جهانگرد

مه 4, 2012

حاکم شهر نَــاَندیشه 2

دسته‌بندی شده در: داستان — جهانگرد @ 1:16 ب.ظ.

به نام خدا

در شهر نَـاَندیشه روزگاری سَنَدی از پستویی در آمد که، حاکم را چون مرغ پر کنده می نمود.روزگاران بود که حاکم را مَحسَنة به ریش و موی بلندِ صورت بود.اما تصویر چیز دیگری می گفت! او جوان بود و محاسن را زائل شده می دیدیم!

فائده بی حُسن و لِحیِة بودن چیست؟
شاید اقتضای زمانه..!
و یا شاید جذب حد اکثری و دفع حد اقلی – بماند که این جذب و این دفع با این شرایط موجب می شود که بر سر دل می شود و معدۀ کم کار آفت صحة است و ارمغانش بیماری…

باری مردم آن دیار عادت داشتند به سبز شدن اسناد چنین و چنانی…
به هر حال این نیز بگذرد.

آوریل 20, 2012

حاکم شهر نَاَندیشه

دسته‌بندی شده در: اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 2:16 ب.ظ.

به نام خدا

روزی روزگاری در گذشته‌های دور و یا نزدیک و شاید همان گذشته‌های دور، حاکمی در سرزمینی بزرگ و رویایی از هر نظر، حکومت می‌کرد و بر مردم مهر می‌وزید و مردم را از فرط مهر لرز براندام بود.

حاکم چندان بد نبود تنها یک عیب داشت و این که عاقلی را تاب نمی‌آورد و جایگاهی رفیع و منیع حتی در خور شأن عقلا در کِوین و قزل آلا که نام دو قلعه تاریخی اش بود فراهم نموده بود تا عقلا را از پرسه زدن در شهر منع نماید.

هر که در این ملک هوای عقل داشتن و خواندن و دانستن به سر می زد کار وی با دربان کوین و قزل آلا بود که فردی غیر مستقل محسوب می شد چرا که دستوراتش را از متصل دیگری، اردشیر خان فرمان می‌برد.

همان طور که در بالا ذکر شد اردشیرخان سوم که چهره‌ای نوظهور بود خود از حاکم سرنمی‌پیچید و در بدو ظهور به این مهم اشاره کرد که بلی مرا تامین خاطر عاطر حتی قاطر حاکم از فراهم نمودن عدل و داد اولویت دوچندان بل سه چندان اهم باشد.

چرا که:
خورشید و مه سپهر و فلک در کارند
تا نانی خوریم و فرمان حاکم ببریم

در ملک این حاکم بی نظیر داستان ها بوده که این مقال را مجال جولان در آن نیست اگر حالی و ذوقی بود برایتان از پست و بلند آن گفتن خواهم کرد.

مارس 28, 2012

گریه می کرد…

دسته‌بندی شده در: داستان — جهانگرد @ 8:03 ق.ظ.

به نام خدا

صدای تلفن او را به خود آورد گوشی را نگاه کرد تصویرش بر اسکرین گوشی نقش بست مثل همیشه با عجله و با اشتیاق گوشی را برداشت.الو صدایی خفه گفت: سلام

گوشی را برداشت سلام بعداٌ بهت زنگ می زنم!
بوق آزاد زد و بعد اشغال…
گوشی را برداشت :بله؟بفرمائید…با تعجب پرسید ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفته ام !…نه من…ممنون ببخشید

جواب سلام را داد و او بنای درد دل گذارد گریه کرد از وضع نابسامان گفت…غمگین شد نگران شد مریض شدآشفته شد. خسته و بی سرو سامان چون تنها از رنج رنجوری باخبر شده توان رفع آن را ندارد…دستش به جایی بند نیست…

مارس 27, 2012

طعم تلخ امتحان

دسته‌بندی شده در: اجتماعی,داستان,داستان خیلی کوتاه — جهانگرد @ 7:48 ق.ظ.

به نام خدا

درِ اتاق زیر زمین باز شد. مادر، پسر بچه یازده ساله اش را صدا زد. پسرک از میان اتاق کوچک با سه قدم داخل چارچوب در جلوی مادرش رسید. به محض توقف دست راست مادر هوا را پاره کرد و سمت چپ صورت بچه را سخت سوزاند. گوش چپ پسر سوت کشید و بی معطلی دو قطرۀ درشت اشک در چشمانش حلقه زد.

