<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>جهانگرد &#187; داستان</title>
	<atom:link href="http://abho.wordpress.com/category/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://abho.wordpress.com</link>
	<description>پنجره ای به سوی جهان هستی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 20 Dec 2009 08:23:06 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='abho.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/10fd12a21d31276fabc3317458b5d06f?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>جهانگرد &#187; داستان</title>
		<link>http://abho.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://abho.wordpress.com/osd.xml" title="جهانگرد" />
		<item>
		<title>خوشبختی!</title>
		<link>http://abho.wordpress.com/2009/10/16/43/</link>
		<comments>http://abho.wordpress.com/2009/10/16/43/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 13:27:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جهانگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abho.wordpress.com/?p=385</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا 
عمه فاطمه هر روز صبح ساعتی به اذان صبح مانده از خواب برمی خیزد و به عبادت مشغول می شود. بعد از نماز صبح کار روزانه و وظایف محوله اش آغاز می شود او کار را زود تر از هر کارمندی می آغازد. به پختن و شستن و رُفتن می گذراند و در [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=385&subd=abho&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>به نام خدا </p>
<p>عمه فاطمه هر روز صبح ساعتی به اذان صبح مانده از خواب برمی خیزد و به عبادت مشغول می شود. بعد از نماز صبح کار روزانه و وظایف محوله اش آغاز می شود او کار را زود تر از هر کارمندی می آغازد. به پختن و شستن و رُفتن می گذراند و در حین انجام این کار ها صبحانه را نیز آماده می کند تا نوه اش که پیش او و منوچهر خان زندگی می کند به موقع آن را چون شاهزادگان صرف نموده و به درس و <img src="http://abho.files.wordpress.com/2009/10/964746875x-240.jpg?w=160&#038;h=240" alt="964746875X.240" title="964746875X.240" width="160" height="240" class="alignleft size-full wp-image-386" /> دانشگاهش برسد. منوچهر خان هم که معمولا ساعت زندگی اش به علت سن و سالش و مریضی هایش با همه کمی تفاوت دارد، از 12 ظهر کمتر از خواب بر نمی خیزد پس عمه باید برای نوه عزیز کرده اش و خودش صبحانه آماده کند. تازه بعد از صبحانه باید به خرید برود و شیر، ماست ،سبزی و سور و ساط نهار را تهیه و غذا را بار بگذارد عمه خودش هم عادت کرده سرش را شلوغ نگه می دارد تا حوصله اش سر نرود لذا از مربا پختن و ترشی انداختن و لواشک و برگه درست کردن هم صرف نظر نمی کند. تصورش را بکنید در قلب تهران _پایتخت_ در بطن زندگی شهری اموری مثل لواشک و برگه و&#8230; خیلی جذابیت دارد.<br />
خانم دیگری از اقوام را می شناسم که تنها گوش به زنگ این است که بچه هایش _البته همه سر خانه و زندگی خودشان هستند_ چه غذا یا دسر یا هر نوع خوراکی را ویار فرموده اند وبه ایشان  مثلا گفته اند که آه مامان چه قدر هوس آش رشته با کشک خانگی را کرده ام تا به سرعت به آشپزخانه برود و به مهارتی چون جراح به جان مواد اولیه بیافتد و با خرد کردن و رنده کردن و شستن و در قابلمه ریختن و هم زدن به به وچه چهی از حلقوم بچه هایش و شوهر عزیز کرده اش بیرون بیاورد.<br />
از اصل مطلب دور نشوم دور نشوم که منوچهر خان 12 ظهرکه بر می خیزد می فرماید: &#8220;من که زیاد نمی توانم بخورم یه پیش دستی برای من برنج و مرغ بیار&#8221;   <br />
عمه با عجله آماده می کند. تازه می نشیند که نوه عزیز تر از جانش از در می رسد و نرسیده طعام می طلبد عمه با عجله باقالی پلو با مرغ را که اندکی با برنج سفید منوچهر خان متفاوت است برای او می آورد او هم می خورد و دو ایراد از سردی و کم شِوید بودن باقالی پلو می گیرد و در نهایت تشکر می کند.<br />
عمه باید به فکر شام باشد البته وقت بسیار است تا منوچهر خان استقلال و داماش را تماشا می کند به روضه ای زنانه می رود و برای اهل بیت پیامبر اشکی می چکاند و به اصطلاح سبک می شود و باز با عجله می آید تا عزیزانش گرسنه نمانند.<br />
دختر همسایه پارسال به عقد خواستگار ایرانی مقیم سوئد در آمد و چون پرستو های مهاجر به آن دیار پرواز کرد و با آنکه شوهرش چندان سوادی نداشت و در حمل و نقل شهری کار مند یا بهتر بگویم کارگر اتوبوس رانی بود باز هم قبول کرد. به سرعت در دانشگاه سوئد ادامه تحصیل داد چون او در ایران تا فوق لیسانس خوانده بود لذا به سرعتی که خودش هم باورش نمی شد قبول شد و زندگی آکادمی را در یکی از 100 دانشگاه معروف دنیا پی گرفت و دوسالی که گذشت و اقامت گرفت از شوهرش هم جدا شد و یا بهتر بگویم مستقل شد و&#8230;</p>
