جهانگرد

مه 22, 2012

رقص میهن پرستان با مرگ

دسته‌بندی شده در: فیلم,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 9:10 ق.ظ.

به نام خدا
زندگی زیباست و باید زیست به شرط آنکه پا از حیوانیت فراتر نهاده در محدوده انسانیت داخل شویم.اگر ماورای «خور و خواب و خشم و شهوت»بنگریم مسائلی به چشم می آید که با توجه به آنها می شود زندگی را رنگ انسانی زد.می شود انسان و توان انسان را ،انسان و تفاوت انسان را،انسان و مسئولیت او رابراق و درخشنده نمود.

انسان موجودی اجتماعی است و فطرت او بر مبنای جمعیت و خردورزی شکل گرفته؛اگر چنین موجودی اجتماع را رها و به منافع شخصی بسنده کند و در خواسته های فردی اش خلاصه شود، کوچک می شود. تنازل می یابد و قطعا از مسیر معهود خلقتش خارج می شود.موجودی که خلاف طبیعتش از جمع به فرد گرایش یافت یعنی تنها به فردیت و منفعت فردی تمایل یافت در این صورت است که به مقصود اصلی آفرینشش خیانت کرده و از مسیر اصلی منحرف شده.

اما اگر انسان در صراط حقیقی خلقتش بود،فردیت را نمی بیند جمع را می بیند.بشریت را می بیند.انسانیت را می شناسد.به خرده ها به ریزه ها به اشخاص نمی پردازد حتی به شخص خود.او کسی می شود که بشریت را می داند و می شناسد.مرزها زبان ها و محدودیت ها او را از، کل اصلی و جامعه بزرگ بشری دور نمی کند.
زبان ها مختلف اند اما انسان ها واحد اند،زبان بشر زبان طبیعت است. زبان بشر مثل زبان باد و زوه اش در سراسر زمین پهناور متحد و یک شکل است.گرچه ظاهراً زبان ها متفاوت اند. این است که طبیعت انسان بر مبنای فرد گرایی و خود خواهی نیست. جهانی است. جهان شمول است. بزرگ است و وسیع است.

در فیلم سوفی شول به صراحت می بینیم یک وطن پرست و خیر خواه اجتماعی یک مخالف خوان سیاسی، چطور ارکان وجودی یک حاکمیت تمامیت خواه و زیاده طلب را به باد انتقاد می گیرد. او بدیهی ترین خدمات موهوم حاکم در منظر هوادارانش را که اکثریت قریب به اتفاق اند زیر سئوال برده و یک تنه نادیده می گیرد. سوفی همه چیز حاکم را منحوس می داند و قبل از هر چیز مقامش راو جایگاهش را،مسئله دار و نامشروع می داند. در چنین موقعیتی نمی توان برای حاکم وقت آلمان و زمام داران پیرو ایده های وی خیر و برکتی برشمرد. تنها در صورتی می توان مزایا و خدمات را شمارش کرد که اساس کار بر ریشه ها و بنیان های قوی استوار باشد و الا کاخی که بر پایه ستم و ظلم بنا شده حتی اگر منظره زیبایی برای شهر و شهروندش بیافریند باز هم منظر زیبایش تیره و تار دیده می شود.و کام بیننده را تلخ می کند.
این فیلم بازگو کننده آخرین روز حیات «سوفی شول»و مقاومت و ایستادگی اش در برابر ظلم ظالمی به نام هیتلراست.در این فیلم تحقیر شدن نظام هیتلر بازگو شده،به زعم من اگر نگاه به این نظام چندان تحقیر آمیز هم نبود با دیدن و شنیدن آنچه از آن جرثومه عالمگیر باقی مانده همراه با حکم تاریخ جز ننگ، برای آن تئوریسین بزرگ و منضبط حزب نازی، چیز دیگرینمی توانست باشد.او یک نظام توتالیتر با روکش ملی گرایی و عدالت اجتماعی و برابری را بر پایه های خطابه های آتشین و ژست های عوام فریب و خیر خواه بنا کرده بود.امروز بیان این ویژگی ها و شناخت آن بسیار راحت و دست یافتنی است. گویا بدیهی است. اما آن روزها، فریبایی آن نظام، تنهادر افسون ذهن آزاد و معصوم از زشتی ها عاجز می ماند و الا مکر آن هر ساده اندیش و هر فرصت طلبی را مسحور می کرد؛لذا نبودند -یا کم بودند- افرادی که ببینند و بیاندیشند و استنتاج کنند. اگر چنین افرادی بودند، باز کم بودند آنها که جهان بین باشند.کم بوده اند و کم هستند کسانی که وسیع ببینند و عمیق. وسعت و عمق اندیشه اگر آزادگی را هم داشته باشد، سودمند می شود و سودش به حساب مردم و نوع بشر واریز می شود.

آوریل 3, 2012

زندان یا ندامت گاه

دسته‌بندی شده در: اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 7:41 ق.ظ.

به نام خدا


ما ملتی هستیم که نام زندانیان مان را حفظ نمی شویم!
البته هیچ ملتی نام ساکنان زندان هایش را حفظ نمی شود.
چرا باید یک ملت نام مجرمین و قانون شکنان را به خاطر سپارد؟

حتم این است که یک ملت نیازی به پاسداری از نام محکومان به احکام قضایی ندارد.
اما ،تنها ملتی خود را موظف به این پاسداری می داند که مجرمان زندان هایش برای حقوق همان ملت، گرفتار زیاده خواهان شده باشند.این شرایط هولناک آن حالی است که مجرم و دل سوز جای عوض کرده و دل سوز دربند و مجرم کلید دار زندان می شود.طنز ماجرا این است که این زندان بان اسیرش را به نادم بودن وامی دارد و برای این که او را از خواسته اش منحرف کند به هر طریق غیر انسانی متوصل می شود.