برادر چهارساله اش که با او بود و بازی می کردند با دیدن این منظره هولناک ناامنی را احساس کرد و به سرعت محل جنایت را ترک کرد.
مادر باصدایی بلند و با خشونت در کلمات که با غظلتی مخصوص تلفظ می شدند بچه را مورد شماتت قرار داد که مادر پویا چنین گفت و چنان گفت!
بچه در دل به مادر پویا بد و بیراه می گفت چون می دانست پویا هم کلاسی اش از او ضعیف تر و در درک دروس ناتوان تر است. اما نه برای پویا این قضیه مایه خفت است و نه برای مادرش این مسئله نکته جدی است.اما حقیقتاٌ چرا مادر پویا می آید و راز های مگوی او را برای مادرش فاش می کند؟!

مادر بعد از سیلی بی مقدمه اش از او پرسید:امتحان ریاضی دو هفته پیش نمره ات چند شد؟
پسر می دانست اگر بگوید هنوز جواب امتحان را نداده اند دیگر جواب قانع کننده ای نداده است می دانست مادر پویا همه رشته ها را پنبه کرده چیزی نگفت و آرام اشک شور چشمش روی صورت متورمش غلتید و اندک سوزشی احساس کرد که البته از سوزش دل شکسته اش بارها بی اهمیت تر بود.

مادر ادامه داد:ریاضی که شدی هشت و نیم،هنوز صحیح نشده؟! پس چرا برای پویا صحیح شده؟

دسامبر 21, 2011

جیغ ممتدِ مجرمانه

دسته‌بندی شده در: فرهنگ,اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 8:57 ق.ظ.

به نام خدا

در حیاط منزل روزی پائیزی، بهتر بگویم روزی از واپسین روزهای پاییز، که نشانی از زمستان با خود ندارد،ایستاده ام. صدایی از یکی از آپارتمان های مجاور به گوش می رسد. زنی در حال مجادله جیغ می کشد. فریاد می زند. معلوم نیست چه می گوید. اصلاً معلوم نیست با که می غرد. تنها غرش تیزش در گوش من و حیاط و پاییزِ رو به رفتن می پیچد. صدا موذی است و گوش آزار. اما از این صدای تیز، خراشنده تر، صدای پس زمینه است. صدای کودکی شیر خوار یا کمی بزرگ تر از شیر خوار. که نوزادانه گریه می کند. اگر این صداهای ناهنجار را ضبط می کردم و بعد پخش؛ می دیدیم که با بالا و پایین رفتن جیغ کشیدن های زن، صدای ضجه زدن کودک هم فراز و فرود می شود .اکولیزر می توانست در این آزمایش که خوشبختانه صورت هم نگرفته، کمک حال باشد و نمایانگر واقعیتی زشت.

معتقدم زن و مردی که تحت یک سقف زندگی مشترک دارند،نباید مشکلات و اختلافات شان را از راههای غیر مسالمت آمیز حل کنند. نیز معتقدم همه مشکلات، کمبودهاو نقصان ها بین دو نفر انسان بالغ و عاقل با گفتگو و یا در صورت حاد بودن با آرامش و متانت همراه با کمک گرفتن از قوانین و مجاری قانونی قابل حل است. در آخر اعتقادم بر این است که هیچ گاه جنگ یک طرفه صورت نمی گیرد . بدیهی است جنگ از مجرای تخاصم که تفاعل ساختار است صورت می گیرد، که پُر روشن است که تفاعل توسط طرفین صورت می گیرد و نیاز به دو جناح دارد و با نبود یکی دیگری از اقامه بلوا ناکام می ماند.

اما آنچه باید بگویم در مورد حق مشاجره زوجین است بعد از والدین شدن.
ابتدا همان طور که ذکرش رفت جنگ دو انسان مشئوم و مذموم به نظر می آیدو این نظر امروز و دیروز نیست بابا طاهر زیبا فرمود:
مگر شیر و پلنگی ای دل ای دل بمو دایم به جنگی ای دل ای دل
اگـر دسـتم فتی خونـت بریجـم بوینم تا چه رنگی ای دل ای دل

اعتقاد دارم هر یک از طرفین غلط می کنند که به فکر حقوق شخصی بیفتند؛آن هم بعد از ازدواج!
آن هم بعد از فرزند دار شدن! چرا باید عمر کوتاه را به جنگ، مرافعه و شجار بگذرانیم؟!!
چرا انسانی را که عهده دار او و سرنوشت اوییم این چنین وحشیانه مورد خدشه قرار دهیم؟!!
در نظر گرفتن حقوق شخصی قبل از ازدواج است قبل از فرزند دار شدن و قبل از مسئولیت اما در حین مسئولین نباید ذره ای به فکر حق و حقوق و شخصیت شخصی گردید مگر در زمان اضطرار و ندرت وقایع.