<p>&#8220;در جهان خوشبختی واقعی وجود ندارد اما گاهی نمونه های از آن هم پیدا می شود &#8230;&#8221;<br />
جمله بالا اولین سطر از کتاب &#8220;خانواده خوشبخت&#8221; مرحوم ژان پل سارتر فیلسوف فرانسوی است که در ایرانتوسط آقای بیژن فروغانی به زبان شیرین فارسی ترجمه شده و توسط نشر  جامی در فروردین 87 به زیور نازیبایی از طبع آراسته شده. گفتم نازیبا چرا که پر از غلط است ،کلی کلمه از جمله ها جا افتاده، خیلی از کلمات اشتباه تایپ شده و کلی ایراد دارد اما ترجمه ای رسا و روان دارد.<br />
سارتر ما را در خانواده میرون ها می برد با مارگریت دختر زیبا، ژوزف نورل کارگر چیره دست و کنت روژه پولدار و&#8230; همراه می کند تا خوشبختی را وا کاوی کند به چالش بکشد و تحلیل کند کتاب ما را با چرا هایی مواجه می کند و ذهن را درگیر مفهوم خوشبختی می نماید<br />
کتاب 2700  تومان قیمت دارد اما ظاهرا کم یاب است آن را به دست آورده و بخوانید خوب است.</p>
<p>پی نوشت: خودم هم از بس سیاسی نوشتم و غر زدم و نقل قول کردم خسته شدم کمی باید رنگ و روی نوشتن گاه را عوض می کردم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abho.wordpress.com/385/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abho.wordpress.com/385/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abho.wordpress.com/385/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abho.wordpress.com/385/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abho.wordpress.com/385/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abho.wordpress.com/385/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abho.wordpress.com/385/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abho.wordpress.com/385/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abho.wordpress.com/385/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abho.wordpress.com/385/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=385&subd=abho&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abho.wordpress.com/2009/10/16/43/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/ff73a54f7d5e5eced106a5ff95a6eabd?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">جهانگرد</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://abho.files.wordpress.com/2009/10/964746875x-240.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">964746875X.240</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>حقیقت چیست؟</title>
		<link>http://abho.wordpress.com/2009/03/16/%d8%ad%d9%82%db%8c%d9%82%d8%aa-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%9f/</link>
		<comments>http://abho.wordpress.com/2009/03/16/%d8%ad%d9%82%db%8c%d9%82%d8%aa-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Mar 2009 17:12:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جهانگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abho.wordpress.com/?p=229</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا

سالها بود با اقای محمودی در یکی از کشور های اروپایی همسایه بودیم هر دو در یک بلوک زندگی می کردیم روزی از روهای تابستان اقای محمودی را سر صبح درکوچه ان هم درحالی که دو دستش را کیسه های نان و لبنیات مشغول کرده بود دیدم سلام علیکی کردیم گفت شب گذشته [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=229&subd=abho&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>به نام خدا<br />
<img src="http://abho.files.wordpress.com/2009/03/j5uzig.jpg?w=300&#038;h=199" alt="j5uzig" title="j5uzig" width="300" height="199" class="alignright size-medium wp-image-230" /><br />
سالها بود با اقای محمودی در یکی از کشور های اروپایی همسایه بودیم هر دو در یک بلوک زندگی می کردیم روزی از روهای تابستان اقای محمودی را سر صبح درکوچه ان هم درحالی که دو دستش را کیسه های نان و لبنیات مشغول کرده بود دیدم سلام علیکی کردیم گفت شب گذشته از ایران مهمان برایشان رسیده و می خواهد روز اولی صبحانه مفصلی را باهم صرف کنند برایش ارزوی روزی خوش کردم و از او جدا شدم از این صبح زیبای تابستانی که بازار میهمان در اروپا داغ داغ می شود ماه ها گذشت و زمستان سرد و مثال زدنی این مملکت فرا رسید ساعت های پایانی شب به یکی از دیسکوهای نزدیک خانه رفتم تا لبی تر کنم و سیگاری دود.<br />