گاهی این ملت که حقش نادیده انگاشته شده چنان ناتوان می شود که از حفظ نام زندانیان هم عاجز می شود.عجزی نه از سر قدرناشناسی.بلکه ناتوانی او را، دلیل هراس ناکِ بزرگتری به نام «وسعت عمق فاجعه» می باشد.وسعتی به اندازه سلولهای بیش از ظرفیت معمول.وسعتی به زندان های آباد تر از ظرفیت مهعود.لیستی از نام داران و گمنامان. لیستی پر از جوانان محکوم به نزیستن.محکوم به سکوت، حذف و نبودن با جامعه.
حال و احوال،روزگار ما این است. زندان ها مملو از سنین جوان و پر شور. زندان هایی سرشار از هنر، فرهنگ، علم و سیاست. زندان هایی آکنده از هر قشر و نحله فکری،با عنوانی به نام مجرمین سیاسی.

«مجرم سیاسی» همان جرمی بود که به خاطرش گروه حاکم امروز، با کمک مردم این سرزمین علیه زندان بان قبل، شوریدند و شورش را به ثمر رسانده و زندان بان را خلع کلید کرده و اندکی بعد کلید دار سلول های تک نفره شدند.

زخم عمیقی است یر تن ملت و کشور من. زخمی عمیق و چرکین. نام این زخم را زندان و سیاست گذارده اند.تن این ملت و جامعه خونین است.که مجرمان را بر صدر مجلس می نشانند و مشفقان را در بند اسارت می آزارند.تن ملت رنجور است علتش آن که اگر بخواهم نامی از یکی از اسیران ببرم حتم و قطع می دانم که خود نامبرده به اعتراض بلند می شود که چرا از آن دیگری که محروم تر و گرفتار تر است نام نبردی؟!

چه بگویم ما را از الف.ز -م.ت،تا ح.ک- ر،ب و…از با شرفان و آبرو داران در بند است و در همین حال کسی چون «مرتضوی» بر رفاه! این ملت حاکم. همان مرتضوی که دست کم 4 کشته در زندان کهریزک محصول خدمات وی بوده و تا امروز خون هیچ یک از آن 4 نفر بها نگرفته.که البته اگر هم خانواده آنها را پولی و مقامی داده و استمالتی شده باشد آبرو، غرور و حق نادیده انگاشته شده این ملت مظلوم را هیچ مسکنی نبوده.حضور این قاضی عدل!سابق که دست در خون دارد دهن کجی واضح و تفی بر جبین ملت بوده و هست.

آری این است روزگار ما این است آبادانی بعد از خلع سلاح زندان بان سی و چند سال پیش.
من به عنوان راقم سطور می پرسم چون از تحول عظیم سیاسی سال 57 سه چهار سال کوچکترم آیا من حق طلب بیلان کاری و مقایسه آماری بین دو حکومت رادارم؟
من و همه همسالان من که قاطبه نیروی فعال این جامعه را در عرصه های مختلف از کارگری تا تصمیم گیری های کلان کشوری در اختیار داریم، نه سلطنت طلب، نه محارب، نه منحرف ،نه عامل صهیونیزم و نه دشمن هستیم. ما دردمندان استبداد و یا هر درد دیگری هستیم که آزرده روح و رنجور تن به آینده بد بین و سرخورده شده ایم و حتی از به خاطر داشتن زندانیان سیاسی و معدومان تاریخ سیاسی وامانده ایم.

مارس 31, 2012

12 فروردین

دسته‌بندی شده در: مناسبت,سیاسی — جهانگرد @ 12:26 ب.ظ.

به نام خدا

در این فیلماگر خوب توجه کنید کلمه زیباو واضحی را از زبان بنیانگزار ج.ا.ایران خواهید شنید.
ایشان می فرماید:
«…فردا همَه از خانه ها بیرون بیایید و همَه رای بِدید به جمهوری اسلامی،البته آزاد هستید هرچه خواستید رای بِدید…»

اول از همه شرایط برابر در رفراندوم نمود پیداکرد.
دوم تبلیغ رهبر برای ماینوی شخصی اش بسیار رک و راست بود.
سوم احتیاط معظم له مهم بود که باعث شد تصریح کند که مردم به چه نظامی رای دهند.
چهارم تصریح حضرتش بر آزادی در رفراندوم منت ر ا بر همه تمام کرد.
پنجم آن گونه بود که ما این گونه ایم.

پ.ن:
-مطلب مورد اشاره از لحظه 1:14 شروع می شود و چند ثانیه هم طول نمی کشد.
-در ادامه این سخنرانی ،حضرت روشن بیان می فرماید:» من هم به جمهوری اسلامی رای می دهم!» که این بخش را نیافتم.

فوریه 3, 2012

نماز جمعه و جمــاعــت

دسته‌بندی شده در: مناسبت,تصویر,سیاسی — جهانگرد @ 6:31 ب.ظ.

به نام خدا
جمعه است و جمعیت اش.کوبندگی.سیاهی لشگر و سرخوردگی دشمن.
انتخابات باید پر رنگ باشد مثل نماز جمعه.اما حیف که در انتخابات، دخترکان 9 ساله و پسران سیزده ساله نمی توانند، حضور یابند و الا مسئله انتخابات هم، چون مشکل جمعیت یک جمعه از تمام جمعه های سال، حل می شد.

آنچه مشاهده می کنید دست چین نماز جمعه14 بهمن 90 در آستانه انتخابات مجلس دهم است.این تصاویر را گرد آوردم تا بماند و بدانم که جمعیت از کجاست و سوخت جمعیت چیست؟

دسامبر 19, 2011

دیکتاتور مرموز

دسته‌بندی شده در: مناسبت,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 3:03 ب.ظ.