حقیقتاً باید گریست به حال آن کودک معصوم؛ که اگر نه چنان است که می گریم و می گویم پس چه موثری را در تربیت فرزند باید جست؟!
کودک در گهواره نیز می آموزد، می فهمد، ثبت می کند؟، شکل می گیرد و چندی بعد منعکس می کند و انعکاسش گاه به ضرر طفل، یا به ضرر طفل و والدین؛ شاید هم به ضرر او و والدین و جامعه اش باشد که خدا آن روز را نیاورد.

نوامبر 22, 2011

شیخ و مرد نمازهای جمعه

دسته‌بندی شده در: متفرقه,اجتماعی,داستان,سیاسی — جهانگرد @ 8:02 ق.ظ.

به نام خدا

مردی از جنس مردان نماز جمعه که گویا تنها برای شرکت در نماز جمعه پرورش یافته اند و این مراسم عبادی سیاسی چنان در عمق روحشان نفوذ کرده که جز آن فرهنگ! نمی بینند؛ نزد شیخنا در دفتر مسجد رسید.
بعد از تعارفات معمول شیخ را مخاطب قرار داد که:» چرا در این مسجد بعد از نماز تکبیر و مرگ بر و … نمی گویند؟!»
البته کلامش مقدمه ای این چنینی داشت:»حضرت امام فرمودند حفظ نظام از نماز هم واجب تر است.»بعد از شیخنا پرسید:» شمااین را شنیده اید؟»شیخ تائید کرد.او با استناد به این کلمه قـصارتوضیح می خواست بداند که این مسجد چرااز جاده حق منحرف شده؟ شیخ سربعاً خود را با او هم آهنگ کرد و گفت:» اینجا بعد از مغرب تکبیر می گویند.»
مرد نماز جمعه شلوغ کنِ ما، در اینجا مثل کسی که مچ گرفته باشد پرسشگرانه و توضیح خواهانه گفت:»فقط مغرب!؟ حفظ نظام چی؟»
شیخ ماجرا تصمیم گرفت او را شیر فهم کند صدا صاف کرد و توضیح داد:»ببینید آیة الله خمینی چنین نظری دادند و امروز دیگر این نظر برای تکبیر گفتن در مسجد داده نمی شود. فقهای امروز چنین نمی کنند»
با صلابت پاسخ داد»حضرت امام که از همه اعلــم تــر !بودند»
شیخ متوجه فاجعه انشسانی پیش رویش بود.لذا جواب داد:» ببینید آقا من اینجا نشسته ام تا مردم را در امور دینی راهنمایی کنم الان شما فرض کن ما مسلمان شیعه در لبنان یا کویت و یا سعودی باشیم آیا باید بعد از نماز این تکبیر ها را بگوییم و حفظ نظام و این حرف ها؟اصلا مسلمین آنجا چنین می کنند؟!»
مرد جمعه های کوبنده گفت:»من دارم مملکت خودمان را می گویم نه دیگران را ما به دیگران چه کار داریم!»
شیخ دست بر قرآن پیش رو گذارد و گفت:» این کتاب برای ایران اسلامی ما نیامده این قرآن فرامرزی است ربطی نداردکه بگوییم خودمان و خودشان»
مرد سکته ای در مناظره اش ایجاد شد شیخ دوباره رشته کلام را به دست گرفت گفت:»مردم اسلام شان به قبل و بعد از انقلاب تقسیم نمی شود. شما قبل از انقلاب چه می کردید؟ نماز نمی خواندید؟ نماز می خواندید دیگر.خب این تکبیر ها هم که نبود. یعنی همه نماز های قبل از انقلاب تان پشم !همه مالیده؟!»
مرد مبهوت شده بود گفت:» نه نمالیده پشم هم نیست»
شیخ گفت:»خدا قبول نمی کند؟»
مرد پاسخ داد:»به کرمش برمی گردد»
شیخ گفت:»بله آن که قطعاً اما نمی توانید بگویید این نماز تر است.»
مرد گفت :»اما تکبیر واجب تر از نماز است امام…»
شیخ حرفش را برید و گفت:» الان آیةالله فوت کرده اند نظرات را مراجع فعلی فتوا می دهند شما مقلد کی هستید؟»
طبق انتظار گفت:»حضرت آقا»
شیخ گفت:» خب شاید ایشان هم مثل آیة الله خمینی فتوا دهند اما ما نمی توانیم چنین بگوییم»
او گفت:»اما حفظ نظام واجب است «
شیخ پرسید:»شما فقیه هستید؟الان داریم مسئله را از لحاظ فقهی و علمی بررسی می کنیم نباید مثل شعارهای نماز جمعه و راهپیمایی حرف زد! من اینجا به امور دینی مردم می رسم»
مرد پرسید:»یعنی شما حرف آقا و امام را رد می کنید؟»
شیخ جواب داد:»کدام حرف؟»
یاد آوری نمود:»این که حفظ نظام واجب است؟»
شیخ گفت:»من به امور دینی می رسم اگر دین و سیاست یکی باشند وقتی من کار دینی می کنم سیاست هم خود به خود حفظ می شود و اگر چنین نباشد که دیگر هیچی من کار دینی می کنم»
مرد تشکر کرد و برخاست با هم دست دادند و او از دفتر رفت.