 تنها سر میزی در گوشه ای نشستم و با پک هایی که به سیگار می زدم همراه دود به گذشته می رفتم و می آمدم نا خود اگاه در کنج دیگر دیسکو اقای محمودی را دیدم که اتفاقا او هم تنها بر سر میزی نشسته بود و به لیوانش زل زده بود لیوان را برداشتم و بالای سرش ایستادم و سرفه ای نرم کردم و گفتم :اجازه می فرمایید در جوار شما باشم. قای محمودی.<br />
چرتش پاره شد و نگاهی هراسان انداخت و گفت:اِ شما هستید بفرمایید خواهش می کنم.<br />
بعد در جایش روی صندلی جابه جا شد. رشتۀ کلام را به دست گرفتم و گفتم : توی لاک خودت فرو رفتی مرد. چه شده کشتی هایت غرق شده؟!<br />
لبخندی زد و گفت : نه بابا در این سرما و در این شلوغی داشتم به گذشته و حال و آینده این زندگی نگاهی می کردم داشتم خودم را بازخوانی می کردم .<br />
خندیدم و گفتم : اوه چه با کلاس. بابا یک چیزی بگویید که ما هم بفهمیم و بتوانیم هضمش کنیم.<br />
خنده ای ساختگی تحویلم داد و گفت : می دانی در طول زندگی مسائلی هست که اگر مورد دقت و بررسی قرار نگیرد و به طور جدی به انها نپردازی ارام ارام تبدیل به زخم های کهنه و قدیمی می شود که فقط به جراحی نیاز دارد و بس.<br />
پرسیدم مثلاچه زخم هایی؟ چه چیز هایی؟ منظورتان چیست؟ مبهم حرف می زنید اقای محمودی.<br />
جواب داد بی خیال شو همین فقط این مقدار را بدان ،بگذار توی ذهنت خیس بخورد. بگذار من هم توی خودم باشم.<br />
گفتم: یعنی مزاحم هستم؟<br />
گفت: نه بابا ،کی گفت مزاحم. منظورم این بود نپرسی بهتر است همین.<br />
گفتم: بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم؟!<br />
خندید و در میان خنده هایش گفت: باشه بدانی بهتر است اقای ابو ریحان.ان شاءالله سالها زنده باشی.<br />
جرعه ای از لیوانش نوشید و گفت: یادت هست تابستان از ایران برای ما میهمان آمده بود؟ بعد از اینکه کلامش را تائید کردم ،ادامه داد بله تابستان گذشته خواهر خانمم از ایران میهمان ما بود زن تنهایی است که بازنشسته است و با بچه هایش در ایران زندگی می کنند شوهرش هم فوت کرده تقریبا تنهاست دعوتش کردیم تا تابستان یک ماهی در کنار ما باشد. او هم امد و رفت و این مهمان عزیز برای من کلید حل معما و یا بهتر است بگویم شمع چراغ راه تاریک اینده شد.<br />
حرفش را با گفتن کلمه عجب قطع کردم و ادامه دادم پس چه مهمان با برکتی اما چگونه موجب این قضیه شد؟<br />
گفت: افرین قضیه همین است او باعث شد من چشمانم باز شود و واقعیت های پنهان زندگانی را بیابم. من فهمیدم که درتمام این سی و هفت سال زندگی مشترک با همسرم همیشه و همیشه در حال تحمل یکدیگر بوده ایم و تنها ظاهرا همدیگر را دوست داشتیم و عاشق هم بوده ایم. و در واقع نه همدیگر را دوست داشتیم ونه عاشق هم بودیم، بلکه روزگاری را کنار هم بودیم و قسمتی از رفتار هم را دوست می داشتیم و عاشق بخشی از وجود و حرکات و سکنات هم بودیم.<br />
در حالی که به لبهای اقای محمودی زل زده بودم گفتم: عجب حرفی زدی اقای محمودی بد جوری مرا به فکر وا داشتی گیج شده ام و کاملا درک می کنم از چه صحبت می کنی اما مشتاقم تا بدانم چطور خواهر زنت این قضیه را برایت رو نمایی کرد .<br />
گفت: اهان ماجرا همین جاست اصل قضیه اینجاست خوشم امد حواست جمع است. می دانی من برای تو که جوان هستی این حرف ها را می زنم تا شاید بتوانی خودت را، حواست را و  احساساتت را در زندگی کنترل کنی تا خدایی نکرده کلاهی بر سرت نرود و راهت را گم نکنی تا چه جوری بگویم زندگی ات را نبازی!<br />
بله ماجرا از اینجا شروع شد که دو سال قبل خواهر خودم را دعوت کردیم و تابستان بود و با هم به مسافرت رفتیم و به گشت و گذار مشغول شدیم خیلی هم خوش گذشت ،امسال تابستان خواهر خودش را دعوت کردیم و همان برنامه را برای او هم اجرا کردیم خوردیم ،گشتیم،گذاشتیم و برداشتیم  خیلی هم خوش گذشت اما قضیه وقتی برای من جذاب شد که دیدم خانم پیش دوست و اشنا نشست و گفت: با فامیل شوهرم رفتیم فلان جا فلان شد، بهمان شد، هی غر زد، هی اخم کرد، هی بد گفت و&#8230;اما با فامیل خودم، گشتیم ،خوردیم، رفتیم، آمدیم ،اِل کردیم و بِل کردیم آی خوش گذشت ،آی صفا کردیم و&#8230; من تازه اینجا فهمیدم که اِی بابا مگر دو تا عاشق  فامیل من و فامیل تو و یا من و تو و&#8230;. دارند  عاشق و معشوق حتی تن من و تن تو ندارند. این بود که گفتم نه &#8230;.در همین &#8230;.گفتم&#8230; زن مگر تا &#8230;<br />
