به نام خدا

زنَمو توی فیلمِ تلویزیونی با یه مرد غریبه دیدم که تو پیاده رو قدم می زدن.. حالا تو به من می گی آروم باشم؟!!
دارم منفجر می شم دارم می ترکم آخه این دردو به کی بگم؟
اصن کی می فهمه من چی می کشم؟!
هیشکی هیشکی، به خدا اگر بفهمین.این زن من بود که داشت با یارو مرتیکه نره خر قدم می زد گل می گفت گل می شنفت…
- ای بابا هی می خوایم آروم شه لال شدیم؛هی می گیم بذار دو کلمه بگه خالی شه..هی ساکت موندیم… باز می بینیم داره اراجیف به هم می بافه! مرد حسابی تو، توی یک تصویر اونم لا به لای اخبار فهمیدی زنته با یه غریبه بود؟!
تازه زنت باشه… خب مگه ما مقصریم؟! یه بند داری به زمین و زمان فُـش می دی؟!
بعد از حرف های همکارش، سرش را همان طور که پشت میز نشسته بود میان دو دستش که هر دو از آرنج روی میز ثابت شده بودند قرار داد. چشمانش را هم گذاشت و در لاک خود فرو رفت. دیگر احساس شرم رهایش نکرد…
فیلم شاید وقتی دیگر اثر پر تاثیر بهرام بیضایی است که سال 66 ساخته شده. فیلم اثری دیدنی و عمیق است گرچه کمی کش دار است و از لحاظ زمانی طولانی.
این فیلم را دیشب با برادرم دیدم فیلمی بود که لذت بردم.