نوامبر 21, 2011

زندگی ؟!!

دسته‌بندی شده در: Uncategorized,متفرقه,اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 5:55 ب.ظ.

به نام خدا

-متری چند ؟
کدوم رو می گی؟

-همون تو خواجه نصیر آپارتمانی که تو بن بست بود متری چند بود؟
نمی دونم اما می شد صدو بیست میلیون.

-اون یکی چند؟
می گفت متری یک و هشتصد.

-با این حساب لونه موش هم قیمتی داره قیمتش هم بالا می ره.
دیگه اوضاع این طوریه دیگه

در حالی که این سئوالات رو از دوستم می پرسیدم با خود چرتکه می انداختم که وضع سکنای من چه حال و هوایی دارد و یا خواهد داشت. من که یک وجب جا از خودم نداشتم!
تازه رفیقم تمام اطلاعاتش را از عصر نشینی هایش در بنگاه معاملات ملکی نزدیک خانه شان کسب می کرد. دستش هم باز بود چند بار خانه اش را عوض کرد و دستی از دور بر آتش داشت. من هم برای مطلع شدنِ صرف،از او درباره اوضاع مسکن سئوال و پرسش می کردم، تا کمی با شرایط آشنا باشم.
و الا از هرکسی بهتر می دانستم که، این غلط ها به من نیامده که بخواهم فکر خرید و فروش و اجاره و رهن خانه را در ذهن بپرورانم من ساکن خانه پدری، که او هم ساکن خانه پدری اش هست، می باشم. لذا نه درباره اش حرف می زنم، نه درباره اش فکر می کنم.
به شکل احمقانه ای گوشۀ امنی فوق العاده نا امن برای خودم فراهم کرده ام. با شنیدن قیمت ها و تعاریفی که دوستم، از بنگاه و مردم مراجعه کننده به این مکان نقل می کرد دستگیرم شد که بنگاه محل تردد و تجمع صاحبان خانه برای واگذاری ملک شان و محل تجمع بی خانه ها برای رهن خانه،اجاره و یا بعضی هم برای خرید خانه شده. نه اینکه قبلا بنگاه ها برای افرادی غیر از افراد بالا محل تردد بوده، نه. اما امروز با این قیمت های سرسام آور مراجعین بیشتری پیدا کرده و مردم همه به نوعی با این مقوله درگیری پیدا کرده اند.
باری امروز که این اقوال را شنیدم با خود می پنداشتم که چطور این مردم می توانند زندگی کنند. یعنی واقعاً فکر جایی برای سکونت آن هم برای مدت محددودی به کوتاهی یک سال برای این مردم، جایی برای تصورِ مقولات تربیتی، فرهنگی و علمی در زندگی شان باقی می گذارد؟!

از جلوی مغازه ها می گذشتم، مردان فروشنده را با سن و سال های مختلف،داخل مغازه می دیدم. با خود می گفتم:» آیا این مرد از صبح در این دکان نشسته و فروخته و خدمات ارائه داده تا شب به بستر بروند و با همسر خود در آمیزند و فردا صبح دوباره برای یافتن لقمه نانی به مغازه می آیند؟! اگر چنین باشد کم بیهوده نیست!
حقیقتاً معنای زندگی در این بحران قیمت ها و بحران اقتصادی چه می تواند باشد؟!
این روزها از رسانه ها می شنویم که در ینگی دنیا بحران ایالت ها و فرمانداران را فلج کرده! غافل از آنکه این مصائب را در حال زندگی کردم و چشیدن هستیم.
مگر چندبار می خواهیم زندگی کنیم که مهمترین دل مشغولی جدی مان بشود، فراهم کردن خانه برای هشت ماه دیگر؟!!!

ناگهان صدایش بلند شد:
_ای بابا تو هم که آب به آسمون می پاشی بی خیال یکی از جزئی ترین مسائل زندگی، جا و مکان زندگیه. همه چیز رو به هم ربط می دی. دلم آشوب شد بابا نترس بی خونه نمی مونی، مگه کسی بی خونه مونده که تو دومیش باشی؟!