در اینجا بود که عمیقا در لاک خود فرو رفتم و با خود می اندیشیدم که چرا؟ راستی چرا باید بعد از سی وهفت سال این درد خودنمایی کند؟چرا تا حالا نفهمیده بود؟!</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abho.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abho.wordpress.com/229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abho.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abho.wordpress.com/229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abho.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abho.wordpress.com/229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abho.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abho.wordpress.com/229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abho.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abho.wordpress.com/229/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=229&subd=abho&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abho.wordpress.com/2009/03/16/%d8%ad%d9%82%db%8c%d9%82%d8%aa-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/ff73a54f7d5e5eced106a5ff95a6eabd?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">جهانگرد</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://abho.files.wordpress.com/2009/03/j5uzig.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">j5uzig</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>میراث</title>
		<link>http://abho.wordpress.com/2009/01/03/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab/</link>
		<comments>http://abho.wordpress.com/2009/01/03/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Jan 2009 13:43:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جهانگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abho.wordpress.com/2009/01/03/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab/</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا
&#8230; اهسته گفت: &#8220;گوش کنین یه خواهشی ازتون دارم :مشروب نخورین !وقتی شروع کنین به مشروب خوری دخل تون اومده .اگه سه چهار بار سراغ این مسکن مصنوعی وبی دوام برین ،یه ماه نمی کشه که کارتون ساخته س .باور کنین، تسکین با هوشیاری بدپه دست می اد.&#8221;سکوت کرد. نصف شب بود ،از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=183&subd=abho&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;">به نام خدا</p>
<p>&#8230; اهسته گفت: &#8220;گوش کنین یه خواهشی ازتون دارم :مشروب نخورین !وقتی شروع کنین به مشروب خوری دخل تون اومده .اگه سه چهار بار سراغ این مسکن مصنوعی وبی دوام برین ،یه ماه نمی کشه که کارتون ساخته س .باور کنین، تسکین با هوشیاری بدپه دست می اد.&#8221;سکوت کرد. نصف شب بود ،از بیرون صدای بالا امدن اب به گوش می رسید .پنجره را باید به خاطر فراموشی می بستیم ،همین طور در را،هوا بوی ماندگی می دادسکوتی مرموز در اتاق سنگینی میکرد .از جابلند شدم،بدون اینکه سئوال کنم چراغ را خاموش کردم و در و پنجره را باز کردم ، هوای سبک وخنک ،فرحبخش و تازه تو امد . دنباله صحبتش را گرفت :&#8221;من از موعظه بدم می اد .نمی خوام معلم اخلاق باشم .به هیچ قیمتی نمی خوام اهل تظاهر باشم .می خوام بگم من فرق می کنم ،اهل این حرفها نیستم .نگاه کنین ببینم ازتون خواهش می کنم به خودتون بیاین .&#8221;بعد یکدفعه بالحن مهیج وسرزنش امیز پرسید:&#8221;از مشروب خوردن چی عایدتون می شه ؟&#8221;در حلی که جا خورده بودم دنبال جوابی می گشتم وچیزی به نظرم نرسید به جز این شعار قدیمی :&#8221;فراموشی وبی خیالی .&#8221; حرفم را تکرار کرد :&#8221;بی خیالی کدوم بی خیالی ؟ما به دنیا نیومدیم که بی خیال باشیم .به دنیا اومده یم که رنج ببریم،بفهمیم که چرا رنج ببریم.رنج ما تنها چیزی یه که باید برای زندگی مون نشون بدیم.اعمال نیک رو فقط چندتا قدیس می تونن انجام بدن ،نه ما&#8230;و اما دعا&#8230;شاید شما سر در نیارین یا شاید بهتر از من سر در می ارین &#8230;کدومش درسته؟&#8221; &#8230; نوشته های بالا قسمتی از متن کتاب میراث &#8220;das vermächtnis&#8221; اثر نویسنده چیره دست و ضد جنگ المانی یعنی &#8220;هاینریش بل&#8221; که از برندگان نوبل ادبی نیز می باشد، انتخاب شده. این کتاب را برادرم چند روز پیش اورده بود تا مطالعه ان را شروع کند. من هم ان را برداشتم تا نگاهی به ان بیاندازم . دیدم تا صفحه 16 کتاب را خوانده و بوک مارکی در صفحه شانزده گذاشته، از اول خواندنش را اغازیدم. به خود امدم دیدم از بوک مارک او رد شده ام. چند روز هر شب قبل از خواب ان را خواندم تا تمام شد. انچه جالب است این است که زمان مطالعه این کتاب برای من با زمان جنگ غزه و درگیری های خونین و کشتار بی رحمانه در این منطقه همزمان شد. تازه الان می فهمم که هنوز هم بشر باداشتن چنین میراث ضد جنگی هنوز اسیر جهل ، حماقت ،کینه و دشمنی های خود باقی مانده !  