به نام خدا
امروز خبر آمد که کیم جونگ ایل رهبر کره شمالی بر اثر سکته قلبی در قطار شخصی معروف اش درگذشت .اینکه او چطور و چرا با قطار مسافرت می کرد و داستان قطارش چیست؟ یکی از رازهای زندگی رازآلود این انسان خداگونه کره است که باید بماند تا زمانی شاید چون کلاه نظامی مطلای قذافی رمز گشایی گردد.

وقتی تصاویر مردم کره را که در رثای او سخت می گریستند دیدم؛ یاد اولین سال دبستان افتادم که در خرداد ماه با فقدان رهبر نظام جمهوری اسلامی مواجه شده بودم.آن روزها مردم ما نیز می گریستند،غش می کردند حتی خبر چنان هولناک بود که تلفات هم برجا گذاشت و خبر آمد مردی هم زیر پای موج جمعیت روح از بدن هایشان کوچیده بود!

اماآیا تفاوتی میان مردم ایران 1989و مردم کره شمالی 2011می توان یافت؟
شاید اغراق باشد اما این احساس را دارم که مردم ایران هم در آن سال ها گریستند اما بعد از گذشت بیست سال، هنگامی که به رفتار سالیان قبل مراجعه می کنند چندان حاضر نیستند که آن حرکت و احساسات را بپذیرند. اگر آن را انکار نکنند، آن را موجب شرمندگی می دانند. یا اینکه اعتراف می کنند که دیدگاه شان نسبت به مسائل اطراف و روزگارشان بسیار سطحی و یا از سر بی اطلاعی بوده.البته نباید وفاداران آن نهضت اشک آلود را که تاکنون غم آن روز را دارند نادیده بگیریم.

وقتی دریچه اطلاعات بسته و یا سخت تنگ در برابر چشم و گوش ملتی تعبیه شده باشد، طبیعی است اگر محدود بنگرند واشراف بر ما یجری نداشته باشند. اما مردم زودباور تقصیر زودباوری و سطحی بودن شان را بر گردن دارند ومسئول آن طرز فکر نیز هستند.این دو صفت است که طرف مقابل یعنی حاکمیت را قادر بر احاطه بر مقدرات زندگی ایشان می گرداند.

کیم جونگ ایل رفت اما میراثش که دیکتاتوری بود و خرافه باقی است. دستاویز اِعمال میراثش که جهل مردم باشد و زودباوری هنوز هست و تا حاکمیت دستاویزی چنین خوش دست در اختیار داشته باشد اگر هم نخواهد، اعمال سلیقه در همه زوایای زندگی مردم خود کند،دیگران ایشان را متهم به بی دست و پایی و بی عرضه بودن می کنند لذا باید از نگاه تحقیر آمیز همقطاران خود را مصون داشت.

به هر حال «کیم جونگ ایل»رهبر فقید کره شمالی که هزار شایعه راست و ناراست در موردش گفته و شنیده می شود،مرد.
ضایعه مؤلمه را خدمت مقام معظم رهبری ،رئیس جمهور،همتایان هم دست آن مرحوم مغفور و مردم واقعاً عزادار کره شمالی تسلیت عرض می نمایم و از خدای بزرگ خرد شدن هر دیکتاتور زیاده خواه را طلب می نمایم.

نوامبر 30, 2011

تسخیر سفارت سوغات انقلاب ما بود.

دسته‌بندی شده در: متفرقه,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 9:45 ق.ظ.

به نام خدا
دیروز سه شنبه 8 آذر بود .دانشجویانِ سال نود خورشیدی، در این روز به سمت سفارت و باغ انگلستان حمله ور شدند تا سیاست های انگلستان را محکوم کنند.
باری دانشجویان، سالیان گذشته، آهنگی کوک کردند که هنوز صدایش بلند است. هنوز این سمفونی مرگ به گوش می رسد. فرض کنیم در یکی از کشورهای دنیا سفارت ایران را تخریب می کردند، کما آنکه در افغانستان طالبان کشتاری در سفارت جمهوری اسلامی به راه انداختند که همه کشته ها را شهید نامیدیم و چه خونخواهی ها نکردیم. مثلا در همین جزیره غرب آفریقا یعنی بریتانیای کبیر ما سفارت داریم؛ ما تلویزیون و خبرگزاری داریم و نیز مرکز دینی به نام کانون توحید.
اگر فرض انگلستان می خواست برای اتباع خود و مسیحیان ایران مرکز دینی داشته باشد ما چه می کردیم؟!!
ما ایشان را جاسوس می خواندیم کما اینکه امروز که آن مناسبات را ندارند اما ایشان را جاسوس می نامیم. اما خودمان را مبلغ دین خدا و دلسوز مردم جهان می دانیم.