چه خوش باوری چرا نمی خوای این واقعیت رو بفهمی که همین جزئیات اند که کل زندگی رو می سازند! چرا نمی خواهی قبول کنی؟ هان چرا؟! کی بی خانمان مونده؟! شب ها برو پایین شهر رو ببین. برو زیر پل ها رو ببین. عمو جون اون مرده است که رو زمین نمی مونه آدم زنده باید خودش فکری برای خودش بکنه. این آب به آسمون پاشیدن نیست. به قرآن اگه خوب فکر کنی می بینی آدم زنده رو تنها وقتی تو همچین هچل هایی بیفته، بهش بال و پر می دن و براش حق انتخاب! و حق زندگی و حق…!قائل می شوند! و الا تو مرحله های دیگه زندگی، این آدم گه می خوره بخواد انتخاب کنه! یا بخواد نظر شخصی بده. گه می خوره بخواد اون جور که دلش می خواد زندگی کنه! باور کن، باور کن، بدبخت ماییم. بدبخت ماییم که این طور برخورد دوگانه باهامون می کنند. بهت قول می دم اگر هزار، هزارِ ماآواره و کارتن خواب بشیم کسی را کک نخواهد گزید.

کار که به اینجا کشید حقیقتاً با خود فکر می کردم که معنای زندگی چیست؟!
ما چرا باید این رنج ها را تحمل کنیم؟!
ما در واقع پر از نیازیم در مقابل درهای بسته،که همه پشت سر هم سه قفله شده اند و باید خان ها را رد کنیم. تازه از این ها که بگذریم، تازه گرفتار معنای زندگی و ارزش های اخلاقی و روابط انسانی و هزار حقیقت ماورایی و اندیشیدن های واجب دیگر خواهیم بود.
باید بدانیم کدام مقدم است و کدام مؤخر.
به هر حال باید نگاه کنیم کجاییم و کجا چه می خواهیم انجام دهیم؟
مسیر مان به کدام سمت می رود؟
البته اگر فکر سقف بالای سر و نان شب مهلت دهند.

شکستن هولناکِ چینی ها

دسته‌بندی شده در: متفرقه,اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 12:32 ب.ظ.

به نام خدا

مرد جوان با عصبانیت و دیوانه وار فریاد می کشید و فحش های رکیک نثار مهمان هایش می کرد. با یک جهش از روی مبل بلند شد و هروله کنان به سمت سرویس آکروپالی که آن شب مادر زنش برایشان هدیه آورده بود رفت و تمام جعبه را برداشت با کمک آرنجش در آپارتمان را گشود و جلو رفت و تمام جعبه را از بالای پله های طبقه سوم پرتاب کرد چون در جعبه نیمه باز بود ظرف های شکستنی برون ریختند و روی پله ها به سمت پایین فرو غلتیدند و از لبه راه پله ها، خرده های چینیِ ریز ریز شده،شبیه باران روی پله های طبقه اول ریختند.

بعد همان گونه که فریاد می زد و فحش می داد مادر زنش و برادر زنش و پدر زنش را بیرون کرد و در را پشت سر آنان کوبید…زنش گریه می کرد و بی تابی. نه حرف می زد و نه می خواست حرف بزند…تنها آرام و بی صدا اشک می ریخت.

مرد جوان عصبی روی مبل ولو شد.هیچ نمی گفت نفس عمیق می کشید و سری تکان می داد از روی میز یک نخ سیگار برداشت و با فندک آن را روشن کرد و چند پک زد.با صدای معمولی در حد گفتگوی صمیمانه با یک نفر گفت:»اِ… هی به من متلک می ندازند، که خونه ات کوچیکه… اینا رو آوردیم می دونیم جا ندارید، اما به امید خدا خونه بزرگتر می گیرید! هی می گه این چه محله ایه؟! این چه کوچه ایه؟!این چه دردیه؟ این چه کوفتیه؟ این چه مرگیه؟ گمشید بابا نه خودتونو می خوام نه هدیه تونو نه نسخه پیچیدن تونو… بابا ولمون کنید همین.»

با خود صحبت می کرد و ما وقع رو نقد می کرد. هرکس که این حالت را می دید، می فهمید که دارد برای رفتار ناشایست خود توجیه می تراشد. تنها می خواهد خود را بری کند.در مثل این موقعیت ها همسرش می دانست نباید رد یا تائید کند. چون اگر بخواهد تائید کند به بیراهه رفته اوابداً آن رفتار را نمی پذیرفت و اگر می خواست رد کند و از او ایراد بگیرد خوب می دانست که شوهرش منتظر فرصت برای تکمیل اعمال خشونت فرو خورده اش است و موقتاً سکوت کرده.

