا افتاده، خیلی از کلمات اشتباه تایپ شده و کلی ایراد دارد اما ترجمه ای رسا و روان دارد.<br />
سارتر ما را در خانواده میرون ها می برد با مارگریت دختر زیبا، ژوزف نورل کارگر چیره دست و کنت روژه پولدار و&#8230; همراه می کند تا خوشبختی را وا کاوی کند به چالش بکشد و تحلیل کند کتاب ما را با چرا هایی مواجه می کند و ذهن را درگیر مفهوم خوشبختی می نماید<br />
کتاب 2700  تومان قیمت دارد اما ظاهرا کم یاب است آن را به دست آورده و بخوانید خوب است.</p>
<p>پی نوشت: خودم هم از بس سیاسی نوشتم و غر زدم و نقل قول کردم خسته شدم کمی باید رنگ و روی نوشتن گاه را عوض می کردم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abho.wordpress.com/385/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abho.wordpress.com/385/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abho.wordpress.com/385/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abho.wordpress.com/385/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abho.wordpress.com/385/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abho.wordpress.com/385/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abho.wordpress.com/385/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abho.wordpress.com/385/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abho.wordpress.com/385/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abho.wordpress.com/385/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=385&subd=abho&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abho.wordpress.com/2009/10/16/43/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/ff73a54f7d5e5eced106a5ff95a6eabd?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">جهانگرد</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://abho.files.wordpress.com/2009/10/964746875x-240.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">964746875X.240</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مرگ</title>
		<link>http://abho.wordpress.com/2008/12/09/%d9%85%d8%b1%da%af/</link>
		<comments>http://abho.wordpress.com/2008/12/09/%d9%85%d8%b1%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Dec 2008 12:40:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جهانگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان فلسفی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abho.wordpress.com/?p=161</guid>
		<description><![CDATA[
به نام خدا
ساعت 5 /4صبح پائیزی بود. بیدار شدم به سرعت اماده شدم و از خانه به قصد زندان خارج شدم، امروز یکی از زندانی های محکوم به اعدام قرار است اعدام شود. و من از طرف روزنامه که با هزار زحمت وقت مصاحبه گرفته است، مامور شده ام تا با او در این لحظات [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=161&subd=abho&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:center;"><img class="size-medium wp-image-165 aligncenter" style="border:1px solid black;" title="217991" src="http://abho.files.wordpress.com/2008/12/217991.jpg?w=180&#038;h=240" alt="217991" width="180" height="240" /></p>
<p>به نام خدا</p>
<p>ساعت 5 /4صبح پائیزی بود. بیدار شدم به سرعت اماده شدم و از خانه به قصد زندان خارج شدم، امروز یکی از زندانی های محکوم به اعدام قرار است اعدام شود. و من از طرف روزنامه که با هزار زحمت وقت مصاحبه گرفته است، مامور شده ام تا با او در این لحظات اخر زندگی مصاحبه کنم و ازانگیزه قتل همسرش و مسائل دیگر بپرسم  ،احتمالا توصیه او را خطاب به مردم ثبت کنم شاید عبرتی باشد برای همه افراد جامعه تا نرخ جرم و جنایت کمی کاهش پیدا کند. بیرون از خانه سوز و سرمای پاییزی را می شد احساس کرد به دروازه زندان رسیدم ،نامه روزنامه و تاییدیه زندان و اوراق ورودی و جواز مصاحبه را به دربان زندان دادم او مرا چند دقیقه معطل کرد تا با مقامات مسئول زندان هماهنگ کند بعد، مرا به داخل راهنمایی کردند. درهای بزرگ و اهنین و میله ای و غیره که همه از ملزومات یک زندان امنیتی هستند را رد می کردیم راستی که زندان چه جای خوفناکی ست دلم گرفت خلقم تنگ شد و می خواستم فریاد بکشم و عقب عقب بروم و تادر ورودی ،که الان نمی دانم ایا بعد از این همه در که رد کردم ایا هنوز هم راه ورود را به خاطر دارم یا نه ؟