بگذاریم و بگذریم آنچه شاهد بودیم به تاراج بردن اموال بود و لابد میهمان نوازی ایرانی!
اما فراموش مان نمی شود که با تصرف سفارت آمریکا و 444 روز اسارت اعضای سفارت و …که تماماً از جانب حاکمان وقت سربلندی و افتخار بود -و البته هنوز هم هست و جز آیة الله منتظری از آن برائت جست- راه تصرف سفارت و تخریب سفارت در دنیا هموار شد و شاهد تخریب سفارت های گوناگون در کشور های مختلف بودیم و خواهیم بود. سوغات ایران و انقلابش برای جهانیان تصرف سفارت و نقض کنوانسیون ژنو بود.نقض قانونی که به موجب رهایی از بند آن می شود کشور گشایی را در مدل و مقیاس کوچکتر به وضوح دید. من تصوری نسبت به دانشجویان! ندارم؛جز اینکه ایشان مشتی از مردم بودند که در مساجد و ادارات و اصناف چه بسا در دانشگاه از اعضای فعال بسیج اند و بس. در تصاویر خبر گزاری مهر شیخ و سیدی ملبس به لباس روحانیت! دیدم که چهره های آشنایی بودند.از همین خبر گزاری نمونه مجاهداتشان را در مقابل سفارت دیده بودم.نمی توان افرادی را که چنین دیوار نویسی مبتذل و اشتباهی را می نویسند و این چنین راحت مشت خود وا می کنند را افرادی مطلع ،هوشیار،سیاسی و دانشجو نامید…
ایشان اگر کمی، تنها چند خط از تاریخ تسخیر سفارت آمریکا یعنی انقلاب دوم! را می خواندند نیک می دانستند که عباس عبدی و خانم ابتکار امروزبه خاطرهمان ابداعات و ابتکارات خود درقبال عمل محیرالعقول فتح سفارت آمریکاست که مطرود و مغضوب اند و تنی چند از همرزمان شان در زندان حزب تشکیل داده اند و به فعالیت سیاسی اجتماعی غیر قانونی! مشغول اند.اگر از این مسائل مطلع بودند می شد خود و آینده خود را ازامروز رصد کنند و عمل مسبوق به سابقه را لطیف تر و آرام تر انجام دهند.اما دوصد حیف که هیچ کس از تاریخ پند نمی گیرد مگر صاحب خرد و اندیشه. والا اکثر مردم بی گدار به آب می زنند و حاصل را نرسیده درو می کنند.

نوامبر 22, 2011

شیخ و مرد نمازهای جمعه

دسته‌بندی شده در: متفرقه,اجتماعی,داستان,سیاسی — جهانگرد @ 8:02 ق.ظ.

به نام خدا

مردی از جنس مردان نماز جمعه که گویا تنها برای شرکت در نماز جمعه پرورش یافته اند و این مراسم عبادی سیاسی چنان در عمق روحشان نفوذ کرده که جز آن فرهنگ! نمی بینند؛ نزد شیخنا در دفتر مسجد رسید.
بعد از تعارفات معمول شیخ را مخاطب قرار داد که:» چرا در این مسجد بعد از نماز تکبیر و مرگ بر و … نمی گویند؟!»
البته کلامش مقدمه ای این چنینی داشت:»حضرت امام فرمودند حفظ نظام از نماز هم واجب تر است.»بعد از شیخنا پرسید:» شمااین را شنیده اید؟»شیخ تائید کرد.او با استناد به این کلمه قـصارتوضیح می خواست بداند که این مسجد چرااز جاده حق منحرف شده؟ شیخ سربعاً خود را با او هم آهنگ کرد و گفت:» اینجا بعد از مغرب تکبیر می گویند.»
مرد نماز جمعه شلوغ کنِ ما، در اینجا مثل کسی که مچ گرفته باشد پرسشگرانه و توضیح خواهانه گفت:»فقط مغرب!؟ حفظ نظام چی؟»
شیخ ماجرا تصمیم گرفت او را شیر فهم کند صدا صاف کرد و توضیح داد:»ببینید آیة الله خمینی چنین نظری دادند و امروز دیگر این نظر برای تکبیر گفتن در مسجد داده نمی شود. فقهای امروز چنین نمی کنند»
با صلابت پاسخ داد»حضرت امام که از همه اعلــم تــر !بودند»
شیخ متوجه فاجعه انشسانی پیش رویش بود.لذا جواب داد:» ببینید آقا من اینجا نشسته ام تا مردم را در امور دینی راهنمایی کنم الان شما فرض کن ما مسلمان شیعه در لبنان یا کویت و یا سعودی باشیم آیا باید بعد از نماز این تکبیر ها را بگوییم و حفظ نظام و این حرف ها؟اصلا مسلمین آنجا چنین می کنند؟!»
مرد جمعه های کوبنده گفت:»من دارم مملکت خودمان را می گویم نه دیگران را ما به دیگران چه کار داریم!»
شیخ دست بر قرآن پیش رو گذارد و گفت:» این کتاب برای ایران اسلامی ما نیامده این قرآن فرامرزی است ربطی نداردکه بگوییم خودمان و خودشان»
مرد سکته ای در مناظره اش ایجاد شد شیخ دوباره رشته کلام را به دست گرفت گفت:»مردم اسلام شان به قبل و بعد از انقلاب تقسیم نمی شود. شما قبل از انقلاب چه می کردید؟ نماز نمی خواندید؟ نماز می خواندید دیگر.خب این تکبیر ها هم که نبود. یعنی همه نماز های قبل از انقلاب تان پشم !همه مالیده؟!»
مرد مبهوت شده بود گفت:» نه نمالیده پشم هم نیست»
شیخ گفت:»خدا قبول نمی کند؟»
مرد پاسخ داد:»به کرمش برمی گردد»
شیخ گفت:»بله آن که قطعاً اما نمی توانید بگویید این نماز تر است.»
مرد گفت :»اما تکبیر واجب تر از نماز است امام…»
شیخ حرفش را برید و گفت:» الان آیةالله فوت کرده اند نظرات را مراجع فعلی فتوا می دهند شما مقلد کی هستید؟»
طبق انتظار گفت:»حضرت آقا»
شیخ گفت:» خب شاید ایشان هم مثل آیة الله خمینی فتوا دهند اما ما نمی توانیم چنین بگوییم»
او گفت:»اما حفظ نظام واجب است «
شیخ پرسید:»شما فقیه هستید؟الان داریم مسئله را از لحاظ فقهی و علمی بررسی می کنیم نباید مثل شعارهای نماز جمعه و راهپیمایی حرف زد! من اینجا به امور دینی مردم می رسم»
مرد پرسید:»یعنی شما حرف آقا و امام را رد می کنید؟»
شیخ جواب داد:»کدام حرف؟»
یاد آوری نمود:»این که حفظ نظام واجب است؟»
شیخ گفت:»من به امور دینی می رسم اگر دین و سیاست یکی باشند وقتی من کار دینی می کنم سیاست هم خود به خود حفظ می شود و اگر چنین نباشد که دیگر هیچی من کار دینی می کنم»
مرد تشکر کرد و برخاست با هم دست دادند و او از دفتر رفت.