دختر جوان تمام ظروف را جمع کرد در آشپزخانه خود را مشغول کرد و مرد در حال تماشای تلویزیون روی مبل لم داده بود. دختر بعد از تمام شدن کارهایش به اتاق خواب رفت و آماده خوابیدن شد به قدری خسته بود که به محض دراز کشیدن روی تختش به خواب رفت.مرد جوان که حسابی از کرده های پس از شام پشیمان و خجالت زده بود.مسواک می زد در آیینه خود را با نگاهش سرزنش می کرد، به سمت اتاق خواب رفت. دید همسرش خواب است. روی تخت نشست و آرام در کنار همسرش قرار گرفت.دختر نیمه بیدار شد. کمی در رختخواب جابه جا شد. مرد پرسید:» بیداری» صدایی به نشانه تایید از گلوی دختر بیرون آمد. هنوز خوابش سنگین نشده بود که همسرش در رختخواب وارد شده بود که نتیجتاً باعث بیدار شدن او شده بود. دست مرد را روی کفل خود احساس کرد کمی خودش را عقب کشید. پسر جوان دهانش را نزدیک گوش او برد و گفت:»گاهی آدم تو عصبی شدن زیاده روی می کنه!دست خودم نبود. نباید این قدر بد اخلاق می شدم» همه جمله را بالحنی نرم و توام با خندۀ مستتر به زبان آورد لحنش، لحن کسی بود که برای عذر خواهی می آید و غلط کردم را در کلام دارد اما غرور بی جایش او را از بیان عذر خواستن باز می دارد.
چند دقیقه بعد در آغوش هم، به تن یک دیگر می تنیدند و زن جوان با گفتن جملات بعد از شام آن شب، شوهرش را به سخره می گرفت. هر دو می خندیدند و در همین حین می پیچیدند و می لولیدند…

نوامبر 16, 2011

کاسه داغ تر از آخوند!

دسته‌بندی شده در: Uncategorized,دینی,داستان,سیاسی — جهانگرد @ 10:18 ق.ظ.

به نام خدا

شیخ در دفتر مسجد نشسته بود و در مقابلش مردی با موی سپید. شبهه ای در فقه و نوع نماز خواندن پرسید. تا از این جا ایراد به شیخ وارد کند …در روزگار ما دین و سیاست با هم ممزوج شده و هرچه به دین شبهه می کنند، می خواهند رفتار سیاسی را بکوبند. لذا ارباب دین را با چاقوی نارضایتی سیاست زده مورد حمله قرار می دهند.

البته این نظر کلی نیست. بلکه تنها موقعی جواب می دهد که پیرمردی بی سواد -به معنای حقیقی کلمه- بخواهد به اتکای شنیدها بخواهد شیخ مسجد را که جز روضه خوانی و آموزش احکام دینی کاری ندارد و نمی تواند هم داشته باشد، با محک اطلاعات بسته شکسته بکوبد. تا بگوید مرده شور ترا و دین و سیاست ممزوجت را با هم ببرد !

باری شیخ نشسته و پیرمرد در سجده نماز اشکال کرد و چون دید شیخ در حال پاسخ گویی است او قدمی عقب رفت. آنچه را که او می خواست از طریق دین بر سر سیاست آخوندی بکوبد شیخ با دو دست بر سر سیاست کوبید و والیان امر سیاست را با کارد سکولاریسمش سلاخی کرد. اینجا مرد مسن حساب کار به دستش آمد که شیخ چه می گوید! تا آمد به دفاع از به قول خودش «امام»و رد بنی صدر و بختیار ناگهان شیخ به کتاب در حضر «مهشید امیر شاهی»حوالت دادش.

مسحور شده بود. شنیدن چیزهایی که نمی دانسته آن هم از زبان کسی که دیدگاه او را هم نمی دانست او را کاملا حیرت زده وخلع سلاح کرده بود.

در مثل چنین شرایطی پیرمرد بنای تعریف از خمینی با لقب امام! و بدگویی از بنی صدر و بازرگان را گذارد تا اظهار فضل کند.
این اظهار فضل را با بیان خاطراتی که، «ما بودیم چنین کردیم» و «من بودم چونان کردم» همراه کرد و آنگاه گفت:»یک ربع ساعت، بازرگان به من وقت داد وقتی با او رو در رو صحبت کردم دیدم هیچّــی نمی فهمد.»!
از خاطراتش در مورد شناخت رفسنجانی به عنوان فردی ساواکی تعریف کردو…

شیخ که هم حوصله اش سر رفته بود و هم احساس بدی از کلمات آلوده به ریا و دروغ مرد، به او دست داده بود و سعی می کرد بند بی اعتقادی به ارکان حکومت همکاران و هم کسوتانش را هم آب ندهد. گفت :»حاج آقا چرا در این سی و سه سال پس به اینجا رسیده ایم؟!»
پیرمرد نه چندان فهیم، بلکه اندکی کودن با اهن و تلپی گفت:»مهره های اصلی رو اینها از بین بردن کسانی مثل بهشتی مطهری باهنر رجایی…»

شیخ از عصبیت می جوشید و به حرمت مسجد، مردِ کهنه جاهل را تحمل می کرد…

سپتامبر 22, 2011

مدرسه عباس آقا!