بدوم و خودم را از شر این دخمه بزرگ و وسیع خلاص کنم. اما می دانستم این تنها یک وهم است چرا که ماموریت روزنامه را باید درست و دقیق انجام دهم و چاره ای جز تحمل نداشتم و خودم را با این فکر که خوب است چند لحظه ای را با این زندانیان که ساکنان طولانی مدت و یا همیشگی این مکان تیره و تاریک وغم انگیز هستند هم دردی داشته باشم در همین افکار با خودم صحبت می کردم و پیش می رفتم که پشت در یک اتاق قرار گرفتیم ،مسئول بند و سرباز همراه مرا به داخل اتاق راهنمایی کردند مردی لاغر اندام باقدی متوسط رنگ پریده و اشفته که طبق اطلاعات منتشره 30 بهار را دیده بود پشت میز وسط اتاق نشسته بود چشمانش دو دو می زد گوش هایش تیز شده بود با کوچکترین صدایی می پرید بسوی صدا نگاه می کرد سلام واحوال پرسی مختصری کردم از قبل باقرارمصاحبه با خبر شده بود و قبول کرده بود که این نیم ساعت اخر عمرش را با من مصاحبه کند و چند دقیقه صحبت کند. به همین دلیل منتظر امدن من بود.<br />
از او پرسیدم: ماجرا چه بود؟<br />
گفت:زنه دائم گیر می داد من هم خسته شده بودم. عصبی بودم .شکاک شده بود. می گفت با فلان زن چرا حرف زدی ؟چرا اون زنه رو نگاه کردی؟ چرا با خواهرم خندیدی ؟ چرا دیر امدی خانه ؟ هر روز می پرسید تو مغازه ات چند تا زن اومدن و&#8230;<br />
پرسیدم :شغلتان چه بود ؟<br />
گفت:تعمیر کار لوازم خونگی بودم و مغازه داشتم<br />
گفتم می فرمودید من وسط حرفهایتان پریدم ادامه ماجرا را بیان بفرمایید<br />
ادامه داد:بله هر روز سین جیم و بازجویی و از این سئوالای مسخره و شکاکیت های بی مورد خدا می دونه نه با زنی سَر و سِر داشتم نه فکر بدی داشتم از همان یه زنی هم که گرفته بودم به خاطر رفتارهاش پشیمون بودم و الا دوسش داشتم (اشک تو چشم هایش حلقه زد ) اون روز دیوونه شده بودم عصبانی هم بودم  بعد از داد و بی داد هر روزه دیگه کاسه صبرم سر ریز شد و چاقوی کوچیکی سر سفره بود اورده بودیم تا پیاز را نص کنیم برداشتم و در حالی که تیغه چاقو از پایین مشتم که دسته اون رو گرفته بود بیرون زده بود از بالا ضربه ای به او که دائم جیغ جیغ می کرد و فحش می داد زدم چاقو از بدبختی من بالای سینۀ چپش یعنی  بالای قلبش فرو رفته بود صدایش که قطع شد و خون سرازیر شد بچه ها ضجه زدند و فریاد کردند بیرون رفتند و همسایه ها را خبر کردن با دست خون الود روی زمین افتادم و پلیس اومد و خلاصه محکوم به اعدام شدم .<br />
سئوال کردم :از کارتان پشیمان هستید؟ احساستان را بیان بفرمایید؟<br />
سرش را پایین انداخت سری تکان داد و گفت :می شه پشیمون نباشم؟ هنوزم دوسش دارم نمی دونم چرا این جوری شد! نمی دونم من چرا اون جوری شدم ! و اصلا نفهمیدم چرا این اتفاق افتاد!<br />
گفتم از اینکه چند دقیقه پایانی زندگی ات را سپری می کنی چه حسی دارید ؟<br />
گفت :من از بچه گی همیشه به مرگ فکر می کردم و درباره مرگ کتاب می خوندم و همیشه دوس داشتم بدونم مرگ چیه! الان راستش احساس ترس دارم می دونی نمی دونم بعد از اعدام چیه! نمی دونم چه مزه ای داره! می ترسم چون پنجاه پنجاهه احتمال داره رنج و عذاب باشه شاید هم ارامش و اسایش و راحتی و این حرفها الان دوس دارم زودتر اعدامم کنن با اینکه می ترسم اما دوس دارم زودتر بچشم راهی ندارم پس چه بهتر هر چی زود تر بچشمش اما کاش می شد یه جمله فقط یه جمله نیم ساعت بعد از مرگم حرف بزنم و به همه بگم که چی شد و تو یه جمله کوتاه یه خبر بعد از مرگ بدم اما مث اینکه نمی شه<br />