نوامبر 16, 2011

کاسه داغ تر از آخوند!

دسته‌بندی شده در: Uncategorized,دینی,داستان,سیاسی — جهانگرد @ 10:18 ق.ظ.

به نام خدا

شیخ در دفتر مسجد نشسته بود و در مقابلش مردی با موی سپید. شبهه ای در فقه و نوع نماز خواندن پرسید. تا از این جا ایراد به شیخ وارد کند …در روزگار ما دین و سیاست با هم ممزوج شده و هرچه به دین شبهه می کنند، می خواهند رفتار سیاسی را بکوبند. لذا ارباب دین را با چاقوی نارضایتی سیاست زده مورد حمله قرار می دهند.

البته این نظر کلی نیست. بلکه تنها موقعی جواب می دهد که پیرمردی بی سواد -به معنای حقیقی کلمه- بخواهد به اتکای شنیدها بخواهد شیخ مسجد را که جز روضه خوانی و آموزش احکام دینی کاری ندارد و نمی تواند هم داشته باشد، با محک اطلاعات بسته شکسته بکوبد. تا بگوید مرده شور ترا و دین و سیاست ممزوجت را با هم ببرد !

باری شیخ نشسته و پیرمرد در سجده نماز اشکال کرد و چون دید شیخ در حال پاسخ گویی است او قدمی عقب رفت. آنچه را که او می خواست از طریق دین بر سر سیاست آخوندی بکوبد شیخ با دو دست بر سر سیاست کوبید و والیان امر سیاست را با کارد سکولاریسمش سلاخی کرد. اینجا مرد مسن حساب کار به دستش آمد که شیخ چه می گوید! تا آمد به دفاع از به قول خودش «امام»و رد بنی صدر و بختیار ناگهان شیخ به کتاب در حضر «مهشید امیر شاهی»حوالت دادش.

مسحور شده بود. شنیدن چیزهایی که نمی دانسته آن هم از زبان کسی که دیدگاه او را هم نمی دانست او را کاملا حیرت زده وخلع سلاح کرده بود.

در مثل چنین شرایطی پیرمرد بنای تعریف از خمینی با لقب امام! و بدگویی از بنی صدر و بازرگان را گذارد تا اظهار فضل کند.
این اظهار فضل را با بیان خاطراتی که، «ما بودیم چنین کردیم» و «من بودم چونان کردم» همراه کرد و آنگاه گفت:»یک ربع ساعت، بازرگان به من وقت داد وقتی با او رو در رو صحبت کردم دیدم هیچّــی نمی فهمد.»!
از خاطراتش در مورد شناخت رفسنجانی به عنوان فردی ساواکی تعریف کردو…

شیخ که هم حوصله اش سر رفته بود و هم احساس بدی از کلمات آلوده به ریا و دروغ مرد، به او دست داده بود و سعی می کرد بند بی اعتقادی به ارکان حکومت همکاران و هم کسوتانش را هم آب ندهد. گفت :»حاج آقا چرا در این سی و سه سال پس به اینجا رسیده ایم؟!»
پیرمرد نه چندان فهیم، بلکه اندکی کودن با اهن و تلپی گفت:»مهره های اصلی رو اینها از بین بردن کسانی مثل بهشتی مطهری باهنر رجایی…»

شیخ از عصبیت می جوشید و به حرمت مسجد، مردِ کهنه جاهل را تحمل می کرد…

اکتبر 8, 2011

فحش و نفرین بر سردمداران نظام.

دسته‌بندی شده در: متفرقه,اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 5:46 ب.ظ.

به نام خدا

عادت مردم ماست که به هاشمی رفسنجانی فحش دهند. یادم می آید در دوره انتخابات دور اول حکومت احمدی نژاد که مهمترین رقیبش هاشمی بود و به دور دوم کشیده شده بود و تقلبکی هم صورت گرفته بود؛ در تهرانپارس زندگی می کردم و داشتم مسیری را در آن حوالی طی می کردم. پیرمردی جلوی بقالی نشسته بود و به رفیقش می گفت:»اکبر خرگردن می خواد رئیس جمهور بشه»!

جمعه همین هفته در قطار مترو بودم. پیرمردی سمعک دار مرا دیده بود و داغ دلش تازه شده بود، به دیگران می گفت:»قدیم 2 ریال می دادیم از بهارستان می رفتیم افسریه حالا همین مسیر را باید سیصد تومان بدیم. این اسلام، اسلام کردن شون آدم رو می کشه!» خوب می دانم این حرفها با دیدن من در لباسی منفور در نظر برخی ازافراد جامعه، رنگ و لعاب می گیرد و خوشحالم که با دیدن من برخی عقده ها خالی می شود.