ارزوی صلح برای جهان در سال نو میلادی یعنی 2009 را دارم. همچنین ارزوی ارمش در باریکه غزه و سرزمین پر اشوب پیامبران صالح الهی را دارم همان پیامبرانی که اهل صلح ،ارامش و دوستی ،بلکه منادی سعادت دو دنیای بشر بودند، اما پیروانشان این چنین با نا دیده انگاشتن ان پیام های زیبا به مخاصمه و دشمنی علیه یک دیگر می پردازند .</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abho.wordpress.com/183/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abho.wordpress.com/183/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abho.wordpress.com/183/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abho.wordpress.com/183/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abho.wordpress.com/183/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abho.wordpress.com/183/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abho.wordpress.com/183/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abho.wordpress.com/183/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abho.wordpress.com/183/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abho.wordpress.com/183/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=183&subd=abho&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abho.wordpress.com/2009/01/03/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/ff73a54f7d5e5eced106a5ff95a6eabd?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">جهانگرد</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مرگ</title>
		<link>http://abho.wordpress.com/2008/12/09/%d9%85%d8%b1%da%af/</link>
		<comments>http://abho.wordpress.com/2008/12/09/%d9%85%d8%b1%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Dec 2008 12:40:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جهانگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان فلسفی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abho.wordpress.com/?p=161</guid>
		<description><![CDATA[
به نام خدا
ساعت 5 /4صبح پائیزی بود. بیدار شدم به سرعت اماده شدم و از خانه به قصد زندان خارج شدم، امروز یکی از زندانی های محکوم به اعدام قرار است اعدام شود. و من از طرف روزنامه که با هزار زحمت وقت مصاحبه گرفته است، مامور شده ام تا با او در این لحظات [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=161&subd=abho&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:center;"><img class="size-medium wp-image-165 aligncenter" style="border:1px solid black;" title="217991" src="http://abho.files.wordpress.com/2008/12/217991.jpg?w=180&#038;h=240" alt="217991" width="180" height="240" /></p>
<p>به نام خدا</p>
<p>ساعت 5 /4صبح پائیزی بود. بیدار شدم به سرعت اماده شدم و از خانه به قصد زندان خارج شدم، امروز یکی از زندانی های محکوم به اعدام قرار است اعدام شود. و من از طرف روزنامه که با هزار زحمت وقت مصاحبه گرفته است، مامور شده ام تا با او در این لحظات اخر زندگی مصاحبه کنم و ازانگیزه قتل همسرش و مسائل دیگر بپرسم  ،احتمالا توصیه او را خطاب به مردم ثبت کنم شاید عبرتی باشد برای همه افراد جامعه تا نرخ جرم و جنایت کمی کاهش پیدا کند. بیرون از خانه سوز و سرمای پاییزی را می شد احساس کرد به دروازه زندان رسیدم ،نامه روزنامه و تاییدیه زندان و اوراق ورودی و جواز مصاحبه را به دربان زندان دادم او مرا چند دقیقه معطل کرد تا با مقامات مسئول زندان هماهنگ کند بعد، مرا به داخل راهنمایی کردند. درهای بزرگ و اهنین و میله ای و غیره که همه از ملزومات یک زندان امنیتی هستند را رد می کردیم راستی که زندان چه جای خوفناکی ست دلم گرفت خلقم تنگ شد و می خواستم فریاد بکشم و عقب عقب بروم و تادر ورودی ،که الان نمی دانم ایا بعد از این همه در که رد کردم ایا هنوز هم راه ورود را به خاطر دارم یا نه ؟بدوم و خودم را از شر این دخمه بزرگ و وسیع خلاص کنم. اما می دانستم این تنها یک وهم است چرا که ماموریت روزنامه را باید درست و دقیق انجام دهم و چاره ای جز تحمل نداشتم و خودم را با این فکر که خوب است چند لحظه ای را با این زندانیان که ساکنان طولانی مدت و یا همیشگی این مکان تیره و تاریک وغم انگیز هستند هم دردی داشته باشم در همین افکار با خودم صحبت می کردم و پیش می رفتم که پشت در یک اتاق قرار گرفتیم ،مسئول بند و سرباز همراه مرا به داخل اتاق راهنمایی کردند مردی لاغر اندام باقدی متوسط رنگ پریده و اشفته که طبق اطلاعات منتشره 30 بهار را دیده بود پشت میز وسط اتاق نشسته بود چشمانش دو دو می زد گوش هایش تیز شده بود با کوچکترین صدایی می پرید بسوی صدا نگاه می کرد سلام واحوال پرسی مختصری کردم از قبل باقرارمصاحبه با خبر شده بود و قبول کرده بود که این نیم ساعت اخر عمرش را با من مصاحبه کند و چند دقیقه صحبت کند. به همین دلیل منتظر امدن من بود.<br />