ماموران داخل شدند او را از جایش بلند کردند و من دستم را برای دست دادن با او دراز کردم نمی دانستم چه باید بگویم ایا بگویم موفق باشی؟ درچه موفق باشد؟ در مردن؟! باید بگویم به امید دیدار؟! این هم که محال است چه بگویم هنوز دستمان در دست هم بود و چشمانمان در چشم هم که گفتم ممنون خدا به همراهت سرش را تکان داد و گفت :خدا حافظ وقتی دستم را رها کرد پشتش را به من کرد تا از در پشت سرش خارج شود دو سرباز دو طرف او بازوهایش را گرفته بودند قدش در حال خم شدن بود زانو هایش شکسته بود و راست نمی شد دم پایی هایش لخ و لخ بر زمین کشیده می شد  که از در گذشت و در بسته شد و او برای همیشه از چشم من نا پدید شد .</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abho.wordpress.com/161/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abho.wordpress.com/161/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abho.wordpress.com/161/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abho.wordpress.com/161/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abho.wordpress.com/161/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abho.wordpress.com/161/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abho.wordpress.com/161/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abho.wordpress.com/161/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abho.wordpress.com/161/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abho.wordpress.com/161/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=161&subd=abho&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abho.wordpress.com/2008/12/09/%d9%85%d8%b1%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/ff73a54f7d5e5eced106a5ff95a6eabd?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">جهانگرد</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://abho.files.wordpress.com/2008/12/217991.jpg?w=225" medium="image">
			<media:title type="html">217991</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دنیای گوردر در دنیای سوفی</title>
		<link>http://abho.wordpress.com/2008/09/13/dd-2/</link>
		<comments>http://abho.wordpress.com/2008/09/13/dd-2/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Sep 2008 20:40:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جهانگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب،فرهنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abho.wordpress.com/?p=96</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا
دوست عزیزی بیان کرده بود که بیاییم در مورد فیلم وکتاب جدیدی که مطالعه می کنیم یا به تماشایش می نشینیم مطلبی بنویسیم وچند خطی درباره اش توضیح دهیم تا دیگران هم بتوانند در مورد ان اطلاعات بدست اورند وان را تماشا یا مطالعه کنند. بیاییم به این شیوه علاقه مندیهایمان را باهم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=96&subd=abho&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>به نام خدا<br />
دوست عزیزی بیان کرده بود که بیاییم در مورد فیلم وکتاب جدیدی که <a href="http://abho.files.wordpress.com/2008/09/1195518095.jpg"><img class="size-medium wp-image-97 alignright" style="border:1px solid black;margin-left:5px;margin-right:5px;" title="1195518095" src="http://abho.files.wordpress.com/2008/09/1195518095.jpg?w=137&#038;h=210" alt="" width="137" height="210" /></a>مطالعه می کنیم یا به تماشایش می نشینیم مطلبی بنویسیم وچند خطی درباره اش توضیح دهیم تا دیگران هم بتوانند در مورد ان اطلاعات بدست اورند وان را تماشا یا مطالعه کنند. بیاییم به این شیوه علاقه مندیهایمان را باهم تقسیم کنیم. این فکری زیبا وکار ساز است برای بالا بردن اطلاعات وبه روز بودن انها&#8230;<br />
من هم به گفته وتوصیه ی این عزیز احترام می گذارم وان را انجام می دهم تا بتوانم خودم اولین نفری باشم که عملا به این توصیه عمل کرده باشم<br />