بگذریم که فردی کلمات پیرمرد را به چالش کشید که:»حاجی اون زمان که بلیط دو ريال بودکه هنوز افسریه ای وجود نداشت بیابون بود!»
یکی دیگر جوابش داد:»چرا از فلان جا تا آزادی را با 2 ریال می پیمودیم»

اما من سیاست سکوت و کری را پیشه کرده ام.اما باید جواب دهم.نه در همان جا بلکه در اینجا.
بله همه این حرفها درست اما آخوندی که 4 سال از عمر انقلاب اسلامی!*کوچک تر است باید با شهامت پیرمردی را که حدوداً زمان رای آری و خیر، حدود 40 سال داشته و امروز 70 ساله است، باید به من که همرنگ سیاستمداران هستم و همین رنگ و پوشش من غلط انداز شده و باعث شده که ایشان و هم سالان و هم سانان او نادیده انگاشته شوند با جرأت تمام اعلام می دارم شما بودید که ما را به این مذلت فقاهتی کشاندید نه غیر شما!
من هیچ گاه برای این حکومت و تایید و رد این حاکمیت رای نداده ام. اما بر سفره ای نشانده شده ام و از برکات سفره ای کامم تلخ شده که شما مردم شهید پرور گسترید. همان مردمی که گروه گروه در جنگ شهید پرورش دادند. بعدازآن گروه گروه جوان را ،بعداز جنگ به سمت شهادت فرستادند. شهادتی که باب آن همیشه در کشور ما گشوده است! یکی در جبهه، یکی در ترور خیابانی، یکی در دام اعتیاد، یکی در دام فقر و دیگری در دام فحشا و آن یکی در دام بی کاری،گروهی در دام مجرد ماندن طولانی و افرادی در دام بی تدبیری مسئولین منتخب مردم در حال شهید شدن هستند.

به سردمداران نظام الهی فحش ندهید. به آخرت رهبران و روئسای جمهور و مجلس از صدر تاذیل نفرین نکنید. بیایید واقع بین باشیم این حکومت در 12 فروردین 58 رای گیری نمود و مردم سی و شش میلیونی آن روز به حاکمیت با قاطعیت بله گفتند. چرا منتخبان مردم را لعن کنیم؟
چرا منتخب مردم را نفرین و سب کنیم؟!!
بهتر نیست به جای این که دیگران را لعن و سب و نفی و نفرین کنیم خود را عامل بدانیم ؟!
اگر خود را عامل ندانیم خود را دخیل بدانیم.
خب چطور خود را محکوم کنیم این خیلی بد است و ما هیچ گاه تحمل پذیرفتن عیب و علت را نداشته ایم!
نه آسان است کلاه باید قاضی شود، تا همه چیز درست شود. ببینید ما سی وشش میلیون بودیم،اکنون 70 میلیون شده ایم. یعنی نصف جمعیت امروزآن روز نبودند و از آن جمعیت گروهی مُردند و از آن جمعیت گروهی تغییر عقیده دادند. مثل همین پیرمرد مزبورکه ذکرش رفت.از آن جمعیت گروهی آن روزگار حق رای نداشتند. همه اینها را در نظر بگیریم.باقی بعد از انقلاب زاده شدند. که گروهی به این مدل حکومتی رای می دهند و آری می گویند -البته اگر حاکمیت جرئت برگزاری رفراندم داشته باشد- و کثیری مخالفت می کنند (حالا در خاتمه این حکومت رای می آورد یا خیر بحثی دیگر و البته قابل تامل است ) فرض که رای بیاورد من کل حرفم با مردم است که ای مردم ای همه هموطنان راضی و ناراضی از جمهوری اسلامی، چرا رای دادید و …؟چرا وقتی رای دادید و پکیج حکومت را بازکردید و در کشور مستقر کردید آن را با آنچه در ذهن داشتید و تصور می کردید مقایسه نکردید؟اگر این کار را هم کردید ،چرا دم نزدید که» ای بابا این آن شکل مفروض ما نیست بلکه جنس بنجل است»؟ چرا شماناظر و شاهد بودید که بلیط 2 ریالی به3000ریال تبدیل شد و عکس العملی نشان ندادید؟
واقعاً مردم خوبی هستید که سکوت را بر پاسخگو نمودن مسئولین ترجیح دادید؟
همه اینها گذشت و هنوز ج.ا.ایران سربلند در خاورمیانه یکه تازی می کند و آفتابه لگنی هفت دستی ،بدون شام و ناهار علم کرده و بر کوس خود می کوبد و به ریش ما اگر نخندد به حال ما پنهانی می گرید.
ما مردمی با آی کیویی در حد ماهی گلی سفره هفت سین هستیم
می دانید جناب رئیس جمهور فعلی آقای احمدی نژاد -حفظه الله تعالی من شرور زماننا هذا-در مقابل دوربین تلویزیون مارامخاطب نمود که پسران آقای هاشمی..؟پسر آقای ناطق…؟بعد هم گفت برادران قاچاقچی…؟امروز هم در کیسه دولت عزیزی را می بینیم که به کانادا رفت و بیلاخی به قیمت 3000میلیارد تومان به همه ایرانیان و مسئولین دلسور و رئوفش نشان داد .تا آنجا که آقای محسنی اژه ای از مسئولین بلند پایه قضایی از دزد تقاضا کرد بعد از ماموریت در کانادا! برگردد تاشبهه ای در ذهن مردم برجای نماند.اماآن بزرگوار، گوش نداد و به بیراهه خودش رفت.

ما مردم خوبی هستیم؟!
نه ما خوب نیستیم. ما بدبخت هستیم. ما بی جرئت هستیم. فقط بلدیم اغتشاش کنیم. فتنه گریم و بی عرضه. باید بتازیم. باید بخواهیم. باید در خیابان برزمین بنشینیم. دست های خالی را بالا ببریم تا ببینند ،مسلح نیستیم. حتی مسلح به یک سوزن نیستیم. بعد بگوییم که خواسته ما برخورد با هاشمی و پسرانش، برخورد با ناطق و پسرش و برخورد با اختلاس گر نو ظهور و همکارانش می باشد. باید فریاد کنیم که ما خواستار پاسخ گویی هستیم.
ما مردم چه باید نکنیم؟
ما باید نفرین نکنیم.
ما باید تهمت نزنیم.
ما باید فحش ندهیم.