از او پرسیدم: ماجرا چه بود؟<br />
گفت:زنه دائم گیر می داد من هم خسته شده بودم. عصبی بودم .شکاک شده بود. می گفت با فلان زن چرا حرف زدی ؟چرا اون زنه رو نگاه کردی؟ چرا با خواهرم خندیدی ؟ چرا دیر امدی خانه ؟ هر روز می پرسید تو مغازه ات چند تا زن اومدن و&#8230;<br />
پرسیدم :شغلتان چه بود ؟<br />
گفت:تعمیر کار لوازم خونگی بودم و مغازه داشتم<br />
گفتم می فرمودید من وسط حرفهایتان پریدم ادامه ماجرا را بیان بفرمایید<br />
ادامه داد:بله هر روز سین جیم و بازجویی و از این سئوالای مسخره و شکاکیت های بی مورد خدا می دونه نه با زنی سَر و سِر داشتم نه فکر بدی داشتم از همان یه زنی هم که گرفته بودم به خاطر رفتارهاش پشیمون بودم و الا دوسش داشتم (اشک تو چشم هایش حلقه زد ) اون روز دیوونه شده بودم عصبانی هم بودم  بعد از داد و بی داد هر روزه دیگه کاسه صبرم سر ریز شد و چاقوی کوچیکی سر سفره بود اورده بودیم تا پیاز را نص کنیم برداشتم و در حالی که تیغه چاقو از پایین مشتم که دسته اون رو گرفته بود بیرون زده بود از بالا ضربه ای به او که دائم جیغ جیغ می کرد و فحش می داد زدم چاقو از بدبختی من بالای سینۀ چپش یعنی  بالای قلبش فرو رفته بود صدایش که قطع شد و خون سرازیر شد بچه ها ضجه زدند و فریاد کردند بیرون رفتند و همسایه ها را خبر کردن با دست خون الود روی زمین افتادم و پلیس اومد و خلاصه محکوم به اعدام شدم .<br />
سئوال کردم :از کارتان پشیمان هستید؟ احساستان را بیان بفرمایید؟<br />
سرش را پایین انداخت سری تکان داد و گفت :می شه پشیمون نباشم؟ هنوزم دوسش دارم نمی دونم چرا این جوری شد! نمی دونم من چرا اون جوری شدم ! و اصلا نفهمیدم چرا این اتفاق افتاد!<br />
گفتم از اینکه چند دقیقه پایانی زندگی ات را سپری می کنی چه حسی دارید ؟<br />
گفت :من از بچه گی همیشه به مرگ فکر می کردم و درباره مرگ کتاب می خوندم و همیشه دوس داشتم بدونم مرگ چیه! الان راستش احساس ترس دارم می دونی نمی دونم بعد از اعدام چیه! نمی دونم چه مزه ای داره! می ترسم چون پنجاه پنجاهه احتمال داره رنج و عذاب باشه شاید هم ارامش و اسایش و راحتی و این حرفها الان دوس دارم زودتر اعدامم کنن با اینکه می ترسم اما دوس دارم زودتر بچشم راهی ندارم پس چه بهتر هر چی زود تر بچشمش اما کاش می شد یه جمله فقط یه جمله نیم ساعت بعد از مرگم حرف بزنم و به همه بگم که چی شد و تو یه جمله کوتاه یه خبر بعد از مرگ بدم اما مث اینکه نمی شه<br />
ماموران داخل شدند او را از جایش بلند کردند و من دستم را برای دست دادن با او دراز کردم نمی دانستم چه باید بگویم ایا بگویم موفق باشی؟ درچه موفق باشد؟ در مردن؟! باید بگویم به امید دیدار؟! این هم که محال است چه بگویم هنوز دستمان در دست هم بود و چشمانمان در چشم هم که گفتم ممنون خدا به همراهت سرش را تکان داد و گفت :خدا حافظ وقتی دستم را رها کرد پشتش را به من کرد تا از در پشت سرش خارج شود دو سرباز دو طرف او بازوهایش را گرفته بودند قدش در حال خم شدن بود زانو هایش شکسته بود و راست نمی شد دم پایی هایش لخ و لخ بر زمین کشیده می شد  که از در گذشت و در بسته شد و او برای همیشه از چشم من نا پدید شد .</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abho.wordpress.com/161/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abho.wordpress.com/161/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abho.wordpress.com/161/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abho.wordpress.com/161/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abho.wordpress.com/161/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abho.wordpress.com/161/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abho.wordpress.com/161/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abho.wordpress.com/161/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abho.wordpress.com/161/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abho.wordpress.com/161/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=161&subd=abho&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abho.wordpress.com/2008/12/09/%d9%85%d8%b1%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/ff73a54f7d5e5eced106a5ff95a6eabd?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">جهانگرد</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://abho.files.wordpress.com/2008/12/217991.jpg?w=225" medium="image">