خوب انچه می خواهم بیان کنم در مورد نویسنده وفیلسوف نروژی جناب&#8221; یوستین گوردر کبیر&#8221; است او متولد 1952 نروژ است وسالها در برگن نروژ فلسفه تدریس کرده  همو که مرموزانه 3000 سال را در 600 صفحه می گنجاند همو که برای همه فهم شدن فلسفه استین بالا می زند ودر این راه اولین نفری است که اقدام عملی می کند وبه نوشتن یک دنیای ساده وهمه فهم مشغول می شود در همین دنیا سوفی  وهیلده  دو دختر 15 ساله را دستمایه قرار می دهد تا البرتو کناکس فیلسوف انها را همراه با پدر هیلده از بیروت با فلسفه وساز وکار اندیشه وتاریخ اندیشه های فلسفی اشنا کند  ونام این دنیا که دریچه ای به سوی اگاهی وجستجودر <a href="http://abho.files.wordpress.com/2008/09/3f48a144c.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-100" style="border:1px solid black;margin-left:5px;margin-right:5px;" title="3f48a144c" src="http://abho.files.wordpress.com/2008/09/3f48a144c.jpg?w=166&#038;h=240" alt="" width="166" height="240" /></a>کائنات است را دنیای سوفی نامیده است. این کتاب اولین بار در 1991 در کشورش چاپ شد ناگفته نماند که مباحث پیچیده فلسفه غرب را بی انکه مبتذل وبی ارزش شود با زبانی ساده شیوا وهمه فهم بیان و تشریح می کند وجالب اینجاست که دنیای سوفی یک رمان است، رمانی خوداموز، بسیط و روان در باره هستی وجهان وشاید علت محبوبیت جهانی ان همین بعد ان باشد.<br />
من چاپ دهم را که زمستان 86 چاپ شده را دارم ومطالعه کرده ام همین که تصویرش را برای دوستان گذارده ام</p>
<p>این کتاب را &#8220;حسن کامشاد&#8221;از نسخه انگلیسی چاپ 1995 از انگلیسی به فارسی برگردانده ونباید ترجمه روان وخوش رنگ ولعاب اقای کامشاد را در شیوایی ورسایی این کتاب نادیده بگیریم که من شخصا از این ترجمه لذت بردم واز کتاب توشه ها برچیدم مطالعه ان را به همه دوستان توصیه می کنم.</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/abho.wordpress.com/96/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/abho.wordpress.com/96/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abho.wordpress.com/96/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abho.wordpress.com/96/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abho.wordpress.com/96/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abho.wordpress.com/96/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abho.wordpress.com/96/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abho.wordpress.com/96/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abho.wordpress.com/96/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abho.wordpress.com/96/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abho.wordpress.com/96/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abho.wordpress.com/96/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=96&subd=abho&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abho.wordpress.com/2008/09/13/dd-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/ff73a54f7d5e5eced106a5ff95a6eabd?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">جهانگرد</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://abho.files.wordpress.com/2008/09/1195518095.jpg?w=196" medium="image">
			<media:title type="html">1195518095</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://abho.files.wordpress.com/2008/09/3f48a144c.jpg?w=208" medium="image">
			<media:title type="html">3f48a144c</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خودکشی</title>
		<link>http://abho.wordpress.com/2008/09/04/d/</link>
		<comments>http://abho.wordpress.com/2008/09/04/d/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 12:27:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جهانگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان فلسفی اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abho.wordpress.com/?p=84</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا

در شیشه قرص را بست قرص ها را در لیوان اب ریخت و با قاشق هم زد نصف شیشه اکسپکستورانت هم در اب ریخت هم زد رنگ اب عوض شد اب از قرص وکپسول اشباع شده بود ان قدر هم زد تا مطمئن شود دیگر حل نمی شود هنوز مطمئن نبود دارد چه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=84&subd=abho&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;">به نام خدا</p>
<p style="text-align:right;"><a href="http://abho.files.wordpress.com/2008/09/601.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-87" src="http://abho.files.wordpress.com/2008/09/601.jpg?w=300&#038;h=202" alt="" width="300" height="202" /></a><br />
در شیشه قرص را بست قرص ها را در لیوان اب ریخت و با قاشق هم زد نصف شیشه اکسپکستورانت هم در اب ریخت هم زد رنگ اب عوض شد اب از قرص وکپسول اشباع شده بود ان قدر هم زد تا مطمئن شود دیگر حل نمی شود هنوز مطمئن نبود دارد چه کار می کند می ترسید، درد نداشت می دانست اما می ترسید چرا که راه نرفته یا بهتر بگویم تنها راه نرفته عمر کوتاه اما پر مخاطره اش بود. در همین گیر و دار بود که  بنوشد یا بیشتر فکر کند  که تلفن زنگ زد. جواب بدهم؟ جواب ندهم؟ چه کنم حوصله ندارم؟ هرچه شد هر کی بود ولش کن. نمی دانست اصلا چه می خواهد نمی دانست کی هست؟ از کجا هست؟دوست داشت فراموش شود دوست داشت نباشد اما هر طرف می رفت نمی شد هر کاری می کرد با در بسته روبه رو می شدحتی هنگام خود کشی.<br />
چرا خودکشی نمی کنم ؟چرا خود کشی نمی کنند ؟<br />
اینها سئوالاتی بود که او متوجه خودش و دیگران می کرد و خودش هم جوابی برای ان نمی یافت.  خودکشی چند وقتی بود او را مشغول کرده بود که ایا مرتکبش شود یا خیر؟ شنیده بود البته از تلویزیون که می گفت: زندگی لذت دارد واین لذت زندگی است که مانع از خود کشی می شود اما او باور نکرده بود زندگی با این همه ابعاد سگی چه لذتی داشت ؟که او نچشیده بود وقتی به زن و شوهران جوان توی پارک و کافی شاپ ها نگاه می کرد می توانست این لذت بردن را حس کند اما او باور داشت انها خیال می کنند دارند لذت می برند او حقیقت را به شکل دیگری می دید او با خود می گفت این چه لذت زود گذری است ازدواج و رابطه جنسی نامشروع هر دویک چیزند و ان لذت زود گذر است لذتی که ادمی را می فریبد و در چنگال بدبختی قرار می دهد تا انسان مچاله شود خرد شود نابود شود بپوسد و بپکد .نگاه او تیره و تار بود اما او می دانست که تفکرش حقیقت دارد این خیال نیست این گمان نیست به ان ایمان دارد . گرچه سیاه و تاریک تلخ بد منظر باشد اما واقعیت است.</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/abho.wordpress.com/84/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/abho.wordpress.com/84/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abho.wordpress.com/84/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abho.wordpress.com/84/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abho.wordpress.com/84/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abho.wordpress.com/84/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abho.wordpress.com/84/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abho.wordpress.com/84/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abho.wordpress.com/84/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abho.wordpress.com/84/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abho.wordpress.com/84/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abho.wordpress.com/84/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=84&subd=abho&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abho.wordpress.com/2008/09/04/d/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/ff73a54f7d5e5eced106a5ff95a6eabd?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">جهانگرد</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://abho.files.wordpress.com/2008/09/601.jpg?w=300" medium="image" />
	</item>
	</channel>
</rss>