ما نباید خود را بی تقصیر بدانیم.
ما نباید خود را نادیده بگیریم.
ما نباید خود را تطهیر کنیم.

ما باید به خود بیاییم.
ما باید به دنبال حافظه باشیم.
ما باید بیاموزیم که اشتباه می کنیم.

ما نباید از مطالعه خسته شویم.
ما نباید تاریخ را فراموش کنیم.
ما نباید به دنبال رسیدن منجی باشیم.

ما باید خود را نجات دهیم.
ما باید شخص خود را تنها نجات دهیم.
ما باید شخصاً برای نجات خود عمل کنیم.

من به این حکومت رای نداده ام.من این حکومت را نمی توانم بپذیرم.
من تنها،به یکی از حرفهای معمار و بنیانگذار این حاکمیت استناد می کنم:

پس این سلطنت از اول یک امر باطلی بود، بلکه اصل رژیم سلطنتی از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی است و خلاف حقوق بشر است. برای اینکه ما فرض می کنیم که یک ملتی تمامشان رای داند که یک نفری سلطان باشد، بسیار خوب، اینها از باب اینکه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رای آنها برای آنها قابل است؛ لکن اگر چنانچه یک ملتی رای دادند (ولو تمامشان) به اینکه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقی ملت پنجاه سال از این، سرنوشت ملت بعد را معین می کند سرنوشت هر ملتی به دست خودش است.ما فرض می کنیم که این سلطنت پهلوی، اول که تاسیس شد به اختیار مردم بود و مجلس موسسان را هم به اختیار مردم تاسیس کردند و این اسباب این می شود که – بر فرض اینکه این امر باطل، صحیح باشد- فقط رضاخان سلطان باشد، آن هم بر آن اشخاصی که در آن زمان بودند و اما محمد رضا سلطان باشد بر این جمعیتی که الان بیشتر شان، بلکه الا بعض قلیلی از آنها ادارک آنوقت را نکرده اند، چه حقی داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در این زمان معین کنند؛ بنابر این سلطنت محمدرضا اولا که چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنیزه تاسیس شده بود مجلس، غیر قانونی است، پس سلطنت محمدرضا هم غیر قانونی است و اگر چنانچه سلطنت رضاشاه فرض بکنیم که قانونی بوده، چه حقی آنها داشتند که برای ما سرنوشت معین کنند هر کسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟ مگر آن اشخاصی که درصد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می توانند سرنوشت یک ملتی را که بعدها وجود پیدا کنند، آنها تعیین بکنند؟ این هم یک دلیل که سلطنت محمدرضا سلطنت قانونی نیست. علاوه بر این، این سلطنتی که در آنوقت درست کرده بودند و مجلس موسسان هم ما فرض کنیم که صحیح بوده است، این ملتی که سرنوشت خودش با خودش باید باشد، در این زمان می گوید که ما نمی خواهیم این سلطان را. وقتی که اینها رای دادند به اینکه ما سلطنت رضاشاه را، سلطنت محمدرضاشاه را، رژیم سلطنتی را نمی خواهیم، سرنوشت اینها با خودشان است. این هم یک راه است از برای اینکه سلطنت او باطل است. حالا می آئیم سراغ دولت هائی که ناشی شده از سلطنت محمدرضا و مجلس هائی که ما داریم. در تمام طول مشروطیت الا بعضی از زمان ها آن هم نسبت به بعض از وکلا، مردم دخالت نداشتند در تعیین وکلا. شما الان اطلاع دارید که در این مجلسی که حالا هست، چه مجلس شورا و چه مجلس سنا و شما ملت ایران هستید، شما ملتی هستید که در تهران سکنی دارید، من از شما مردم تهران سوال می کنم که آیا این وکلائی که در مجلس هستند، چه در مجلس سنا و چه در مجلس شورا شما اطلاع داشتید که اینها را خودتان تعیین کنید اکثر این مردم می شناسند این افرادی را که به عنوان مجلس و به عنوان وکیل مجلس سنا یا مجلس شورا در مجلس هستند یا این هم با زور تعیین شده بدون اطلاع مردم. مجلسی که بدون اطلاع مردم است و بدون رضایت مردم است، این مجلس، مجلس غیرقانونی است. بنابر این اینهائی که در مجلس نشسته اند و مال ملت را گرفته اند به عنوان اینکه حقوق هر فرض کنید که وکیلی اینقدر است، این حقوق را حق نداشتند بگیرند و ضامن هستند. آنهائی هم که در مجلس سنا هستند، آن ها هم حق نداشتند و ضامن هستند. و اما دولتی که ناشی می شود از یک شاهی که خودش و پدرش غیر قانونی است، خودش علاوه بر او غیرقانونی است، وکلائی که تعیین کرده است غیرقانونی است، دولتی که از همچو مجلسی و همچو سلطانی انشا بشود، این دولت غیرقانونی است. این ملت حرفی را که داشتند در زمان محمدرضاخان می گفتند که این سلطنت را ما نمی خواهیم و سرنوشت ما با خود ماست. در حالا هم می گویند که ما این وکلا را غیرقانونی می دانیم، این مجلس سنا را غیرقانونی می دانیم، این دولت را غیرقانونی می دانیم. آیا کسی که خودش از ناحیه مجلس، از ناحیه مجلس سنا، از ناحیه شاه منصوب است و همه آنها غیر قانونی هستند، می شود که قانونی باشد ما می گوئیم که شما غیر قانونی هستید باید بروید. ما اعلام می کنیم که دولتی که به اسم دولت قانونی خودش را معرفی می کند، حتی خودش قبول ندارد که قانونی است، خودش تا چند سال پیش از این، تا آنوقتی که دستش نیامده بود این وزارت، قبول داشت که غیرقانونی است، حالا چه شده است که می گوید من قانونی هستم این مجلس غیرقانونی است، از خود وکلا بپرسید که آیا شما را ملت تعیین کرده است هر کدام ادعا کردند که ملت تعیین کرده است، ما دستشان را می دهیم دست یک نفر آدم ببرد او را در حوزه انتخابیه اش، در حوزه انتخابیه اش از مردم سوال می کنیم که این آقا آیا وکیل شما هست، شما او را تعیین کردید حتما بدانید که جواب آنها نفی است. بنابر این آیا یک ملتی که فریاد می کند که ما این دولت مان، این شاه مان، این مجلس مان برخلاف قوانین است و حق شرعی و حق قانونی و حق بشری ما این است که سرنوشت مان دست خودمان باشد، آیا حق این ملت این است که یک قبرستان شهید برای ما درست بکنند، در تهران، یک قبرستان هم در جاهای دیگر من باید عرض کنم که محمد رضای پهلوی، این خائن خبیث برای ما رفت، فرار کرد و همه چیز ما را به باد داد. مملکت ما را خراب کرد، قبرستان های ما را آباد کرد. مملکت ما را از ناحیه اقتصاد خراب کرد. تمام اقتصاد ما الان خراب است و از هم ریخته است که اگر چنانچه بخواهیم ما این اقتصاد را به حال اول برگردانیم، سال های طولانی با همت همه مردم، نه یک دولت این کار را می تواند بکند و نه یک قشر از اقشار مردم این کار را می توانند بکنند، تا تمام مردم دست به دست هم ندهند نمی توانند این به هم ریختگی اقتصاد را از بین ببرند.