			<media:title type="html">217991</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>حنابندون</title>
		<link>http://abho.wordpress.com/2008/11/10/sdc/</link>
		<comments>http://abho.wordpress.com/2008/11/10/sdc/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 10 Nov 2008 19:09:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جهانگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان  اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abho.wordpress.com/?p=153</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا
- بابا کجا می خواهی  بری ؟ این وقت شب کجا می ری ؟
- مادر این وقت شب چیه ؟ الان 8 شبه ؟ تازه ما هم می خواهیم بریم فک و فامیلمون رو ببینیم
- خوب برید ببینید ما نه حسودیم نه بخیل اما این کا را تاریخ مصرفشون گذشته زشته بده تو [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=153&subd=abho&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>به نام خدا<br />
- بابا کجا می خواهی  بری ؟ این وقت شب کجا می ری ؟<br />
- مادر این وقت شب چیه ؟ الان 8 شبه ؟ تازه ما هم می خواهیم بریم فک و فامیلمون رو ببینیم<br />
- خوب برید ببینید ما نه حسودیم نه بخیل اما این کا را تاریخ مصرفشون گذشته زشته بده تو این دوره زمونه دیگه این چیزا جواب نمی ده<br />
- خوب خوب باشه تو این طوری فکر کن ما اینجوری دوس داریم<br />
ای وای در این زمانه ،در عصر اطلاعات هنوز اقا داماد می رود میان چهل پنجاه زن می نشیند کنار عروس ملوس لوس خروسش   ان زنها هم دور و برش می رقصند و می کوبند و می چرخند و می خندند و حنا در دست این دو قناری،کبوتر، همسر، کفتر       می گذارند و دستهای جوان و پاکشان را در دست هم می گذارند و لی لی لی لی لی لی لی کل می کشند و همسایه ها توی این اپارتمان کناری ان طبقه پایینی ان طبقه بالایی، اخر تو این اپارتمان چه گناهی کردند که باید سنتهای مارا تحمل کنند ؟!<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
4ساعت بعد &#8230;.<br />
- سلام ما امدیم<br />
- سلام به به خوش امدید چه خبر؟ خوش گذشت؟ چه کردید؟  فامیلاتونو دیدید؟<br />
- بله دیدیم جای شما خالی زدنو رقصیدنو خندیدنو  همه رو هم دیدیم<br />
- تا الان هم مردمو از خواب انداختین ؟<br />
- اخ اخ گفتی .ساعت نه بود دیدیم صدای کل کشیدن زنا از توی کوچه می اد فهمیدیم اومدن<br />
- جدی؟! بابا اینجا شهره اینا از دل تاریخ در اومدن؟ مال زمان قاجاریه هستن؟ بابا زندگی شهری اپارتمانی تحملشو نداره راستی داماد هم بود ؟<br />
- اره دامادهم بود بدون داماد که نمی شه .<br />
- داماد تنها فرد مذکر این جشن پر سرور بود؟<br />
- اره دیگه<br />
- اوه اوه اوه عمو سیبیلو شده بود بین اون همه زن من که بمیرم تن به این خفت ها نمی دم عمرا از این غلطا بکنم عروسی و حنا بندون و جهاز برون و طبق کشون و بله برون و شیرینی خرون و  اه اه اه<br />
- پس چه جوری زن می گیری؟<br />
- این جوری &#8230;</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abho.wordpress.com/153/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abho.wordpress.com/153/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abho.wordpress.com/153/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abho.wordpress.com/153/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abho.wordpress.com/153/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abho.wordpress.com/153/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abho.wordpress.com/153/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abho.wordpress.com/153/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abho.wordpress.com/153/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abho.wordpress.com/153/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=153&subd=abho&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abho.wordpress.com/2008/11/10/sdc/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/ff73a54f7d5e5eced106a5ff95a6eabd?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">جهانگرد</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خودکشی</title>