دسته‌بندی شده در: فرهنگ,مناسبت,اجتماعی,داستان — جهانگرد @ 5:54 ق.ظ.

به نام خدا

روزپنجشنبه بود. سال ؛68 اول مهر نبود. اما پنجشنبه بود. آره خوب یادمه.
همراه بابا به مدرسه رفتم آن روزها هنوز جشن شکوفه ها اختراع نشده بود، لذا والدین خودشان به شکل خود جوش دست بچه را می گرفتند و می بردند و نشان شان می دادند که از فردا تا….(نامعلوم روزی)کجا باید بروند بابای ما هم دست ما را گرفت و برد مدرسه را
نشانم داد.نام مکتب ما 17 شهریور بود با دو کلاس اول و دو کلاس دوم. همین والسلام.

نه آن پنجشنبه .و نه روز اول مهر ابداً با دیگر بچه ها گریه نکردم تازه آن پنجشنبه وقتی به خانه آمدیم برای مادربزرگم شریفه خانم تعریف کردم. با هیجان می گفتم مامان بزرگ مدرسه مان چند تا کلاس داشت و چه حیاط بزرگی و آنی آب خوری ها و توالت ها و حیاطی که برای پسر بچه ای ،با جثه من که پایش از روی نیمکت به زمین نمی رسید بس فراخ بود، برای دویدن لحظه ای رهایم نمی کرد .

آن روزها زن عمویم که تازه ازدواج کرده بود و با ما هم خانه بودند فندکی داشت با دسته سفید و قرمز و لوله ای استیل. جنسی ترکی که از ترکیه می آمد. در آرامشم جعبه آن را برانداز می کرد و با خودم زمزمه می کردم، که وقتی به مدرسه رفتم می توانم این ها را هم بخوانم! غافل از آن که بخشی از نوشته ها انگلیسی و قسمت دیگر ترکی استامبولی! بود اما مادرم الفبای انگلیسی را در 4 سالگی ام به من آموخته بود و همۀ «مید این فرنس»یا «مید این یو اس آ» و … را می توانستم با تلفظِ غلط بخوانم و بفهمم فلان جنس ساخت کجاست و خیال می کردم در مدرسه چنانم آموزش دهند که بتوانم متون لاتین را هم بلبلی تلفظ کنم.

روز دوم مدرسه فردای گریه کردن مهدی آقایی بچه محله مان پویا دیگر بچه محلۀ عزیزم به من گفت: فامیلی مهدی «آقایی» است .
گفتم: فامیلی تو چیست؟
گفت:گودرزی
و بعد به من گفت تو سیدی؟
گفتم:آره
بعد از این مکالمات بود که شیون کرد و نهایتاً من بعد از سه روز فهمیدم به چه مسلخی پا گذاشته ام! محشر کبرایی راه انداختم که همه را به واکنش واداشتم. از آن روز از مدرسه و همه چیزش بدم آمد. همه چیزش اجبارشد برایم. هیچگاه معدل بیست نداشتم و کلاس اول را با معدل 19و هفتاد، هشتاد صدم قبول شدم و خر مراد را به کلاس دوم رساندم.

به مدرسه شهید کرکه آبادی رفتم کلاس سوم تا پنجم را خواندم آنجا با قرآن و دین آشنا شدم و از امتحان برای تمام عمر وحشت زده شدم. تا راهنمایی؛ که به مدرسه اباذر رفتم مدرسه ای جنب آسایشگاه سالمندان یهودی و معروف به باغ جهودها تا دوم راهنمایی را آنجا بودم و همه طیف از تربیت شدگان خانواده های محروم، متوسط و متمول را دیدم .
سال سوم به مدرسه غیر انتفاعی پیامبر رفتم که ایدئولوژی را در بسته های شیک عرضه مان کرد به قیمت 150 هزار تومان در میانه دهه هفتاد .