«در حقوق‌ بشر، اين‌ است‌ كه‌ هر ملتي‌ بايد خودش‌ سرنوشت‌ خودش‌ را تعيين‌ كند، يعني‌ الان‌ خودمان‌ بايد سرنوشت‌ خودمان‌ را تعيين‌ كنيم‌. ما حق‌ نداريم‌ سرنوشت‌ اعقابمان‌ را تعيين‌ كنيم‌، اعقاب‌ ما بعداً مي‌آيند؛ خودشان‌ سرنوشتي‌ دارند، به‌ دست‌ خودشان‌ بايد باشد، نه‌ به‌ دست‌ من‌ و شما».**

پ.ن:

*این انقلاب اسلامی نیست چون تمام مردمی که انقلاب کردند مسلمان نبودندبلکه از طیف های مختلف بودند که در سال های ابتدای انقلاب مضمحل گردیدندو پاکسازی شدند.

**(آيت‌ الله خميني‌، صحيفه‌ امام‌ ، جلد ششم‌، ص‌ 32)

سپتامبر 11, 2010

تأملی در ظهور ولی فقیه دوم

دسته‌بندی شده در: اجتماعی,سیاسی — جهانگرد @ 12:40 ب.ظ.

به نام خدا

سالهای پایانی زعامت مرحوم آیة الله خمینی، روابط ایشان با قائم مقام رهبری، یعنی مرحوم آیة الله منتظری رو به افول گذاشت و عمق اختلاف نظر مرحوم منتظری با استادش یعنی رهبر وقت ایران بیش از پیش شد. تا جایی که در فروردین ماه سال 68 آیة الله خمینی مرحوم منتظری را از قائم مقامی خود عزل نمود و آن زمان حق رهبری بعد از خود را از وی سلب کرد. حق رهبری که تا قبل از آن مجلس خبرگان رهبری به مدد آراء نمایندگان مردم برای مرحوم منتظری تعیین نموده بود.
باری با این حال ایشان بی هیچ چشم داشتی به قم رفت و به درس و بحث خویش پرداخت تا در تاریخ 14 خرداد همان سال آیة الله خمینی از دنیا رفت.
مطلب قابل توجه این است که مرحوم ولی فقیه اول برای بعد از خود کسی را به جای قائم مقام معزول معین ننمود. اما روز بعد، یا همان 14 خرداد خبرگان رهبری نشستی اضطراری برگزار نمود و در آن جلسه آیة الله خامنه ای را که تا دیروز حجة الاسلام خامنه ای می نامیدند به مقام رهبری منصوب نمودند البته با اکثریت آراء.
آنچه جلب نظر می کند تاثیر نقل مطلبی است از آیة الله خمینی در صلاحیت ایشان در رهبری بعد از خود که خواه نا خواه تاثیر به سزایی در آراء داشته اما حقیقتاً اینمطلب منسوب به آیة الله مرحوم چه مقدار صلاحیت داشت تا بتواند ولی فقیه بعدی را معین نماید؟!
اساساً این نوع تبلیغ برای یک شخص وانجام انتخابات را می توان انتخاباتی آزاد نامید؟!

فیلم آن انتخاب را بازبینی کنید.
خوب است در همین زمینه نگاهی به وصیت نامه آیة الله خمینی بیاندازیم خصوصاً دوسه بند ملحق شده به آن وصیت که برای آن روز ما ملت راهگشا بود اما گویا به آن توجهی نشد.
بند یک مواد الحاقی به وصیت ایشان را در اینجا نقل می کنم:

بسمه تعالی
در زیر این وصیتنامه 92 صفحه ای و مقدمه ، چند مطلب را تذكر می دهم :
1 – اكنون كه من حاضرم ، بعض نسبتهای بی واقعیت به من داده می شود وممكن است پس از من در حجم آن افزوده شود؛ لهذا عرض می كنم آنچه به من نسبت داده شده یا می شود مورد تصدیق نیست ، مگر آنكه صدای من یا خط وامضای من باشد، با تصدیق كارشناسان ؛ یا در سیمای جمهوری اسلامی چیزی گفته باشم.

صفحهٔ بعد »

پوسته: Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.