		<link>http://abho.wordpress.com/2008/09/04/d/</link>
		<comments>http://abho.wordpress.com/2008/09/04/d/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 12:27:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جهانگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان فلسفی اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abho.wordpress.com/?p=84</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا

در شیشه قرص را بست قرص ها را در لیوان اب ریخت و با قاشق هم زد نصف شیشه اکسپکستورانت هم در اب ریخت هم زد رنگ اب عوض شد اب از قرص وکپسول اشباع شده بود ان قدر هم زد تا مطمئن شود دیگر حل نمی شود هنوز مطمئن نبود دارد چه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=84&subd=abho&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;">به نام خدا</p>
<p style="text-align:right;"><a href="http://abho.files.wordpress.com/2008/09/601.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-87" src="http://abho.files.wordpress.com/2008/09/601.jpg?w=300&#038;h=202" alt="" width="300" height="202" /></a><br />
در شیشه قرص را بست قرص ها را در لیوان اب ریخت و با قاشق هم زد نصف شیشه اکسپکستورانت هم در اب ریخت هم زد رنگ اب عوض شد اب از قرص وکپسول اشباع شده بود ان قدر هم زد تا مطمئن شود دیگر حل نمی شود هنوز مطمئن نبود دارد چه کار می کند می ترسید، درد نداشت می دانست اما می ترسید چرا که راه نرفته یا بهتر بگویم تنها راه نرفته عمر کوتاه اما پر مخاطره اش بود. در همین گیر و دار بود که  بنوشد یا بیشتر فکر کند  که تلفن زنگ زد. جواب بدهم؟ جواب ندهم؟ چه کنم حوصله ندارم؟ هرچه شد هر کی بود ولش کن. نمی دانست اصلا چه می خواهد نمی دانست کی هست؟ از کجا هست؟دوست داشت فراموش شود دوست داشت نباشد اما هر طرف می رفت نمی شد هر کاری می کرد با در بسته روبه رو می شدحتی هنگام خود کشی.<br />
چرا خودکشی نمی کنم ؟چرا خود کشی نمی کنند ؟<br />
اینها سئوالاتی بود که او متوجه خودش و دیگران می کرد و خودش هم جوابی برای ان نمی یافت.  خودکشی چند وقتی بود او را مشغول کرده بود که ایا مرتکبش شود یا خیر؟ شنیده بود البته از تلویزیون که می گفت: زندگی لذت دارد واین لذت زندگی است که مانع از خود کشی می شود اما او باور نکرده بود زندگی با این همه ابعاد سگی چه لذتی داشت ؟که او نچشیده بود وقتی به زن و شوهران جوان توی پارک و کافی شاپ ها نگاه می کرد می توانست این لذت بردن را حس کند اما او باور داشت انها خیال می کنند دارند لذت می برند او حقیقت را به شکل دیگری می دید او با خود می گفت این چه لذت زود گذری است ازدواج و رابطه جنسی نامشروع هر دویک چیزند و ان لذت زود گذر است لذتی که ادمی را می فریبد و در چنگال بدبختی قرار می دهد تا انسان مچاله شود خرد شود نابود شود بپوسد و بپکد .نگاه او تیره و تار بود اما او می دانست که تفکرش حقیقت دارد این خیال نیست این گمان نیست به ان ایمان دارد . گرچه سیاه و تاریک تلخ بد منظر باشد اما واقعیت است.</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/abho.wordpress.com/84/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/abho.wordpress.com/84/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abho.wordpress.com/84/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abho.wordpress.com/84/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abho.wordpress.com/84/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abho.wordpress.com/84/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abho.wordpress.com/84/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abho.wordpress.com/84/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abho.wordpress.com/84/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abho.wordpress.com/84/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abho.wordpress.com/84/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abho.wordpress.com/84/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abho.wordpress.com&blog=3894672&post=84&subd=abho&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abho.wordpress.com/2008/09/04/d/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/ff73a54f7d5e5eced106a5ff95a6eabd?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">جهانگرد</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://abho.files.wordpress.com/2008/09/601.jpg?w=300" medium="image" />
	</item>
	</channel>
</rss>