به مدد این مدرسه و مدیرش به دبیرستان غیر انتفاعی فائق رفتم. متجری بود برای معلمانی بازنشسته که آموزش ! را وسیله تجارت خویش کرده بودند.سال دوم سال رشته انتخاب کردن بود و من انسانی را دوست می داشتم .اما در آن فروشگاه جز ریاضی و تجربی عرضه نمی شد در غالب پیشنهاد، برای از دست نرفتن مشتری، مرا به تجربی راهنما شدند! با این نصیحت که اگر تجربی کنکور دادی راحت تر به رشته های انسانی می روی! من و پدرم مات و مسحور بی هیچ دانش و تجربه ای پذیرفتیم و آبان ماه همان سال هوس رها کردن دبیرستان و رفتن به سوی حوزه علوم دینیه به سرم زد با پدرم حرف زدم گفت مگر دیپلم بگیری و الا ،الان دیر است و الان نمی شود و نگذاشت .

سال آخر دبیرستان را به مدرسه ای رفتم که مقابل بیمارستان امام حسین علیه السلام بود که پشت این بیمارستان همان باغ جهود های معروف بود و این بیمارستان محل فروبستن چشم «جهان آرا»مادربزگ مادری ام در سالیان بعد بود. مدیرش آخوندی با لباس .شخصی بود سه ناظم با لباس روحانیت داشت! مدرسه ای آخوندی! من دوست داشتم بزرگ بود و پر از کلاس هر سه رشته را هم داشت امااین بار خریت من باعث شد بگویم همین تجربی را در این یک سال می خوانم وتمام. غافل از آن که فیزیک شیمی و زیست جانوری و گیاهی را شاید سه یا چهار بار امتحان دادم و باز هم افتادم و افتادم و افتادم تا اینکه به سوی حوزه رهسپار شدم در حوزه علمیه آب و رنگِ اخلاق و مذهب در بدو ورود مرامست کرد. آره همان بود که می خواستم. اما روز به روز بیشتر دانستم که پوشالی است به حوزه ای دیگر رفتم در آنجا ادامه تحصیل دادم و مقدمات حوزه را همزمان با انتخابات مسئله دار 88 تمام کردم و تنها رابطه محفوظ و مربوطِ من با حوزه از جانب من یک لباس بود به نام لباس روحانیت!

از همه امکانات، مواهب و مزایای حوزوی بنا به تشخیص وظیفۀ شخصی کناره گرفتم. لگدی زدم که هم پایم درد گرفت البته دردی از جنس محرومیت و هم آن دستگاه عریض وطویل قم با از دست دادن یک مهره آسیب دید .هرچند کم چرا که هر چه نبودم حاوی اسرار بودم که بیرون آمدم و سر به زیر برای خودم زندگی کردم و می کنم. در این گیر و دار در سئوال و جواب با جوانان از طریق دنیای مجازی عاشق شدم. عشقی سوزاننده .عاشق شیرین کلامی از جنس آل رسول ،عاشق مردی افتاده و دردمند آن مرد را دو ماه پس از آشنایی از دست دادم و تنها ماند با حوضم.

عاشق شیرین لبی شیرین تبار شدم. هرچه فکر کردم فکرش، یادش ،خاطرش هیچ چیزش از ذهنم نرفت. تلاش کرد نجاتم دهد. نتوانست نرفت آو آمده بود نمی توانستم از محوطه ذهن خارجش سازم.اما معترفم که هیچ قرابتی نداشتیم و او کجا و من کجا او در اوج و من در حضیض و وصال او همه سود است مرا و همه حرمان او را. این حقیقت را می دانم می فهمم و سلول های من شهادتش می دهند.ونمی توانم منکرش شوم .

باری من مانده ام و شروع دو درس مکاسب شیخ انصاری و زبان ینگه دنیا من مانده ام و …چند تصویر و هر از چندگاهی سلامی و کلامی.

من مانده ام و درد و افسردگی من مانده ام و باور مذهبی و ترس از بعد از مرگ و فکر خود کشی! البته اهل خودکشی نیستم اما اسمش گاهی در ذهنم پر می زند و می رود من
مانده ام و قرص های رنگین و رنگین و رنگین.

از احدی طلب ندارم. از کسی چیزی نمی خواهم و کسی را مقصر نمی دانم. گاهی خوشم و گاهی ناخوش. در خوشی ها و ناخوشی ها خدایی دارم چون چینیِ نازک که با من جز به طریق مهر رفتار نکرده.

چه فایده برای کسی که مدافع حقوق انسان هاست.کسی که زنان را مظلوم ترین بندگان خدا می داند؛که برای در یک بستر بودن و باهم بودن با شخص مورد علاقه اش، آنچه را که حق اوست از او دریغ کند.کلا؛ حاشا و کلا که من به دیگران بد کنم و از خدای می خواهم اگر باعث معذب شدن دیگرانم مرا به تاریخ منتقل سازد و از من تنها یادی باقی گذارد.

صفحهٔ بعد »

پوسته: Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.